|
ازشمار دو چشم يك تن كم وز شمار خرد هزاران بيش
|
|
|
محمد على رجبى از آموزه هاى پدر بزرگوارم به ياد دارم كه مى فرمود: در مقام سخن و قلم حد خويش نگاه داريد و در شأنى كه مقام و جايگاهتان نيست قرار نگيريد كه نتيجه اى جز افشاى كم خردى ندارد. به عنوان فرزندى از خاندان دوانى كه عهد خويش با خدايش را در گرو آموزه هاى پدر روحانى خود دارد و در مقام و حالى كه جز آشفتگى نشانى ندارد، تنها به نقل خاطراتى از تعاليم معنوى پدر وارسته ام اكتفا مى كنم، به اميد عفو از ساحت قدسيش. تربيت كلامى و رفتارى پدرم كه با صلابت، قاطعيت و عطوفت و نفوذ معنوى همراه بود، سراسر وجود فرزندان را دربرمى گرفت و هر يك به فراخور استعداد ذاتى خويش جلوه اى از آن تعليمات علمى و عملى روحانى را فرا مى گرفتند. پدرم وجودى با جلوه هاى گوناگون بود. گاهى با خود مى انديشيدم كه آيا مى توان آن همه داشته ها را نتيجه «حصول» و تلاش براى كسب آنها دانست؟ و يا ناشى از استعداد و هوش سرشار برشمرد؟ اين پرسش ها هرگز به پاسخى قانع كننده نمى انجاميد، تا اين كه در جريان تجربه و انس با نحوه سلوك و حال پدرم دانستم كه علم و آگاهى ايشان در زمينه هاى گوناگون، عطيه و موهبتى از سوى خداوند بود كه بر دل مؤمنانى همچون او به وديعه نهاده شده است. پدرم علم را براى كشف حقيقت مى جست و زمانى كه جلوه اى بر او روى مى نمود خداوند را شكر مى كرد و در مقام «زكوةالعلم نشره» با تمام توان در صدد تبيين و نشر آن برمى آمد. يكى از تجليات علمى ايشان در زندگى، نحوه سلوك با همسر و فرزندان بود. ضمير روشن از نور خداونديشان را بر اهل خانه آشكار مى كردند تا آنها نيز به قدر استطاعت خود از آن انوار بهره برند. در مداومت تلاش علمى و كسب معرفت معنوى، آدابى را رعايت مى كردند كه مى توان با تدوين آنها به گونه اى از تربيت معنوى خانواده از سوى يك شخصيت روحانى پى برد. با اين كه ايشان از اوان جوانى با تأليفات زودهنگام خويش در زمره روحانيون شناخته شده حوزه علميه قم بودند، همواره خود را در مقام كمترين شاگرد مكتب امام صادق عليه السلام مى دانستند و به حقوق بسيار ناچيز طلبگى آنچنان افتخار مى كردند كه گويى گنجى از آسمان هر ماهه به ايشان ارزانى مى شد. در ابتداى هر ماه كه پيك آيت الله بروجردى، پاكتى حاوى شصت تومان حقوق پدرم را به منزل مى آورد و يا ايشان مستقيماً حقوق خويش را دريافت مى كردند، پاكت را باز نمى كردند و منتظر مى ماندند تا همه اعضاى خانواده گردهم جمع شوند. آنگاه با حالى عارفانه و مخلصانه، پاكت را با احترام از جيب بيرون مى آوردند و مى بوسيدند و بر چشمانشان مى گذاردند و مى فرمودند: اين حقوق امام زمان (ع) است و شما كه از اعتبار ايشان ارتزاق مى كنيد، جز رضاى او و معبود به چيز ديگرى نينديشد و به راه ديگرى نرويد. اين صحنه نه تنها هر ماهه اجرا مى شد و از اعتبار و قداستش در خانه كاسته نمى شد بلكه هر گاه از منبر و يا چاپ كتابى، دريافتى داشتند با همين آئين رفتار مى كردند. همانگونه كه در تفسير «انما يخشيالله من عباده العلما» گفته اند: نشان خشيت علما گذشت از تعلقات مادى و حفظ حرمت علم براى سير به درجات رفيع معنوى و قرب به حق است، در سلوك زندگى پدرم اين نشان به صورت بارزى جلوه گر بود. دست گشاده ايشان به بهانه هاى مختلف، بويژه در تشويق به علم و هنر و معرفت، حدى نمى شناخت و اين امر نيز محدود به اعضاى خانواده نبود و هر كه را در اين طريق مى يافتند بى اختيار به بذل عنايت مى شدند. لازم است تذكر دهم كه من در ميان خانواده وجهه نقاشى را كه يكى از وجوه تجلى يافته از ذوق پدرم بود، به وديعه برده ام. اين نكته را نيز ايشان دريافتند. در روزگار نوجوانيم، شهر قم آشنايى چندانى با نقاشى نداشت. براى نخستين بار كارگاهى براى آموزش طراحى و نقاشى با رنگ روغن توسط يكى از افراد موجه آموزش و پرورش در قم تشكيل شد و پدرم بلافاصله من و برادر بزرگم را جهت كسب هنر در آن كارگاه ثبت نام كردند و ما هر دو با علاقه به مقدمات كار زير نظر استاد پرداختيم. اما هنوز چند روزى نگذشته بود كه پدرم براى رنگ زدن خانه از رنگ كارى خوش ذوق دعوت كردند و او نيز گذشته از رنگ كارى در و ديوار به ابراز ذوق در ساخت و ساز رنگ مرمرين در پايه ديوارها پرداخت. همين امر، مرا تحريك كرد كه ظهرها پس از رفتن رنگ كار براى استراحت، با مقدارى از رنگ هاى او بر پشت قطعاتى از فيبر، چند نقاشى از طبيعتى تخيلى ترسيم كنم و نهايتاً در طول اين مدت با بوم نقاشى آشنا شدم و بومى در اندازه ۴۰*۴۰ سانتيمتر تهيه و تصويرى نقاشى كردم كه البته كپى از يك مجله عربى بود. وقتى نقاشى هايم را به پدرم نشان دادم، با اشتياق و تعجب پرسيدند: خودت كشيده اى؟ گفتم: آرى و شرح چگونگى تهيه رنگ را نيز براى ايشان بازگو كردم. پدرم آنچنان به وجد آمدند كه چهل تومان به من جايزه دادند و مرا بسيار تشويق كردند. من آن روز نمى دانستم، اين تشويق و هبه پدرانه سرنوشت آينده مرا رقم مى زند. از آن پس ايشان با همان اشتياق مرا تشويق مى كردند تا اين كه با راهنمايى يكى از معلمان، براى تحصيل در «هنرستان هنرهاى زيباى پسران» مرا راهى تهران كردند. گرچه اين عمل توسط ايشان، ملامت برخى از همكسوتانشان را به همراه داشت، اما تداوم تشويق پدر با تذكر به مقام هنر قدسى و قداست هنر، پشتوانه محكم راه من شد. عنايت ايشان به هنر، بويژه هنرهاى سنتى كه سرشار از معنويت و روح قدسى اسلامى است سبب شد كه تمام اعضاى خانواده، بويژه خواهران و عروس ها را تشويق به آموزش اين هنرها، همچون خوشنويسى و تذهيب و نگارگرى كنند و خوشبختانه هم اكنون چندين نفر از آنان، با نشان دادن قابليت مناسب در اين رشته ها، آثار زيبايى را ابداع كرده و در نمايشگاه هاى بزرگ هنرى به عنوان افرادى شاخص جلوه گر شده اند. نمونه هايى از آثار هنرى پدرم مشتمل بر شعر، خوشنويسى و تذهيب بر جاى مانده كه نشاندهنده علاقه و احترام ايشان به اين هنرها است. از آموزه هاى معنوى ايشان، تعهد به عهد انسان با خلق و خالق بود. ايشان خود نيز بهترين نمونه چنين مؤمن متعهدى بودند. چنان اصرار بر عهد مى كردند كه مى فرمودند: اگر نمى توانيد، عهدى نبنديد و قول و قرارى بر جاى نگذاريد. مؤمن زمانى كه عهد مى بندد بايد در عهدش صادق و وفادار باشد. ايشان مى فرمودند: من با خداى خود عهد كرده ام كه در راه او و جلوه هاى تمام نماى او، يعنى خاندان رسالت، قلم و بيان و زندگى خويش را قرار دهم و از اين رو هر كتابى كه از قلم ايشان زيور تحرير و نشر مى يافت، خداوند را شكر مى كردند كه به يكى از تعهداتشان عمل كرده اند. بارها به ما تذكر مى دادند كه ابواب توفيق حق را به روى خود باز كنيد و اين ابواب را به مناسبت هاى مختلف بر مى شمردند. تأليف كتاب ها، سخنرانى ها و تدريس هاى طاقت فرسا، بويژه در سالهاى آخر عمر مباركشان را از مصاديق توفيق ربانى مى دانستند و همواره براى حصول به اين توفيقات از خداوند منان سپاسگزار بودند. حاصل تربيت معنوى ايشان در جلوه هايى از برگردان مهر پدر و مادر از سوى فرزندان نسبت به ايشان تجلى كرد. ما هرگاه كه پدر و مادر را ملاقات مى كرديم حتى اگر هر روز بود، دست مباركشان را مى بوسيديم و از شايسته ترين و مؤدبانه ترين كلمات براى سخن گفتن با ايشان استفاده مى كرديم. هرگاه لباس نويى تهيه مى كرديم به مناسبت و يا بى مناسبت، ابتدا از طريق ادب براى شرف حضور به خدمت پدر و مادر مى پوشيديم و يا هر فرزندى كه خداوند به ما عطا مى كرد مستقيماً از بيمارستان به منزل پدر مى برديم تا از بركات روحانى آن مكان مقدس و كلام پر مهر ايشان بهره مند شود و سپس به خانه خود مى رفتيم. آئين هاى روحانى تعليم و تعلم كه مبناى آن در مهر بى حد قوام يافته بود، الفت و عشقى را در كانون خانواده ايجاد كرده بود كه هيچ تعلقى جاى آن را نمى گرفت. پدرم همواره بر اين انسجام معنوى و مهرآميز خانواده تأكيد مى ورزيدند و عدول از آن را گناه بزرگ و نابخشودنى و كفران حق پدر و مادر مى دانستند. به هر حال ايشان را مى توان از زمره مؤمنانى دانست كه گرچه در ميان خلق با همه تعلقات ظاهرى مى زيستند، اما دل در هوايى ديگر داشتند و در آرزوى وصال آن مأمن و موطن مألوف بودند. ايشان همچون همه مردان حق، دل به نظر بازى با معبود خود داشتند و آنچه يافتند در طريق همين نظر بازى و وارستگى از دنيا و دلبستگى به معبودشان بود. به اميد آن كه ما نيز لياقت نظر يابيم و از نظر بازى مرسوم اين روزگار، به دور مانيم. مـردان رهش زنـده به جـانى دگـرندمـرغان هـواش ز آشيـانى دگـرند منگر تو بدين ديده بديشان كايشـانبيـرون ز دوكون، در جهانى دگرند
|