يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۴ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Sun, Apr 22, 2007
فرهنگ و هنر
۳۶۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
گفت و گو با پيمان يزدانيان، نوازنده و آهنگساز
اميل زولا و انتقال فرامتن به طبيعت
286404.jpg
مريم خاكيان
«هنگامى كه تيره روزى كارگران معدن را مطالعه مى كردم، بشدت دچار ترحم شده بودم. كتاب من اثرى از ترحم و شفقت است و نه چيزى ديگر و اگر كسى هنگام خواندن آن چنين احساسى پيدا كند، من به هدف خود رسيده ام و خوشحال مى شوم. در اين حال، يك حركت بزرگ اجتماعى و يك عشق به عدالت در حال شكل گرفتن است كه بايد به آن توجه كرد و گرنه جامعه كهنه جارو خواهد شد. آيا در رمان خود موفق شده ام عدالتخواهى تيره بختان را تأييد كنم؟ نمى دانم. ولى من همچنين خواسته ام نشان دهم كه بورژوازى نيز به تنهايى مقصر نيست. همه مسئوليت به گردن اجتماع است.» (بخشى ازسخنان زولا در مصاحبه با خبرنگار روزنامه لوماتن)
دغدغه هاى اجتماعى بخش حائز اهميتى از فعل و انفعالات ذهنى نويسندگان هر جامعه را تشكيل مى دهد. اگر چه هگل و ماركس و سپس دوركيم ولانسون بخشى از اولويت هاى بنيادين فهم متن را در نگاه موشكافانه اجتماع پديدار دانسته و نظرياتى ارائه داده اند اما بدون شك انعكاس مطلق رفتارهاى اجتماعى جداى از فرآيند تحليلى آن، از تعهدات نويسندگان است.
اميل زولا نويسنده اى است كه وراى روش نوشتارى خود به دردهاى اجتماعى بسيار انديشيده و از آن ميان، تم دست نخورده اى از رفتارهاى اصولى محيطى را در مجموعه آثارش عرضه كرده است.
وى معتقد است جامعه به طور ناخودآگاه در ذرات اثر حاضر است و پس از اثر نيز بسيار وجود دارد. بر اين اساس، اگر دو سيكل را به عنوان جامعه و اثر در نظر بگيريم، متن سيكل كوچك تر است كه در عمق جامعه وجود دارد و از مرجع حاكم كه ذهن نويسنده است جارى مى شود اما پس از سير متشابه خود به طور مجدد، جامعه است كه وراى اثر و در بطن آن نمود يافته است.
تفكر ناتوراليستى زولا او را برآن داشت تا روايت هستى را به طبيعت بارز آن برگرداند. اين طبيعت حقيقى گاه جلوه اى از تنزل و پستى زندگى آدمى است و گاه حيات والاى او در جايگاه عشق و ايثار و سازندگى. او از شكل داستانى بازتاب دنيايى متلاشى شده بهره جسته است. كليت اثر او در زير ساخت معضل اجتماع اتفاق افتاده است و راوى در همه استدلال ها، خود با مسائل به طور دقيق درگير است. در اين حالت، كنش افراد نسبت به روند تلخ جدايى انسان از طبع و سرشت كمتر از واكنش انسانى اش قلمداد شده است. اين است كه روايت «خانواده روگون - ماكار» هربار در قالبى نوين از شكم همان حقيقت اوليه ظاهر مى شود و نيز همسانى سطوح دنيوى در برابر سهل انگارى بشر، برجسته سازى شده است به طورى كه باوجود جهانى در هم ريخته، نقش رفتارى افراد كاملاً جدا و تعديل شده است. اين بحث به دليل چيرگى ناتوراليسم بر ابعاد زندگى شخصى اوست.
زولا نويسنده اى بدون توقف است و گر چه درپاره اى موارد در حوزه نثر داستانى خود به ژانرهاى ديگر نزديك شده، اما تعادلى مستحكم دراثرش پا برجاست.
به دليل آن كه مدت ها يك ژورناليست حرفه اى بوده، گاه سيطره نثر ژورناليستى برفضاى رمان هايش كاملاً محرز است و آن كه بى پيرايه، تند و محكم نوشته است. در رمان «ترز راكن»، انسان اثر او در تقلايى سخت ميان جرم و وجدان گرفتار است كه اگر چه عدالت جامعه درونى شخصيت ها و جامعه حاكم بيرونى، توأمان با ظرايف توصيف، ارائه شده، در نهايت افول مراتب انسانيت در كام جنايت خويش است، «ترز راكن» پس از انتشار، موجى از انتقاد خاموش جامعه را برانگيخت و سياهى درون را در زوالى پايدار جلوه گر شد و اين همان خواسته مسكوت زولا بود. زولا حركتى بنيان مدار را پيوست كار خويش كرده بود. از اين رو، طرحى كه مى نوشت براساس پيش فرض هايى از اين دست بود. او پس از مدت ها پرداخت ذهنى، تصميم گرفت «خانواده روگون- ماكار» را در چندين مجله ارائه دهد. اين اثر كلان، تاريخ طبيعى و اجتماعى خانواده اى است كه زولا در آن خلقيات ، خصايل، معايب و فضايلى را به نمايش گذاشته است و در آن بحث تأثير محيط رشد را تحليل كرده است.
زولا در نخستين جلد اين اثر با عنوان «ثروت روگون»، بار ديگر در سطوح انتقادى فرهنگ و سياست قرار گرفته و نوك حملات خود را در صدر نظام حاكم و در نگاه صريح خود به ناپلئون بناپارت تعبيه كرده است. اين اثر روان شناختى بخشى از وحشيگرى هاى شادمانه آدمى را در افشاى شيفتگى روح و طبع درونى و اوليه او بيانگر شده است. زولا اعتقاد راسخ خود را به عدل و مساوات جمعى و ملازمات آن در اين اثر به شيوه اى مشكك و منطبق بيان كرده و از آزادى و رستگارى كوچك زندگى عامه، تجددى تلخ آفريده است.
پس از آن، در «سهم سگان شكارى»، انديشه قيام شرافت و انسانيت را از هنجار و ضابطه مفهومى خارج كرده، روابطى نامنسجم و در عين حال كاملاً داستانى ايجاد مى كند. زولا در اثر بعدى اش «شكم پاريس» وجوه دوگانه زيستن را با بيان مفاهيمى كاملاً روز مره وابعاد سازنده شخصيتى نشان داده است. اين رمان تقابل جسمى و روحى سير و گرسنه است كه خط مشى سياست حاكم را نشان مى دهد. بافت اين اثر از فرديت هنرى به تماميت انسانى ارتقا پيدا كرده است، اثرى سخت رئال كه در آن انگيزه هاى طبيعت وجودى بشر و مسأله زيستن تلفيق و تشريح شده است.
پس از آن در «فتح پلاسان» و «خطاى آبه موره» ، زولا نگاه خود را به فرهنگ كليسا به صراحت بازگو مى كند و آن را در تقابل با طبيعت روانى و معنوى آدمى اعلام مى دارد. عدن جديدى كه زولا در اثر خود قصد نماياندن آن را در جامعه متزلزل پيرامون خود دارد، تنها واكنشى كوچك بر له نظام حكومتى و هنجارهاى ملازم آن نيست بلكه كالبد شكافى شعور و حقيقت انسان در لايه هاى ضابطه و طمطراق است و زولا بدين جهت و برخلاف ديگر نويسندگان از قاعده پائين هرم شروع مى كند تا به اوج رسد و در متن خود هم حسى سخت قابل فهم ميان شخصيت ها و مخاطب ايجاد مى كند.
گى دوموپاسان در نامه اى به زولا براى كتاب «خطاى آبه موره» نوشته است: «من همه كتاب را استنشاق مى كردم و با اشتياقى غريب مى خواندم. از هر صفحه اش رايحه اى قوى و مداوم متصاعد مى شد. شما رايحه زمين، درختان، تخمير و بذر را به مشام ما رسانديد به طورى كه سرشار شديم...»
اگر چه فشار سرسختانه جامعه داستان نويسى فرانسه همواره بر زولا، بود اما همچنان كه از ابتدا قصد كرده بود، در جذب طبيعت و علوم بنويسد، نوشت. او مباحث تربيت و ژنتيك را از مقررات طبيعت زندگى مى دانست و آن را بدون تسامح و با نهايت تدقيق ارائه مى كرد. «عاليجناب اوژن روگون» رمان بعدى اوست كه تصوير دنياى سياسى عهد امپراتورى دوم را با دقيق ترين توصيف ها از وزرا، وكلا و دربار و دسيسه هاى راهرويى، معاملات نفوذى و همه تظاهراتش مى نماياند. در اين اثر ،زولا به طبيعت سياست و ذهن بيش از هر مسأله ديگرى توجه كرده است.
اگر چه ابراز عقايد و مفاهيم ناتوراليسم در اين چند اثر كمابيش و به صورت مجمل بازگوشده بود، در رمان «آسوموار» به طور كامل پرداخته شد. اين اثر كاملاً اجتماعى از رهيافت هاى جوهر تحول و انقلاب درونى جامعه است كه عناصر آن در فضايى چون حاشيه شهر به وقوع مى پيوندد.
زولابر ديالكتيك درونى زندگى اجتماعى و روان شناختى بسيار تأمل كرده است و در اين راستا ايدئولوژى كاملاً متمايزى دارد. او به لحاظ شيوه ادبيات نيز نقطه ارجاع به رئاليسم را در منظر جسم و درون قرار داده است و هر بار از سطحى به سطوح ديگر منتقل مى شود. زولا پايدار و حقيقى مى نگارد، به هسته زندگى ماهيتى قابل فهم و سازنده مى دهد و گرچه با فرامتن و سوررئال مناسبتى بسيار دارد، اما در شيوه اجراى اثر خود تنها جسمانيت فضا را مى شكافد و از عمق تنزل، ارتقا را در مى يابد و مى شناساند.
«يكى صفحه عشق»، اثر ديگر او، بازگشت انسان از غفلت و جبر گناه است و حالات دادگاه درونى آدمى را در محكمه وجدان، به خوبى جلوه گر شده است.
دو اثر بعدى او «نانا» و «براى خوشبختى بانوان» چكيده توجيهات قرن نو براى انسان سازى متجدد و انتقاد از مسائل آن است. براى خلق هر دواثر، او روزهاى متمادى در فضاى متشابه آن گام بر مى دارد و خود را در آن حل مى كند تا بتواند حقيقت نامعروض را ارائه دهد. زولا سراب سازى از جهان تلخ حاشيه زندگى است كه به دليل فهم ناهموارى هاى دردناك فضاى اجتماعى، مرتب خلأ مى سازد و مخاطب خود را به چينش دوباره مسائل در آن وا مى دارد.
«نانا» به صورت نمايشنامه نيز به اجرا در آمد و مجدداً تحسين و انتقاد اهالى هنر را برانگيخت. اغلب آثار زولا، پس از انتشار، به روى صحنه مى رفتند و در قالب نمايشنامه، دگربار به درون زندگى اجتماعى باز مى گشتند.
ديگر اثر او، پرداختن عميق و داستانى از جامعه كارگرى است. او فلاكت و زجر جهان مادى و تسكين عقوبت هاى فرا زيستى را در روايت «ژرمينال» ارائه كرده است. اين اثر حاصل بالندگى انديشه زولا در سير نويسندگى اوست. «ژرمينال» پيش از همه ، داستان طغيان كار عليه سرمايه است. همه شرايط غير انسانى كار در زندگى كارگران زير زمين و اجتماعات معترض در آن به خوبى گنجانده شده است. «ژرمينال» حركت كورمال در يك هزار توى سياه و تاريك است كه زولا از طريق آن، سنگر و موضع خود را در جامعه هنر و نيز سياست كاملاً مشخص كرده است. «ژرمينال» به لحاظ زمانى مقارن با تشكيل گروه مدان است و حركت انترناسيوناليستى موفقى در سير ادبيات كارگرى آن روز بوده است.
انتشار رمان «زمين» كه زولا آن را در بيان وضعيت دهقانان و كشاورزان و بازگشت به طبيعت ذاتى تأليف كرده است، بخش اعظمى از سبك نوشتارى او را به معرض نمايش گذاشت. همچنان كه پيشتر گفته شد، تمام تلاش زولا برپايه افكار ناتوراليستى اش چيده شده بود. او در اين اثر، زمين را قهرمان مهلكه داستان خود قرار داده است، زمينى كه احساس و بارورى ازلى خود را در برابر جنگ و جدل لئيمانه انسان هايى قرار مى دهد كه جز گذر بر سطح آن و خراشيدن اين سطح كارى انجام نمى دهند و در نهايت همگان، آن را در تملك مطلق خويش مى دانند. اين اثر ارجاع مطلق به طبيعت گرايى ذهنى زولا بود.
زولا چندى بعد، اثرى با عنوان «ديو درون» را خلق كرد و در آن مضمون «ترز راكن» را با گسترش و تعميق بيشتر تجديد كرد.
پس از آن رمان «پول» را نوشت. در «پول» ، ثروت عمومى را در برابر ثروت مدرن، سيال، سريع و ناپايدار يعنى ثروت سوداگرى و سفته بازى قرار مى دهد و اگر عده اى با استفاده از آن به صنعت و پويايى مى رسند، عده اى ديگر به افلاس كشيده مى شوند. زولا با انتشار اين اثر توانست حكم نهايى اعتقادات خود را در منظر نظام اجتماعى صادر كند و رابطه هنر و جامعه را در پيوندى ناگسستنى بشناساند.
نيز آخرين رمان زولا باعنوان «عدالت» كه در كشاكش بحران زندگى شخصى اش و محاكمات دادگاه شهرى نوشته شد ضربه نهايى همه سال هاى تلاش مستمر او در جهت ارتقاى طبيعت گرايى روبه افول است كه در نهايت به اعتلا و سرحد دوران مى رسد و كار نامه چندين ساله آثار او را به نحو درخشانى مى بندد.
آثار اميل زولا داراى وجهى دوگانه اند، زيرا كه مراحل بزرگ خاصى از تحول انسان ها را باز مى نمايند و در مبارزه عقيدتى براى دست يافتن به تماميت انسان راهنمايند. هر اثر بيان كننده يك لحظه در جامعه گذشته است. ويژگى اين آثار ابداع سنخ است كه در وجود آن همه عناصر تعيين كننده و اساسى از نظر انسانى و اجتماعى، طى يك دوره تاريخى به سوى هم مى گروند و با هم تلاقى مى كنند. زولا خواهان تجسم نهايى بطن و جسم و ذات وهبوط همه چيز در يكديگر است. برحسب مطالعات خويش، بسيار توانمندانه نگاشت و قلمى جارى و همواره در كنار جامعه از خود برجاى گذاشت و با همان باقى ماند. همه تضادهايى كه زولا بشدت در فراز و فرود آثارش ايجاد كرده است، حقيقى اند و همان گسل هاى عميق درونى جامعه هستند كه از شريان نثر او در اذهان عمومى راه مى يابد، جداره خشك و فرتوت آن را مى شكند و در نهايت ژول لومتر در «فيگارو» تأييد مى كند: «زولا شاعر اعماق ظلمانى روح بشر است.»
تهيه كنندگان مى روند
286491.jpg
وصال روحانى

«تهيه كنندگان»، نمايش پرشكوه مل بروكس سينماگر و طنزپرداز قديمى كه در برادوى با توفيق هاى زيادى مواجه شده است، در ۲ ارديبهشت ۸۶ و پس از ۲۵۰۰ مرتبه اجرا در اين محل موقتاً متوقف خواهد شد. اين نمايش اغلب در سالن سنت جيمز برادوى بر صحنه بود و جمع شدن آن پس از مدتى طولانى نمى تواند از وقايع مهم تئاتر سال شمرده نشود. بروكس به رسانه هاى جمعى آمريكا و اروپا گفته است: «۶ سال كار كردن روى اين نمايش نمى توانسته است روى من و عوامل اين نمايش بى تأثير باشد يا احساسى را پس از تعطيل شدن در ما برنينگيزد. بايد متذكر شوم كه هر فرد مرتبط با اين پروژه كار با ارزشى انجام داده و سزاوار تقدير است و من هم بايد شخصاً از آنها تشكر كنم.»
اين نمايش موزيكال مجموعاً برنده ۱۲ جايزه «تونى» (اسكار تئاتر) شد و يكى از آنها تونى بهترين نمايش موزيكال سال بود.
اين نمايش براساس يك فيلم سينمايى سال ۱۹۶۸ بروكس ساخته و ارائه شده و درباره كارهاى دو تهيه كننده شارلاتان و كلاهبردار نمايش ها و برنامه هاى تئاترى است كه سر يك عده پيرزن پولدار كلاه مى گذارند و جيب شان را خالى مى كنند، با اين بهانه و دلخوشى كه يك نمايش را در برادوى به صحنه بياورند و از طريق فروش آنها را به مال و نوايى برسانند، حال آن كه اين نمايش شكست خورده است و شانسى براى پيروزى و اوجگيرى ندارد. در اصل و در آغاز، نمايش «تهيه كنندگان» از ناتان لين و متيو برادريك در نقش هاى اصلى سود مى جست. اين دو ايفاگر نقش هاى همان دو تهيه كننده بوده اند و براساس داستان مكس و لئو نام داشته اند.
اضافه بر آنها كيدى هافمن، گرى بيچ و راجر بارت هم در اجراهاى اوليه حضور نداشتند و به عنوان ساير بازيگران نمايش اورى ژينال شناخته مى شدند.
سوزان استرومن كه كارگردان و طراح نمايش «تهيه كنندگان» بوده است، در آستانه بهار ۲۰۰۷ مى گويد: «صداى خنده شايد جالب ترين و بهترين آوا در سطح جهان باشد و خوشبختى من بوده كه در ۶ سال اخير هر شب اين صدا را در نمايش و هنگام اجراى آن به خاطر استقبال و تأييد مردم شنيده ام. اين چيزى نيست كه هر روز براى هر كس پيش بيايد و يك واقعه معمولى شمرده شود.»
با اين حال تصور نكنيد مل بروكس با پايان اجراى اين نمايش از برادوى خواهد رفت، زيرا قرار است نمايشى تازه از روى يكى ديگر از فيلم هاى او به نام «فرانكشتن جوان» ساخته و از ابتداى پائيز سال آينده روى صحنه رود. قبل از آن قرار است اين نمايش ابتدا به طور آزمايشى در محلى متفاوت و شهرى ديگر (بجز نيويورك) به اجرا درآيد و پس از تست هاى لازم اين اجرا در برادوى هم به روى صحنه برود. «فرانكشتن جوان» فيلمى بود كه بروكس در سال ۱۹۷۵ ساخت و شوخى با تم هاى ترسناك و جدى در صنعت سينما و سوژه هاى قديمى آن محسوب شد و در زمانى ارائه شد كه بروكس هنوز در دوره اوجش به سر مى برد و سنش به اندازه امروز زياد (۸۲ سال) نبود و در حالتى نزديك به بازنشستگى به سر نمى برد. در همان سال ها بود كه بازيگرانى مستعد و كميك مثل جين وايلدر و ريچارد پرايور در اين فيلم و ساير كارهاى بروكس ظهور كردند و به هنردوستان معرفى شدند و مشهور و به نمادهاى بزرگ آثار وى بدل گشتند. آن دو بازيگر اينك در قيد حيات نيستند و در سال هاى اخير درگذشته اند، اما فكر و ايده بروكس و حتى خود او با وجود سن بالايش ثابت و پابرجا مانده اند و با روند فعلى بعيد است كه چنين اتفاقى تا اطلاع ثانوى بيفتد.
نمايش «تهيه كنندگان» ابتدا در ۱۹ آوريل ۲۰۰۱ در نيويورك به صحنه برده شد و از همان آغاز و اجراى نخست با موفقيت چشمگير مواجه شد و فروش زيادى كرد. بهاى گران ترين بليت ۹۰ دلار تعيين شده بود، اما در همان شب اول به ۱۱۰ دلار افزايش يافت، زيرا ارائه كنندگان آن مطمئن بودند مردم آن را به اين قيمت نيز خواهند خريد و بديهى بود كه در بازار آزاد به ارقامى بسيار بالاتر از اين نيز برسد، ولى هيچ كس ابايى از آن نداشت.
يك ويژگى تقريباً منحصر به فرد در نمايش «تهيه كنندگان» و در توفيق آن، طول مدتى است كه در آن بليت هاى نمايش با قيمت بالاتر از حد متعارف به فروش مى رسيد و اعتراضى را هم برنمى انگيخت. شايد نمايش هايى طولانى تر و وسيع تر مثل «نيكولاس نيكلبى» كه گاه اجراى ۸ ساعته آن هم ديده شده و Iceman Cometh (با بازى كوين اسپيسى) همين خصلت ها را داشته اند، اما از يك سو مثل «تهيه كنندگان» كميك نبوده و تمى جدى و يا ماجرايى داشته اند و از جانب ديگر پس از مدتى ريتم و شدت و آمار فروش شان به وضوح فروكش كرده است. حال آن كه اين ريتم و روال در مورد كار مل بروكس محفوظ مانده است. به واقع «تهيه كنندگان» در شرايطى دائماً مى فروخت و سالن سنت جيمز را انباشته از مردم مى ساخت كه برخلاف امروز هيچگاه تاريخ پايان اجراى آن مشخص و اعلام نشده بود و بنابراين بيننده ها هميشه اين دلگرمى را داشتند كه «تهيه كنندگان» در دسترس است و به تبع آن نيازى به عجله براى ديدن آن نيست. حال آن كه براى ساير نمونه ها هميشه اين احتمال وجود داشت كه پايان اجراى آن مشخص باشد و اگر استقبالى صورت مى گيرد، از بيم رسيدن زمان پايان نمايش باشد. امروز كه چنان تاريخى مشخص و اعلام شده، بديهى است بهاى بليت هاى نمايش «تهيه كنندگان» در هفته هاى باقى مانده تا «تاريخ انقضا» همچنان بيشتر و اين واقعه هنرى باز هم گران تر شود و به حدودى كم سابقه برسد، ضمن اين كه همين حالا نيز قيمت گران ترين بليت و مناسب ترين جا در سالن محل اجراى آن به ۱۱۲ دلار مى رسد كه رقم خيره كننده اى براى يك تك بليت است.
«تهيه كنندگان» همچنين در تعدادى از ساير كشورهاى جهان نيز به صحنه برده شده و طبيعى است كه يكى از آن مكان ها انگليس و مركز تئاتر آن - وست اند لندن - بوده باشد. در آن شهر «تهيه كنندگان» بيش از دو سال و نيم بر صحنه بود و اگر بخواهيم مجموع درآمد نمايش را مبنا بگذاريم و از فروش آن در سطح جهان بگوييم، بايد متذكر شويم كه رقم يك ميليارد دلار را هم رد كرده است. كار به جايى كشيده كه حتى دو «تور» و گشت سياحتى نيز در ارتباط با اين نمايش در سطح آمريكا و اروپا به راه افتاده و علاقه مندان نمايش مى توانند با حضور در محل ، يادبودها و نشانه هاى نمايش را ببينند و خريدارى كنند و اشيا و اقلام مختلف مربوط به اجراى آن را به عنوان يادگارى دريافت كنند.
در اجرايى كه اكنون در نيويورك بر صحنه است، اثرى از متيو برادريك و ناتان لين ديده نمى شود و آنها جاى خود را به تونى دنزا و هانتر فاستر داده اند. با اين وجود اصل قصه همان قدر جذاب نشان مى دهد كه در گذشته بود و انگار زمان زيادى سپرى نشده است.
دو تهيه كننده كارهاى تئاترى كه در بطن قصه قرار دارند، براى سودجويى هر دروغى مى گويند. آنها نزد زنان پير سرمايه دار مى روند و مدعى مى شوند نمايشى را در برادوى در دست اجرا و ارائه دارند كه اگر كمك هاى مالى لازم به آن صورت گيرد، تبديل به بهترين و موفق ترين نمايش سال خواهد شد. پيشنهاد آنها به اين زنان اين است كه به آنان پول لازم داده شود تا نمايش را در بهترين شرايط به صحنه ببرند و آنها هم در عوض اين زنان را در سود ناشى از بليت فروشى سهيم خواهند كرد. حقيقت آن است كه هيچ خبرى از اين فروش و استقبال نيست و مردم به نمايش روى خوش نشان نمى دهند و سالن اغلب خالى است. در نتيجه اين دو تهيه كننده كلاهبردار پول ها را براى خود برمى دارند و در حالى كه قصد دارند با زبان بازى معترضان را سر جاى خود بنشانند و هر روز افراد تازه اى دور و بر آنها سبز مى شوند، آنان به آرامى امنيت و آرامش خود را از دست مى دهند.
مل بروكس هميشه استاد در پرورش اين گونه تم ها بوده و «فرانكشتن جوان» كه جاى «تهيه كنندگان» را در برادوى خواهد گرفت، با تمى مثلاً ترسناك همان رويكردها را تعقيب مى كند. ۲۰ سال پس از آخرين فروغ هاى بزرگ بروكس درهاليوود و با فيلم هايى مثل «سينماى صامت»، «تاريخ جهان» و «بودن يا نبودن» حالا فقط اجراى تئاترى از روى كارهاى قبلى سينمايى وى در دستور كار قرار دارد، اما اطرافيان او و خود وى (البته فقط در مقام تهيه كننده) بدشان نمى آيد كه در صورت امكان يك نسخه سينمايى تازه را هم از روى آثار قبلى وى بسازند و به همين خاطر بود كه اواخر ۲۰۰۵ فيلم «تهيه كنندگان» نيز ۳۷ سال پس از فيلم اورژينال از نو ساخته و اكران شد و ناتان لين و متيو برادريك رل هاى اجرا شده توسط خود را از صحنه تئاتر به روى پرده نقره اى انتقال دادند و اين گونه روندها و اجراهاى مكرر و بازسازى كارهاى بروكس مسأله اى است كه به اين زودى ها پايان نخواهد گرفت.
گفت و گو با پيمان يزدانيان، نوازنده و آهنگساز
روايت يك داستان به زبان نت ها
سميه قاضى زاده
پيمان يزدانيان آهنگساز فيلم است.از بهترين آثار او در موسيقى فيلم مى توان به «از كنار هم مى گذريم»، «آب و آتش»، «گاهى به آسمان نگاه كن»، «سيماى زنى در دوردست»،«پرنده باز كوچك»، «ايستگاه متروك»، «فرش باد»،«شب هاى روشن»و ...اشاره كرد.يزدانيان متولد ۱۳۴۷ است و از ۶ سالگى پيانو زده.او دوره هاى تكميلى آموزش موسيقى و نوازندگى خود را نزد استادان كنسرواتوارهاى وين و گراتس در تهران گذراند و دوره پيشرفته نوازندگى را در مارسى به پايان رساند.او در سال ۷۹ مقام اول مسابقات نوازندگى پيانو فرانسه را در حالى كسب كرد كه سال قبلش مقام دوم را به دست آورده بود. همچنين براى ساخت موسيقى فيلم هاى «از كنار هم مى گذريم»، «مزرعه پدرى»، «يك تكه نان» در جشنواره فيلم فجر نامزد دريافت بهترين موسيقى فيلم بوده است.
پيمان يزدانيان تا به حال بيش از ۴۰ قطعه براى پيانو نوشته است كه بزودى تعدادى از آنها منتشر مى شود.يزدانيان كه اين روزها بيشتر وقت خود را روى ساخت موسيقى فيلم گذاشته است، تجربه آهنگسازى براى فيلم هاى غير ايرانى را هم در كارنامه خود دارد كه از مهم ترين آنها مى توان به فيلم هاى «كاخ تابستانى»،«روستاى تمام فلزى»،«انتهاى دريا»، «مردى با چرخ دستى»و ...اشاره كرد.نشر موسيقى هرمس تا كنون از او ۳ آلبوم «برداشت»، «برداشت دوم»و «گذر» را منتشر كرده است كه در هر ۳ اين آلبوم قطعات برگزيده موسيقى فيلم هاى مختلف يزدانيان آورده شده است.انتشارات ماهور نيز آلبوم هاى نوازندگى وى از قطعات ايرج صهبايى و محمدرضا درويشى را منتشر كرده است.
286440.jpg
من فكر مى كنم سبك و سياق موسيقى شما موجب شده است تا تعدادى از فيلمسازان خاص كه اغلب فيلم گيشه اى نمى سازند سراغ شما بيايند و در كارنامه شما ساخت موسيقى فيلم هاى خاص زياد ديده مى شود.شايد به دليل تم هاى مدرنى باشد كه وارد كارتان كرده ايد؟
من فكر نمى كنم موسيقى من را بتوان موسيقى مدرن اسم گذاشت.چون موسيقى مدرن تعريف خود و ملاك هاى خاص خودش را دارد . براى مثال اگر بخواهيم نمونه هايى از آهنگسازان موسيقى مدرن را در ايران نام ببريم مى شود اسم آقاى عليرضا مشايخى را آورد.
منظور من اين نبود كه موسيقى شما مدرن است.منظور من طور ديگرى فكر كردن بود.
بله.البته براى من بسيار طبيعى است.اتفاقاً بحث جالبى است..ببينيد فرقى نمى كند كه يك موسيقيدان موسيقى رمانتيك يا مدرن يا هر سبك ديگرى بنويسد، مهم اين است كه هر فردى بر اساس خودش و ذائقه اش موسيقى بنويسد، آن هم بدون تصميم.آن به هيچ وجه بد نيست كه موسيقيدانى خودش را آناليز كند، اما اين كه به زور بخواهد خودش و موسيقى اش را در چارچوب خاصى تعريف كند كارش را بى معنى و خراب مى كند.نمونه خوبش باخ است.وقتى ما باخ گوش مى كنيم، به روابط رياضى كه درآن هست، پى مى بريم.اما آيا به واقع باخ با همين نظم شروع به نوشتن قطعاتش كرده؟ جواب منفى است و بى شك خودش متوجه چنين نظمى نبوده است.مثل خود خلقت است.سراسر بدن انسان پراز نظم است ، اما آيا همه ما به طور دقيق مى دانيم كه اجزاى بدنمان چطور كار مى كنند.در كامپيوتر هم همين است.برنامه ريز ساعت ها براى يك عمل كوچك برنامه مى نويسد و شما تنها با يك كليك، نتيجه عمل او را مى بينيد.پس طبيعى بودن لازمه هر كارى است.در موسيقى هم همين طور است.من تصميم نمى گيرم كه كار جديدى را خلق كنم.اگر براى ديگران جديد به نظر مى رسد، فقط به دليل اين است كه با تصوير، طبيعى برخورد مى كنم.سعى نمى كنم كه كار عجيبى بنويسم كه حالا به قول شما مدرن يا جديدتر باشد.
مى دانيد مسأله اى كه وجود دارد اين است كه آهنگسازان نسل قبلى شما يعنى افرادى چون آقاى انتظامى،آقاى عليقلى، آقاى روشن روان و...سبك شان طورى بود كه وقتى تماشاگر از سينما بيرون مى آيد موسيقى فيلم را مى تواند با خودش زمزمه كند.بيشتر حالت ملوديك دارد.اما موسيقى شما اينطور نيست.
البته كارهايى هم داشته ام كه ملودى در آنها نقش ويژه اى داشته مثل «شب هاى روشن».بياييد اين طورى فكر كنيم كه من اصلاً براى فيلم موسيقى نمى نويسم و همين طورى يك سرى قطعه ساخته ام، مثل آهنگسازى هاى آزادى كه براى پيانوانجام داده ام. موسيقى ام را اگر كسى گوش كند متوجه مى شود كه كسى از شرق آن را ساخته است اما اين مسأله درواقع به اين دليل نيست كه دستگاه شور و اصفهان را در آن گنجانده ام. درواقع خودم را محدود كنم كه حالا بايد از ايرانى بودنم در موسيقى استفاده كرده باشم.من تحصيلاتم موسيقى كلاسيك بوده، موسيقى ايرانى و نواحى ايران را به طوردائم شنيده ام.به غير از اين هر نوع موسيقى كه خودم پيدا كردم يا از طريق دوستان به من رسيده است را هم گوش كرده ام و اينهمه مدت است كه به صورت مداوم موسيقى گوش كرده ام كه تنها بدانم در دنياى موسيقى چه مى گذرد.خب پس با توجه به اين كه موسيقى زياد شنيده ام و ورودى هايم زياد بوده است، محدود نبوده ام فقط به يك تيپ موسيقى خاص.علاوه بر اين، هزاران فيلم ديده ام و تا سال گذشته همچنان به اين روند ادامه مى دادم و از همان ۱۷ سالگى هنگام فيلم ديدن، به موسيقى اش توجه ويژه اى داشتم.فكر مى كنم جريان خلق يك موسيقى مثل غذاخوردن است، تنوع خوراك هاى موسيقى ام زياد بوده است، به همين دليل هم نوع فكر كردنم به يك حوزه خاص محدود نمى شود.
با اين حال من احساس مى كنم موسيقى شما بيش از آنكه حال و هواى ايرانى داشته باشد، حال و هواى موسيقى كلاسيك را دارد.
شايد، اما عمدى نيست.زمانى كه براى خودم موسيقى مى نويسم كه به طور كامل اوضاع فرق مى كند.هيچ وقت براى خودم چنين قرارمدارهايى نمى گذارم كه خب حالا بايد قلم به دست بگيرم و شروع به موسيقى نوشتن كنم.بلكه موسيقى يكباره فرود مى آيد، يا با سماجت يك ملودى، يك فرم، يك هارمونى شروع مى شود و بعد آهسته آهسته جاى خودش را باز مى كند تا آنجا كه دو يا ۳ روز سماجت مى كند، روز و شب برايم نمى گذارد و مرا در نهايت مجبور مى كند كه به او توجه كنم.يا اين كه موسيقى همچون صاعقه فرود مى آيد و در آن لحظه نمى توان هيچ كارى كرد جز نوشتن آن و به راحتى مى شود ماهى ۳ يا ۴ آلبوم موسيقى توليد كرد، اما اتفاقى كه در اين مورد مى افتد اين است كه موسيقى خودش بهتر است بيايد.در مورد موسيقى فيلم هم اوضاع درواقع به همين شكل است.پيش از اين هم در مصاحبه ها گفته بودم، نمى نشينم موسيقى فيلم بسازم.يك مقدار با آن بازى مى كنم يا براى مثال روى بداهه نوازى ها كار مى كنم، اما از يك جايى به بعد ديگر كنترل از دست من خارج مى شود و انگار كه فقط در ابتداى كار فرمان دست من بوده است، بعد موجودى بزرگ تر از من مى آيد و فرمان را به دست مى گيرد و من آنوقت تنها يك تماشاچى هستم .
بنابراين خيلى چيزها عمدى نيست.ممكن است كه در ابتدا من و كارگردان در مورد سازها مشورت كنيم، اين رنگ آميزى خوب است يا نه و ...براى مثال درمورد موسيقى شب هاى روشن كه يك موسيقى با فرم موسيقى كلاسيك بود بايد بگويم كه انتخاب اين فضا از همان اول مد نظر مؤتمن بود.زمانى هم كه در حال نوشتن اين موسيقى فيلم بودم، به طوردائم كوارتت هاى آهنگسازان مختلف دنيا را گوش مى كردم. مؤتمن و من در مورد سازها به توافق رسيديم و ايشان هم گفتند كه من تورا قبول دارم و اگر هم توانستى كتاب داستايوفسكى هم كه فيلم بر اساس آن ساخته شده است را بخوان.من هم هنوز فيلمنامه را نخوانده بودم و گفتم ممكن است كه اين موسيقى به سمت موسيقى كلاسيك روسى هم برود، آقاى مؤتمن هم گفتند كه مشكلى نيست.خب، زمانى كه چنين فضايى وجود دارد، موسيقى به همان سمتى كه بايد برود، مى رود.يا براى مثال در فيلم «پرنده باز كوچك» كه در آذربايجان اتفاق مى افتد، كارگردان از من خواست كه موسيقى در همان فضا باشد.من هم از آقاى قنبرى خواستم كه چند كاست موسيقى آذرى به من بدهند.بعد نگذاشتم كه آن ملودى ها وارد موسيقى من شوند، بلكه اجازه دادم تا موسيقى آذرى وارد من شود.بيست روز، يك ماه با آن زندگى كردم.بعد از آن شروع مى كنم به نوشتن موسيقى خودم.انگار كه يك ورودى داشتم، بعد پروسه اى روى آن انجام شده و بعد يك خروجى.هم تصميم در آن وجود دارد و هم بى غرض است.سعى نمى كنم كه كلاسيك بنويسم اما شايد به قول شما تربيت كلاسيك موجب شده است كه موسيقى ام اين طورى باشد.
من فكر مى كنم شما تحت تأثير يك سرى از موسيقيدانان خارجى هم هستيد.مثل «النى كارائيندرو» آهنگساز فيلم هاى «تئو آنجلو پلوس» به ويژه در موسيقى فيلم « سيماى زنى در دوردست».
نمى گويم كه از اين آهنگساز تأثير نگرفته ام اما نه در اين فيلم.بلكه در فيلم هايى مثل «جايى در دوردست» يا «رسم عاشق كشى» و فيلم بعدى اين مجموعه سه گانه هم كه هنوز نيامده، باز داراى چنين سبك موسيقى خواهد بود.اما در «سيماى زنى در دوردست» بايد ردپاى موسيقى راك آلترناتيو را دنبال كرد.مى گويم كه موسيقى فيلم هاى آقاى معصومى اين طورى است چون خود ايشان علاقه دارند كه سياق انجلو پلوس را در فيلم هايشان داشته باشند و پيش از آن كه من براى فيلمشان موسيقى بسازم، خودشان موسيقى فيلم هاى او را روى فيلم اتود مى كردند.بنابراين و بنابر همه ويژگى هاى فيلم هاى آقاى معصومى، اين موسيقى را ساختم.براى من صحنه هايى كه آقاى معصومى از برف يكپارچه مى گيرد فقط يك هارمونى را مى طلبد و نمى توان دقيقه به دقيقه موسيقى ام را تغيير داد.از سويى ديگر فيلم هاى آقاى معصومى هم خارج از شهر هستند بنابراين در فضايى آزاد اتفاق مى افتند.پس موسيقى آن هم موسيقى آزاد است.
اين آزادى و اين تك هارمونى بودن از بارزترين ويژگى هاى موسيقى هاى كارائيندروى است.حالا در فيلم معصومى تصوير ما برف است.برفى يكپارچه كه در دوردست آن براى مثال روباهى يا كلاغى در حال راه رفتن است.براى آهنگساز تأثير اين لحظه يك هايكواست.پس من دنبال آن تأثير مى روم.
اگر اشتباه نكرده باشم براى شما فرم بر ملودى ارجحيت دارد؟
همينطور است. با اين كه خيلى هم ملوديك فكر مى كنم، اما در سينما مسئوليت وجود دارد، مسئوليتى به اسم فيلم و اين مسئوليت موجب مى شود كه من بيشتر به توازن ملودى و فرم فكر كنم تا ملودى صرف.هر يك از عوامل فيلم بايد سعى در بالا بردن كيفيت آن داشته باشد.من در واحد موسيقى، فيلمبردار در واحد خودش و ...مديرى هم هست به نام كارگردان.پس اين خدمتگزار بودن موسيقى نبايد فراموش شود.اگرچه بعضى به من ايراد مى گرفتند كه اگر موسيقى تو مخصوص فيلم است پس چطور مى توان آن را به تنهايى هم گوش داد؟ اما به نظرم اصلاً تضادى ندارد.
در موسيقى و فرم موسيقايى شما، اهميت ويژه اى به سازهاى كششى داده شده است و جالب اينجاست كه شما يك نوازنده پيانو هستيد و شايد توقع مى رفت كه بيشتر وزنه موسيقى تان روى پيانو مى افتاد؟ براى نمونه در موسيقى «گاهى به آسمان نگاه كن» كه ديگر اين اهميت به اوج خود رسيده است و سازهاى كششى حسابى فضاى موسيقى را به نفع خودشان قرق كرده اند.
بله علاقه دارم اما هيچ دليل خاصى ندارد.
مى دانيد، من فكر مى كنم تا اين اندازه علاقه به استفاده از سازهاى كششى و زهى تبديل به امضاى شما شده است.
نمى دانم اما اين طور هم نبوده كه در موسيقى هايم خود را معطوف به استفاده از اين سازها كرده باشم.براى مثال در فيلم «مردى با چرخدستى» آقاى رامين بحرانى، اصلاً نبايد از سازهاى زهى استفاده مى كردم و درواقع از سازهاى بادى استفاده كردم، چون فضاى فيلم اين سازها و رنگ آميزى را مى طلبيد.به هر حال من فكر نمى كنم كه اين استفاده از سازهاى زهى امضاى من باشد، چون شما وقتى همان موسيقى فيلم «مردى با چرخ دستى» را هم گوش مى كنيد متوجه مى شويد كه موسيقى من است.
چرا نقش پيانو در موسيقى هايتان كمرنگ است؟
بازهم نمى شود گفت.چون من در قسمت هايى از موسيقى بعضى از فيلم ها تنها يك پيانوى سولو گذاشته ام.مثل موسيقى فيلم «درخت گلابى» آقاى مهرجوى كه تنها يك پيانواست و با اين كه يك موسيقى انتخابى است اما به خوبى روى فيلم نشسته است.۲ سال قبل از آنكه آن فيلم ساخته شود، دائم به اين فكر مى كردم كه چرا كسى يك موسيقى فقط با يك پيانو را براى فيلمش نمى خواهد و زمانى كه اين اتفاق در مورد « درخت گلابى» افتاد بسيار افسوس خوردم كه اى كاش سعادت اين همكارى را داشتم.به ويژه اين كه در آن فيلم مهرجويى نخواسته پيانوى جواد معروفى بگذارد، بلكه يك پيانوى نرم و نيو ايج روى آن گذاشته است.در يك فيلم چينى هم كه به تازگى موسيقى اش را ساخته ام، از چند پيانو روى هم براى ايجاد افكتى متفاوت بهره برده ام.در واقع اگر خود فيلم اين فضا را طلب كند، من هم مى توانم با استفاده يشتر از ساز پيانو برايش موسيقى بسازم.
متوجه هستم.در واقع شما موسيقى فيلم و انتخاب سازها را فداى سليقه شخصى نمى كنيد.
بله.البته بايد اين نكته را هم اضافه كنم كه هميشه اين طور نيست كه يك كارگردان به من سفارش سازهايى كه دوست دارد را بدهد و من هم بگويم چشم و كارم را شروع كنم، خير.اگر احساس كنم دارد اشتباه مى كند به او مى گويم و اگر نپذيرد شايد كار را نپذيرم.اما اگر كارگردانى مانند مهرجويى براى ساخت موسيقى «درخت گلابى» از من مى خواست كه فقط با يك پيانو برايش موسيقى بسازم با كمال ميل مى پذيرفتم.
من فكر مى كنم شما باوجود اين كه فضاهاى زيادى را در موسيقى تجربه كرده ايد و حالا تجربه زيادى را در ساخت موسيقى فيلم هم پيدا كرديد، اما باز به مخاطبتان احترام مى گذاريد.البته من بيشتر منظورم مخاطب هاى ايرانى است.به اين معنى كه او
و دانشش و سليقه اش را محك زده ايد و سعى نداريد هرطور كه شده او را با خودتان همراه كنيد.شايد اگر جايى هم لازم بوده برايش موسيقى رمانتيك و سانتى مانتال هم ساخته ايد؟
اين طور نيست.چون در حالى كه به مخاطبم خيلى احترام مى گذارم و او را خيلى دوست دارم، ولى حاضر نيستم مراعاتش را بكنم يا بگويم چون او اين جور موسيقى را دوست دارد، پس بيايم و اين جور موسيقى را بسازم.
منظور من اين نبود.منظور اين بود كه شما سعى نداريد حالا بياييد و بگوييد من پيمان يزدانيان هستم، با اينقدر تجربه و مى خواهم دنيا را عوض كنم و شما هم محكوميد به گوش دادن به اين موسيقى و ...
بله همين طور است.اصلاً نمى خواهم چنين كارى بكنم.فكر مى كنم اگر در كار كردن صداقت وجود داشته باشد، هيچ مشكلى نيست.اول اينكه بايد از كار لذت برد وخلاقيت ها براى خودمان جذاب باشد، آن كار خوب است، اما اگر به قول شما بخواهيد از همان ب بسم الله دنيا را عوض كنيد و به يك چيز جديد برسيد، مطمئن باشيد كه سرتان به سنگ مى خورد و كارتان خوب نمى شود.درواقع هيچ اصرارى نيست كه همه آدم ها هر روز يك كار جديد انجام بدهند.مگر خورشيدى كه هر روز صبح ما آن را مى بينيم، چيز جديدى است؟- كه در واقع هست- سال هاست كه صبح مى آيد و شب مى رود.اما هنوز براى ما لذت بخش است.تا اين كه تازگى و نو شدن در لحظه اتفاق مى افتد.احتياجى نيست كه شما چيز جديدى بشويد بلكه همه چيز بخودى خود در لحظه در حال نو شدن است.من بارها به شاگردانم مى گويم كه اگر يك قطعه را نواختيد و موفق بوديد، آن را فراموش نكنيد و ۵ سال ديگر هم باز آن را بنوازيد چون ديگر اين قطعه آن قطعه قبلى نيست، بلكه يك قطعه تازه است.اين قدر دنبال آهنگساز جديد و قطعه جديد نباشيد.پس وقتى شما خود به خود در حال نو شدن و تازه شن هستيد چرا بايد هى سعى كنيد كه اين روند انجام شود.من فكر مى كنم آدميزاد زور بى خودى مى زند.فضاى حرف هايمان كمى فلسفى شد اما واقعيت همين است و من اين تئورى خلق مدام را باور دارم.
گاهى من احساس مى كنم كه كارهاى شما بعضى وقت ها خيلى شبيه به هم مى شود.اين طور نيست؟
286494.jpg
خب به هر حال ساخته يك نفر هستند.
بله، اما هيچ وقت نمى ترسيد كه به تكرار كشيده شويد؟
نه، برايم تكرارى نيست.مى توانم برايتان اين طور بگويم.مثل موسيقى فيلم «جايى در دوردست» شايد شبيه موسيقى فيلم «رسم عاشق كشى» باشد، فيلم هايى كه جزو يك تريولوژى هستند، كار يك كارگردان هستند و فضاى هر دو فيلم شبيه به هم است، اما موسيقى شان به طوركامل با هم فرق دارد.
ببينيد موسيقى شما موسيقى است آرام كه به واقع بايد از دوردست به آن گوش داد، اما فكر مى كنم گاهى اوقات كه لازم است در فلان صحنه خشن فلان فيلم همراه با فيلم بالا بيايد، همان پائين و در آرامشش مى ماند.
همين طور است، اگرچه خيلى خشن باشد، به هيچ وجه طرفش هم نمى روم.
من هم مى خواستم به همين جا برسم، اين كه شما اصولاً فيلم هاى آرام را انتخاب مى كنيد و انگار دركل علاقه خاصى به ساخت موسيقى اكشن نداريد؟
نه، اما نمى توانم بگويم كه علاقه اى هم ندارم.بهتر است بگويم كه در فضايش نيستم.فيلم بابل به عنوان مثال مى توانست موسيقى جور ديگرى داشته باشد.يك موسيقى اكشن عجيب و غريب، اما برعكس يك موسيقى آرام دارد.اين چيزى است كه دوست دارم.اگر قرار بود براى بابل موسيقى مى نوشتم، چنين موسيقى مى نوشتم نه يك موسيقى اكشن و خيلى خوشحالم كه اسكار را برد.ببينيد يك جور باور است.مثلاً من براى فيلم «مزرعه پدرى» كه يك فيلم جنگى هم بود موسيقى ساختم.اما با اين شرايط كه من با آقاى ملاقلى پور- روحش شاد- صحبت كرده بودم و گفته بودم كه من خلاف صحنه حركت مى كنم.اگر شما قرار است توپ و تانك و مسلسل داشته باشى، موسيقى آرام به اين متن پا مى گذارد كه بگويد حواسمان باشد با جنگ چه خواهد شد؟ تنها كافى است موسيقى و فيلم با هم هماهنگ باشد نه در تقابل كامل و نه در حل شدن كامل بلكه در راستاى هم بايد حركت كنند.براى مثال استفاده از موسيقى كلاسيك در فيلم شب هاى روشن در ديالوگى كه شخصيت فيلم دارد غزلى از حافظ مى خواند، در حالت عادى چطور بايد بنشيند؟ اما مى بينيم كه كار مى كند و موسيقى روى آن صحنه نشسته است.اما مهم اين است كه دنبال چه مى گرديم؟ دنبال اكشن هستيم؟ معتقدم در ايران به معناى واقعى موسيقى اكشن وجود ندارد اما در هاليوود نمونه موسيقى هاى خوش ساخت اين چنينى داريم.اما در مورد خودم دوست ندارم موسيقى يك فيلم بزن بزن را يا كمدى را بسازم.ببينيد راحت بگويم، براى ساخت موسيقى يك فيلم دنبال يك سنخيت مى گردم.بايد يك چنين چيزى برايم وجود داشته باشد.
واقعيت هم همين است.الآن به دسته بندى فيلم هاى شما كه نگاه مى كنم خودشان هم يك جور سنخيت با هم دارند.همه شان آرام اند.در هيچ كدامشان اين فضاى داد و فرياد و جنگ وجود ندارد.حتى فيلم جنگى مرحوم ملاقلى پور هم فيلم آرامى است.
بله همين طور است.مى دانيد متأسفانه چون كارهاى غير موسيقى فيلمم منتشر نشده نمى شود در موردشان خيلى صحبت كرد.اما آنها هم همين طور هستند.يعنى بعضى خيلى آرام و برخى خيلى تند و به قول خودم آتشى.چون آنجا آزادانه عمل كردم.
يك موضوع ديگر را هم همين جا مى خواستم اشاره كنم.اينكه شما در موسيقى هايتان گاه نه تنها بر خلاف صحنه پيش مى رويد، بلكه بر خلاف ريتم فيلم هستيد.قبول داريد؟
بله، خيلى وقت ها اين طورى است.اما باز آنجا هم حتماً دليل دارد.اگر اين ريتم ها فرق مى كند و جابه جا مى شود همه و همه بر مى گردد به لايه هاى مختلف فيلم.تصوير، شخصيت ها، داستان،بازى ها، تفكراتشان، دكوپاژ و...
شما فيلمنامه را كامل مى خوانيد؟
گاهى بله و گاهى نه.اما اغلب مى خوانم.اگر فيلم ساخته نشده باشد، سناريوى كامل را مى خوانم.اگر هم فيلمنامه هنوز آماده نشده باشد سيناپس را مى خوانم و بعد بر اساس همان ايده هاى اوليه يك مقدار موسيقى مى سازم.بعد از آن ممكن است سر چند صحنه از فيلم بروم و شايد خيلى كارهاى ديگر فقط براى اين كه در فضاى فيلم قرار بگيرم.اما اگر از مرحله مونتاژ وارد شوم، ديگر فيلمنامه را نمى خوانم.همه اش بستگى به اين دارد كه در چه مرحله اى از توليد وارد شوم.
اغلب براى ساخت موسيقى يك فيلم چقدر وقت داريد؟
به طورمعمول خيلى كم، بين ۳ هفته تا ۲ ماه.تا به حال اين طور بوده است.از زمانى كه فيلم مونتاژ شده را مى گيرم كار اصلى موسيقى شروع مى شود.
ديگر براى فيلم كوتاه موسيقى نمى سازيد؟
فكر نكنم.
چرا؟
چون واقعاً ديگر وقتش را ندارم.من به دليل كار روى فيلم هاى بلند از كارهاى خودم هم بازمانده ام.
اكنون مشغول چه كارى هستيد؟
مدتى است تصميم دارم آثار آزاد خودم كه براى پيانوى سولو ساخته و نواخته ام كه هر روز هم تعدادشان زيادتر مى شود را منتشر كنم، اما واقعاً وقتش پيش نمى آيد.آنها هم سبك هاى مختلف دارد.بعضى خيلى كلاسيك و برخى در ديگر سبك ها.در حال حاضر ۲ سال است كه به عنوان يك نوازنده، كنسرت نداده ام و اين يعنى قصور خدمت، درحالى كه بايد براى شنوندگان كنسرت هم كار كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |