|
ربع قرن از آن حماسه آزادسازى گذشت
خرمشهر جمعيت ۳۶ ميليون
|
|
|
حسين حيدرى سال ،۱۳۸۶ ربع قرن از بزرگ ترين حماسه ۸ سال دفاع مقدس، يعنى آزادى خرمشهر، اين پاره تن سرزمين مان ايران مى گذرد. ۲۵ سال پيش در چنين روزهايى عملياتى بزرگ در دستور كار فرماندهان سپاه و ارتش قرار گرفت كه به واقع كمر ارتش بعث عراق را در شمال خوزستان شكست. اين عمليات كه نخستين عمليات گسترده و بزرگ نيروهاى ايرانى پس از ۱۸ ماه از آغاز جنگ به شمار مى رفت، فتح المبين نام داشت. در اين عمليات ۲۴۰۰ كيلومترمربع از سرزمين هاى اشغال شده بازپس گرفته شد و دشمن ضرب شست محكمى از نيروهاى ايرانى خورد، ضرب شستى كه باور نمى كرد و چنان غافلگيرانه وارد شد كه رعب و هراس فراوانى بر دل ژنرال هاى ارتش عراق افكند. گفته مى شود «هشام فخرى صباح» فرمانده سپاه چهارم عراق، پس از عمليات فتح المبين، خطر يك فرمانده جوان ايرانى به نام حسن باقرى را به نيروهاى تحت امر خود، گوشزد كرده بود. او به خوبى حسن باقرى را مى شناخت. حسن باقرى جوانى بود ۲۶ ساله كه فرماندهى قرارگاه نصر را در فتح المبين به عهده داشت. همان قرارگاهى كه حرف اول را در تار و مار كردن نيروهاى سپاه چهارم زد. البته اين همه نقش حسن باقرى نبود. او در روزهاى ابتدايى مهر ۱۳۵۹ خودش را به خوزستان رساند و بسيار زود توانست ضعف عمده نيروهاى ايران را تشخيص بدهد كه همانا عدم شناخت از جبهه دشمن بود. بنابراين واحد اطلاعات عمليات را بنيان گذاشت و براى همه جبهه ها مسئول اطلاعات عمليات تعيين كرد. حسن باقرى به سرعت توانست اطلاعات وسيعى را از جبهه هاى دشمن جمع آورى و طبقه بندى كند. اين مهم ترين كارى بود كه توانست تحرك در نيروهاى ايران ايجاد كند. سپس بر مبناى اين اطلاعات به تحليل جبهه دشمن و پس از آن به طراحى عمليات هايى براى آزادسازى مناطق اشغال شده پرداخت. حسن باقرى در كسوت يك نظامى برجسته طراح زبده اى بود كه فتح المبين يكى از شاهكارهاى او به شمار مى رود. در حين عمليات نيز آدمى نبود كه در ستاد، پشت بى سيم بنشيند. بنابراين همواره در عمليات ، فرماندهى يكى از قرارگاه هاى سخت (فتح المبين وبيت المقدس قرارگاه نصر) را برعهده مى گرفت. هشام فخرى نيز اطلاعات خوبى از نقش اين فرمانده جوان داشت و وقتى شنيد كه قرارگاه نصر به فرماندهى حسن باقرى در غرب رودخانه كرخه و ارتفاعات على گره زد چه بر سر يگان هاى تحت امر سپاه چهارم آورده است، خطر او را به ساير فرماندهان يادآورى كرد و گفت: حسن باقرى، دست از سرما برنخواهد داشت و بزودى دوباره به سراغ مان خواهد آمد. هشام درست فهميده بود، هدف بعدى خرمشهر بود. حسن نيز در اين سوى جبهه به شدت معتقد بود كه عراق را نبايد به حال خود رها كند. دشمن مثل بوكسورى كه ضربه هاى مهلكى دريافت كرده، در گوشه رينگ هنوز از گيجى ضربات قبلى بيرون نيامده بود و بايد ضربه هاى ديگرى مى خورد و اين بار فلش اين ضربه ها، به سوى خرمشهر بود، ضربه هايى كه دشمن را ناك اوت مى كرد. پس از فتح المبين اغلب يگان هاى حاضر در عمليات به مرخصى رفتند اما از فرداى عمليات طراحى بيت المقدس شروع شد. گرماى زودرس جنوب نيز در راه بود و از ميانه هاى ارديبهشت تابستان شروع مى شد. پس جلسات شبانه روزى در قرارگاه آغاز شد و... محمد جهان آرا، فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر دستور داده بود تا همه پاسداران شهر در مقر سپاه جمع شوند. بچه هاى سپاه خسته و بعضاً با سرو رويى خونين تك تك از راه مى رسيدند. در چهره هاى گردو خاك گرفته شان غم و اندوه موج مى زد. سكوت شب را صداى پياپى انفجار گلوله ها مى شكست. آنها در سالن غذاخورى مقر سپاه دور جمع شدند. جهان آرا به جمع شان پيوست. بچه ها آخرين اخبار خود را از تلفات شهر گفتند. دست آخر جهان آرا لب به سخن گشود. با هر كلمه اى كه از دهانش بيرون مى آمد دل يارانش قرص تر مى شد: بچه ها! تمام آنچه را كه تا به حال انجام داده ايم، تعليماتى كه ديده ايم و همه نامه هايى كه داشته ايم، براى چنين روزى بوده هر چند تعليمات پانزده روزه، آموزش كاملى نيست اما امروز روزى است كه بايد وارد صحنه شويم و خود را نشان دشمن بدهيم. پس از اين سخنان نيروهاى داوطلب روانه مرز شدند. دو تيپ ۲۶ و ۶ زرهى عراق از سوى شلمچه (منطقه مرزى ايران و عراق) به سوى جاده خرمشهر ـ اهواز در حركت بود. گردان دوم ويژه تيپ ۳۱ عراق نيز براى نفوذ به داخل خرمشهر عمليات خود را آغاز كرده بود. پاسگا ه هاى شلمچه، حدود وخين زير آتش بود. آن شب، در طول ۴۵ كيلومترى مرز خرمشهر با عراق، يك يك پاسگاه ها سقوط مى كرد اما در دژ مركزى، ژاندارم ها مقاومت مى كردند. اين دژ اگر سقوط مى كرد، دستيابى به شهر براى عراقى ها راحت تر بود. تانك هاى عراقى چندين بار هجوم آوردند اما سربازها با شليك گلوله هاى توپ ۱۰۶ آنها را پس زدند. هر بار كه تانك ها عقب مى نشستند، صداى تكبير سربازان ايرانى به آسمان مى رفت، عراقى ها دست بردار نبودند. فرمانده دژ نيروهايش را جمع كرد و از آنها خواست كه مقاومت كنند. او گفت كه اين دژ گلوگاه خرمشهر است و اگر سقوط كند ... پس از طلوع خورشيد دومين روز تهاجم، خبر سقوط پاسگاه شلمچه به نيروهاى ايرانى رسيد. با رسيدن اين خبر، به پاسگاه شلمچه يورش بردند و آن را آزاد كردند. آن سوتر از اين پاسگاه، پاسگاه شلمچه عراق قرار داشت. نيروهاى ايرانى آن را هم به تصرف درآورده و پرچم عراق را پايين كشيدند و پرچم ايران را به اهتزاز درآوردند. ۲۰ عراقى را به اسارت گرفتند اما چون تعدادشان كم بود، درمقابل يورش عراقى ها تاب نياوردند و پس از به شهادت رسيدن تعدادى از نفرات ؛ تا دژ مركزى (پاسگاه كه به شهر نزديك تر بود) عقب نشستند. مهمات و اسلحه مدافعين شهر اندك بود. از طرف سپاه خوزستان به مركز اعلام شد كه اگر مهمات نرسد نيروهاى عراقى فردا صبح به خرمشهر مى رسند. در سومين روز تهاجم، مانع اصلى پيشروى عراقى ها از ميان رفت و تانك هاى آنهابه خرمشهر نزديك تر شدند. پس از سقوط دژ مركزى، از دو محور جاده شلمچه به پل نو و نهر عرايض به سوى خرمشهر حركت كردند تا جاده خرمشهر ـ اهواز را اشغال كنند. صبح چهارمين روز، تانك ها با آ رايش هلالى شروع به پيشروى كردند. ايرانى ها با موشك انداز آرپى جى هفت به جان تانك ها افتادند با انهدام هر تانك ، صداى الله اكبرشان به گوش مى رسيد. اما گلوله هاى آرپى جى شان تمام شد. مدام بى سيم مى زدند و كمك مى خواستند ناگهان يك جيپ آهو در زير آتش خودش را به آنها رساند. باچند صندوق موشك آرپى جى ، نيروها جان تازه اى گرفتند و عراقى ها از پيشروى بازماندند... روز دهم مهر جنگ تن و تانك در دروازه هاى ورودى خرمشهر درگرفت. درميدان راه آهن. مدافعين چون صاعقه بر تانك ها فرود آمد و با پرتاب نارنجك و كوكتل مولوتف آنها را منهدم كردند. دشمن با تقويت نيروهايش در نظر داشت با يك گام بلند شهررا تصرف كند. تانك ها با اين كه كشتارگاه را تصرف كردند و به داخل ميدان راه آهن رسيدند ، اما شكست خوردند و عقب نشستند.دراين روز بچه هاى آغاجارى در محور بندر مقاومت كردند. چندتانك عراقى را زدند اما مهمات شان تمام شد و با دستان خالى به محاصره افتادند. آنها خود را به زير اسكله رساندند، درحالى كه عراقى ها روى اسكله نگهبانى مى دادند بالاخره راهى پيدا كردند و خودرا پشت دروازه گمرك رساندند و با نيروهاى تازه نفس ايرانى روبه رو شدند. عراقى ها تا ۱۹ مهر همچنان در دروازه هاى شهر و حوالى آن متوقف شدند. دو سه روز پيش سرلشگر ستاد «اسماعيل تابه النعيمى» فرمانده سپاه سوم ارتش عراق وارد منطقه شده بود تا راه چاره اى بينديشد. عراقى ها، با آن همه نيرو، به راحتى نمى توانستند به پيشروى شان ادامه دهند واين براى آنها تعجب آور بود. دراين شرايط، جبهه اى در برابر دشمن به امتداد بندر ، ميدان راه آهن تا كشتارگاه و پليس راه و كمى بالاتر از آن به وجود آمد. ۲۲مهرماه براى خرمشهر روز سرنوشت سازى بود. خبرهايى كه از پيشروى دشمن مى رسيد نشان از قريب الوقوع بودن سقوط شهر مى داد. عراقى ها با تسلط بر ساختمان هاى كوى طالقانى و استقرار در ابتداى چهل مترى، مسافت زيادى از خيابانى را كه به مركز شهر ختم مى شد در تيررس خود گرفتند. از مقاومت مدافعين بندر و پليس راه كاسته شد و پادگان دژ به طور كامل سقوط كرد. در واقع، كنترل دشمن بر منطقه شمال پليس راه و جاده كمربندى كامل شده بود. تعدادى از نيروهاى مدافع، وقتى به پادگان دژ رسيدند آن را در دست دشمن ديدند. در حوالى پادگان، صحنه عجيبى درمقابل ديدگان شان قرار گرفت. عراقى ها سرچند افسر را بريده بودند. بغض راه گلوى شان را بست. ارتشى ها مستقر در پادگان دژ، پس از مقاومت در مقابل دشمن مظلومانه به شهادت رسيدند. در روز ۲۹ مهر ، عراقى ها طرحى را به اجرا درآورند تا با تصرف پلى كه خرمشهر را به آبادان متصل مى كرد شهر را به چنگ در آورند. با آغاز تهاجم و پيشروى آنها به سمت پل خرمشهر، درگيرى به حوالى فرماندارى ، روبه روى پل كشيده شد. از اين پس، پل خرمشهر كه عقبه تداركاتى نيروهاى خودى بود مورد تهديد قرار گرفت. مدافعين شهر مقاومت سختى از خود نشان دادند، آنها مى دانستندكه رگ حياتى شهر همين پل است تحمل هرگونه مقاومتى، براى دشمن كه يك ماه در پشت دروازه هاى خرمشهر معطل مانده بود دشوار به نظر مى آمد. لشكر ۳ به نيروهاى تحت امر خود ضرب الاجل ۴۸ساعته تعيين كرد تا هرچه زودتر شهر را به اشغال دربياورند. در نخستين دقايق بامداد ۲ آبان ماه طرح هجوم نهايى به اجرا درآمد دشمن از جاده كمربندى قصد نفوذ داشت و مى خواست از دو خيابان آرش و عشاير خود را به فلكه فرماندارى برساند. سى تا چهل نفر از مدافعين شهر درمقابل انبوه سربازان عراقى مقاومت مى كردند. لحظه به لحظه از تعدادشان كاسته مى شد. مهمات شان اندك بود و مى دانستندكه ساعتى ديگر حتى يك گلوله براى شليك نخواهند داشت. يكى از نيروهابا مقدارى مهمات رسيد و رزمندگان جان تازه اى گرفتند جهان آرا تعدادى را كه در نقطه ديگرى جنگيده و براى استراحت به مقر بازگشته بودندبه خيابان آرش فرا خواند. او با بى سيم به آنها گفت: بچه ها! بياييد كه شهر دارد سقوط مى كند. اما در شهر نيروى چشمگيرى باقى نمانده بود. با رسيدن نيروها تعدادى از نفرات دشمن كشته شدند و بقيه پا به فرار گذاشتند. ساعت ۴ صبح به ساختمان فرماندارى رفتند تا استراحت كنند. هنوز چشم شان گرم نشده بودكه با صداى تيراندازى به خود آمدند . دشمن نزديك ساختمان فرماندارى رسيده بود. خود را به خيابان رساند. در نقاط مناسبى كمين كردند و دشمن را زير آتش گرفتند. اما تعداد نيروهاى مهاجم بيش از آن بودكه توان مقاومت داشته باشند. عراقى ها از خيابان عشاير نيز قصد حمله داشتند. ۲۵ سرباز و افسر پادگان دژ تا پاى جان دراين خيابان ايستادگى كردند. اما تمام آنها به شهادت رسيدند يا به اسارت درآمدند. دشمن با به كارگيرى ۵ گردان از نيروهاى مخصوص و پياده و يك گروهان تانك و آتشبارها توپخانه را به ساختمان فرماندارى رساند و بر پل خرمشهر مسلط شد. اوايل شب ساختمان فرماندارى به محاصره نيروهاى ايرانى درآمد و براى چندساعتى عراقى ها آن را خالى كردند و تسلط دشمن روى پل از بين رفت. اواخر شب، عراقى ها يورش سنگينى را دوباره آغاز كردند و ساختمان فرماندارى را باز پس گرفتند. حالا دشمن قصد تصرف آخرين نقطه اميد شهر را داشت. آنها خود را به مسجد جامع نزديك تر كردند. دو سه گروه از بچه هاى خرمشهر و تعدادى نيروهاى اعزامى مقاومت مى كردند. عده ديگرى از راه هاى مختلف شهر را ترك كردند. روز سوم آبان دشمن به نزديكى هاى مسجد جامع رسيد. شهر درآستانه سقوط كامل بود. فرماندهان ارتشى دستور عقب نشينى دادند و تأكيد كردند كه هواپيماهاى خودى قصد بمباران شهر را دارند. بچه هاى خرمشهر حاضر به تخليه شهر نبودند. حرف شان اين بود كه ما مقاومت مى كنيم تا نيروهاى تازه نفس از راه برسند. پل در تسلط كامل نيروهاى عراقى بود. بچه هاى خرمشهرى درخيابان ۴۵مترى كه به فلكه فرماندارى مى رسيد. سنگر گرفته بودند و آخرين گلوله هاى خود را شليك مى كردند. شب ، سفره سياه خود را به سر شهر گستراند. مقاومت ها فروكش كرد و دشمن با سربازان مسلح و بى رحمش بر شهر مسلط شد. چند نفر كه باقى مانده بودند به گشت و گذار در شهر پرداختند. تا كسى در شهر به جا نماند. آنها براى آخرين بار سراغ مسجد جامع رفتند. در و ديوار آن را بوسيدند و با مسجد وداع كردند. تنها راه خروج از شهر، راه باريكى از زير پل بود كه دشمن آن را زير آتش گرفته بود. يكى از بچه هاى خرمشهرى، با تيربار مواضع دشمن را هدف قرار داد تا شايد از حجم آتش آنها بكاهد و بقيه از زير پل بگذرد و شهر را ترك كنند. او آنقدر مقاومت كرد تا همه از زير پل عبور كردند و دست آخر خود به شهادت رسيد. ساعت ده صبح چهارم آبان ماه، شهر سقوط كرد و آخرين مدافعان پس از ۳۴ روز مقاومت، با دلى خونين و با تنى خسته عقب نشستند و با قايق خود را به شرق كارون رساندند. در آن سوى كارون بغض يكى از بچه ها تركيد و بر لب رودخانه ايستاد و رو به شهرش، شهرى كه حالا ديگر زير چكمه هاى دشمن بود، فرياد كشيد. خرمشهر، صداى من را مى شنوى؟ خرمشهر، به بعثى ها بگو ما برمى گرديم! آزادت خواهيم كرد. همه گريه كردند و بعضى سر را به نخل ها كوبيدند، اما در دل، همه با خرمشهر وعده مى كردند كه بازگردند و از چنگ دشمن عراقى رهايش كنند. از فرداى سقوط كامل خرمشهر، بچه هاى سپاه خرمشهر در آبادان هتل پرشين را مقر خود كردند و بلافاصله كار شناسايى مواضع دشمن در شهر آغاز شد. گروه هاى دو، سه نفرى شناسايى، با تاريك شدن هوا به آب مى زدند و با كلك هايى كه با تيوپ چرخ ماشين ساخته بودند از كارون عبور مى كردند و وارد شهر مى شدند. يكى از نخستين گروه هاى شناسايى را رضا دشتى از فرماندهان نيروهاى مدافع شهر در مقاومت ۳۴ روزه تشكيل داد و خود در نخستين شناسايى به شهادت رسيد. دشمن به غارت اموال مردم مشغول شد و حتى به شير آب خانه ها نيز رحم نكرد. از سوى ديگر امكانات و ادوات بسيارى به سوى خرمشهر گسيل داشت. چرا كه خوب مى دانست خرمشهر چشم اسفنديار اين جنگ نابرابر است و ايرانى ها به هيچ قيمتى حاضر نيستند نه تنها خرمشهر بلكه حتى يك وجب از خاك خود را در زير چكمه هاى سربازان عراقى ببينند. ترس از هجوم چتربازها، دشمن را واداشت تا خودرو هاى اسقاطى را به حال ايستاده درآورده در نقاط بسيارى، تيرآهن نصب كند تا مانع از فرود چتربازها شود. در شهر، سنگرها و مقرهاى مستحكم بسيارى ساخت و آذوقه و مهمات انبار كرد تا در صورت نياز به مدت طولانى توان مقاومت در برابر رزمندگان ايرانى را داشته باشد. اما همه اينها چون حبابى روى آب بيش نبود، چرا كه ايرانى ها ۵۷۵ روز بعد سر رسيدند و آن حباب با صداى مهيبى تركيد. ربع قرن پس از آن حماسه بزرگ، اكنون خرمشهر در غرب سرزمين مان ايران، در كنار كارون بزرگ عمر مى گذراند. اين شهر كوچك كه سرگذشت مردان و زنان بزرگى را در سينه دارد، در سوم خرداد سال ۱۳۶۱ به آغوش مهربان وطن بازگشت. وقتى هجده ماه پس از آن مقاومت ۴۵ روزه شگفت انگيز، رزمندگان ايرانى پا بر خاك خرمشهر گذاشتند، شهر چون تكه اى بلور بود كه در دستان مردان پاك سرشت سرزمين مان مى درخشيد. از دهم ارديبهشت ۱۳۶۱ تا سوم خرداد همان سال، در ۲۳ روز، صدها هزار مرد و زن، بى وقفه جنگيدند و هزاران نفر خون پاك شان بر زمين ريخته شد تا اين قطعه زيبا از خاك پاك ايران، از زير چكمه هاى دشمن بعثى خارج شود. حالا، وقتى در سال ۱۳۸۶ به پشت سر مى نگريم، به اين ربع قرنى كه گذشت، بر خود مى باليم كه آن دفاع جانانه هشت ساله ، چون ميراثى از گذشتگانمان، در گنجينه هويت ما گوهرى است گرانقدر.
|