سحر عصرآزاد
عادت كرده بوديم به رسم هر ساله ... رسمى كه ما را وامى داشت سرماى فصل پائيز را بر همه وجوه اجتماع حتى اكران پائيزى پذيرا باشيم. رسمى كه ما را وامى داشت هزار و يك دليل را به هم پيوند دهيم و به آسيب شناسى سرماى فصل اكران در پائيز بپردازيم. امسال، مصادف شدن ماه رمضان هم اين دلايل را تكميل مى كرد .
عجيب آن كه سينماهاى كشور در اين فصل سرد، از پا نيفتاد و گرم و پابرجا به اكران هاى طولانى مدت فيلم هاى سينمايى باليدند. فيلم هايى كه به نظر مى آيد تنوع سوژه و مضامين و البته، ساختارشان اين امكان را به مخاطب مى داد كه انتخاب كند و عواقب اين انتخاب را پذيرا باشد.
بررسى فيلمنامه فيلم هاى اكران شده در اين فصل، شايد يكى از راه هاى بررسى ـ نه آسيب شناسى ـ علل اين حضور گرم و پربار باشد. سينماهاى كشور در اين پائيز به مخاطبان و تماشاگرانشان باليدند و ما را هم وادار به ديدن اين بالندگى كردند.
فيلم «ابراهيم خليل الله» (ع) از معدود آثار مذهبى ـ تاريخى است كه توانست مخاطب زيادى را جلب كند. فيلمنامه اى متكى بر قصه هاى قرآنى و زندگى انبيا الهى در كنار تلاش هاى نويسنده براى نگاهى بهينه به اين ژانر سينمايى، نخستين نكته لحاظ شده در فيلمنامه كه در مقايسه با فيلمنامه هاى تاريخ ـ مذهبى مشابه به چشم مى آيد محدود كردن شخصيت هاى فرعى به يك عده معدود است كه اين امكان را به مخاطب مى دهد تا با تمركز بر شخصيت و خط قصه اصلى ماجرا را دنبال كند. خط داستانى كه از كودكى با بخش هاى مختلف آن آشنا شده ايم و اين بار از نقطه ديد نويسنده آن ها را شاهد هستيم.
شكستن روايت خطى در برخى سكانس ها و توزيع اطلاعات در همين حركت در زمان و مكان به نويسنده اين اجازه را مى دهد كه با ريتمى مناسب بخش هاى برجسته روايت را به تصوير بكشد و با اين تمهيد مخاطب را به تماشاى اين قصه آشنا راغب كند. هر چند اين نگاه در كليت فيلمنامه پرداخت يكسانى ندارد و دستخوش نوسانات است كه ظرافت خاص ترى را مى طلبيد.
فيلمنامه «قتل آن لاين» از دو جهت بكر و جديد است: پرداختن به دنياى ارتباطات مجازى رايانه اى در دل يك قصه پليسى ـ جنايى. از نيازهاى يك قصه جنايى كلاسيك به طبع انتخاب يك شخصيت اصلى درگير با ماجرا است كه پس از طى يك آرامش كوتاه دچار بحران و درگيرى با هسته جنايى ماجرا مى شود. اين بار هم مطابق كليشه ها دختر كارآگاه پليس پس از ازدواج درگير يك سرى قتل هاى زنجيرى مى شود و در نهايت قرار است قربانى آخر باشد. در الگوهاى كلاسيك به طور معمول قاتل از همان ابتدا در ميان شخصيت هاى فرعى حضورى نامحسوس دارد و تا لحظه گره گشايى ابهاماتى پيرامونش شكل مى گيرد كه در نهايت به افشاى او منجر مى شود.
اما در اين فيلمنامه حضور قاتل به دليل انتخاب بازيگر و نوع اطلاعات دهى در روند پيشرفت قصه، زودتر از سكانس گره گشايى لو مى رود و درواقع نويسنده غافلگيرى بزرگى را از دست مى دهد.
حضور ارتباطات مجازى رايانه اى هم هرچند موضوع جديدى براى پرداخت در يك فيلمنامه ايرانى است، اما نياز به پرداخت ايرانى، براى بازتاب مناسب دارد. نكته اى كه كمتر به آن توجه شده و شكل گيرى نقاط عطف و مهم فيلمنامه را با توسل بر الگوهاى فرامرزى شكل مى دهد و بالطبع منطق كل قصه را زير سؤال مى برد.
«ميم مثل مادر» فيلمنامه اى بشدت كلاسيك و البته شخصيت هايى تيپيك و يا بهتر بگوييم تيپ هايى شخصيت وار دارد. زن و مردى كه كاملاً مطابق الگوهاى آشناى فرهنگ و سنت ايرانى طراحى شده اند وكمتر ظرافتى در پرداخت خاص آنها به كار رفته است. مرد مجموعه اى ازخصوصيات منفى وتعصبات و خودخواهى هاى افراطى است و زن هم نمونه يك مادر فداكار فداكار فداكار. هر دو تيپ كاملاً منطبق بر اصول اخلاقى شناخته شده اى حركت مى كنند. اصولى كه مرد را وادار به سلطه و زن را وادار به بندگى مى كند.
نوع حضور شخصيت هاى فرعى در اين فيلمنامه هم جاى پرسش و حرف و تحليل بسيارى دارد. شخصيت هايى مانندمرضيه خواهر سهيل، مرد ارمنى، همسايه هاى سپيده و... تكليف شان در كليت قصه مشخص نيست. به اين مفهوم كه هر كدام خلق شده اند تا در لحظه خاصى از فيلمنامه بار گره گشايى يا گره اندازى را بر دوش بكشند و در ادامه به فراموشى سپرده شوند. به راستى حضور مرضيه «خواهر سهيل» چه نقشى جز اعتراف به برداشتن سهوى ماسك هاى شيميايى در زمان جنگ دارد؟ و واقعاً اين نكته چقدر از بار قصه را بر دوش مى كشد ودر ادامه حضور مرضيه چه بهانه اى دارد؟ درست است كه شخصيت هاى فرعى و خطوط فرعى برخاسته از آنها براى پر كردن فضاى خالى عرض قصه و گره هاى ميانى طراحى مى شوند اما كمى ظرافت و پرداخت مى تواند اين شخصيت ها و خطوط فرعى آنها را در لابلاى قصه اصلى تزريق كرد. حتى در بهترين شكل ممكن گره گشايى مى تواند با كمك همين خطوط و شخصيت هاى فرعى صورت بگيرد. نكته اى كه در اين فيلمنامه به آن كمتر پرداخته شده و فقط در حد كاربردى از اين موارد استفاده شده است.
«تقاطع» با قصه اى متعارف در ساختارى نامتعارف تبديل به فيلمنامه اى مدرن و البته ساختارشكن شده است. سوژه سهل انگارى دو جوان و تصادف و پيامدهاى آن، در قالب كلاسيك و معمولش بارهادر سينماى خودمان تجربه شده مانند فيلم «برخورد» كه رويكردى متعارف به همين موضوع دارد. اما در فيلمنامه «تقاطع» نويسنده آشكارا از متعارف بودن قصه فاصله مى گيرد و با محور قرار دادن تصادفى كه به برخورد اجبارى چند انسان منجر مى شود، روايت را به طور متقاطع پيش مى برد. اين پرداخت به او اجازه مى دهد كه علاوه بر تمركز روى ۵ شخصيت اصلى كه قربانى يك بازيگوشى و سهل انگارى مى شوند، به تناوب خطوط فرعى آنها به تصوير دربيايد.
تلخى و تيرگى حاكم بر همه اين خطوط فرعى هم برخاسته از نگاهى است كه قصه متأثر از آن است. چطور مى توان از چنين اتفاق شوم و منحوسى بازتاب مثبت توقع داشت؟ هر چند كميت پرداخت به اين خطوط فرعى.
با توجه به بار قصه هر يك شدت و ضعف دارد ولى بايد پذيرفت كه خط قصه پدرام و امير و البته حميد كه قربانى ناخواسته اين تصادف است بار دراماتيك بيشترى دارد. نكته اى كه مى تواند از ويژگى هاى اين قصه باشد قصه اى كه بيش از هرچيز مديون فيلم «برش هاى كوتاه» آلتمن فقيد است.
«چه كسى امير را كشت؟» هم در كنار فيلمنامه «تقاطع» تركيب مناسبى را از حيث روايتى مدرن از قصه اى كلاسيك تشكيل مى دهد. اين بار قصه كلاسيك، حكايت مرگ يك آدم است كه ناگهانى بودنش موقعيتى براى اظهارنظر نزديكانش فراهم مى كند. همين موقعيت به نويسندگان كمك كرده تا روايت مدرن را وارد ساختار فيلمنامه كند. حضور ۷ شخصيت كه به طور كامل از تيپ هاى آشنا به واسطه نوع پرداخت فاصله دارند، در روندى تدريجى كه به افشاگرى آنها منجر مى شود فقط يكى از ويژگى هاى فيلمنامه است. روند تدريجى كه براى افشاگرى شخصيت ها انتخاب شده به گونه اى است كه ابتدا شخصيت ها با تظاهر و خودفريبى از امير تمجيد مى كنند. كمى بعد او را مورد نقد قرار مى دهند و عقده هاى درونى خود را بيرون مى ريزند و در نهايت به انديشه قتل امير و اقدام به آن اعتراف مى كنند.
اتفاق جذابى كه در اين روند اعتراف شكل مى گيرد جاى گيرى مقاطع مختلف زندگى امير در قصه فرعى هر كدام از اين شخصيت هاست. همان طور كه كودكى و نوجوانى و دغدغه هاى سياسى امير و به نوعى آينده او در قصه دوستش رضا روايت مى شود، فرصت طلبى و همرنگ جماعت شدنش هم در خط قصه هم دانشگاهى اش حميد مطرح مى شود. شخصيت هايى كه هر يك به واسطه نوع ديالوگ نويسى و ادبيات و مبانى گفتارى متعلق به اقشار خاصى هستند و به واسطه همين ديالوگ هاى تيپيكال برجسته مى شوند.
فيلمنامه اى كه تم اصلى و مفاهيم مطروحه در زير لايه آن را مى توان بارها بازنگرى كرد: قضاوت، سطحى نگرى، سياست زدگى، عوام زدگى، ... و البته مفهوم عشق در قاموس انسان معاصر.
«وقتى همه خواب بودند» قصه ساده اى را براى روايت انتخاب كرده كه با مضامين معنوى و اعتقادى اسلام رابطه تنگاتنگى دارد. سفر حج و جايگاهش براى يك مسلمان معتقد، پيش داستانى است كه قصه بر آن بنيان شده است. در چنين شرايطى و با موقعيت سازى خاص فيلمنامه نويس است كه بحران شكل مى گيرد. وقتى بى بى سليمه از سفر حج بازداشته مى شود به طبع چنين پرداخت هايى است كه موجب مى شود تصميم بچه هاى روستا براى بردن او به يك حج مجازى باورپذير جلوه كند.
حضور يك شخصيت منفى كه با انگيزه هايى در امتداد جايگاه حج در باور دينى يك مسلمان تبديل به مانع اصلى رسيدن اين كاروان حج مجازى به مقصد مى شود هم از اصول اوليه و كلاسيكى است كه همواره بر سر راه رسيدن قهرمان قصه به هدف نهايى طراحى مى شود. البته معمولاً در انتها شخصيت منفى هم دچار تغيير در برخى ديدگاه ها مى شود و اين بار هم با تأسى به روح معنوى حاكم بر قصه دچار تحولى شگرف و بازگشت مى شود.
«بى وفا» فيلمنامه اش را بر يك الگوى قديمى استوار كرده است: كليشه دختر فقير و پسر پولدار كه كمى هم چاشنى مثلث عشق به آن اضافه شده است. در اين فيلمنامه طبق نمونه هاى موجود جرقه آشنايى اين دو تيپ آشنا توسط يك تصادف و برخورد اتفاقى روشن مى شود. اين بار هم با تكيه بر وجهه خلاف خانه دختر، آشنايى با جرقه دزدى از پسر و كنش دختر براى پس دادن آن به پسر روشن مى شود.
پس از اين با چند برخورد و ارتباط كوتاه، رابطه اوليه شكل مى گيرد و قصه به فاز ديگرى مى رود كه به نوعى به «بانوى زيباى من» پهلو مى زند. دخترى از طبقه فرودست كه بايد نقش دخترى از طبقه ثروتمند ـ اين بار پزشك زيبايى ـ را ايفا كند. باز هم مطابق كليشه هاى موجود زن جوان ديگرى وارد كار مى شود تا هويت واقعى دختر را برملا كند. در انتها هم حتماً توقعى جز اين نمى رود كه پسر ثروتمند برخلاف خواست خانواده اش دختر را با همان ماهيت اصلى اش بخواهد.