سال بلو Saul Bellow به سال ۱۹۱۵ در شهر «لاشين Lachine» واقع در كبك از پدر و مادري يهودي و روسي الاصل متولد شد و در ۹ سالگي به همراه خانواده اش به آمريكا مهاجرت كرد. او خالق آثاري چون «ماجراي اوژي مارش» (۱۹۵۳) و باران ساز (۱۹۵۹) و هرزوگ (۱۹۶۴) "Don de Humboldt" (۱۹۷۵) است و به خاطر اين آثار مهمترين جايزه هاي ادبي را به خود اختصاص داده است: جايزه نوبل در سال ۱۹۷۶ و جايزه پوليتزر. «نيويورك تايمز» از او به عنوان بزرگترين نويسنده آمريكايي در قيد حيات، ياد كرده است.
بعد از سالها سكوت، سال بلو اوايل سال ۲۰۰۰ رماني به نام «راولستين Ravelstein» منتشر كرد كه بلافاصله رسوايي عظيمي به بار آورد. اين رمان درباره «آلان بلوم Allan Bloom» استاد برجسته فلسفه سياسي بود كه در سال ۱۹۹۲ در سن ۶۲ سالگي در اثر ابتلا به سرطان درگذشت. اما «بلو» در اين كتاب فاش كرد كه مرگ «بلوم» در اثر ابتلا به ايدز بوده است، درحالي كه از انحرافات او نيز پرده برداشت. روزنامه هاي آمريكا به خاطر اين مسأله جار و جنجال زيادي به پا كردند و بالاخره سال بلو مجبور شد از برملا كردن انحرافات دوستش ـ آلان بلوم ـ اظهار تأسف كند.
آنچه مي آيد، مصاحبه فريتزجي رادتز (Fritz j. Raddatz)، گزارشگر مجله آلماني "Die ziet" با «سال بلو» به مناسبت چاپ «راولستين» است. متن مصاحبه از مجله فرانسوي «نوول ابسرواتور» به اين مشخصات ترجمه شده است. Le NOUVEL OBSERVATEUR, 7-13 MARS 2002
فريتز جي رادتز ـ در «راولستين» شما تحت تأثير زندگي جامعه شناس آمريكايي، آلان بلوم هستيد. بدين ترتيب مي توان كتاب شما را در كل يك زمان به حساب آورد.
سال بلو ـ تمام چيزهايي كه من مي نويسم، بالاخره به صورت نوعي رمان تمام مي شوند. از طرف ديگر چيزي كه اهميت دارد، روند نوشتار است نه نتيجه آن. يك روز آلبرتو موراويا به من گفت: «رمانها هميشه تكه اي از زندگي رمان نويس هستند» خيلي دوست دارم اين جمله را نقل قول كنم.
ف. جي رادتز ـ اما چرا مانند بارگاس يوسا كه در كتاب جديدش روي يك ديكتاتور به نام تروخيو۱ كار كرده، زندگي مردي را بازگو مي كنيد كه واقعاً وجود داشته است؟
سال بلو ـ من با آلان بلوم دوست بودم، او حتي يك روز از من خواسته بود كه زندگي اش را بنويسم، اما اساس كار، نوشتن متن روايي دقيقي بود كه يك شخصيت را هم بازسازي كند. ايده آل من طراحي يك شبح نبود، بلكه مي خواستم به دور از جار و جنجال دنيا، جهاني ويژه خلق كنم. در مورد آلان بلوم رسيدن به اين هدف برايم خيلي دشوار بود، مخصوصاً به خاطر انحرافات او. كمي به اين افشاگري پس از مرگ ادامه مي دهم، چون در هر صورت اين يكي از عناصر شخصيت او بود.
اف.جي. رادتز ـ ما يك عبارت دقيق براي اين نوع كتابها داريم: «رمان نظريه پرداز»۲ (Roman a these)
سال بلو ـ اين عبارت خيلي اروپايي است. اين ايده فرهنگ ـ پدر و مادرم هميشه "Culturnijس مي گفتند ـ براي آمريكايي ها بيگانه است. حتي آمريكايي هاي تحصيل كرده كه از دانشگاههاي معتبر بيرون آمده اند. آنها ذائقه فرهنگي ندارند، من خودم هميشه گمان كرده ام كه فرهنگ يك افاده است. من از اين شيفتگي نسبت به ايده ها بگيريم ايدئولوژي، بيزارم. طبيعتاً مي دانم كه توماس مان نويسنده بزرگي بود. اما اين روشهاي روشنفكرانه، اين تأكيدهاي مفرط، مثلاً در «كوه جادو» كتاب را درخود غرق كرده اند.
كمر آن را شكسته اند. من شخصاً ايده اي را كه مي گويد نويسنده بايد خود را ملزم به فرهنگ كند، صريحاً ردمي كنم. اين مسأله نه ربطي به هنر دارد و نه ربطي به ادبيات. تعهد نويسنده يا همان تكنيك روشنفكرانه، مانند نوعي ماشين سيب زميني پوست كن است كه آمريكايي ها خيلي دربرابر آن مقاومت كردند.
اف.جي. رادتز ـ اما آيا قهرمان شما آلان بلوم، دقيقاً با فقر فرهنگي آمريكا نمي جنگد؟
سال بلو ـ اجازه بدهيد كمي وارد جزئيات شويم. بلوم براي من يك روشنفكر متعهد نيست. براي من، او مانند يك نشان افتخار است كه به آن احترام مي گذاريم. شخصيتي با چهره هاي بي شمار كه هومر را به خوبي هتل كريلون (Crillon) مي شناخت، سمبوليست ها را به اندازه خياطي پيشرفته فرانسوي دوست داشت.
يك شخصيت درخشان. ازهمه نظر ايده آل براي ردكردن نظريه پوچ مرگ رمان. ازطرف ديگر موفقيت كتاب به من نشان داد كه هميشه خواننده به شخصيتهاي خارق العاده علاقه دارد و مانند زمين مستعدي است كه تنها خواهان برانگيخته شدن است. بلوم يك مرد بافرهنگ بود، اما قبل از هرچيز استاد زندگي بود. او از خودستايي و ادا و اطوارهاي روشنفكرانه بيزار بود.
اف.جي. رادتز ـ شما هم معمولاً به روشنفكران حمله مي كنيد.
سال بلو ـ يك روشنفكر واقعي، هزار نفر مدعي دارد.
اف.جي. رادتز ـ اين مدعي ها كه مي گوييد، اروپايي ها هستند؟
سال بلو ـ من درواقع از تعصب فرهنگي اروپايي و اين خودستايي بيزارم. ابداً فكرنمي كنم كه يك بقال، روسو و ديدرو را بشناسد. بيشتر تصورمي كنم كه همه كتابها درمجموع فقط تأثير اندكي روي بشريت گذاشته اند. مثلاً شما كه آلماني هستيد، جداً معتقد نيستيد كه كشوري كه دوجنگ جهاني به راه انداخته بتواند به اين دل خوش كند كه زادگاه بتهوون و گوته بوده است. اين لودگي است. چطور آلماني كه اينقدر به نويسنده بزرگش مغرور است مي تواند به همه دنيا حمله كند؟ فراموش نكنيد كه با يك يهودي حرف مي زنيد. من حافظه خوبي دارم. يك حافظه يهودي.
اف.جي. رادتز ـ بعد از اين همه افتخار، جايزه نوبل و جايزه ملي كتاب، آيا شما به تأييد چيزي كه قبلاً نوشته بوديد ادامه مي دهيد. اينكه: «هيچكس به ما احتياج ندارد، هيچكس كتابهاي ما را نمي خواند، هيچكس ما را نمي شناسد.»
سال بلو ـ هم بله و هم خير. اگر امروز به كتابخانه مركزي شهر كوچكي در غرب ميانه آمريكا برويد از تعداد به امانت گرفتن كتابهاي والت ويتمن يا مارسل پروست متعجب مي شويد. بدون شك اين تأسف آور است، ضعف دانشگاههاي ما و اين حقيقت كه بطورمتوسط فقط ده درصد از جمعيت ما به ادبيات علاقه مند هستند. با همه اين احوال، نه فلوبر و نه فيلدينگ، نتوانسته اند مثل امروز ما فخر بفروشند كه حدود ۲۵۰/۰۰۰ خواننده دارند. اما اين به چه چيز شباهت دارد؟ شايد شبيه آموزش ميسيونرها به وحشي ها باشد. درهر صورت من اينجا هيچكس را نمي شناسم كه به خاطر آمريكايي بودن والت ويتمن فخرفروشي كند.
اف.جي. رادتز ـ برگرديم به هويت يهودي شما. بيشتر، مهاجران يهودي بودند كه ايده هاي ترقي خواهانه را در آمريكا رواج دادند. حتي خود شما درجواني تان ماركسيست بوديد. كي و چرا از ماركسيسم جداشديد؟
سال بلو ـ اگر يك عبارت يهودي به كار ببرم، مي توانم بگويم كه «ماركسيسم يك پوست تخم مرغ است كه در آخر نمي توان آنرا بلعيد»۳ يا به قول يك همقطار، «كسي كه قبل از سي سالگي ماركسيست نيست، قلب ندارد و كسي كه بعد از سي سالگي كمونيست است، عقل ندارد.» خيلي زود فهميدم كه درخط «حزب» نيستم.
سارتر را به خاطر چرندياتي كه آن زمان درمورد اتحادبزرگ شوروي مي گفت ملامت مي كنم. اينكه بدون آن نمي توانيم باقي بمانيم و بايد از آن (شوروي) به عنوان الگوي ماركسيسم حمايت كنيم و همه اينها درست بعد از جنگ، بدون آنكه حتي جنايتهاي استالينيسم را به ياد آورد.
اف.جي. رادتز ـ سارتر، كامو و مرلوپونتي، بيشتر درمورد يك چيز حرف مي زدند كه آيا بدون اتحاد شوروي، هيتلر شكست مي خورد؟
سال بلو ـ من براي بحث روشنفكرانه اي كه چنين حماقتهاي كودكانه اي به بار مي آورد، ارزشي قائل نيستم.
به عنوان يك رمان نويس، تصوير آرتوركويستلر را درحافظه ام نگه داشته ام، هنگامي كه درست بعد از جنگ در شيكاگو مصاحبه مي كرد. يك نفر از بين جمعيت از او پرسيد كه روز را چگونه گذرانده است و او درجواب گفت كه به بندر رفته بود تا همبستگي خود را با كارگران بارانداز درحال اعتصاب و درعين حال با طبقه كارگر همه دنيا، اعلام كند و جمعيت را خطاب قرارداد و فريادزد: «من هيچيك از شما را آنجا نديدم». اراجيف محض!
اف.جي. رادتز ـ باوجود تمام ناملايمات و موفقيت ها و بيماري شديد اخيرتان، آيا چيزهايي هست كه از آنها پشيمان باشيد يا از زندگي خودتان راضي هستيد؟
سال بلو ـ به خاطر يك موضوع متأسفم كه به طور دقيق مي توانم آن را بيان كنم: درهمه رمان هايم از حرف زدن درباره اتفاقات بزرگ قرن، اجتناب كرده ام. هرگز سعي نكرده ام، حتي كمرنگ، احساسات رها شده را در آثارم جاي دهم. دراين مورد، بله ازخودم، عميقاً، مأيوس مي شوم.
۱ـ تروخيلو Trujillo، ديكتاتور مخوف دومينيكن كه از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۱ آنجا حكومت كرد و در سي ام ژوئن ،۱۹۶۵ طي يك توطئه به قتل رسيد.
ماريو بارگاس يوسا دررمان جديدش به نام «صوربز» به زندگي واقعي اين ديكتاتور پرداخته است.
۲ـ «رمان نظريه پرداز» به رماني اطلاق مي شود كه نويسنده در آن سعي دارد نظريه اي (فلسفي، علمي، اخلاقي...) را مطرح كند، مثل «تهوع» (،۱۹۳۸ ژان پل سارتر)؛ و يا رماني كه به منظور خاصي و با هدف معيني (افشا و اصلاح وضع اجتماعي، سياسي يا مذهبي و... يك جامعه) نوشته مي شود، يعني به اصطلاح «رسالت دار» است، مثل «كلبه عموتام» (،۱۸۶۳ هريت بيچر استو) يا «جنگل» (،۱۹۰۶آپتون سينلكر) يا «خوشه هاي خشم» (،۱۹۳۹ جان استين بك). همانطور كه مي بينيم رمان اجتماعي، انتقاد اجتماعي، سياسي، فلسفي، تبليغي و مذهبي را مي توان زيرمجموعه اين رمان «نظريه پرداز» به حساب آورد.
۳ـ درمتن gober آمده است كه هم به معني «بلعيدن، قورت دادن» است و هم به معني «به سادگي باوركردن».