شماره ۲۰۲۱ - سال هفتم - جمعه ۲۱ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 11, 2002
Report black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
به بهانه شهادت اميركبير

به بهانه شهادت اميركبير
اشكي بر گوشه چشم تاريخ
044046.jpg
راننده هر چه قدر هم كه بوق بزند بي فايده است. آب از آب تكان نخواهد خورد. من با مغزي انباشته از يك گره كورتاريخي در خود فرو رفته ام و انبوه خودروها در ترافيكي كور! باران امان برف پاكن ها را بريده است و روزمرگي امان شهر را. راننده به ناچار سر صحبت را باز مي كند:
ـ گفتي كجا مي خواي بري؟
ـ دارالفنون... شما مي دونيد كجاست؟
ـ فكر كنم تو خيابون سعدي باشه؟!
ـ مي دونيد كي اونجا رو ساخته؟
ـ مال زمان رضاشاهه... فكر كنم آلماني ها...
ـ شما اميركبير رو مي شناسيد؟
ـ همون كه داداش ناصرالدين شاه بود ديگه!؟
حوصله اين ترافيك را ندارم پياده به راه مي افتم.
ميدان امام (توپخانه سابق). از پله هاي زيرگذر خود را به خيابان ناصرخسرو مي رسانم. چهره آدمهاي ايستاده كنار زيرگذر و خيابان حكايت از بازار مكاره كالاي ممنوعه اي دارد. مرداني ژوليده با قيافه اي مرموز هرچند لحظه يك بار آرام و زيرلب مي گويد: «دارو... دارو...» و ديگراني كه خيلي هم مرتب تر از آنها نيستند،دوره شان كرده اند. سر در مدرسه آن دست خيابان ديده مي شود. ميان من و سردر مدرسه انبوهي از خودروهاي رنگارنگ پارك شده قرار گرفته اند. بالاي سردر، روي كاشي هاي ارغواني رنگ نوشته شده است «توانا بود هركه دانا بود.»
عنوان دارالفنون نخستين بار درنامه اي كه ميرزا محمد علي خان، وزير امور خارجه امير، در ۲۴محرم ۱۲۶۸ به كلانتر تهران نوشته، آمده است. امير، ميرزا محمدعلي خان را براي رياست دارالفنون درنظرگرفته بود.
حالا ديگر خيابان را طي كرده ام و خود را به دروازه يا در اصلي مدرسه رسانده ام. ميان من و در اصلي نرده هاي سفيدرنگي حايل است كه مانع نزديك شدنم به درب بزرگ چوبي مي شود. پشت نرده ها چند صندوق چوبي ميوه است و مردي معتاد با ظاهري كاملاً آشفته كه چشمانش ناي باز شدن ندارند:
ـ آقا مدرسه دارالفنون همينه؟!
ـ بله آقا همينه (مرد بي آنكه مرا نگاه كند مشغول جمع كردن نايلوني كه ديشب سقف خمارخانه اش بوده جوابم را مي دهد.)
ـ چطوري مي شه رفت تو؟!
ـ تو نمي شه رفت آقا. منو كه اينجا مي بيني وظيفه ام نگهداري از اين دره... تامبادا شبي، نصف شبي دزدي، چيزي بياد اين درو از جا بكنه... آخه اين چوبيه... چوبش به درد زغال كردن مي خوره...
معطل حرفهايش نمي شوم. مي خواهم دست از پا درازتر برگردم، اما هنوز چند قدمي برنداشته متوجه زنگي كنار اين درب بزرگ مي شوم كه بالاي آن تابلويي است كوچك و روي آن نوشته شده «مركز آموزش عالي ضمن خدمت فرهنگيان تهران». كنار زنگ در كوچك آهني سفيد رنگي است. مي خواهم بروم كه در باز مي شود و مردي خوش پوش كه بعداً خودش را به من معرفي مي كند در چهارچوب آن ظاهر مي شود.
چطور آنچه راكه با ورودم به دارالفنون ديده ام بنويسم؟ تاريكي و بيغوله سرايي كه به هرنامي جز مدرسه بيشتر شباهت داشت. يك راهروي نه چندان عريض كل اتاقهاي مدرسه را دور مي زند. از سقف اين راهروي تاريك و نمور كابلهاي برق سالهاي تكنولوژي آويزان است. كابلهاي مشكي رنگ و تمام نشدني، مارهايي هستند كه مدرسه را براي بلعيدن آماده مي كنند. انگار ديوارها نم كشيده پر چين و چروك ديگر تاب تحمل سقف راندارند و هر لحظه مي خواهند كه فروبريزند. راهرو به سمت چپ و يك سالن آمفي تئاتر منتهي مي شود. براي عبور از اين راهرو بااين سقف بلند پرارتفاعش، بايد پا بر روي شيشه خورده هاي ريخته شده بر روي زمين، گچهاي فروريخته، ظرفهاي يك بار مصرف كه روغني زردرنگ روشان ماسيده است و ليوانهاي يك بارمصرف بگذري. انتهاي راهرو سالن آمفي تئاتر بزرگي است كه با استانداردهاي سالنهاي امروزي چندان فاصله ندارد. سقفي بسيار مرتفع، بدون آنكه حتي يك ستون آن را نگه داشته باشد.خود سالن هم بسيار طويل و گسترده است. كنار صحنه مجسمه اي سنگي از امير كه نامه اي به دست دارد خاك مي خورد. وسط سالن، جايي كه مخصوص تماشاگران است، يك گروه فيلمبرداري با استفاده از گچهاي فوري دكور يك زندان را ساخته اند و نگاه مجسمه به اين زندان خيره است. شايد اين نگاه نگران، ميله هاي فراموشي زندان را شماره مي كند. سالن را نور پنجره هاي قدي سمت راست كه به حياط باز مي شوند روشن كرده است و من به اين مي انديشم كه اين سالن نخستين سالن نمايش تئاتر اين مملكت چطور به دست فراموشي سپرده شده است؟ ياد نوشته هاي دكتر «آدميت » مي افتم:
«… از متعلقات دارالفنون تالار تئاتري بود كه به ملاحظه ي عقايد ديني متروك افتاد، فقط گاه نمايشهاي خصوصي براي شاه و رجال دولت به وسيله «لومر» فرانسوي معلم موزيك ومزين الدوله در آن مي دادند. به جاي تالار تئاتر، نمازخانه اي برپا شد كه شاگردان نماز ظهر را در آنجا مي گذاردند…» . از دل اين تالار رخوتناك كه نحسي طالعش را از همان ابتدا مي دانست افرادي چون ميرزاآقاخان تبريزي پابه عرصه ي نمايش اين مرز و بوم گذاشته اند.
از تالار خارج مي شويم و وارد سالن بزرگ ديگر مي شويم. اين سالن هم مثل آن تالار بزرگ و بدون ستون است. البته با روشنايي بيشتر همراهم مي گويد اين سالن اولين سالن سينمايي ايران بوده است به من پنجره هاي كوچك و تاريك آپاراتخانه را نشان مي دهد. مي خواهيم وارد راهروي دوم شويم كه توجه ام را سردابه اي خاموش به خود جلب مي كند، جلوتر كه مي روم يادم مي افتد كه زير مدرسه قناتي بوده است پرآب كه آب آن در جوي هاي حياط مدرسه همواره جاري بوده است و مي گويند آبي زلال بوده است. همراهم توضيح مي دهد كه با ساختن بناي مخابرات راه اين قنات هم كور شده است و به من پنجره هاي كوچكي كه كنار ديوارها در تقاطع زمين ساخته شده است را نشان مي دهد و مي گويد: «اين پنجره ها مربوط به كانالهايي است كه دورتادور پايه ي ساختمان را از نم كشيدن محافظت مي كرده است.
سنگ بناي دارالفنون در اوايل ۱۲۶۶ در زمين واقع در شمال شرقي ارگ سلطنتي كه پيش از آن سربازخانه بود، نهاده شد. نقشه ي آن را ميرزا رضاي مهندس كه از شاگرداني بود كه در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود، كشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. وارد طبقه ي دوم كه مي شويم يادم مي افتد كه اولين چاپخانه ي ايران هم كه با نام «مطبعه ي دولتي» خوانده مي شد در همين مدرسه افتتاح شده است و اولين عكاسخانه ي ايران هم كه متعلق به عبدالله خان قاجار عكاس رسمي دولت بود در همين مدرسه واقع شده بود. شيشه هاي شكسته ي كلاسها، ديوارهاي فروريخته و تخته هاي سياه كه روي آنها را گچ گرفته اند مرا به ياد صحنه ي رگ زدن ميرزاتقي خان به دست فراش باشي مي اندازد. وارد كلاسي مي شوم و با كمال تعجب با انبوهي از كلاههاي شاپو و كلاههاي آبي رنگ آجودانهاي عهد پهلوي مواجه مي شوم. سمت چپ رديفي از لباسهاي آبي رنگ آجودانها و ساير لباسها چيده شده است و خانمي هنرپيشه كفش هايش رامي پوشد.
ـ اينا ديگه چيه؟ ( از همراهم مي پرسم)
ـ از اين اتاق الآن به عنوان اتاق لباس گروه فيلمبرداري سريال «شب دهم» استفاده مي شود.
ـ گروه فيلمبرداري؟!
ـ بله كلاسهاي اين مدرسه بهترين جا براي نشان دادن تاريخ است. ما اين كلاسها را اجاره مي دهيم.
و من ياد همان دكور ساخته شده در تالار نمايش مدرسه مي افتم. از همه دردناكتر اما صحنه اي است كه وقتي روي شيرواني هاي مدرسه رفتم ديدم. اميركبير از تمايل انگليسي ها براي تدريس در مدرسه آگاه بود اما آنقدر از آنها منزجر بود كه به اين تمايل هرگز وقعي نگذاشت و جان داود را به اتريش فرستاد تا از آنجا هفت معلم بياورد و استخدام كند. معلم ها قرار بود كه در هفت رشته ي پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه كشي، معدن شناسي و… به تربيت شاگرد بپردازند. اما معلم هاي اتريشي وقتي به ايران رسيدند كه بالاخره توطئه ي انگليسي ها وما در شاه و آقاخان نوري ثمر داده بود و امير از صدارت عزل شده بود. روي شيرواني هاي مدرسه ديدم طرح درختكاري و گل كاري حياط براساس نقشه پرچم انگلستان ريخته شده است. اين حياط با اين همه زيبايي و درختان كهنسالش كه كمرشان در برابر تاريخ شكسته است حالم را به هم زد و نفسم را به شماره انداخت. در يكي از كلاسها كه گروه فيلمبرداري آن را اتاق گريم كرده بودند تابلويي ديدم به ارتفاع دومتر و عرض يك متر كه پرتره ي امير را روي گوني هايي كه قدمتي صد و پنجاه ساله داشتند نقاشي كرده بودند. تابلو در برابر اين همه بي مهري و فراموشي و عزلت خم به ابرو نياورده است ومثل خود اميركبير پرابهت و راسخ چشم هر بيننده اي را مبهوت مي كند. يكي از گريمورها افسوس مي خورد كه چرا اين تابلو در يك موزه ي درست و حسابي نيست. و من افسوس مي خورم كه چرا اين اتاق به هنر چون اويي به اسارت افتاده است.
وقت، وقت رفتن است، همراهم مي گويد بازسازي اين مدرسه دو ميليارد تومان بودجه مي خواهد ومن به ياد بودجه ي دارالفنون در سال تأسيس مي افتم كه جمعاً ۷۷۵۰ تومان بوده است. وقتي به همراهم مي گويم يك صفحه روزنامه را به اين مدرسه اختصاص مي دهم به طعنه مي گويد: «اميدوارم» و در ادامه مي گويد: «آنقدر به اينجا بي مهري مي كنند تا بالاخره فرو بريزد و از زمين آن براي ساختن برجي، پاساژي، چيزي استفاده كنند» و با ناله ادامه مي دهد كه تعداد بازديدكنندگان مدرسه در سال از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمي كند… حالا ديگر به خيابان تمدن داروفروشها آمده ام. يخ زده ومغموم در شن زار افسوس فرو مي روم. سوار خودرو كه مي شوم نگاه مجسمه امير را به ياد مي آورم كه انگار برگوشه ي چشمش قطره ي اشكي نشسته بود. ترافيك و باران شهر را قرق كرده اند. انبوه خودروهاي به گل ترافيك مانده اما نمي تواند مرا از خواب و خلأ و رؤيا بيرون بياورد. از آسمان زمزمه ي يأس مي بارد و من با همين زمزمه به سياهي اعماق فرو مي روم… چه غروب خيس و غارتگري است!
معصومه ورواني

روح پليد از وجود احمق ها خارج نمي شود
دو دختر جواني كه در كنارم مشغول نگاه كردن «CD»هاي صوتي و تصويري مغازه اند، در مكالمه اي كوتاه مي گويند: «گروه ايستاده دوباره كارش را شروع كرد».
كاغذ تبليغاتي چسبانده شده روي ديوار خيابان آفريقا كه با وزش باد تكان مي خورد، مثل پيامي است از طرف جادوگري در همين حوالي. با خطي عجيب و غريب و پس زمينه اي شبيه طلسم هاي قديمي. اكنون همان آگهي با اندازه اي بزرگتر پشت ويترين اين نوارفروش است.

• ظهور «بيتل هاي» ايراني
از خيابان، مغازه با چارچوبهاي سياهرنگ و نور ضعيفي كه از درون خود منعكس مي كند محرك خوبي براي خطر كردن و وارد شدن است. داخل مغازه به تدريج رنگها تغيير مي كنند و به قرمز آتشي و نارنجي و زرد كدر تبديل مي شود. فضايي كاملاً وحشي زماني اين حس كامل مي شود كه عكس سرخپوستي از ديوار روبرو با آن نگاههاي منجمد و پرهاي بالاي سرش همه را زير نظر مي گيرد. جوان فروشنده با موهايي بلند كه رگه هايي از رنگ نقره اي به ظرافت تمام در بين موهايش خود نمايي مي كند با چشماني بسته به موسيقي گوش مي دهد.
سرش را همراه موسيقي تكان مي دهد:
ـ چيزي مي خواستيد؟
اين سؤال را در حاليكه از داخل آينه سرو وضعم را برانداز مي كند مي پرسد.
• ببخشيد يكي از كاستهاي موسيقي اصيل را مي خواستم.
ـ فعلاً فقط سرخپوستي و برزيلي داريم.
بعد سعي مي كند گوشواره اي كه به لاله گوش چپش گير كرده است بيرون بياورد.
• ايراني چطور؟
مثل اينكه سؤال نامربوطي پرسيده باشم به طرفم برمي گردد و با حالت خاصي نگاهم مي كند:
ـ پاپ اينجايي مي خواي يا اونوري؟
• سنتي مي خوام كاست استاد...
حرفم را قطع مي كند:
ـ نه خانم. از اين چيزها اينجا نداريم. فقط خارجي و ايراني. سندي و ابي و...
در همين هنگام دختر و پسر جواني وارد مغازه مي شوند. پسر دستكش هاي چرمي خود را كه مخصوص رالي «اتومبيل راني» است از دستانش بيرون مي آورد و دختر عينك خود را با حركتي ماهرانه بالاي موهاي ژل زده خود ثابت مي كند. هر دو با هم سؤال خود را مي پرسند.
ـ آقا «هوتن» امروز كلاس برگزار ميشه؟
«هوتن» با لبخندي به طرف آنها مي آيد و مي گويد:
ـ آره، ساعت پنج فقط لباسها يادتون نره...
وقتي با آنها bye bye مي كند با نگاهي به من مي فهماند كه زيادي آنجا ايستاده ام.

با «آنا» در مطب دكتر آشنا مي شوم. او عضو گروه «ايستاده» است. آنا دختري است با قد متوسط، پوست برنزه، موهاي مشكي و چشماني روشن. تركيبي از رنگهاي مختلف. تصميم مي گيرم هر طوري شده اطلاعاتي را از گروه به دست آورم.
• چرا اسم گروه «ايستاده» است؟
ـ بخاطر اينكه يك اسم سرخپوستي دوبله شده است. در كلاس هم تمرين آواز را به صورت ايستاده انجام مي دهيم.
• آواز سرخپوستي؟
ـ اولش با استفاده از يكسري آيين هاي سرخپوستي امواج پليد را دور مي كنيم. بعد وقتي تمام بدنمان براي موسيقي و آواز آماده شد شروع به خواندن مي كنيم.
• ترانه ها را چگونه حفظ مي كنيد. معاني آنها را مي فهميد؟
ـ ترانه ها از روي (CD) ها پياده مي شوند و به صورت جزوه در مي آيد. استاد به ما گفته ترانه هاي بيتل مردمي و ساده اند (!)
آنا قول مي دهد هر طور شده مرا به اين مراسم ببرد و مي برد. فضاي اتاق از دود عودهايي كه باعث آرامش اعصاب! مي شود همراه با مبل هاي تاج داري كه همه با پارچه هاي سفيد پوشيده شده است حال و هواي قصرهاي قرن ۱۷ و ۱۸ انگلستان را تداعي مي كند. لباسهاي سرخپوستي دختران و پسران با آن ريشه هاي چرمي كه برآن آويزان است همراه با موسيقي ملايم «ياني» و صحبتها و خنده ها منظره يك ميهماني را به خود گرفته است. با آمدن علي كه در آن مكان استاد «ايستاده» ناميده مي شود، با موهايي مرتب شده با آن تك دانه هاي رنگ نقره اي و صورت برنزه شده و كت سرخپوستي جلسه رسمي مي شود. صداي موسيقي «روح مقدس» و چند موسيقي بدون كلام سرخپوستي به گوش مي رسد. زمزمه هايي شروع مي شود. مانند نيايش سرخپوستان. سرها به حركت در مي آيد صداي همنوايي دختران و پسران متفاوت مي شود. علي در وسط قرار مي گيرد. دستان خود را بالا مي آورد و به هر طرف مي چرخد. همه احساس گرما مي كنند و عرق از زير پيشاني بند علي كه نوار نازك چرمي است، سرازير مي شود. دستها به هم گره مي خورد. چرخ مي زنند. روح هاي پليد از وجود آنان خارج مي شود. (!) نلي و كتي و مولي ـ ملوك ـ با حركات تند مي چرخند. موسيقي تند مي شود. سرسام مي گيرم و...
مي زنم بيرون، يعني فرار مي كنم.

• Good bye ما رفتيم
در يكي از كلاسهاي آواز در غرب تهران، همه آواز مي خوانند. طبقه سوم يكي از آپارتمانهاي آنجا محل تجمع خوانندگان جواني است كه بزرگترين آرزويشان مشهور شدن است.
كلاس آواز با تعداد شاگردان محدود به صورت مختلط برگزار مي شود. در اينجا بحث اصلي موسيقي پاپ است و از روشهاي آواز سنتي و دستگاههاي آن هيچ خبري نيست. همه در اين فكرند كه خواننده پاپ شوند. آرمان و نازنين كه هر كدام با تفاوت سني ۲ سال ۱۸ و ۱۶ ساله اند با يكديگر تمرين آواز مي كنند. نازنين حتي در هنگام تمرين بايد حس لازم را بگيرد. او مي گويد: «احساس» مي كنم جلوي دوربين مي خوانم خب براي تأثيرگذارتر شدن گريه هم لازم است» در اين آموزشگاه هنرجويان كمتر به سراغ خوانندگان پاپ ايراني مي روند. آرمان آرزو دارد كه بعد از آموزش هاي لازم به آمريكا برود و جاي يكي از خوانندگان آن طرف را بگيرد. آرمان و نازنين حتي نقشه هايي براي اجراي «شو» دارند. اميرمي گويد: «آن ور امكان مشهور شدن زياد است. فكرش را بكن اگه كارم بگيره چي ميشه پسر» (!) اكثر هنرجويان اين كلاس دويا سه ماهه ديگر روانه آمريكا مي شوند. براي آنها اهميتي ندارد كه چرا آواز را به صورت اصولي ياد نگرفته اند. آنها فقط مي خواهند صداي خود را شبيه يكي از خوانندگان كنند، بقيه ماجرا حل است.

• دلشدگان
صداهاي تار و سه تار همراه با پنجه هايي كه به استادي تمام بر آنها زخمه مي زند، اشعاري از حافظ و مولانا و بيدل كه در دستگاههاي اصفهان، ماهور و همايون خوانده مي شود، جلوه اي عرفاني به جلسه داده است. هر يك از شاگردان كه تركيبي از پير و جوانند با انتخاب تصنيف هايي از ترانه سرايان معروف به تمرين آواز مي پردازند و استاد اشكالات آنها را رفع مي كند. اينها دلشدگاني هستند كه فقط به عشق زنده نگاه داشتن موسيقي سنتي به اين كلاس مي آيند. جمشيد عسگري كه كارمند مخابرات است، مي گويد: «كار و زندگي جاي خودش رادارد و فراگرفتن آواز چيزي است كه به خودم و درونم بر مي گردد.» استاد اين كلاس كه نمي خواهد خود را معرفي كند مي گويد: «در اين كلاس ابتدا هنرجويان بايد مكتبهاي مختلف ادبي را ياد بگيرند تا بتوانند دستگاههاي آوازي متناسبي با آن اشعار پيدا كنند.» در اين كلاس همه به يكديگر كمك مي كنند تا در زمينه آواز و موسيقي موفق شوند. دوستي آنها به حدي است كه حتي مشكلات مادي و خانوادگي يكديگر را نيز حل مي كنند.
 افسانه قانع

معرفت؛ يادش بخير...
«... قديمها، البته نه خيلي قديم، در همين شهر تهران رسم و رسوم هايي بود كه هركدام به اندازه يك گنج قيمت داشتند. آن روزها، هر وقت خانواده اي عزيزي را از دست مي داد، همسايه هاي محل جمع مي شدند و آش شورباي سبز مي پختند و براي خانواده عزادار مي بردند. اعتقاد مردم آن روزها اين بود كه صاحب عزا آنقدر نحيف و نزار شده است كه نياز به تقويت دارد.
شوربا آشي بود كه معمولاً براي افراد بيمار مي پختند. تازه كار به همين جا ختم نمي شد، هركدام از همسايه ها با تقبل تأمين مواد لازم براي پخت خورش قيمه، غذاي شب سوم و هفتم مرحوم را نيز آماده مي كردند و به اين ترتيب با صاحب عزا ابراز همدردي مي كردند.»
پيرمرد روي نيمكت سبزرنگ حياط خانه سالمندان نشسته بود و از خاطرات روزهاي جواني براي تنها نوه اش كه هفته اي يكبار به ديدنش مي رفت، مي گفت. باحسرت به گذشته بر مي گشت و از معرفت آدم ها و لوطي گري هاي مردم دوره قديم مي گفت و در دل از بي معرفتي پسر و عروسش تعجب مي كرد و با خود مي گفت: «بازهم خدا را شكر كه اين بچه گاه گاه به ديدنم مي آيد؟» به نظر پيرمرد، معرفت و مرام در لابه لاي كاغذپاره هاي تاريخ زندگي اش گم شده اند.
او مي گفت و نوه نوجوان حسرت روزهايي را در دل مي نشاند كه آدم ها معرفت داشتند و لوطي بودند...
«معرفت» در لغت به معناي شناسايي و شناختگي و آشنايي است. «بامعرفت» هم به كسي مي گويند كه از ادب و فضيلت بهره مند است و آنكه داراي ادب نفس و فرهنگي است «وبي معرفت» كسي است كه از دانش و فضيلت و حكمت و ادب عاري است. اما «معرفت» در اصطلاح عام همان لوطي گري و داش مشتي گري است كه بعضي ها مي گويند امروز خيلي كمرنگ و يا شايد حتي بي رنگ شده است.
«خيلي ها مي گويند اين روزها به خاطر ماشيني شدن زندگي و فشارهاي عصبي آدمها خودشان را هم فراموش كرده اند، چه رسد به ديگران را.»
«اما من اين را قبول ندارم. چه طور همان روزها و سال هاي اول بعد از انقلاب، همه به فكر هم بودند و مرام ومعرفت داشتند. حتي سالهاي جنگ. اما حالا اصلاً انگار كسي به كسي نيست...»
از اين قبيل مكالمات در طول روز زياد به گوش هركس مي خورد. خيلي ها از بي معرفتي و يا شايد بي مرامي رفقا و آشنايانشان مي گويند و گله مي كنند. اما بيشتر آنها به اين نكته بي توجهند كه خودشان هم اگر در موقعيت شبيه كساني كه بي معرفتشان مي نامند، قرار بگيرند، شايد از آنها هم بي معرفت تر باشند. اصولاً اين روزها كمتر كسي به فكر معرفت و مرام است.
اما بعضي ها هم اين اعتقاد را قبول ندارند. يعني مي گويند ايراني جماعت با معرفت و مرامش شناخته مي شود. هرچقدر هم در سختي و تنگنا باشد.

تصوير حقيقي
يكي از قهوه خانه هاي پايين شهر. خيابان از حضور جمعيت غلغله است. تا چشم كار مي كند موج آدم مي بيني و ماشين هاي توليدكننده دود، چرخ دستي و شلوغي و سروصدا. اينجا جايي است كه آدم هم تبديل به دود مي شود از بس كه سيگار مي كشند!
اما اين قهوه خانه حال و هواي ديگري دارد. اول مي ترسي كه پا درون اين محل قديمي و شايد درظاهر مخروبه بگذاري. اما با شنيدن «بفرماي» مردي كه مردان محل «اوستا» صدايش مي زنند، دلت آرام مي گيرد و قدم پيش مي گذاري. مرد مي گويد: «بفرما آبجي، ببخشيد خانم! بفرما بنشين اين طرف.»
مي نشيني. نمي داني از كجا شروع كني و چه بگويي. يعني چه طور بپرسي كه به سراغ چه چيزي آمده اي. با هزار بدبختي بالاخره سر حرف را باز مي كني و از مرام و معرفت مي پرسي. مي گويد: «اي بابا! دلت خوش است. معرفت سيري چند؟ معرفت كجا بود؟ آن روزها كه به يك اشاره همه اهل محل مي دويدند و براي كمك به دوروبري ها از هم جلو مي زدند، گذشت. لوطي گري قديمي شده، زورخانه ها ديگر خيلي خواهان ندارد. اين چيزها مثل اينكه بايد برود توي قصه ها و كتاب ها. ولي اي كاش كساني كه كتاب مي نويسند يادشان بماند درباره لوطي گري ايراني ها هم بنويسند.» يك ريز حرف مي زند. ظاهراً خيلي دلش پر است. مثل اينكه مدت هاست هيچكس پاي صحبتش ننشسته است. به اطراف كه نگاه مي كني، همه سر در گريبان خود دارند و به زندگي روزانه خودشان فكر مي كنند. بدون آنكه چيزي پرسيده باشي، ادامه مي دهد: «همه اينها را كه مي بيني، از سر بيكاري و گاهي ناچاري به اين قهوه خانه مي آيند. البته چند مشتري ثابت قديمي هم داريم كه از آن بامعرفت هاي روزگارند. هر روز سرظهر سري به ما مي زنند.» 
ـ پس هنوز هم معرفت پيدا مي شود؟
* اي. يك كم كه پيدا مي شود.
جُل و پلاست را كه جمع كني بروي، از او صورت حساب را مي خواهي. چپ چپ نگاهت مي كند و مي گويد: «پس مردانگي كجا رفته؟ مگر يك چاي قندپهلو چه ارزشي دارد كه ما نتوانيم با آن ميزباني كنيم.»
تشكر مي كني و درراه با خودت فكر مي كني آيا اين معرفت نبود؟

تصوير حقيقتي ديگر
در تاكسي نشسته اند و مرتب وبي وقفه حرف مي زنند. از زمين و زمان مي گويند و تغييرات روحي آدم ها. از اينكه مدرن شدن زندگي خيلي سنت ها را از بين برده است و حرف هاي اينچنيني...
در ميان حرف و بحث يك باره راننده تاكسي پا روي پدال ترمز مي فشارد و در جا مي ايستد. مسافر مي پرسد: «چه شده؟» راننده جواب نمي دهد و سريع از تاكسي پياده مي شود. مسافر با نگاهش مسير حركت راننده رادنبال مي كند. پيرزني در آن طرف خيابان با زحمت تلاش مي كند چرخ چرخ دستي اش را كه در لاي ميله هاي پل روي جوي آب گير كرده دربياورد اما نمي تواند. چهره اش كلافه و عصبي است. راننده با تلاشي بيشتر، به پيرزن كمك مي كند و بالاخره چرخ از لاي ميله ها آزاد مي شود. پيرزن دعا مي كند و راننده با احساس رضايت به داخل تاكسي بر مي گردد و از مسافر عذرخواهي مي كند. مسافر لحن كلامش را تغيير مي دهد و مسير حرف را عوض مي كند. او حالا به اين فكر مي كند كه معرفت كاملاً نمرده است.

مي گويد: «برخي روانشناسان معتقدند وقتي امنيت نباشد؛ چه امنيت روحي، چه امنيت شغلي و هر امنيت ديگري، آدم ها فقط به منافع خودشان فكر مي كنند و در اين صورت مرام و معرفت كمرنگ مي شود.»
اما دوستي در پاسخش مي گويد: «فقط ناامني نيست كه معرفت را كمرنگ مي كند. تغيير شيوه زندگي و تمايل به تجمل و تشريفات هم از عوامل بي توجه شدن آدم ها به همديگر است. هر چند كه معرفت و مرام يك خصلت ذاتي و دروني است، اما به هر حال دور شدن هر روزه آدم ها از يكديگر و تقليد از شيوه هاي زندگي غربي، دليلي است براي بي معرفت شدن آدم ها. اگر ذهن تاريخي ما ياري كند، مي بينيم كه پس از حمله مغول ها به ايران، همبستگي مردم با يكديگر و اساساً درويش مسلكي و لوطي گري روز به روز بيشتر شد. اما در اين سالها بنابه دلايل متعدد مردم از همديگر فاصله گرفتند. حالا ما نه غربي هستيم و نه ايراني ايراني. شايد هم فشارهاي زندگي باعث بروز چنين بي تفاوتي هايي شده باشد.»

دوستي مي گفت: نه بي تفاوتي، نه فشار زندگي ونه غربي شدن هيچ كدام نمي توانند و نبايد سنت ها را از ما بگيرند. اما شايد طعم پيتزا و لازانياي فرنگي، مزه شورباي سبز و ساده را از ياد ما برده باشد.
آزاده محمدحسين


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |