شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴ -
Sat, Feb 4, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۳۸۷
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
RSS
تفسير مولانا از اندوه به انگيزه حلول
ايام شهادت امام حسين(ع)
كتاب انديشه
تفسير مولانا از اندوه به انگيزه حلول
ايام شهادت امام حسين(ع)
رازهاى
تضرع و حكمت اشك
246543.jpg
على تاجدينى
أنا قتيل العبرات
فصل دلكشى از تجربه دينى را «تضرع» و «اشك» تشكيل مى دهد. قرآن كريم در وصف مؤمنان حقيقى از «ديدگان اشك ريز» آنان ياد مى كند. آنان كه با دعا مأنوسند، همدم هميشگى اشك و ناله اند. امام على(ع) با همه قدرت و ولايتى كه در عالم داشت، آنگاه كه در برابر حقيقت مطلق به راز و نياز مى پرداخت، سر تا پاى هستى اش را عجز فرا مى گرفت و بدون تصنع و از عمق جان تنها سرمايه سفر به سوى خدا را، اميد به رحمت حق و اشك چشم مى دانست. در اسلام، اوج تجربه اشك در ماجراى امام حسين(ع) و كربلا پديد آمده است به طورى كه مى توان گفت عاشورا با اشك نگاهدارى شده است. امام حسين(ع) صريحاً فلسفه بزرگ شهادت خويش را «ريختن اشك ها» معرفى كرده است.مقاله حاضر مقوله اشك را در انديشه نام  آورترين عارف اسلامى ايرانى يعنى ملاّى رومى تحليل كرده است. مولانا تجربه اى كه همه ما با آن انس داريم يعنى زارى و گريستن و نياز بردن به پاى معشوق را با تحليل هاى عميق حكمى و عرفانى به سطح شعور خودآگاه ارتقا مى دهد و بدين ترتيب پديده اشك را تحليل مى كند.
ماهيت اشك
شهود فراق
گريه از فراق، و شادى از وصال سر مى زند. بدون وصال روى روزافزون معشوق، عاشق بيچاره چگونه شب، بى روز ننالد.
گريه از هجران بود يا از فراق
با عزيزانم وصالست و عناق
(مثنوى، دفتر سوم بيت ۱۸۲۱)
مولانا در قصه جدايى آدم(ع) از بهشت برزخى، زارى و گريه را تحليل مى كند.
بهر گريه آمد آدم بر زمين
تا بود گريان و نالان و حزين
آدم از فردوس و از بالاى هفت
پاى ماچان از براى عذر رفت
( مثنوى، دفتر اول، بيت ۱۶۳۸- ۱۶۳۲)
طبرى در تفسيرش و نيز مجلسى در حليه المتقين اين حكايت را آورده اند كه «آدم پس از آنكه از بهشت رانده شد بر سر كوه سرنديب سر بر سجده نهاد و صدسال همى گريست، چندانكه از آب ديدگان او، جويبارانى روان گشت و پيرامون آن گياهان فراوانى روييد و به مرغزارى تبديل شد».
كه ز اشك چشم او روييد نبت
كه چرا اندر جريده لاست ثبت
( مثنوى، دفتر سوم، بيت ۲۸۵۴)
شهود عجز
آدم عاجز، با همه وجود در مى يابد كه تنها سرمايه اش تضرع در برابر موجود قاهر است. انسان اگر نيك بنگرد و بصيرتى به هم رسانيده باشد، زندانهايى كه وى را احاطه كرده اند خواهد ديد. نفس، دنيا، عالم طبيعت، جباريت حق، قضاى الهى، زنجيرها و زندانهايى است كه انسان در آن گرفتار آمده است. انسانها بنا به فهم و تجربه آگاهانه اى كه از هستى دارند، به شهود زنجيرهايى كه به دست و پايشان است، وقوف پيدا مى كنند. به نظر مولوى همان طور كه در دنيا فقير عاجز مى نالد و طفل بى پناه تضرع مى كند، در مراتب معنوى نيز اثر طبيعى ديدن عجز، تضرع و زارى است. جايى كه زورت نمى رسد، غير از زارى راهى نيست.حقيقت عجز و ناتوانى بشرى به صورت زنجير متمثل مى شود. اگر انسان به حدى از رشد انسانى رسيده باشد كه بتواند زنجيرهاى نامرئى را بر دست و پاى گردن خويش بنگرد، بى ترديد چشمانش به سوى زنجير نهنده باز خواهد گشت.
عجز زنجيرى است، زنجيرت نهاد
چشم در زنجير نه، بايد گشاد
پس تضرع كن كه اى هادى زيست
باز بودم، بسته گشتم، اين ز چيست؟
(مثنوى، دفتر ششم، بيت ۹- ۷۶۸)
مولانا آن دسته از مسلمانان را به سخره مى گيرد كه راهزن طريق هستند و اسماء الهى را بر زبان مى آورند اما حقيقتى از آن اسماء در آنان پيدا نيست. از جمله بسيارى از ما، از جبّاريت حق سخن مى گوييم بدون آنكه از اين نام اشكى در چشم و تضرعى در وجودمان يافته باشيم. كسى كه به شهود جباريت حق مى رسد، طبعاً خود را در حبس و فشار احساس مى كند و براى خلاصى از اين فشار، مى گريد و زارى مى كند. اما بسيارى خدا را با وصف جبار بر زبان مى آورند بدون آنكه فشارى احساس كنند. از آن عجيب تر آن است كه بسيارى از مقلدان، همان وقت كه از جباريت خدا سخن مى گويند، خود بر عاجزان زور مى گويند. مؤمن كه با نور الهى مى نگرد از دروغى كه اين گروه مى گويند شگفت زده شده و به خنده مى افتد.
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان
زآنكه نبود طبع و خوى عاجز آن
چون تو جبر او نمى بينى، مگو
ور همى بينى، نشان ديد كو
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۴- ۶۳۳)
صداقت اقتضا مى كند كه قلب و زبان انسان يكى باشد. تا وقتى انسان عجز خويش را درك نمى كند، بهتر است از گفتن يا جبّار دم فرو برد.
مولانا براى تفهيم عميق معناى عجز، مثالهايى را در عالم انسانى مطرح كرده است. از جمله تجربه درد و بيمارى كه همگان به خوبى بدان آگاهند. به نظر وى طبيعى بودن تضرع به گاه بيمارى و درد از آن روست كه اساساً تضرع و اشك ميوه و ثمره درد است. چنين نيست كه به هنگام درد و بيمارى، توجه به گريه در انسان پديد آيد، بلكه درد و تضرع هردو به حوزه احساس انسان مربوطند و هردو حضوراً درك مى گردند و از مقوله فكر و آگاهى حصولى خارجند.
حسرت و زارى، گه بيمارى ست
وقت بيمارى همه بيدارى ست
آن زمان كه مى شوى بيمار، تو
مى كنى از جرم، استغفار تو
مى نمايد بر تو زشتى گنه
مى كنى نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مى كنى كه بعد از اين
جز كه طاعت نيست باز آيم به دين
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۶۲۰- ۶۱۷)
از اينجا مولانا نكته اى عميق را به خواننده مى آموزد. آگاهى انسان در سايه شهود عجز و درد و بيمارى پديد مى آيد و لذا آن را به صورت يك اصل روانشناسى عميق مطرح مى كند.
بس بدان اين اصل را اى اصل جو
هركه را دردست، او بردست بو
هركه او بيدارتر، پر دردتر
هركه او آگاه تر رخ زردتر
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۳-۶۲۲ )
خواص اشك
آنچه مولانا را در ميان عارفان برجستگى خاص بخشيده و بيش از سايرين موفق گردانيده است، هنرمندى وى در تصويرسازى مفاهيم متعالى است. بدون شك عارفانى همچون بايزيد، عطار، ابن فارض، ابن عربى، در سطح معنا و محتواى عارفانه اگر بالاتر از مولانا نباشد هم رديف وى هستند، اما به دلايلى مولانا در جهان درخشيده است. مهمترين علت اين درخشندگى آن است كه آثار مولانا براى همگان قابل فهم است.
وى با نمونه هاى ساده اى كه در اطراف ما مى گذرد، معانى را درمى يابد و بر بشر عرضه مى كند، به طورى كه انسان مى تواند به سهولت آنها را حس كند. مولانا خواص اشك و تضرع را با مثالهايى كاملاً قابل فهم باز گفته است.
۱- هركجا آب روان سبزه بود.
همه موجودات درك مى كنند كه وجود سبزه زار و باغهاى پر ثمر از رودخانه و جويبارى حكايت مى كند.
و بالعكس زمين خشك و قحطى زده علامت فقدان آب است. مولوى يقيناً اين مثال را در عالم انسانى نيز جارى مى داند. به نظر وى دل انسان نمونه و مثال اعلايى از باغ است كه مى تواند خرم و يا خشك گردد. انسان وقتى به باغ مى رود، دلش صفا مى يابد و حالت بسط و خرمى در وى پديد مى آيد و بالعكس وقتى به شوره زار قدم مى نهد، دچار غم و گرفتگى مى شود. خداوند در عالم باطن نيز بسط و خرمى و قهر و دلتنگى پديد مى آورد. دلى كه همچون باغ پرميوه و سرسبز است، حكايت مى كند كه جويبارى به نام اشك چشم در آن جارى است. اما باغ دل اگر خشك و لم يزرع شد علامت آن است كه جويبار چشمان انسان خشك شده است. قهر دل، ناشى از عدم تضرع و خشكى چشمان است و بسط دل، از تضرع و زارى و روان شدن جويبارى به نام گريستن حاكى است.
اين دلم باغ است و چشمم اَبروَش
ابر گريد، باغ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خيره خند
باغ ها در مرگ و جان كندن رسند
ز امر حق وابكو كثيراً خوانده اى
چون سر بريان چه خندان مانده اى؟
به نظر مولانا وقتى خداوند، بخواهد ما را يارى نموده و رحتمش را نصيب ما نمايد، كارى مى كند كه بگرييم. از جمله اين كارها آن است كه ما را به انواع بلاها مبتلا مى كند. در نزد آدمهاى خام، بلا، اهانت، تلقى مى شود اما جانهاى اولياء كه داراى بصيرت باطنى هستند، حقيقت آتش بلا را آب گوارا مى يابند.مولوى براى تفهيم اين مطلب، از تمثيل سبزه و آب به خوبى بهره مى برد. به نظر وى تا آدمى تضرع نكند، رحمت الهى نثارش نمى شود، همان طور كه تا باران نبارد، زمين سرسبز و خرم نمى شود. همين طور كه ابر پر باران به نظر عبوس مى آيد، بلاها نيز چهره اى تيره و عبوس دارند اگر چه در باطن موجد باران رحمت الهى اند.
چون خدا خواهد كه مان يارى كند
ميل ما را جانب زارى كند
اى خنك چشمى كه آن، گريان اوست
اى همايون دل، كه آن بريان اوست
آخر هر گريه، آخر خنده اى است
مرد آخر بين، مبارك بنده اى ست
اشك خواهى، رحم كن بر اشك بار
رحم خواهى، بر ضعيفان رحم آر
(مثنوى، دفتر دوم، بيت ۲۲- ۸۱۷)
۲-خنده ها در گريه ها آمد كتيم
تمثيل خوبى كه مولانا براى خاصيت گريه تبيين كرده است، گريه طفل به گاه ترشرويى پدر و مادر است. پدر و مادرى كه نگاهبان كودك هستند و نسبت به وى احساس مسؤوليت مى كنند، نگران كودك خود هستند. در عالم انسانى، آن ترشرويى بر اين لبخند ترجيح دارد. مولانا اين مثال را به عالم معانى ارتقا مى دهد. به نظر وى ترشروى جهنم، باعث حفظ اطفال دنيا مى شود تا در دنيا آسيب نبينند.
آن ترش رويّى مادر يا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده ديده اى اى خيره خند
ذوق گريه بين، كه هست آن كان قند
چون جهنم گريه آرد ياد آن
پس جهنّم خوش تر آيد از جنان
خنده ها در گريه ها آمد كتيم
گنج در ويرانه ها جو اى سليم
ذوق در غمهاست، پى گم كرده اند
آب حيوان را به ظلمت برده اند
(مثنوى، دفتر ششم، بيت ۸۷- ۱۵۸۲)
ادامه دارد
كتاب انديشه
قدرت، گفتمان و زبان
246552.jpg
ساز و كارهاى جريان قدرت
در جمهورى اسلامى ايران
سيد على اصغر سلطانى
نشر نى
تار و پود زبان چنان ما را در برگرفته و چنان در زبان غوطه وريم كه از تأثيرات عميقى كه ممكن است بر حيات اجتماعى و حتى زندگى خصوصى  مان داشته باشد غافليم. زبان، گذشته ما را رقم زده، اكنونمان را مى سازد و آينده ما را در سيطره دارد. تاريخ، دين ، سياست و فرهنگ در زبان جارى مى شوند و از آن تأثير مى پذيرند.
مطبوعات و ديگر رسانه هاى جمعى يكى از حوزه هاى تجلى زبان است. تك تك جمله ها و كلماتى كه از دهان سياستمداران بيرون مى آيد و در رسانه هاى جمعى و مطبوعات تكثير مى شود ما را تحت تأثير ايدئولوژيك خود قرار مى دهند. كتاب حاضر كه در واقع رساله دكترى مؤلف در حوزه زبانشناسى است بامحور قراردادن سه حوزه زبان،مطبوعات و سياست در پژوهشى توصيفى - تحليلى به بررسى تحولات سال هاى اخير انقلاب اسلامى و بازتاب آن در مطبوعات مى پردازد. مباحث كتاب حاضر در قالب دو بخش و هفت فصل سامان يافته است. بخش اول ، به مباحث نظرى مى پردازد و رويكردهاى مختلف تحليل گفتمان را بررسى مى كند. درهمين راستا دو گروه از نظريه ها را كه يكى ريشه در زبان شناسى و ديگرى ريشه در فلسفه سياسى دارد مرور مى كند و سرانجام با تركيب تحليل گفتمان انتقادى فركلاف و نظريه گفتمان لاكلا و موف ، چارچوب هاى نظرى مناسبى براى تحليلهاى بخش دوم فراهم مى آورد. در بخش دوم كتاب ، تحولات سياسى - اجتماعى ايران و سازوكارهاى جريان قدرت در جمهورى اسلامى ايران، بويژه دو جريان اصلاح طلب و محافظه كار بر مبناى چارچوب نظرى پيشگفته تحليل مى شود. در واقع پژوهش حاضر نشان مى دهدكه چرا جنبش اصلاحات شكل گرفت ، چگونه استمرار يافت و چرا افول كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |