جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ - ۲۶ صفر ۱۴۲۸
Fri, Mar 16, 2007
فرهنگ و انديشه (۱)
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
يادداشت
رئيس جمهور (۱)
رئيس جمهور (۲)
رئيس جمهور (۳)
رئيس جمهور (۴)
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياسى (۱۰)
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
طرح و كاريكاتور (۱)
طرح و كاريكاتور (۲)
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اجتماعى (۴)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
اقتصادى (۷)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
هنرى (۶)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
پايدارى (۳)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
فرهنگ و انديشه (۵)
فرهنگ و انديشه (۶)
تاريخى (۱)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
طنز (۱)
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
سرشت  و سرنوشت ناسيوناليسم
ليدا فخرى
در صحن سياست بين الملل، سه جريان يا سه زاويه ديد جهان گرا، ملى گرا و كثرت گرا
قابل تمايز است (اگر ملى گرايى را معادل ناسيوناليسم بگيريم). در اين نوشتار سعى بر آن است تا تعريف
و تبيين و تاريخ پديدارى ناسيوناليسم ارائه شود و با ذكر انواع ناسيوناليسم به سرنوشت آن برسيم و سرانجام توصيفى از ناسيوناليسم در ايران به دست دهيم.
< ناسيوناليسم چيست؟
ناسيوناليسم در ساده ترين تعريف مترادف با وطن پرستى و ميهن دوستى و با تسامح آئين اصالت دادن به ملت و مليت گرايى دانسته مى شود. اگرچه عشق به ميهن سابقه اى بس كهن در تاريخ بشرى دارد و رد آن را تا اساطير مى توان پى گرفت، ولى ناسيوناليسم از مفاهيم متجددانه دنياى مدرن است كه از عمر آن بيش از چهار سده نمى گذرد كه منشأ آن را به انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه باز مى گردانند، اما به گواهى تاريخ و به حكم اوراق تاريخ نگاران ريشه هاى آن را در پيش از اين مى توان جست.
000387.jpg
فرانسويان بويژه در دوران امپراتورى ناپلئون بناپارت دو نقش به ظاهر متضاد، ولى مكمل در تكوين و نضج گيرى ناسيوناليسم ايفا كردند. از يك سو به عنوان مناديان آزادى و برهم زنندگان نظام فئودالى و با كشورگشايى و بردن پيام هاى انقلاب فرانسه به ميان ملل ديگر آنها را براى وداع با قالب بندى هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى قديم آماده كردند و از سوى ديگر با نمايش خود به عنوان نيروهاى خارجى، آنها را تحريك كردند كه به جست و جوى آن چيزى برآيند كه امروز با تحولات و دگرگونى هاى بسيار ناسيوناليسم ناميده مى شود.
ملت Nation كه در قرون وسطى به «بيگانگان» اطلاق مى شد، در معادلات و مفاهيم مدرن معنايى جديد يافت و به گروهى اطلاق شد كه خود را داراى پيوندها و علقه هايى مى دانند كه برايشان نسبت به ديگر علقه ها ارجحيت دارد و اگر اين پارامتر را شرط لازم ملت بدانيم، شرط كافى آن، اذعان و آگاهى به چنين پيوندى خواهد بود. در چنين سيستم و نظام معادله اى مى توان سابقه يكسان و مشترك تاريخى، فرهنگى، اقتصادى، زبانى، نژادى و... را نام برد كه به عنوان عامل انسجام بخش هر ملتى محسوب مى شوند، بدين معنا كه هر ملتى براى معرفى و توضيح خود بر چنين جلوه هايى از ملت خود استناد مى كند. با وجود اين توصيفات، هنوز در متون علوم اجتماعى و تعاريف علوم سياسى تعريف صريح و دقيق و متفق القولى از ناسيوناليسم وجود ندارد، اما تقريباً در همه تعاريف موجود، بر فاكتورهايى چون «ايدئولوژى»، «هويت»، «احساس تعلق» و «معتقدات» تأكيد مى شود.
به باور صاحب نظران، يكى از عمده ترين دلايلى كه باعث شد تا از ارائه تحليل دقيق و صريحى از ناسيوناليسم غفلت شود، اين بود كه اغلب نظريه پردازان علوم اجتماعى و تئوريسين هاى علوم سياسى بويژه در سده نوزدهم بر اين اعتقاد بودند كه ناسيوناليسم پديده گذرايى است كه در گذر زمان جاى خود را به «انترناسيوناليسم» يا نوعى «جهان وطن گرايى» رمانتيك خواهد داد. چنين نگرشى در آثار كارل ماركس به وضوح و صراحت ديده مى شود و نظريه انتقادى، يگانه پيشگوى اين خصلت گذران ناسيوناليسم نبود. بلكه بسيارى از نظريه پردازان مدرنيزاسيون، از جمله نظريه پردازان كاركردگرايى در دهه ۱۹۶۰ نيز ناسيوناليسم را نظام عقيدتى گذرايى در تاريخ تكامل جهان مى دانستند كه پلى واسط ميان علقه هاى محلى ابتدايى و علقه هاى فرهنگى جهان شمول «مدرن» خواهد بود.
درواقع ناسيوناليسم را واكنشى «ابداع شده» در برابر تغييرات ساختارى در اقتصاد، سياست و اجتماع دنياى مدرن مى دانستند نه امرى ازلى و تغييرناپذير.
درچنين شرايطى ناسيوناليسم مدعى بود كه الهام دهنده واحد سياسى پذيرفته شده جهانى است كه مى تواند ملت ها را از حضيض به اوج و تعالى سوق دهد و با شكل و معنا دادن به ملت، آنها را دائر بر مدار سرنوشت خويشتن خويش كند.
با ناسيوناليسم عصر بى خبرى و بيگانگى آحاد يك ملت نسبت به هم و سرنوشتشان سپرى مى شود و افق جديدى در تاريخ هر ملت سرخواهد زد.
< وجوه سازنده و مخرب ناسيوناليسم
پس از فروپاشى اتحاد شوروى و بلوك كمونيستى در اروپاى شرقى و پس از كشمكش ها و جنگ هايى كه در آسياى مركزى، قفقاز و اروپاى شرقى رخ داد، متخصصان و صاحب نظران علوم اجتماعى و سياسى به شدت نگران شدند چرا كه ردپاى ناسيوناليسم را در همه آنها مى ديدند كه جملگى خود را «برحق» و ديگرى را سزاوار تنبيه مى دانستند.
ناسيوناليسم در همين عمر نسبتاً كوتاه خود هم سازنده بود و مثبت و هم مخرب و منفى. در مفهوم مثبت آن دولت هاى ملى براى بسيج مشاركت توده اى به احساسات ناسيوناليستى متوسل مى شدند. جوزپه ماتسينى با كمك ناسيوناليسم، وحدت ايتاليا را بدست آورد، جورج واشينگتون استقلال آمريكا را از انگلستان گرفت. گاندى، ماندلا، سيمون بوليوار، سوكارنو و دهها رهبر ناسيوناليست آسيايى و آفريقايى و آمريكاى لاتين به كسب استقلال از استعمارگران نائل شدند.
در مقابل ناسيوناليسم در بعد منفى و نوع افراطى، يعنى «ناسيونال سوسياليسم»، مخرب، توسعه طلب و ستيزه جويانه و نژادپرست جلوه مى كند. مثل جنگ كشتار و آوارگى هايى كه هيتلر و موسولينى با قدرت ناسيوناليسم برپا كردند.
بويژه در قرن اخير ناسيوناليسم را مى توان مسئول رويدادهايى دانست كه دامنه آنها از پيروزى هاى انتخاباتى تا سياست هاى مهاجرت، از انقلاب تا جنگ هاى داخلى از جنبش هاى احياى قومى تا رويدادهاى ورزشى و .... گسترده شده است.
< ناسيوناليسم به روايت نظريه پردازان علوم اجتماعى
كارل ماركس، ناسيوناليسم را در رابطه با «بازار» به مفهوم نظام توليد و توزيع گسترده كالا در شيوه توليد بورژوازى، تعريف مى كند و معتقد است كه هرجا چنين بازارى وجود ندارد ناسيوناليسم هم شكل نخواهد گرفت.
ارنست گلنر، ناسيوناليسم را - متأثر از وبر و دوركهايم - محصول جايگزين شدن جوامع كوچك با جامعه صنعتى بزرگ مى داند و ساز و كارى براى سازگار شدن جامعه سنتى با مدرنيته توصيف مى كند؛ ناسيوناليسم موجب استقرار جامعه اى منعطف و غير شخصى مى شود كه در آن هر فرد مى  تواند به جاى فردى ديگر بنشيند. ناسيوناليسم، نظام آموزشى، زبان و فرهنگى واحد و يك رشته شايستگى لازم براى سازمان اجتماعى بوروكراتيك و تكنولوژيك فراهم مى آورد. بدين ترتيب، با ادغام گروه هاى مختلف و متمايز در درون ساختارهاى سياسى كشور، انواع ايدئولوژى ها جانشين سنت هاى محلى گوناگون مى شود و عاملى مؤثر براى يكپارچگى، ايجاد مشروعيت و تحولات فرهنگى به شمار مى روند.
به عقيده گلنر، ناسيوناليستها عناصر فرهنگى موجود را از اينجا و آنجا به هم مى دوزند تا براى معتقدات سنتى گوناگون گروه هاى مختلفى كه در كشور واحدى جمع مى شوند بديل يكپارچه و كارسازى پديد آورند و بدين منظور مضامينى كه پيشاپيش در فرهنگهاى مختلف وجود داشتند دست چين مى كردند و براى برساختن انواع ناسيوناليسم تغيير مى دادند.
تام نرن نيز استدلال كمابيش مشابهى با نظر گلنر ارائه مى كند كه در چارچوب سنت ماركسيستى قابل تفسير و تعبير است. نرن مى گويد پس از آن كه ملت هاى هسته اصلى اروپا (چون انگلستان، فرانسه و آلمان) بر كشورهاى پيرامونى خود و سپس بر ساير كشورهاى دور دست تفوق يافتند، نيروهاى اقتصادى و نظامى نوظهور مدرنيته  سرمايه دارى منتهى به روابط امپرياليستى و توسعه نامتوازن شدند. در برابر اين اتفاق، واكنش نخبگان فكرى ملل واپس رانده شده اين بود كه كشورهايشان را از طريق صنعتى شدن، تكنولوژى و آموزش وپرورش و نظاير آن دعوت به مدرن سازى كنند. اين روشنفكران براى جلب حمايت مردم، مجموعه اى از سنن خود فراهم  آوردند و به تدوين باورها و ايدئولوژى هاى ملى دست زدند.
به اين اعتبار از نظر نرن ناسيوناليسم را بايد واكنشى عليه گسترش جهانى سرمايه دارى دانست كه توسط نخبگان ابداع شد كه عامه مردم را با زبانى قابل فهم آنان دعوت به درون تاريخ كنند.
اما آنتونى گيدنز، روايت ديگرى از خاستگاه هاى ناسيوناليسم به دست مى دهد. به نظر او، نخستين دولت ها به جاى مرز، سر حدات داشتند. سازوكارهاى ادارى و نظامى آنها ضعيف بود و قدرتشان از مركز به پيرامون كمتر مى شد. با ظهور دولت تام الاختيار، به تدريج ناسيوناليست هاى معاصر ظاهر شدند. دولت تام الاختيار به بركت ظهور تكنولوژى هاى جديد حكم يك مخزن قدرت كار سازى را پيدا كرد. اما با پيدايش حكومت مطلقه و سپس با ظهور سرمايه دارى، اينها خاستگاههاى محلى و جمعى خود را از دست دادند و به دولت ملى مدير و مجرى تبديل شدند.
< انواع ناسيوناليسم
ناسيوناليسم را به لحاظ محتواى «حصولى» به انواع قومى‎/ مدنى و از نظر خاستگاه «وجودى» به انواع ازلى‎/ ابزارى تقسيم مى كنند.
الف: اشكال قومى ناسيوناليسم بر سنت هاى فرهنگى، زبان، مذهب و شيوه هاى زندگى مشترك تأكيد دارند. البته برخى از ناسيوناليست هاى قومى بر نياى مشترك يا «تبار خونى» به عنوان ملاك عضويت درك اجتماعى ملى نيز تكيه مى كنند.
ب: اما ناسيوناليسم مدنى بر ويژگى هاى قانونى- عقلانى تأكيد بيشترى دارند. در واقع، اعتقاد به مشروعيت قوانين و قانون اساسى را ويژگى مسلم تعلق ملى مى شمارند. ناسيوناليسم مدنى از حيث نگرش متأخر تر و شامل و جامع تر از ناسيوناليسم هاى قومى معرفى مى شوند. چرا كه ناسيوناليست هاى قومى بيشتر به ممانعت از سازگار كردن تفاوت هاى فرهنگى با تعاريف ملت گرايش نشان مى دهند. اغلب علماى ليبرال غرب ميل به اين دارند كه ناسيوناليسم مدنى را راه حل و ناسيوناليسم قومى را معضل معرفى كنند.
به لحاظ جايگاه «وجودى»، نظريه پردازان به دو نوع ناسيوناليسم ازلى و ابزارى (ابداعى) قائل هستند كه اين دو معرف دو نوع واكنش به اين حكم جامعه شناختى هستند كه انسان ها تاريخ خود را مى سازند اما نه در شرايطى كه خود برگزيده اند.
ا- ازلى گرايان هويت را امرى محول و منتسب مى دانند كه با تولد به فرد داده مى شود و زدودن يا تغيير در آن دشوار است. در حالى كه استنباط هاى ابزارگرايانه از ناسيوناليسم، برخصايص سطحى تر و ساختگى تر تأكيد مى گذارند.
ازلى گرايانى چون ادوارد شيلز معتقدند كه هويت ملى ريشه هاى عميقى در باورهاى فرهنگى و مذهبى و شيوه هاى قومى دارد كه از روزگاران كهن وجود داشته است. توجه اصلى اينها بر پيوندهاى عاطفى بسيار درونى است كه از طريق اجتماعى شدن برقرار مى شود و افراد را به خويشان و اجتماع متصل مى كند. در اين ديدگاه، قرابت هاى آشكارى با الگوهاى قومى هويت ملى و همچنين با نظريه هاى متأثر از دوركهايم وجود دارد كه هر دو بر خصلت هاى غير عقلانى وابستگى گروهى تأكيد مى كنند.
در نظريه هاى ازلى گرا استدلال مى شود كه ناسيوناليسم هاى معاصر با وجود جديد بودن، باز مبتنى بر هويت هاى فرهنگى قديم ترند. ازلى گرايان به اصليت قلمرو ارضى، خويشاوندى، رسوم و سنن، زبان و مذهب براى استحكام ايدئولوژى هاى ناسيوناليستى تمركز مى كنند. به باور آنان، وابستگى گروهى يك امر فرهنگى عام است و نحوه عمل ناسيوناليسم عمدتاً به صورت همان شيوه هاى هويت يابى قديم تر؛ «قبيله اى» يا «قومى» است.
اما انتقادى كه بر ازلى گرايان وارد است اين است كه آنان تفاوت هاى گروه هاى ملى را ناديده مى گيرند و با دست كم گرفتن مليت، بر اهميت وفاق به عنوان شالوده نظم اجتماعى غلو مى كنند.
۲-  در مقابل آراى ازلى گرايان، استنباط هاى ابزارى ترى از ناسيوناليسم هم وجود دارد كه بنابر آنها، ناسيوناليسم امرى «ابداع شده» است.
«سنت ابداعى» يك دسته اعمال و عاداتى است كه بر اثر تكرار باورها و هنجارهايى را ايجاد كرده اند. يكدسته از اينها به دست نخبگان وضع و ابداع مى شوند ودسته اى ديگر سنت هايى هستند كه به تصرف درآمده اند تا نماد عضويت و همبستگى اجتماعى باشند.
< ناسيوناليسم در ايران:
در اوايل قرن بيستم بود كه ناسيوناليسم با تأخيرى صدواندى ساله و با تغيير و تحريفاتى نه چندان كم وارد ايران شد و خوشامدگويان آن عمدتاً تجددطلبانى بودند كه ادعاى روشن بينى داشتند.
به عقيده ماركس، ناسيوناليسم در پيوند با بورژواى و فعاليت هاى اقتصادى بورژواها سر بر مى آورد و در جوامع غربى، ليبرال ها از طرفداران پروپاقرص ناسيوناليسم محسوب مى شوند كه هم به لحاظ سياسى و هم از نظر فرهنگى ناسيوناليسم را مورد حمايت قرار مى دهند. عده اى هم هستند كه از دريچه جهان علم يار و همراه ناسيوناليسم مى شوند. توجيه آنان ارتباط و همسانى است كه ميان ذريّگرى نيوتن و ناسيوناليسم مى يابند كه ذره هاى به هم پيوسته انسان ها در قالب ملت ها در جغرافياى كره زمين است. اين رويكرد زمانى وزن و اعتبار بيشترى يافت كه فيزيك و كيهان شناسى نيوتن سايه اش را بر فيزيك و كيهان شناسى Cosmologie قبل از آن فراافكند.
اما بى شك هيچ يك از ملاك ها و دلايل توجيه پيرايى ناسيوناليسم در اروپا، در ايران وجود نداشته است. به دليل ضعف نظام بورژواگرى در ايران نه توجيه ماركسى ناسيوناليسم قابل دفاع است و نه در زمان ورود پديده ناسيوناليسم در ايران، ليبرال ها چندان حضور برجسته اى داشتند. اما تجددطلبان و روشنفكران پرچم دفاع از ناسيوناليسم را علم كردند و با تفسيرهاى فرهنگى، تاريخى و سياسى خود كه بر تاريخ چند هزار ساله ايران متكى بود سعى در برانگيختن احساس همبستگى در افراد ملت مى كردند، غافل از اينكه انديشه ناسيوناليسم يك پديده جديد برآمده از دنياى مدرن و تفكر روشنگرى است كه به ناگزير الزامات و اقتضائات خود را مى طلبد و به اعتبار اينكه ناسيوناليسم پديده جديدى برآمده از مدرنيته است نمى توان «اين همانى» تاريخى را به شكل قابل قبولى براى آن برقرار كرد. ناسيوناليسم در همه جا تحت الزامات تاريخى خود به ثمر رسيد، نه براساس و به اتكاى زمينه هاى تاريخى. هر چند نمى توان منكر اين امر هم شد كه ناسيوناليسم در جريان پيدايش خود از ميراث گذشته و پيشينه تاريخى سود جست و به هنگام تكوين و نضج گيرى، عملاً و نظراً به تقويت و فربهى آن ميراث هم انجاميد و شايد اين تنها رابطه اى است كه مى توان بين ناسيوناليسم و زمينه و پيشينه تاريخى جست.
000393.jpg
و از آن رو كه انديشه تجدد و يكى از مفاهيم مندرج در آن يعنى ناسيوناليسم برخاسته از زمينه هاى ذهنى و عينى در اروپا بود و در ايران، فاقد چنين بسترى بود، در غياب اين بستر، بحث ناسيوناليسم به پيشينه و سوابق تاريخى ارجاع مى شد، در حالى كه فاقد مستندات علمى براى اثبات «اين همانى» تاريخى است. با توجه به نكات پيش گفته اين سؤال جاى طرح دارد كه؛ «پس ترويج انديشه ناسيوناليستى در ايران چه دلايلى داشت؟»
ناسيوناليسم در ايران با بهره گيرى از پيشينه تاريخى، تحت تأثير تحولات جهانى و شيوع ناسيوناليسم در ديگر كشورهاى همسايه شكل گرفت و رشد و نمو كرد. البته ناسيوناليسم ايران با كندى بيشترى از همتايان عرب و ترك خود ريشه دواند و البته بيشتر از آنها براى توسعه و گسترش خود به دولت وابسته بود. ناگفته نماند كه نخستين نشانه هاى انديشه ملى ايرانى با مدرن سازى و غربى سازى امپراتورى عثمانى پيوند نزديكى داشت و دست كم در مراحل اوليه بيشتر قانون گرايانه بود تا ناسيوناليستى.
به اين اعتبار، ناسيوناليسم جدا از بار ارزشى مثبت يا منفى، بيشتر يك مفهوم و كالاى وارداتى بود كه بعدها سعى شد بطور تصنعى «اين همانى»هايى براى آن ايجاد كنند. در واقع ناسيوناليسم و ديگر مفاهيم وارداتى همچون آن «انتخاب» و «پاسخى» بود كه مدافعان و مروجان آن در برابر دو سؤال زير برمى گزيدند؛ چگونگى تبيين جهان و فهم آن؟ و پس از تبيين جهان چه راهى را بايد در پيش گرفت؟ و ناسيوناليسم يكى از همين پاسخ ها بود كه تجددطلبان ايران در صد و اندى سال پيش در مواجهه با انسداد انديشه و خلاقيت در آن روزگار و از دست دادن انگيزه ها در پيش گرفتند.
سوسياليسم، كمونيسم، دموكراسى، تجديدنظرطلبى و... همه و همه پاسخ هايى از اين دست بودند براى ايران و كشورهايى چون ايران.
ناسيوناليسم به مجرد اينكه در ايران معمول شد حالت پويا و مستقل يافت و به آن دليل محورى شد كه عناصر سنتى ايران ناسيوناليسم را دستيار و متحد دشمن خويش تلقى نكردند. بنابراين ارزش هاى ناسيوناليستى به تدريج در نظام هاى ارزشى رهبران سنتى جا افتاد و عامل تعيين كننده اى در رفتار سياسى اين رهبران سنتى شد و اين در حالى بود كه اين عوامل با منافع گروه هاى مختلف تجددخواه هم، همخوانى و دمسازى زيادى داشت. چرا كه به گواهى تاريخ، هرجا كه ناسيوناليسم تنها از طريق ساختار نخبگان سنتى طرفدار حفظ وضع موجود معرفى و معمول شد، چندان شانس پذيرش عمومى را نيافت.
تاريخ اوليه ناسيوناليسم در ايران، شاهد آن است كه اين پديده در ابتدا بطور محدود مورد پذيرش توده مردم قرار گرفت، اما آنگاه كه جا پاى خود را در ميان مردم محكم كرد، كنش و واكنش پويايى را برآورد كه گستردگى چشمگيرى را در پى داشت.
عموماً دولتمردان ناسيوناليست خود را تجسم آرزوهاى تازه بيدار شده شهروندان جلوه مى دهند و ناسيوناليسم را با توسل به ارزش هاى سنتى تبليغ مى كنند كه گسترش سريع مبناى مردمى ناسيوناليسم را در پى خواهد داشت.
صاحبنظران معتقدند وجود مذهب واحد و مشترك در يك كشور مى تواند سرچشمه پرتوانى براى قوت و قدرت گرفتن ناسيوناليسم باشد. اما اين را هم نمى توان ناديده گرفت كه گاه ارزش هاى ملى مى توانند در برابر ارزش هاى مذهبى قرار گيرند.
اما موضع منتقدان ناسيوناليسم اين است كه مى گويند ناسيوناليسم در بهترين حالت مى تواند ابزار پيشبرد هنجارهاى ليبرالى در ميان ملتى باشد كه خواهان تجددطلبى است. بنابراين از اين راه نمى توانيم ارزش هاى سنتى و ميراث تاريخى خود را حفظ و پويا كنيم.
< سرنوشت ناسيوناليسم
درك ناسيوناليسم به عنوان يك گفتمان سياسى كه مبناى آن روابط قوم و خويشى سنتى است، آن را به عنوان نوعى ايدئولوژى كه درصدد بازسازى حس اشتراك است جلوه گر مى كند. هنگامى كه افراد خود را در انزوا احساس مى كنند و هنگامى كه ايدئولوژى ها رو به افول مى گذارند، جذابيت ناسيوناليسم در گرد هم آوردن مردم افزايش خواهد يافت. ناسيوناليسم باعث مى شود تا افراد در تلاش براى نيل به يك هدف مشترك، خود را به يكديگر نزديك تر احساس كنند. ناسيوناليسم با احتمال زياد در آينده اى نه چندان دور براى مقاومت در برابر همگن سازى، غلبه بر بحران سياسى، جلب توجه در مقابل موضوعاتى كه از اهميت بيشترى برخوردارند، مخالفت با قدرت فزاينده سازمان هاى بين المللى و فوق ملى و معنا بخشيدن به مبارزان اقتصادى، سياسى و اجتماعى، مستمسك قرار خواهد گرفت.
انحلال جامعه كاملاً طبقاتى در عصر حاضر به ظهور نوعى از ناسيوناليسم كمك مى كند كه به آسانى مرزهاى اجتماعى را پشت سر مى گذارد. فقدان ايدئولوژى هايى چون سوسياليسم، گفتمان ناسيوناليستى اى را تحكيم مى بخشد كه متوجه تمام افراد اجتماع است. عدم تمايل دولت - ملت ها به عقب نشينى از حاكميت مستقل و از دست دادن كنترل مسائل داخلى، حضور ناسيوناليسم در گفتمان هاى سياسى دولت - ملت را افزايش خواهد داد.
نوع ديگرى از ناسيوناليسم كه ممكن است در آينده اى نزديك ظهور كند، براى تشكيل نوعى سازمان فوق ملى، از شهروندان چندين دولت - ملت استفاده خواهد كرد. اگر اتحاديه اروپا درصدد پيشرفت است، مطمئناً نوع جديد و خاصى از ناسيوناليسم را توسعه خواهد داد كه هويت محلى را محو نخواهد كرد.
نظريه پردازان علوم اجتماعى معتقدند كه در آينده اى نه چندان دور، مكاتب ناسيوناليسم، سنت را در جهت خدمت به مدرنيته مورد استفاده قرار خواهند داد. سنت، صرفاً تا جايى كه قدرت تطابق با شرايط روز را داشته باشد، به عنوان مرجعى براى كسب مشروعيت، مستمسك قرار خواهد گرفت. عناصر جديدى كه دستاورد مدرنيته اند، به طور دائم و پيوسته به جزئى از اشكال سنتى زندگى تبديل شده و با آنها تركيب خواهند شد. در تحليل آينده ناسيوناليسم در كشورهاى جهان سوم بايد گفت كه ناسيوناليسم به عنوان يك ايدئولوژى وارداتى عمل مى كند. نگرانى هاى آينده ناسيوناليست ها در جهان سوم عبارت خواهند بود از تلاش براى كسب استقلال اقتصادى از غرب و تفسير عناصر فرهنگى خارجى به نحوى كه به ظهور و توسعه هويت هاى ملى بومى كمك كند.

|   يادداشت   |   رئيس جمهور (۱)   |   رئيس جمهور (۲)   |   رئيس جمهور (۳)   |   رئيس جمهور (۴)   |   سياسى (۱)   |   سياسى (۲)   | 
|   سياسى (۳)   |   سياسى (۴)   |   سياسى (۵)   |   سياسى (۶)   |   سياسى (۷)   |   سياسى (۸)   |   سياسى (۹)   | 
|   سياسى (۱۰)   |   بين الملل (۱)   |   بين الملل (۲)   |   بين الملل (۳)   |   طرح و كاريكاتور (۱)   |   طرح و كاريكاتور (۲)   |   اجتماعى (۱)   | 
|   اجتماعى (۲)   |   اجتماعى (۳)   |   اجتماعى (۴)   |   اقتصادى (۱)   |   اقتصادى (۲)   |   اقتصادى (۳)   |   اقتصادى (۴)   | 
|   اقتصادى (۵)   |   اقتصادى (۶)   |   اقتصادى (۷)   |   هنرى (۱)   |   هنرى (۲)   |   هنرى (۳)   |   هنرى (۴)   | 
|   هنرى (۵)   |   هنرى (۶)   |   پايدارى (۱)   |   پايدارى (۲)   |   پايدارى (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۱)   |   فرهنگ و انديشه (۲)   | 
|   فرهنگ و انديشه (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۴)   |   فرهنگ و انديشه (۵)   |   فرهنگ و انديشه (۶)   |   تاريخى (۱)   |   ورزشى (۱)   |   ورزشى (۲)   | 
|   طنز (۱)   |   ورزشى (۳)   |   ورزشى (۴)   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |