|
روح پليد از وجود احمق ها خارج نمي شود
دو دختر جواني كه در كنارم مشغول نگاه كردن «CD»هاي صوتي و تصويري مغازه اند، در مكالمه اي كوتاه مي گويند: «گروه ايستاده دوباره كارش را شروع كرد».
كاغذ تبليغاتي چسبانده شده روي ديوار خيابان آفريقا كه با وزش باد تكان مي خورد، مثل پيامي است از طرف جادوگري در همين حوالي. با خطي عجيب و غريب و پس زمينه اي شبيه طلسم هاي قديمي. اكنون همان آگهي با اندازه اي بزرگتر پشت ويترين اين نوارفروش است.
• ظهور «بيتل هاي» ايراني
از خيابان، مغازه با چارچوبهاي سياهرنگ و نور ضعيفي كه از درون خود منعكس مي كند محرك خوبي براي خطر كردن و وارد شدن است. داخل مغازه به تدريج رنگها تغيير مي كنند و به قرمز آتشي و نارنجي و زرد كدر تبديل مي شود. فضايي كاملاً وحشي زماني اين حس كامل مي شود كه عكس سرخپوستي از ديوار روبرو با آن نگاههاي منجمد و پرهاي بالاي سرش همه را زير نظر مي گيرد. جوان فروشنده با موهايي بلند كه رگه هايي از رنگ نقره اي به ظرافت تمام در بين موهايش خود نمايي مي كند با چشماني بسته به موسيقي گوش مي دهد.
سرش را همراه موسيقي تكان مي دهد:
ـ چيزي مي خواستيد؟
اين سؤال را در حاليكه از داخل آينه سرو وضعم را برانداز مي كند مي پرسد.
• ببخشيد يكي از كاستهاي موسيقي اصيل را مي خواستم.
ـ فعلاً فقط سرخپوستي و برزيلي داريم.
بعد سعي مي كند گوشواره اي كه به لاله گوش چپش گير كرده است بيرون بياورد.
• ايراني چطور؟
مثل اينكه سؤال نامربوطي پرسيده باشم به طرفم برمي گردد و با حالت خاصي نگاهم مي كند:
ـ پاپ اينجايي مي خواي يا اونوري؟
• سنتي مي خوام كاست استاد...
حرفم را قطع مي كند:
ـ نه خانم. از اين چيزها اينجا نداريم. فقط خارجي و ايراني. سندي و ابي و...
در همين هنگام دختر و پسر جواني وارد مغازه مي شوند. پسر دستكش هاي چرمي خود را كه مخصوص رالي «اتومبيل راني» است از دستانش بيرون مي آورد و دختر عينك خود را با حركتي ماهرانه بالاي موهاي ژل زده خود ثابت مي كند. هر دو با هم سؤال خود را مي پرسند.
ـ آقا «هوتن» امروز كلاس برگزار ميشه؟
«هوتن» با لبخندي به طرف آنها مي آيد و مي گويد:
ـ آره، ساعت پنج فقط لباسها يادتون نره...
وقتي با آنها bye bye مي كند با نگاهي به من مي فهماند كه زيادي آنجا ايستاده ام.
با «آنا» در مطب دكتر آشنا مي شوم. او عضو گروه «ايستاده» است. آنا دختري است با قد متوسط، پوست برنزه، موهاي مشكي و چشماني روشن. تركيبي از رنگهاي مختلف. تصميم مي گيرم هر طوري شده اطلاعاتي را از گروه به دست آورم.
• چرا اسم گروه «ايستاده» است؟
ـ بخاطر اينكه يك اسم سرخپوستي دوبله شده است. در كلاس هم تمرين آواز را به صورت ايستاده انجام مي دهيم.
• آواز سرخپوستي؟
ـ اولش با استفاده از يكسري آيين هاي سرخپوستي امواج پليد را دور مي كنيم. بعد وقتي تمام بدنمان براي موسيقي و آواز آماده شد شروع به خواندن مي كنيم.
• ترانه ها را چگونه حفظ مي كنيد. معاني آنها را مي فهميد؟
ـ ترانه ها از روي (CD) ها پياده مي شوند و به صورت جزوه در مي آيد. استاد به ما گفته ترانه هاي بيتل مردمي و ساده اند (!)
آنا قول مي دهد هر طور شده مرا به اين مراسم ببرد و مي برد. فضاي اتاق از دود عودهايي كه باعث آرامش اعصاب! مي شود همراه با مبل هاي تاج داري كه همه با پارچه هاي سفيد پوشيده شده است حال و هواي قصرهاي قرن ۱۷ و ۱۸ انگلستان را تداعي مي كند. لباسهاي سرخپوستي دختران و پسران با آن ريشه هاي چرمي كه برآن آويزان است همراه با موسيقي ملايم «ياني» و صحبتها و خنده ها منظره يك ميهماني را به خود گرفته است. با آمدن علي كه در آن مكان استاد «ايستاده» ناميده مي شود، با موهايي مرتب شده با آن تك دانه هاي رنگ نقره اي و صورت برنزه شده و كت سرخپوستي جلسه رسمي مي شود. صداي موسيقي «روح مقدس» و چند موسيقي بدون كلام سرخپوستي به گوش مي رسد. زمزمه هايي شروع مي شود. مانند نيايش سرخپوستان. سرها به حركت در مي آيد صداي همنوايي دختران و پسران متفاوت مي شود. علي در وسط قرار مي گيرد. دستان خود را بالا مي آورد و به هر طرف مي چرخد. همه احساس گرما مي كنند و عرق از زير پيشاني بند علي كه نوار نازك چرمي است، سرازير مي شود. دستها به هم گره مي خورد. چرخ مي زنند. روح هاي پليد از وجود آنان خارج مي شود. (!) نلي و كتي و مولي ـ ملوك ـ با حركات تند مي چرخند. موسيقي تند مي شود. سرسام مي گيرم و...
مي زنم بيرون، يعني فرار مي كنم.
• Good bye ما رفتيم
در يكي از كلاسهاي آواز در غرب تهران، همه آواز مي خوانند. طبقه سوم يكي از آپارتمانهاي آنجا محل تجمع خوانندگان جواني است كه بزرگترين آرزويشان مشهور شدن است.
كلاس آواز با تعداد شاگردان محدود به صورت مختلط برگزار مي شود. در اينجا بحث اصلي موسيقي پاپ است و از روشهاي آواز سنتي و دستگاههاي آن هيچ خبري نيست. همه در اين فكرند كه خواننده پاپ شوند. آرمان و نازنين كه هر كدام با تفاوت سني ۲ سال ۱۸ و ۱۶ ساله اند با يكديگر تمرين آواز مي كنند. نازنين حتي در هنگام تمرين بايد حس لازم را بگيرد. او مي گويد: «احساس» مي كنم جلوي دوربين مي خوانم خب براي تأثيرگذارتر شدن گريه هم لازم است» در اين آموزشگاه هنرجويان كمتر به سراغ خوانندگان پاپ ايراني مي روند. آرمان آرزو دارد كه بعد از آموزش هاي لازم به آمريكا برود و جاي يكي از خوانندگان آن طرف را بگيرد. آرمان و نازنين حتي نقشه هايي براي اجراي «شو» دارند. اميرمي گويد: «آن ور امكان مشهور شدن زياد است. فكرش را بكن اگه كارم بگيره چي ميشه پسر» (!) اكثر هنرجويان اين كلاس دويا سه ماهه ديگر روانه آمريكا مي شوند. براي آنها اهميتي ندارد كه چرا آواز را به صورت اصولي ياد نگرفته اند. آنها فقط مي خواهند صداي خود را شبيه يكي از خوانندگان كنند، بقيه ماجرا حل است.
• دلشدگان
صداهاي تار و سه تار همراه با پنجه هايي كه به استادي تمام بر آنها زخمه مي زند، اشعاري از حافظ و مولانا و بيدل كه در دستگاههاي اصفهان، ماهور و همايون خوانده مي شود، جلوه اي عرفاني به جلسه داده است. هر يك از شاگردان كه تركيبي از پير و جوانند با انتخاب تصنيف هايي از ترانه سرايان معروف به تمرين آواز مي پردازند و استاد اشكالات آنها را رفع مي كند. اينها دلشدگاني هستند كه فقط به عشق زنده نگاه داشتن موسيقي سنتي به اين كلاس مي آيند. جمشيد عسگري كه كارمند مخابرات است، مي گويد: «كار و زندگي جاي خودش رادارد و فراگرفتن آواز چيزي است كه به خودم و درونم بر مي گردد.» استاد اين كلاس كه نمي خواهد خود را معرفي كند مي گويد: «در اين كلاس ابتدا هنرجويان بايد مكتبهاي مختلف ادبي را ياد بگيرند تا بتوانند دستگاههاي آوازي متناسبي با آن اشعار پيدا كنند.» در اين كلاس همه به يكديگر كمك مي كنند تا در زمينه آواز و موسيقي موفق شوند. دوستي آنها به حدي است كه حتي مشكلات مادي و خانوادگي يكديگر را نيز حل مي كنند.
افسانه قانع
|