پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۲۹ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Thu, May 17, 2007
فرهنگ و انديشه (اشارات وتنبيهات)
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه (اشارات وتنبيهات)
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
مكاشفه دوم
درباب اصالت انسان
زير نور «من»
290874.jpg
... انه طغى

* فاطمه اردبيلى: «افرايت من اتخذ الهه هواه»؟۱پس روانه شو ، تو اى موسى! به سوى فرعون، كه سخت طغيان كرده است. ۲ در ميان ياران و همراهان خود مى نشيند، گردن مى افرازد و صدا را بالا مى برد: «آيا جز من خدايى مى شناسيد؟» ۳ در زمين برترى جويى مى كند. ستم مى كند و رحم نمى كند و از اسراف كاران است. ۴ خود را معيار حقيقت مى شمارد تا آنجا كه هر زشتى در نظرش بسيار زيبا جلوه مى كند. ۵ و هر چه به سختى ها و كاستى ها و ضعف ها دچارش مى كنيم ، پند نمى گيرد . پس چه بايد كرد با او؟۶
برو به سوى او ، شتابناك، و مترس از آن همه زينت ها و دارايى ها و ساخته ها و پرداخته ها كه اعجاز منطق كوبنده و ساده تو، در هم مى پيچد آن همه را . . . سخت، ساده!۷
برو به سوى او و فكر كن به مردى از مردان فرعون كه چون تو را مى بيند ، رو مى كند به فرعون كه :«بگذاريد گوش فرا دهيم به آنچه او مى گويد، اى بسا حقيقتى يابيم ديگرگونه!» فكر كن به آنها كه ترسيده از فرداهاى سياه و سياه تر در انتظار روشناى دستان تواند، آنگاه كه از گريبانت بيرون آورى و كمرهاى شكسته اى كه محتاج عصاى محكم تواند. ۸
برو به سوى او و هراسناك مباش كه آن روز، دور نيست. آن روز كه واژگون سازيم فرعون و قومش را و آنچه ساخته اند و برافراشته اند. ۹ آن روز كه در درياى خودخواهى هاشان غرق شوند۱۰ و در آتش حقارتشان بسوزند. ۱۱
آن روز دور نيست. . .
پانوشت:
۱-جاثيه ۲۳ ُُ۲،-طه ۲۴ ، ۳-قصص ۳۸ ، ۴-يونس ۸۳ ، ۵-غافر۳۷ ، ۶- اعراف ۱۳۰ ، ۷-طه، ۶۸ ، ۸-غافر۲۷ ، ۹-اعراف ۱۳ ، ۱۰-بقره ۵۰ ، ۱۱-غافر۴۶ .

پرواز در خاك

* دكتر على شريعتى: شعار چه بود؟ آزادى انسان از قيد اراده جبرى آسمان، رهايى عقل از تحكمات عقايد دينى، رهايى علم از دگم هاى كلامى، بازگشت از آسمان به زمين براى بناى بهشتى كه دين در آخرت وعده مى داد، بر روى خاك! چه شعار هاى شور انگيزى! آزادى عقل، رهبرى علم و بهشت نقد!
بهشت نقد زمينى را چه دست هايى بايد بنا كند؟ استعمار ملت ها، استثمار مردم و قدرت تكنيك علمى؟

طاعون


* فهيمه فداكار: «اغلب كسانى كه در هفته دعا شركت كردند مى توانستند جمله اى كه يكى از مؤمنان به ريو گفت را از قول خود بگويند: اما در هر حال اين بيمارى نمى تواند ضررى برساند.
آن ها فقط فراموش مى كردند متواضع باشند و گمان مى بردند كه هنوز همه چيز امكان دارد و در نتيجه اين تصور پيش مى آمد كه بلا ناممكن است، به دادو ستد ادامه مى دادند، آماده سفر مى شدند، عقايدى داشتند خود را آزاد مى شمردند، ولى تا بلا وجود دارد هيچكس آزاد نخواهد بود.»
استيصال ارانى ها، كه مانند هم معاصران ما غرق در زندگى اند و ناگهان با بيمارى طاعون مواجه مى شوند كه تا به حال اسمش را هم نشنيده اند، گريزناپذير است. و اينجاست كه جدالى آغاز مى گردد، در انسانى كه از سويى خود را مؤثر در عالم مى داند واز ديگر سو با سرنوشت محتومى روبه روست كه در مقابلش بى اراده و بى اثر است. در ابتدا، همه از طاعون فرار مى كردند اما كمى بعد، در اوج شيوع بيمارى و در حالى كه باد، دود كوره هايى كه جنازه ها را مى سوزاندند به شهر مى آورد زندگى ادامه دارد. تراموا ها در ساعاتى از روز پر مى شوند و سينما ها مملو از جمعيت و البته گه گاه اين دود به ياد مى آورد چه اتفاقى در حال افتادن است در خانه ها و محله ها. . . . .
دكتر ريو به عنوان فردى كه به سلامت افراد بشرى مى نگرد و به آسمان نگاهى ندارد و اثر را فقط در زمين و تصرف خودش مى داند، فقط فرصت مى كند از دانشش براى تشخيص بيمارى كمك بگيرد و نه درمان آلام كودكان، مادران و سالخوردگان. دكتر ريو معتقد است «اگر به خداى قادر مطلق معتقد بودم از درمان مردم دست مى كشيدم و اين كار را به خدا واگذار مى كردم. اما هيچ كس در دنيا حتى پانلو كشيش خود را صد در صد تسليم نمى كند و واقعاً كه در اين مورد خود من فكر مى كنم كه با مبارزه عليه نظام طبيعت به صورتى كه هست در شاهراه حقيقت هستم.»


شهر «من» ها


* فاطمه سلطانى: «ورود به دنياى شخصى من اكيداً ممنوع» اين روز ها در حريم خصوصى همه آدم ها اين تابلو را با خط درشت چسبانده اند. دنياى آدم ها فقط تا جايى ادامه پيدا مى كند كه حريم خصوصيشان. . . تا جايى كه من! قفل وكليد ها امروزه ارزش زيادى دارند. به دليل مراقبت ويژه از داشته هاى خصوصى من. وقتى به دنياى پس از من، پس از نبودن من، فكر مى كنم مى بينم تقريباً چنين دنيايى براى من اعتبار، موجوديت و ارزش ندارد. همه چيز تا زمان حضور من زنده است و پس از آن . . . كات، پايان، نقطه.


كنده كارى روى خود


* احمد ذوعلم: ميكل آنژ نابغه تمام دوران رنسانس و پس از آن، با ترسيم صحنه آفرينش انسان بر روى سقف كليساى سيستين- كه تفسيرى به غايت زمينى از واقعه اى ازلى ارائه مى داد- خدا را در مقام فرمانرواى آسمان ها در تفسيرى يونانى تجسم كرد. در اين نقاشى، خداوند با سرانگشتان خود به آدم حيات مى دهد.
با آغاز قرن ۱۳ ميلادى، معمارى، نقاشى، مجسمه سازى و ساير هنرهاى اروپا رفته رفته دچار تغييرات مهمى شدند. به تدريج خصوصيات و استعدادهاى فردى انسان مورد توجه هنرمندان قرار گرفت. در حدود سال ۱۴۰۰ ميلادى تعداد قابل ملاحظه اى از پيكره هاى باستانى يونان و روم در كاوش ها كشف شد و غوغايى از ستايش اين آثار در ميان هنرمندان به راه افتاد. پيكر تراشى در دوره رنسانس از صورت نقشى بر ديوار و ابزارى در خدمت معمار در آمد و بار ديگر همچون عهد كلاسيك يونان و روم به هنرى اصيل و فاخر و قائم به ذات تبديل شد. هنرمندان ايتاليايى در گسستن هنر آسمانى پيشقدم شدند و تنديس هايى فردى با شباهت كامل، از مردم عادى يا سفارش دهندگان دولتى ساختند.
دوناتلو با ساخت مجسمه «داوود جوان» - نخستين مجسمه عريان ريخته گرى دوران رنسانس- با ابعاد واقعى، نگاه انسان محور خود را به نمايش گذاشت. تنديس حبقوق نبى با هيكلى فرتوت، چهره اى زشت و سرى بى مو هم از ساخته هاى اوست. هنرمند رنسانس ضمن نمايش عظمت پيكر آدمى، آن را با تمام جزئياتش نماياند.
مفهوم «هنرمند نابغه»، نقد اثر هنرى، حجم پردازى مادى پيكره انسان در آثار نقاشى، نمايش جنبه هاى قهرمانى و آرمانى انسان در عين نگاه زمينى به او و توجه به زندگى آفرينندگان آثار هنرى از زاده هاى اين دوران اند.


انقراض قرن

قرار بود اين قرن بيستم ما بهتر از قبل باشد
ديگر فرصت نمى كند اين را ثابت كند
سال هاى اندكى از آن مانده
سلانه سلانه پيش مى رود
نفسش به شماره افتاده.

از بلاهايى كه قرار نبود،
ديگر بيش از حد سرش آمده
و آنچه كه قرار بود اتفاق بيفتد
اتفاق نيفتاده است

قرار بود روبه بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختى.

قرار بود ترس، كوه ها و دره ها را خالى كند
قرار بود حقيقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

قرار بود ديگر بدبختى هايى
مثل جنگ و گرسنگى و غيره
پيش نيايد.

قرار بود حرمت بى پناهى مردم بى دفاع حفظ شود
اعتماد و امثال آن.

كسى كه مى خواست در دنيا شاد باشد
با تكليفى نشدنى مواجه مى شود.

حماقت خنده دار نيست
حكمت شادى بخش نيست
اميد
ديگر آن دختر جوان نيست
و غيره و غيره متأسفانه.

قرار بود خدا بالاخره به آدم نيكو و قدرتمند
ايمان بياورد
اما هنوز كه هنوز است نيكو وقدرتمند
دو آدمند.

چگونه بايد زيست- كسى در نامه از من اين را پرسيد
كه من خودم مى خواستم همان را
از او بپرسم.

همان طور كه در بالا آمد
دوباره و مثل هميشه
سؤال هايى ضرورى تر از سؤال هاى ساده لوحانه
وجود ندارد.

ويسواوا شيمبورسكا-
آدم ها روى پل


|   شناسنامه   |   آرشيو   |