جمعه ۵ ارديبهشت ۱۳۸۲ - ۲۲ صفر ۱۴۲۴
Fri, Apr 25, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۴۴۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
فرهنگ و هنر
ويژه
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
هفت آسمان
داستانهاي بسيار كوتاه
• شهلا آبنوس
فاطمه روشندل
«شعر و دنياي متن» از ديدگاه پل ريكور * (Paul Ricoeur)
هفت آسمان
هان في تزو
يكي از آيين هاي سنتي چيني كه مورد توجه مورخان و محققان دنيا قرار گرفته، مكتب قانون پرستان است. از شخصيتهاي ممتاز اين مكتب هان في تزو است، مردي با تدبير و كاردان كه در زمان خود شهرتي آفاق گير داشت.
قانون پرستان بطور كلي بر مفهوم «قانون» بسيار توجه و تأكيد داشتند. هان في تزو درباره «دولت با اقتدار» مي گويد: «هيچ دولتي هميشه نيرومند و ياناتوان نيست. زيرا اگر قوانين آن را به دقت به كار بندند، نيرومند خواهد شد و اگر قوانين آن را سرسري به كار گيرند آن دولت ناتوان مي شود». از ديد وي مبناي اجراي قانون در هر حكومتي ضمانتي براي ثبات و پيشبرد آن دولت به شمار مي آيد.
يكي از ويژگيهاي اساسي نظريات هان في تزو كه به او ويژگي خاصي مي بخشد، ردمفهوم ايستايي تاريخ است. او معتقد است بشر براي پيشرفت وترقي نيازمند درك شرايط زمانه خود است.
در شرايط امروز ما هرگز نمي توانيم با اقتدار سنتي زندگي كنيم و توجه به ساختارهاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي امروز است كه زندگي را رقم مي زند.
وي در بخشي از كتابش مي نويسد:« زماني مردم خانه هاي خود را روي درختان مي ساختند تا از آزار حيوانات ودرندگان ايمن بمانند وازاين كه نقشه آنان توفيق مي يافت، بسيار خوشحال بودند. همين گونه، زماني مردم از اين حقيقت كه مي توان با به هم ماليدن دوتكه چوب آتش روشن كرد، بسيار شگفت زده شدند، ولي اگر مردم اكنون روي درختان زندگي كنند ويا به روش قديمي آتش روشن كنند ريشخند خواهند شد زيرا اكنون چيزهاي نووبهتري كشف شده است».
پذيرش انديشه هاي نو، در دوراني كه پادشاهان چيني اقتدار گرا در رأس كار قرار داشتند، از ويژگيهاي ممتاز پايه گذاران مكتب قانون پرستان است.
قانون پرستان مي گويند: «هر چند ممكن است مردم دوران باستان معصوم تر و با تقواتر از ما باشند اما اين مسأله بيشتر بعلت موقعيتهاي مادي بوده است تا معصوميت و خوبي ذاتي مردم آن دوران.» مطابق عقيده هان في تزو،در دوران باستان «تعداد مردم اندك بود و ما يحتاج فراوان، بنابراين مردم با يكديگر كشمكشي نداشتند. ولي مردم اين روزها خانواده يي را كه پنج فرزند دارد، بزرگ تلقي نمي كنند، و تازه هر فرزند هم به نوبه خود پنج فرزند ديگر پيدا مي كند. بنابراين پيش از مرگ پدربزرگ امكان دارد در يك خانواده تعداد بيست و پنج نواده وجود داشته باشد. نتيجه آن است كه تعداد نفوس مردم زياد مي شود اما مقدار مايحتاج اندك، و فرد بايد براي يك درآمد اندك سخت كار كند. از اين رو كار مردم به نزاع مي انجامد».
بر همين اساس مسائل اجتماعي امروز با مسائل دوران سنت بسيار فرق كرده است. بنابراين روش حل آن نيز بايد مبتني بر نگرش نوين و جديد باشد. قوانين بايدبا پيشرفت زمان همراه بوده و حكومت نيز با نيازهاي زمان حال خود را هماهنگ سازد. از سوي ديگر قانون پرستان، فرمانرواي خوب و شايسته را ملزم به تدوين و اجراي قانون مي دانند و معتقدند يك فرمانرواي خوب بايد با اجراي دقيق قانون در بين مردم، جامعه را اداره كند و با ناقضان قانون برخورد جدي داشته باشد.
از ويژگيهاي ديگر اين گروه توجه به اكثريت مردم است. هان في تزو در اين باره مي نويسد: «فرمانرواي فرزانه، هنگام حكومت خويش بر يك كشور، به مردمي كه خوبي مي كنند، اعتماد ندارد بلكه به آنان خاطرنشان مي سازد نبايد كار خطا مرتكب شوند. در يك كشور عده كساني كه رفتار و كرداري نيك دارند از ده تن بيشتر نيست، با وجود اين، اگر كسي گوشزد كند مردم نبايد مرتكب خطا شوند، سراسر آن كشور در صلح و صفا خواهد بود. كسي كه بر كشوري فرمانروايي مي كند به اكثريت مردم توجه مي كند و به اقليت توجهي ندارد. بنابراين خود را با تقوا و فضيلت مشغول نمي دارد بلكه مسأله مورد توجهش قانون است. گفتمان عشق ورزي: هان في تزو نيز مانند هسون تزو معتقد بود: «طبيعت بشر مبتني بر شر وبدي است .» اما هسون تزو راه جلوگيري از طبع شرور بشري را در باور به فرهنگ مي دانست و هان في تزو معتقد بود اعتقاد به فرهنگ نمي تواند ما را به سرمنزل مقصود برساند.
طبق باور وي حكومت مبتني بر قانون راه كار اساسي پيشروي ما است. نوع بشر ذاتاً شيطاني است اما مي توان با ايجاد نظارتهاي اجتماعي قدرتمند و دولت با اقتدار اين ذات را كنترل كرد. بسياري از محققان معتقدند آيين تائو و قانون پرستي معرف دو حد اعلاي انديشه چيني است. پيروان تائو همان طور كه قبلا ً اشاره داشتيم، به معصوميت انسانها باور و اعتقاد داشتند وآزادي بي حد و حصر راتوصيه مي كردند در حالي كه قانون پرستان بر كنترلهاي اجتماعي ساخت يافته اعتقاد داشتند. اما با اين همه استفاده از روش «غيرفعال » نقطه مشترك اين دو نظريه تلقي مي شود. فرمانروا در هيچ يك از امور شخصاً دخالت نمي كند بلكه با استفاده از روشها و متد تنبيه و پاداش حكومت را اداره مي كند. اگر يك فرمانروا درباره چيزي بينديشد قطعا ً در آن لحظه درباره مسائل ديگر نخواهدانديشيد و اين نقص كار او محسوب مي شود. بر همين اساس لازم است در عين انديشيدن درباره تمام چيزهاي تحت فرمان خود درباره اين مسأله از ديگران نيز كمك بخواهد.
مقصود از اين گفتار اين است كه فرمانروا بايد با بينشي نوين به مديريت و سازماندهي جامعه مشغول شود و از انحصار طلبي دوري گزيند. عشق ورزي در اين آيين مبتني بر ايجاد يك جامعه با ساختارهاي قانوني است كه لازم است همه پذيراي آن باشند. قانون پرستان با اتكاي صرف به نظام پاداش و تنبيه بي حد و حصر براي همه طبقات نظام ارزشهاي توده مردم را بهبود بخشيدند و اشراف را به حد و مرتبتي پايين تر تنزل دادند.
پس به طور كلي مي توان سيماي اصلي نظريات هان في تزو را در سه بخش خلاصه كرد: الف: سلطنت مطلق با شاه و يك ديوانسالاري ب: خودكفايي اقتصادي هر اميرنشيني ج: اجراي قوانين سخت با پاداش و كيفرهاي دقيق. اگرچه در ظاهر اين نظريه چندان دموكراتيك به نظر نمي رسد اما در زوال نظام فئودالي نظريه قوي و منسجم و قابل ارائه تلقي مي شود كه نمي توان به سادگي از كنار آن عبور كرد.






بهرام فرهمندپور
داستانهاي بسيار كوتاه
گل سرخ
• شهلا آبنوس
صداي انفجار را كه مي شنوي بازي را رها مي كني وبه طرف خانه مي دوي. مي داني كه مادر از صداي بلند مي ترسد، مخصوصاً حالا كه به پدر قول داده اي تنهايش نگذاري.
در باز است . مادر از اتاق به طرف حياط مي دود، هنوز در آغوشش جا نگرفته اي كه صدايي مهيب تر از اول.
بين تو و او فاصله مي افتد. كمرت خيس از خون مي شود. به زمين مي افتي .
پس از سالها به هوش مي آيي وآتش وخاكستر را كه كنار مي زني؛ ديگر مادر نيست. گل سرخ بزرگي درجايي كه او افتاده بود خودنمايي مي كند.
پشيمان
فاطمه روشندل
پشيمان از دزدي، خودش را شكنجه كرده بود. دستهايش را مخفي كرد. پدر پرسيد «چي پشتت قايم كرده اي؟!» با ترس گفت به خدا هيچي فقط دستهامه. اما پدر راضي نشد گفت: «پس چرا قايمش كرده اي؟» «آخه چيزي ندارم كه قايم كنم بابا از فردا مي رم سركار حقوقش هم خوبه وضعمون خوب مي شه قول مي دهم اين كار را رها نكنم هميشه به موقع سركار بروم.
قول مي دهم مادر را اذيت نكنم به آبجي سوسن هم كاري نداشته باشم اصلاً به من چه كه چي پشتش مي گويند...» پدر مي خواست بگويد كه اين چرت و پرتها چيست كه مي گويي اما وقتي پسر را روي زمين ديد، همه ي حرفهاش شبيه گريه شد «آخه پسر چيكار كردي با خودت» فرياد زد سوسن دستمال بيار همينطوري داره ازدستهاش خون مي ره»
حالا سوسن هر جا كه از برادرش صحبت مي كند مي گويد دستهاي خوني اش را مخفي كرده بود.
نيل
ـ ... داره يادم مي آد. تو اتوبوس نشسته بوديم. مي گفتي: «اسمش نيله. آدم رو ياد رودخونه اي تو مصر مي اندازه!» اون وقتها من مثل خيلي هاي ديگه كنجكاو شده بودم. سفر به ماه! باورش سخت بود. حالا بعد از اين همه سال تو رو كنار دست خودم مي بينم.
ـ خب، از خودت نگفتي؟
ـ بازنشسته م.
ـ پس مثل هميم.
ـ ولي قديم ها خيلي مثل هم نبوديم.
ـ حق با توئه.
ـ شايد هردومون.
ـ آخرين باري كه همديگه رو ديديم، مي گفتي رفتن به ماه از محالاته. از اون موقع سي ـ سي و دو سال مي گذره.
ـ چه دعواي سختي با هم كرديم.
ـ آخه تو باور نمي كردي آدم به ماه بره.
ـ چرا، خوب يادمه. اون آقا كه اسم كوچيكش نيل بود.
ـ تو خيلي مسخره ش مي كردي. مي گفتي رودخونه نيل اون بالا چه كار مي كنه؟
ـ بعد با هم دعوا كرديم.
ـ وقتي بحثمون بالا گرفت، دستت رو كشيدم و از ركاب آوردم پايين. خيلي هيجان زده بوديم.
ـ ولي گفتن نيل با اون لحن مضحك باعث جدايي من و تو شد...
ـ خب، نگفتي منو از كجا شناختي؟
ـ از ماه گرفتگي پشت دستت. اول شك كردم، ولي بعد به خودم جرأت دادم كه مي تونم سر صبحت رو باز كنم.
ـ خيلي خوب، حالا كه همديگه رو پيدا كرديم، بهتره گذشته ها رو فراموش كنيم. بگذاريم جاي رودخونه نيل تو بيابونهاي مصر باشه يا همون نيل كه تو تلويزيون مثل بچه ها روي شنهاي ماه بالا و پايين مي پريد.
«شعر و دنياي متن» از ديدگاه پل ريكور * (Paul Ricoeur)
خواننده هم همچون مؤلف كنار گذاشته شد
118587.jpg
پل ريكور (Paul Ricoeur-1913) يكي از انديشمندان و فيلسوفان برجسته معاصر فرانسه است.
او كه در رشته فلسفه در دانشگاه سوربن پاريس تحصيل كرده است، دانشجوي «گابريل مارسل» (Gabriel Marcel)، فيلسوف برجسته اگزيستانسياليسم و پيرو انديشه هاي فلسفي او بود و همچنين از «هستي شناسي» «كارل ياسپرس» پيروي مي كرد. ردپاي آرا و انديشه هاي اين دو فيلسوف برجسته را براحتي مي توان در آثار و افكار ريكور ديد.
در واقع، ريكور بنيانگذار «هرمنوتيك مدرن» است كه توانست جريان فكري تازه اي را درحوزه نظريه هاي ادبي و درزمينه «ادبيات ـ فلسفه ـ متن» به وجودآورد و مركز «پژوهشهاي پديدارشناسي و هرمنوتيك» را در پاريس بنيان گذاشت.
ازجمله مهمترين آثار او مي توان به مواردزير اشاره كرد:
«كارل ياسپرس و فلسفه هستي» (۱۹۴۷) اين اثر شرحي بر انديشه هاي استادش، گابريل مارسل، است.
«گابريل مارسل و كارل ياسپرس» (۱۹۴۸) كه دراين اثر انديشه هاي فلسفي خود ريكور رامي توان يافت.
اثر ديگر او «تاريخ و حقيقت» (۱۹۵۵) نام دارد كه در آن به دفاع از ليبراليسم معاصر و بويژه انديشه هاي «جان راولس» درباره نظريه عدالت برخاسته است.
«درمكتب پديدارشناسي» (۱۹۸۶)؛ ريكور دراين اثر به آرا و انديشه هاي ادموند هوسرل و تحليل پديدارشناسي او پرداخته است.
ناگفته نماند پديدارشناسي درمطالعات «هرمنوتيك مدرن» ريكور جايگاه خاصي دارد زيرا به اعتقاد او پديدارشناسي، راه را براي اين رشته از مطالعات ادبي ـ فلسفي بازكرده است.
ريكور در اثر ديگرش تحت عنوان «درباره تأويل؛ رساله اي درمورد فرويد» به نقد «روانكاوي فرويد» مي پردازد.
دركتاب «درباره تأويل» ديدگاههاي كلي ريكور درمورد هرمنوتيك و نسبت آن با پديدارشناسي مطرح شده است و به وضوح گسست انديشه هاي ريكور از شناخت شناسي هوسرل را نشان مي دهد.
در اين اثر ريكور ساختارگرايي «كلودلوي استروس»، «ابژكتيويسم» و «كانت گرايي فاقد سوژه متعالي» ساختارگرايان را به نقدمي كشد.
«استعاره» در انديشه هاي ريكور حلقه رابط بين هرمنوتيك، زبان و نظريه ادبي است. او دراين زمينه كتاب «استعاره زنده» را نگاشته است.
ريكور در اين اثر از كشف رازگذرمعنا به مصداق بحث مي كند. او استعاره را در واحد «سخن» معتبرمي داند، درحالي كه ارسطو «نام» را حامل اصلي استعاره مي دانست و امروزه در زبانشناسي «اميل بنونيست» استعاره را درسطح «گزاره» و «جمله» مطرح مي كند.
در كتاب «استعاره زنده»، محوراصلي افكار و انديشه هاي ريكور را «روايت» شكل مي دهد.
درسال ۱۹۹۰ ريكور كتاب ارزشمند «خويشتن همچون ديگري» را منتشركرد. او دراين اثر واسطه هاي فلسفي بين زبان و كنش را معرفي مي كند و مباحثي نظير؛ هرمنوتيك گادامر، درهم شدن افق ادراك سوژه ها، كنش گفتاري و پديدارشناسي هوسرل درمورد «نيت سوژه» را مطرح كرده است.
***
ريكور به حاكميت «باورفلسفي» پايان مي دهد.
مرزهاي «اطمينان» را مي شكند.
درهاي «شك وترديد» را مي گشايد.
واقعيت را از زيرسلطه «من» بيرون مي آورد.
شعر خطرناك است
ريكور معتقداست خطري كه امروزه زبان را تهديد مي كند، ابزاري شدن زبان و تقليل زباني است. وقتي زبان به ابزاري بدل شد، به تدريج فرسوده و كهنه مي شود و اين ابزاري شدن زبان خطرناك ترين گرايش فرهنگي بشرامروزي است.
و اما يكي از وظايف فلسفه زبان محافظت از انواع كاربردهاي زباني و حفظ مرزميان آنهاست. ازجمله كاربردهاي زباني مي توان زباني علمي، سياسي، خودكار، شاعرانه و... را نام برد كه زبان خودكاري كه بطور روزمره به كارمي رود، حدوسط ميان زبان علمي و زبان شاعرانه به شمارمي ايد.
زبان شاعرانه به گستره نامحدود زبان ارج مي نهد. درزبان شاعرانه ما رابطه يك به يك بين واژه ها، معناها و مصداقها وجودندارد كه اين ويژگي از يك طرف باعث پرمايگي زبان مي شود و ازطرفي ديگر ممكن است باعث «بدفهمي» و تأويل هاي نادرست شود. اما درزبان علمي تا حدامكان از اين چندمعنايي پرهيز و سعي مي شود چندآوايي به تك آوايي برسد تا ازهرگونه تعبير و تفسير و بدفهمي جلوگيري شود تا آنجا كه درنهايت هرواژه تنها يك معنا داشته باشد.
برخلاف شعر كه سعي مي شود هرواژه حداكثر معاني را درخود بگنجاند و تا آنجا كه امكان دارد ازچندمعنا بودن واژگان و چندآوايي بهره گرفته شود.
زبان شاعرانه فقط و فقط درخدمت زبان است.شاعر سعي دارد حداكثر استفاده را از توانايي هاي معنايي زبان ببرد و اگر موفق به اين كار شد، مي توان گفت زبان شعر را كشف كرده است و درخلق دنياي شعري خود موفق بوده است.
ريكور از قول نيچه مي گويد: «شعر خطرناك است» چراكه شاعرمي تواند از اين توانايي هاي زبان شاعرانه سوءاستفاده كند و با «جادوي شاعرانه واژگان» خواننده را بي اختيار درپي خود به هرسويي بكشاند.
ريكور در يكي از مصاحبه هاي خودگفته است: امروزه خوانندگان باشعرنو ارتباط برقرارنمي كنند. البته بايد تاحدودي به آنان حق داد. چون ازطرفي دنياي شعر براي آنان واضح و شفاف نيست و به «راز زبان شاعرانه» پي نبرده اند و از سوي ديگر واژگان، نحو و نظام انديشه شاعر را دور از دنياي ذهني خود و زبانشان مي بينند و اين چنين مي شود كه خوانش شعر براي آنان لذت بخش نيست. در نتيجه قرار داد بين خواننده و نويسنده فسخ مي شود.
«خوانش قراردادي بين «خواننده» و «مؤلف» است كه مفاد آن در «متن» آمده است و تا زماني تأويل ها و خوانشها متفاوت از يك متن مجاز است كه به مفاد اين قرارداد پايبند باشد. و چنانچه پا از اين محدوده فراتر گذاشته شود، باعث بدفهمي و سوء تعبير خواهد شد. و اين چنين است كه ريكور «خواننده» را همچون «مؤلف» كنار مي گذارد و به حاكميت «متن» و به باور «زيباي متن» مي رسد.
[پيش از اين «رولان بارت» زبانشناس و منتقد ادبي برجسته و مشهور فرانسوي با بيان تئوري «مرگ مؤلف» اقتدار نويسنده يا خالق اثر، كه در متون كلاسيك به شدت ديده مي شد، را در هم شكست و مؤلف را در حد يك «نشانه» براي فهم متن مطرح كرد. در اينجا ريكور اشاره به همين تئوري «مرگ مؤلف» رولان بارت دارد.]
اولويت دادن به متن فرايندي بود براي پايان دادن به حاكميت مؤلف كه او را آفريننده و قادر مطلق متن مي دانست، اما ريكور خواننده را هم همانند مؤلف كنار گذاشت.
شعر به عنوان يك «متن»، ظرافتهاي زبان را كشف و به خواننده ارائه مي كند. شعر از آنجا آغاز مي شود كه زبان از پديده هاي دنياي خارج فاصله مي گيرد و زبان به «ابژه » خودش بدل مي شود. به همين دليل هم شعر را نمي توان زبان ارجاعي دانست.
شعر از يك طرف بيان لايه هاي از دست رفته تجربه است و از طرفي ديگر آزاد كردن زبان از نسبتي كه با چيزها و واقعيت دارد. از نظر ريكور شعر محدود به وزن و اشكال موزون زبان نمي شود و داستان روايي نيز شعر است. بدين معنا كه طرح يك روايت زاده خيالپردازي آفرينشگري است كه جهان خود را خلق مي كند و در اين معنا داستانها نيز كمتر از شعر نيست.
هنرمند در هر اثر هنري «دنيايي» را مي سازد كه خاص و ويژه خود اوست. از اين ديدگاه تابلوي نقاشي، شعر، رمان، نمايشنامه و... هر يك دنيايي دارند. «جهان متن» هر يك از اينها منحصر به فرد است.
البته متن محدود به يك نوشته نمي شود. متن مي تواند شامل گفتار، حركات، علائم، گفت وگوها، روايتها و كنشها باشد.
جهان متن افق هاي بي نهايتي دارد كه هرگز كشف نشده اند. خواننده تنها سعي نمي كند متن را بفهمد بلكه مي خواهد جهاني را كه مؤلف آفريده، كشف كند.
پروست در رمان «درجست وجوي زمان از دست رفته» مي گويد: «خواننده هنگام خواندن كتاب، خواننده خويشتن است. در واقع ما در دنياي اثر هنري و متن، خودمان را مي خوانيم.»
ريكور از اين گفته اين چنين استدلال مي كند كه «من» ما يك «من ناكامل» است. «من» مانتيجه ي تمام آثار هنري ـ ادبي ـ فرهنگي اي است كه تاكنون خوانده ايم و در افقهاي جهان متن آنها را تجربه كرده ايم.
در واقع كنش «خواندن» من تازه اي از خواننده مي آفريند.
دنياي شعر، دنياي بازي است. شاعر در دنياي متن خود بار سنگين تصميم گيري را به دوش نمي كشد چون اساساً تصميم گيري و قاطعيت در شعر لزومي ندارد.
اين مسأله را مي توان به جهان متن نيز تعميم داد. چون در «دنياي متن» نيز «قطعيت تأويل» وجود ندارد.
در حوزه هر منو تيك و تأويل متن حتي به «تاريخ» هم به عنوان متن نگريسته مي شود كه ريكور اين مسأله را در كتاب «هرمنوتيك و علوم انساني» خود مطرح مي كند.
البته علاوه بر ريكور، فيلسوفان ديگري نظير «هايدن وايت» نيز تاريخ را در حد نظريه و تئوري ادبي مي دانند.
از نظر ريكور روشي كه تاريخ نگاران با آن رخدادهاي گذشته را توصيف مي كنند، همانند دنياي متن رمان يا شعر خلاق و آفريننده است. چون در هر دو، مؤلف سعي دارد از همنشيني رخدادها، معنا بيافريند واين افق هاي زيادي را براي خواننده مي گشايد و مي تواند خوانشهاي متفاوتي را در بر داشته باشد.
اما اينكه چرا يك متن مي تواند خوانشهاي متفاوتي داشته باشد بر مي گردد به ديالكتيك ميان دو جهان؛ جهان متن و جهان خواننده. در واقع هر متن امكان سكونت در آن جهان را نشان مي دهد. ديالكتيك ميان متن و خواننده برخوردي است ميان «ادعاهاي متن» و «افق انتظار خواننده».
نظريه «زيبايي شناسي دريافت» هانس روبرت ياس و «پديدار شناسي خوانش» و لفگانگ آيزر در مباحث هر منوتيك مدرن و در تحليل «مكتب كنستانس» ناظر بر همين جنبه ها از «خوانش متن» و «جهان متن» است.
اما ريكور باوجود بيان اين موضوع كه خوانشهاي متفاوتي از يك متن واحد ممكن است اين را نيز متذكر مي شود كه در ديالكتيك دنياي متن و دنياي خواننده ممكن است «تورم خوانش » نيز پيش آيد. بدين معنا كه نمي توان هر نوع خوانش را در حكم تأويل متن محسوب كرد يا تمامي تأويلها را خوانش از متن دانست.
در مبحث هر منوتيك خواندن و تأويل تا حدامكان به هم نزديك مي شوند تا جايي كه ريكور هرمنوتيك را آشكار كردن معناي ضمني و پنهان متن، يك اثر هنري و حتي يك كنش تعريف مي كند.

پي نوشت:
* اين مقاله با توجه به منابع زير ترجمه شده است:
۱‎/www. Philagora. net
۲‎/ www. hermeneutipue esthetipue
.۳ پل ريكور؛ زندگي در دنياي متن؛ ترجمه بابك احمدي.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |