مهدي شمسايي، متولد اهواز، از سال ۱۳۴۹ با نمايش هفت قاتل اثر آگاتاكريستي كار تئاتر را شروع كرد.
وي كه فارغ التحصيل رشته ارتباطات و مهندسي خاك است، در دوران دانشجويي در نمايش هاي بسياري به ايفاي نقش پرداخته است كه از آن جمله مي توان به«حلاج»، «درمه بخوان» اثر اكبر رادي، «تدبير» اثر برتولت برشت و بعد از انقلاب نمايش «پرونده» اثر سوفو كابيلي و… اشاره كرد.
شمسايي از سال ،۷۰ كار در تلويزيون را آغاز كرد از جمله تهيه كنندگي و نويسندگي نماآهنگ هايي چون نوايي، مرغ سحر، بازگشت و مجموعه هاي تلويزيون هاي متعدد.
در سال ،۷۲ او «تراژدي غربت» را در تئاتر شهر به روي صحنه برد. از شمسايي اكنون، نمايش «شيخ صنعان» در تالار وحدت به روي صحنه رفته است كه در اين باره با او به گفت وگو نشسته ايم.
| آقاي شمسايي! درباره نمايش شما نوشته اند «اولين اپراي ايراني» اي است كه به روي صحنه رفته. شما با اين نظر موافق هستيد؟
* خير، اين در واقع برداشتي است كه يك روزنامه نگار از اين كار داشته است و درواقع اين كار را نمي توان اپرا دانست يا حتي باله يا تئاتر. درواقع اين نوعي فرم است كه پس از تحقيق به آن رسيده ايم و فكر كرديم كه به اين شيوه مي توان قصه اي را بيان كرد. شما به اين كار فقط در چارچوب يك رسانه نگاه كنيد. در ميان اين عنوان ها به نظر مي رسد كه «باله فولكلور» كمي نزديك تر به منظور ماست. اما باز آن هم نيست چون اساساً چنين چيزي تعريف نشده است.
| عطار مي گويد عشق زميني، واسطه عشق الهي است. اما شما در اين كار از مار و طاووس استفاده كرديد و باتوجه به مفهومي نمادين كه اين دو در فرهنگ ما دارند درواقع به نوعي عشق زميني را منفور جلوه داديد.
* از قضا در اين مورد خاص در حوزه تفسير، نگاه نمايش با عطار همخواني دارد. نمايش هم مي خواهد عشق زميني را همچون پلي قرار دهد، ميان عشق حقيقي و سالك. اما درحوزه قصه پردازي تفاوت هاي زيادي قابل لمس است. در هيچ كجاي قصه عطار، امام محمد غزالي و ديگران شخصيت هايي چون مار و طاووس حضور ندارند. در بخشي از منطق الطير عطار، طاووس حضور دارد كه آن ربطي به اين قصه پيدا نمي كند. در احاديث نبوي گفته شده ابليس آنگاه كه خود را چون فرشته اي معرفي كرد با طاووس ومار معامله كرد و به همراه آنان به بهشت آمد و با حيله آدم را فريفت و ميوه ممنوعه را به او خوراند، تا خدا جملگي آنان را از بهشت بيرون راند. بنابر اين در ادبيات ما يكي از آنها نماينده خشونت و ديگري نشانه شهوت و لزوماً فريبكاري معرفي مي شود. در قصه عطار، دختر ترسا آزمايش هاي سنگيني را براي شيخ در نظر مي گيرد مانند بت پرستي، خوك باني، سوزاندن مصحف و… كه در قصه ما به شكل ديگري انجام مي شود. مار كه از بطن ترسا زاده مي شود به بدترين شكلي پير را نيش زده و به شلاق مي گيرد و… درحالي كه روح عاشقانه پير بزرگتر از آن است كه در مقابل خشونت قافيه را رها كند. طاووس هم با طنازي با شال سرپير، وي را زنداني كرده و جلوي چشم مريدانش به بدترين شكل او را تحقير مي كند. در اين بخش هر چيز در حوزه تفسير با عطار يكي است اما من علاقه مند بودم از طاووس ومار استفاده كنم.
| يكي از مشكلاتي كه در كار وجود داشت حضور مداوم موسيقي بود. چنان كه بعضي جاها حتي آزاردهنده به نظر مي رسيد. چرا از نقش مهم سكوت تا اين حد غافل شديد؟
* تا آنجا كه به سكوت نياز بود از آن استفاده كردم. در اين نوع كارها اتفاقاً سكوت نقش بسيار مهمي برعهده دارد. مثلاً وقتي پير، بعد از مدت هاي طولاني راهپيمايي به پنجره دختر ترسا مي رسد و دخيل مي بندد، فكر كردم هر موسيقي اي، اينجا كم خواهد آورد و از سكوت استفاده كردم.
| اما اتفاقاً اين سكوت، به دليل آنكه هيچ جاي ديگري از آن استفاده نشده توي ذوق مي زند. چون بلااستثنا در همه جا موسيقي هست.
* در مورد آزاردهندگي موسيقي در بعضي موارد حق به جانب شماست. بخشي از آن مربوط به مهندسي صدا است و بخشي ديگر مربوط به قسمت هاي فضاسازي موسيقي كه بداهه نوازي مي شود و اميدوارم كه اين مشكل برطرف شود.
| آقاي شمسايي! موسيقي فولكلور نمايش شما با استفاده از ۱۳ نوع ساز مختلف و موسيقي كلاسيك با استفاده از ۵ نوع ساز مختلف نواخته مي شد. بهتر نبود تعادلي را در اجراي اين دوموسيقي رعايت مي كرديد؟
* ما سعي مان را كرديم كه اين تعادل به وجود بيايد. اما بخشي از آن برمي گشت به بودجه و امكاناتي كه در اختيار ما بود. ما كنترباس مي خواستيم اما برايمان مقدور نبود كه در طول تمرين و اجرا هر روز يك وانت كرايه كنيم كه ساز را به محل تمرين يا اجرا بياورد. دوست بسيار عزيزمان، آقاي صادق چراغي با دستكاري سازهاي سنتي كاري كردند كه بتوان آنها را با سازهاي كلاسيك كوك كرد. اما استفاده بيش از اين از سازهاي كلاسيك براي ما مقدور نبود.
| چرا در اين اجرا، هيچ وقت ما دختر ترسا و پير را در خلوت نمي بينيم. بلكه همواره مريدان شيخ با او هستند؟
* نمايش در دنيايي از صور خيال و رؤيا و واقعيت سير مي كند. هيچ عنصر، هيچ شخصيت و هيچ وسيله صحنه در جريان قصه واقعيت فيزيكي ندارد. شايد هم داشته باشد. اصلاً شايد، دختر ترسايي وجود نداشته باشد و او خويشتن نوراني وگمشده پير عابد و زاهد ما باشد. اصلاً شايد مريدان هم وجود خارجي نداشته باشند. آنها مي توانند نيروي بازدارنده عمق وجود پير باشند و شايد زمان و مكاني وجود نداشته باشد كه شيخ با دختر خلوت كند و صدالبته شايد پير ما همواره با دختر مسيحي در خلوت است و همچنين دلدادگي مي آموزد و مي آموزاند.
| چرا شاگردان شيخ صنعان، درمقابل دختركان مسيحي تا اين حد ضعيف و گاه مضحك به نظرمي رسند؟ به نظر مي رسد در اين مسأله نيز نياز به حفظ تعادل بيشتري بود.
* آنها ضعيف هستند اما نه مضحك. اتفاقاً در رويارويي اين دو گروه به تقابل ميان ضعف و قدرت اشاره داشته ايم. روح مريدان در چنبره اعتقاداتي كه طي زنداني فقط تبديل به نوعي عادت شده است، قرار دارد. آنها در دنيايي بسته و محدود زندگي مي كنند. بنابر اين وقتي ناخودآگاه با دنياي غرب، جذابيت و زيبايي روبرو مي شوند، قافيه را باخته و ضعف خود را به نمايش مي گذارند و بالعكس دختران ترسا فرصتي براي قدرت نمايي پيدا مي كنند كه البته شما خوب دريافت كرده ايد. اما خنده داربودن مريدان، گاه به دليل شيطنت بازيگرهاست و گاه به دليل موقعيت خنده دار آنها.
| آقاي شمسايي! در نمايش شما اسلام در تقابل با مسيحيت قرار مي گيرد. چرا؟
* اين سؤال جواب مفصلي مي طلبد. من اين تعبير كه در نمايش اسلام در تقابل با مسيحيت قرار مي گيرد را نمي پسندم. شايد اگر به جاي كلمه تقابل از تعامل يا تضارب استفاده مي كرديد به نگاه من، نزديك تر بود. چون تعامل و تضارب لزوماً جهتي متعالي دارند و تقابل معمولاً سويي تخريبي. يكي از گفتمان هاي حاكم بر نمايش تعامل ميان دو فرهنگ شرق و غرب است. كه نمادهاي اين دو، گاه خود را به صورت تعامل ميان خشونت و لطافت نشان مي دهد، گاهي ميان عشق و تعقل، نظم و بي نظمي، گاهي ميان صورت و سيرت وگاهي هم ميان اسلام و مسيحيت. از آنجايي كه اصل اثر، برمسلمان بودن شيخ و مسيحي بودن دخترك به فراخور قرون اوليه بعد از هجرت تأكيد خاصي دارد. خود به خود مخاطبي كه بااين قصه آشناست، نمايش را از اين پنجره مي بيند و اين خاصيت آثار شاعرانه است كه تأويل بيننده آن قابل قبول است، نه تفسير نويسنده وكارگردان اثر. اما اگر از زاويه ديد شما به مسأله بنگريم با همه به بيراهه نرفته ايم. اين، مجموعه حقايق و اعمالي است كه انسان را به خدا، وصل مي كند و همه اديان چنين ادعايي دارند. ما شاهد جنگ هاي خونين بسياري ميان اديان بوده ايم كه ريشه همه آنها چيزي نيست جز سوءتفاهم هاي ديني ـ تاريخي. در قرآن مجيد خداوند مي فرمايد كه از رگ انسان، به انسان نزديك تر است. «نحن اقرب الله من حبل الوريد.» به انسان، نه به انسان مسلمان. بنابر اين مهم تعداد اديان الهي نيست. بلكه موحد بودن است و مهمتر پيداكردن راهي است كه اديان مختلف براي رسيدن به نور حق در آن به وحدتي پايدار دست يابند. شما هرمي را در نظر بگيريد كه رأس آن خداست و در قاعده آن انسان ها با اديان مختلف قرار دارند. هرچه انسان ها به رأس هرم نزديك تر شوند به يكديگر هم نزديك تر مي شوند چون محور وحدتشان يكي است: ذات باريتعالي. اين اساس فلسفه تعدد اديان الهي است. اتحاد در محور حق زماني راهي پويا مي پيمايد كه انسان ها باحفظ ميراث فرهنگي و دين خود به اين مهم دست يازند نه با حذف ميراث فرهنگي و دين ديگران. اين نمايش درواقع داستان يك سوءتفاهم تاريخي است ميان دو فرهنگ ديني. همه انسان ها، چه مسلمان، چه مسيحي علي رغم اينكه، هريك در خوي و وجود خود شيطان نهفته اي دارند اما در محور فطرت كه در آن نور خدا، دميده است مي توانند به وحدت برسند. من فكر مي كنم در قرن بيست و يكم كه انسان تحت سيطره فرهنگي به وسعت تكنولوژي غول پيكر، اين قرون رنگ باخته و هويت از دست داده است. بدون در نظر گرفتن نوع دين، تنها در اين محور مي تواند به اتحاد فكر كند. بنابراين اگرچه در آغاز در اين نمايش، به نظر مي رسد پير مسلمان، رودرروي دختر مسيحي قرار دارد، اما در نهايت به يكي شدن آنها حول ذات باريتعالي توجه دارد.
|
|
|
| از چه منابع داستاني اي براي نمايش استفاده كرديد؟
* من از مجموعه داستان هايي كه درباره شيخ صنعان، نوشته شده استفاده كدام شامل: منطق الطير عطار نيشابوري، تحفة الملوك امام محمد غزالي، نسخه اي از وحدت هندي شاعر قرن ،۱۲ نسخه اي از عليشيد نوايي به زبان تركي و يك نسخه هم از قرن ۱۲ اثر شيخ ميرزا محمد كازروني، از مجموعه اينها و ذهنيات قرن بيست و يكم، برداشتي آزاد از اين داستان كرده ام.
| چند ماه تمرين داشتيد و آيا از اول با موسيقي تمرين كرديد؟
* در حدود، يك سال پيش تمرين هاي اين نمايش، با حضور گروهي آغاز شد كه بعضي پس از آنكه، حركات آييني استاد كياني را كه براي اولين بار در تهران آموزش داده مي شد، ياد گرفتند، با رندي نمايش را ترك كردند. بعضي ديگر را هم خودم اخراج كردم، چون حركاتشان خيلي شيك به نظر مي رسيد. در نتيجه عده اي جديد به ما پيوستند و دوباره تمرين ها، شروع شد. بعد از جشنواره بيستم فجر، به دليل طولاني شدن زمان اجراي عمومي بعضي از دوستان نتوانستند به همكاري با ما ادامه بدهند كه البته حق هم داشتند. اما مي خواهم از اين فرصت استفاده كرده و از ياران باوفا و درواقع حرفه اي كه از آغاز با ما بودند تشكر كنم. صادق چراغي، محمد فاروق كياني پور، شهريار شعربافيان، محسن گودرزي، مهشيد خاتمي، ليلا محسني و فرشته نويد.