جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ - ۲۶ صفر ۱۴۲۸
Fri, Mar 16, 2007
هنرى (۴)
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
يادداشت
رئيس جمهور (۱)
رئيس جمهور (۲)
رئيس جمهور (۳)
رئيس جمهور (۴)
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياسى (۱۰)
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
طرح و كاريكاتور (۱)
طرح و كاريكاتور (۲)
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اجتماعى (۴)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
اقتصادى (۷)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
هنرى (۶)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
پايدارى (۳)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
فرهنگ و انديشه (۵)
فرهنگ و انديشه (۶)
تاريخى (۱)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
طنز (۱)
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
نوبت واژه ها
براى سيد حسن نصرالله
000354.jpg
احمد مطر (شاعر شهير عراقى)
ترجمه: سيد محمدجواد شبر
ويرايش ادبى: على محمد مؤدب.


تمامى لحظات
جز لحظه ولادت تو
سايه هايى هستند بر پليدى هاى زمان
تمامى زمين ها
جز زمينى كه تو بر آن راه مى روى
خشت هايى هستند
كه از قصر غيرتى آواره افتاده اند
پيش از آن كه تو جامه وجود بپوشى
ما خاكسترى بيش نبوديم
رنگ هاى ما
پيش از آن كه تو آفتابى شوى
سياه بودند
معنا
پيش از آن كه تو در معناى آن
آتش آغاز را بدمى
خطى از دود بيش نبود
پيش از تو بزرگوارى دل نداشت
پيش از تو آب
آبرويى نداشت
پيش از تو زبان ارجمندى بريده بود
خوبى پيش از تو چيزى نداشت،
اى فرزند جنوب!
و هنگامى كه تو به دنيا آمدى
ثروتمند شد

ديگر ساعت هم نمى دانست
ساعت چند است
تا اين كه قلب تو
درس تپيدن را به ساعت آموخت
ديگر زمين هم
از حركت مى ترسيد
تا اين كه جهش هاى خون
در قلب تو
حركت را به زمين آموخت
خورشيد از اين پس
سرگردان نخواهد بود
و در نور چشمان تو
راه خود را خواهد يافت
و به چاه نخواهد افتاد
اكنون او گام بر مى دارد
بى آن كه از اطراف خود بهراسد
و جاى پاى تو را دنبال مى كند
هر گاه
كه گام در راهى بگذارى
در پيشانى ات نور مسكن دارد
امروز
هر چهارجهت جنوب است
اى فرزند جنوب!
خورشيد از كدام سو غروب كند؟
ديگر حتى شب
از سير در شب مى هراسد
و هر سو كه مى رود
دو ستاره مى بيند
دو ستاره كه اشك دو چشم توست
هنگام
كه خواب آلودگان
چشم بسته اند
اى فرزند جنوب!
گردان هاى سياه پوش
به يارى تو خواهند آمد
و روزگار
از سكوت و خفت
توبه خواهد كرد ...
دهان درد از تبريك گفتن
وا خواهد ماند
طبل كوچك
با صدايى بلند
كوبيده خواهد شد
صاعقه اى
آسمان را خواهد شكافت
و خطوط آتش
امتداد خواهد يافت
***
آنك بزرگوارى دلاوران توست
كه در هر سرود و سخن جارى ست
زير گام هاى تو
جشنواره خون برپا خواهد شد
اى فرزند جنوب!
خود را در مقابل اعراب
كوچك نكن
و اين قوم خاكستر را
با نعلينت پس بزن!
كسى از اين قوم
بر تو منتى ندارد
به زبان با تواند و
دل هاشان خنجر خيانت است
چون شترانى به هم پيوسته
ذليلانه راه مى روند
دست تو را مى فشرند و
پيمان تو را زير پا مى گذارند
با تو تا لبه پرتگاه آمدند
و آن جا رهايت كردند
تو از آنان روى برگرداندى
تا ما را زنده كنى با قلب مهربانت
چگونه بر تو منت مى گذارند
آيا دزد
بر آن كه جامه اش را ربوده
منتى دارد؟
آيا شكست خورده ترسو
نصيبى از شكوه پيروزى دارد؟
***
اى فرزند جنوب!
هرگز با غيرت تو همنوا نخواهند شد
فاسقانى
كه در مسابقه گناه
اول شدند
شعبده بازان گناهند و روباهان گناه
بازى شان گناه است و در زشتكارى
اعجاز كرده اند
شگفتا كسى كه زشتى هايش را
زيبا مى نمايد
در شگفتم كه چگونه
خداوند زيبايى ها
مخلوقاتى چنين كريه آفريده است
كه از نوك پا
تا فرق سر
كيسه هاى زباله اند
كه لب و دهان دارند
هر يكى شان در سرزمينش
به نيكوترين تعبير
كرمى بيش نيست
خواهند گفت كه تو
به دستور ديگرى مى جنگى
و خواهند گفت
كه تو به شوراى امنيت دلگرمى
به آنان بگو
شوراى امنيت
هزاران قطعنامه دارد
براى حمايت ازشكم هاى شما
پس چرا نتوانسته است
ننگ را از شما پاك كند
به آنان بگو
شما پيش تر
تمام امنيت را از شوراى امنيت گدايى كرديد
پس چرا چون من در امان نيستيد!؟
به آنان بگو
فقط جوشاندن ميكروب ها را مى كشد
به آنان بگو
بذر پيروزى
تنها در ميدان هاى نبرد مى رويد
به آنان بگو
شما متهم ايد
***
اى فرزند جنوب!
به باد اجازه دادى بوزد
بعد از آن كه وجودش را تأييد كردى
و مشروعيت بخشيدى
اينك صداى طبل پيروزى ست
كه به گوش مى رسد
از ميليون ها پنجره
***
اى فرزند جنوب!
روى اعراب حساب نكن
و آنان را
چون زنانى ناشزه
طلاق بده
و بگو كه وقت تان به سر آمد
شما تازه سينه خيز به راه افتاده ايد
در حالى كه من
ديرى ست شتابان مى تازم
و از حدود پرواز هم فراتر رفته ام
من غده سرطانى را درآورده ام
و بهبود يافته ام
در حالى كه شما هنوز
در سلول هاى سرطانى زندگى مى كنيد
من پايگاه شرارت را
در سرزمينم نابود كرده ام
در حالى كه
در سرزمين هاى شما هنوز
شر
بيست پايگاه دارد!



آى عاشقان
قادر طهماسبى (فريد)

رندى آبرو به باد داده، عافيت طلب
آب زير كاه
از ديار بلخ يا حلب
(چه فرق مى كند؟)
گفت:
«تشنه اى اگر
چند لحظه يا دقيقه چشم خويش را ببند
فكر كن كنار دجله اى
يا سپيدرود، يا ارس
براى تشنه لب چه فرق مى كند؟
فكر كن كه جام جام، كوزه كوزه
آب مى خورى
پيش تر مرو كه غرق مى شوى...
گفتم:
«اى مراد  خواب بردگان و آب بردگان!
به پاى خستگان و دل شكستگان مپيچ
پيش تر مران
داستان مخوان
من از اين سراب ها و آب ها و خواب ها گذشته ام
به آسمان، به ريسمان
نمى توان، نمى توان، نمى توان...
(تشنه تر شدم!)
***

زاهدى بزرگوار
هفت خط روزگار
رند، كهنه كار
جرأت عبور از حوالى اش نكرده هيچ
يك نفس نسيم درد و غم
پهلوانش از خوشى برآمده
گرچه خورده صد دقيقه پيش قوت هفت پهلوان
همچنان گرسنه است
جاى سنگ ديگ بسته بر شكم!
(عجب رياضتى!)
قانع است از جهان به باغكى و كاخكى و چند رخش آهنين  بادپا
زرد و آبى و بنفش
يا سفيد
يا به رنگ خون عاشقان
(چه فرق مى كند؟!)
و چند مَه جبين
كه حُسن  صُنع شان به يادش آورد
ياد صانع  يگانه را
ترك يا عرب
يا ز هندوان
(چه فرق مى كند؟!)
(عجب قناعتى!)
آنچه مى كند
با كلاه شرع مهربان
(عجب عبادتى، اطاعتى!)
گفت:
«اى جوان! شنيده ام كه عاشقى»
گفتم:
« آرى، اى بزرگوار!
اگر خدا كند قبول»
گفت:
«عشق را در اين زمانه خوب مى خرند
به چيزكى، به ميزكى
كه بوى صد تنور نان گرم و تازه مى دهد
آى عاشق  گرسنه! فكر كن درست
با چنين فلاكتى به گرد عشق هم نمى رسى
عشق آب و نان نمى شود
عشق را به بلخ يا دمشق مى توان فروخت
مى توان به آب و نان رسيد
سوختم
آنچنان كه دود از نهاد من بلند شد
سنگ نعره بر سرش زدم
گفتم:
«آى، كوچك  بزرگ!
اى به نرخ روز خورده نان!
واى من!
عشق را چگونه مى توان فروخت؟
يار را چگونه مى توان فروخت؟
درد را چگونه مى توان؟
به آفتاب و ماه و خلقت ستاره و درخت
به عشق و آنكه آفريد عشق را
نمى توان
نمى توان
نمى توان...»
(خون جگر شدم)
***
آى عاشقان!
من به نرخ روز زندگى نمى كنم
من خداى را به نرخ روز بندگى نمى كنم
من به نرخ روز
زهر مى چشم
زهر فقر
زخم مى خورم
درد مى كشم
من به نرخ روز تازيانه مى خورم
من به نرخ روز سهم خويش را
از اين تورم و ورم گرفته ام
ولى
من به نرخ روز زندگى نمى كنم
من به نرخ روز
نان كه هيچ
آب هم نمى خورم
همچنان كه ماه هاشمى تبار من نخورد
در كوير كربلا
در بلوغ تشنگى
در كنار رودخانه ى فرات...

از سالهاى غيبت
رضا جعفرى

زمين دامنم از آب ديده مرطوب است
بيا، كه حاصل اين كشتزار مرغوب است
مرا خلاص كن از سال هاى غيبت خود
مگر تحمل من مثل صبر ايوب است
اگرچه روى سياهم، به كار مى آيم
براى طى زمستان زغال هم خوب است
اگر دروغ بگويم اسير گرگ شوم:
مقام پيرهنت چشمهاى يعقوب است
عصاى معجزه ها مار مى شود با تو
كسى كه بى تو نخشكد شقى تر از چوب است
هميشه ابر ز خورشيد رنگ مى گيرد
به هركجا بروى اين صحيفه زركوب است

انتظار
سعيد بيابانكى

خداكند كه بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ
كه آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سال ها كه دراين دشت منتظر ماندم
كه دست خالى شوقم به خرمنش برسد
براين مشام و براين جان چه مى شود يارب
نسيمى از چمنش بويى از تنش برسد
خداى من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلك بانگ شيونش برسد؟
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خداكند كه از آن دور توسنش برسد

شعرى براى جنگ
حسين حاج هاشمى

خون دماغ كه مى شوم
هفت محله بالاتر هم مى فهمند
ترقه هاى چهارشنبه سورى
تنم را مى لرزاند
***
پدرم
براى سرب هاى خيابان هم ماسك مى زند
پنج دقيقه اگر دير كند
مادرم
تمام شهر را تلفن مى كند
***
بچه جنوبى نيستم
كه خمپاره دستم را برده باشد و
بغل دستى ام نفهميده باشد
خس خس  هيچ حنجره اى
خواب شب هايم را نمى دزدد
حياط مان
بوى انتظار نمى دهد
هيچ بمبى هم
اتاق خواب مان را نخوابانده است
***
چگونه
از جنگ بگويم؟!

برق خنجر
يوسفعلى ميرشكاك
زندگى را گرچه از پايان گرفتن هيچ پيغامى فراتر نيست
باز مى گويد دلم: لختى تأمل كن، ببين پيغام ديگر نيست؟
در مرورى تازه مى بينم كه جز افسانه هايى پوچ و پيچاپيچ
هيچ نقش ديگرى در خاطر فرسوده ى اين كهنه دفتر نيست
همچنان با من بجز آيينه اى - كآماج پرواز هزاران سنگ
مى شود هرلحظه از برج هزاران دست پنهان - در برابر نيست
با تو در اين سرزمين - با كمترين زنگار -
دشمن هرچه خواهى هست
هيچكس يك لحظه ى كوتاه - اگر آيينه هم باشى - برادر نيست
سر به روى خشت زانو مى گذارد، مى پزد رؤياى نانى گرم
هركه چون ايمان به مزدان دغل در خون اين مردم شناور نيست
در سراب شوم امروز آنچه مى بينيم سرگردانى فرداست
بر فراز كشتگاه خشك ما جز مرگ ابرى سايه گستر نيست
آزمون را پايمردى كن به قربانى شدن ايمان  مردم را
تا ببينى پاسخت از شش جهت جز برق خنجر نيست

|   يادداشت   |   رئيس جمهور (۱)   |   رئيس جمهور (۲)   |   رئيس جمهور (۳)   |   رئيس جمهور (۴)   |   سياسى (۱)   |   سياسى (۲)   | 
|   سياسى (۳)   |   سياسى (۴)   |   سياسى (۵)   |   سياسى (۶)   |   سياسى (۷)   |   سياسى (۸)   |   سياسى (۹)   | 
|   سياسى (۱۰)   |   بين الملل (۱)   |   بين الملل (۲)   |   بين الملل (۳)   |   طرح و كاريكاتور (۱)   |   طرح و كاريكاتور (۲)   |   اجتماعى (۱)   | 
|   اجتماعى (۲)   |   اجتماعى (۳)   |   اجتماعى (۴)   |   اقتصادى (۱)   |   اقتصادى (۲)   |   اقتصادى (۳)   |   اقتصادى (۴)   | 
|   اقتصادى (۵)   |   اقتصادى (۶)   |   اقتصادى (۷)   |   هنرى (۱)   |   هنرى (۲)   |   هنرى (۳)   |   هنرى (۴)   | 
|   هنرى (۵)   |   هنرى (۶)   |   پايدارى (۱)   |   پايدارى (۲)   |   پايدارى (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۱)   |   فرهنگ و انديشه (۲)   | 
|   فرهنگ و انديشه (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۴)   |   فرهنگ و انديشه (۵)   |   فرهنگ و انديشه (۶)   |   تاريخى (۱)   |   ورزشى (۱)   |   ورزشى (۲)   | 
|   طنز (۱)   |   ورزشى (۳)   |   ورزشى (۴)   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |