پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Thu, May 24, 2007
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس
خانواده
حماسه سوم خرداد در اينترنت
خرمشهر، دات كام
292131.jpg
احمد جلالى فراهانى

خرمشهر براى ايرانى ها فراتر از نام و خاطره يك پيروزى نظامى است. خرمشهر براى ما معنايى فراتر از تمام واژه هايى دارد كه يك ملت براى شكوه و عظمت و همبستگى ملى اش به آنها نياز دارد. با اين همه گاهى دچار فراموشى مى شويم. اگر از تك تك ما بپرسند فردوسى را مى شناسى؟ حتماً پاسخمان مثبت است، اما چند نفر از ما شاهنامه فردوسى را كامل خوانده و بيت هايى از آن را از بر است ؟ حكايت ما و خرمشهر هم حكايت ما و شاهنامه است. با اين همه حتماً در دوران ما فردوسى و حماسه شاهنامه را بيشتر و بهتر از دوران سلطان محمود غزنوى مى دانند و مى شناسند. مطمئناً اين اتفاق درباره خرمشهر و حكايت فتح و بازپس گيرى آن در ساليان دورى كه در راهند مى افتد. من در اين باره شك ندارم. تا اين كه صدام خواب خوش فتح خرمشهر را ديد و به رؤياى وصال «محمره» پا را از گليمش فراتر گذاشت و فاجعه سقوط خرمشهر را رقم زد، به خيال خام فتح تهران و چه وچه و چه. پايان اين خواب خوش البته كابوسى شد برايش. كابوسى كه تعبيرش را بالاخره در پاى چوبه دار او ديديم. فتح خرمشهر براى ايرانيان چيزى فراتر از شعارهاى تكرارى و هميشگى است. گيرم كه فقط و فقط در سوم خرداد يادش را گرامى بداريم. گيرم كه به اين حماسه چون مناسبتى تكرارى و هر ساله نگاه شود. باز هم تاريخ كار خودش را خواهد كرد. اين بار خرمشهر را در فضاى خاطرات نسل سومى و وبلاگ هاى آنان روايت مى كنم.
براى نسل سوم فتح خرمشهر مصادف است با حس نوستالژيكى از روزگار كودكى و ايامى دور. با اين حال شنيدنى و خواندنى است. براى مثال نويسنده اى كه خود را «نوشى» معرفى مى كند در وبلاگش خاطراتش از خرمشهر را چنين روايت مى كند :
«من در خرمشهر به دنيا اومدم و ۹ سال اول زندگى ام رو هم اونجا گذروندم. قبل از من خواهر و برادرم اونجا به دنيا اومده بودن. قبل از اونا هم مامانم.... حتى بابا هم تمام دوره جوانى اش به بعد رو توى خرمشهر بود.
از روزاى اول جنگ خاطره واضحى ندارم. شايد بخاطر اين كه وقتى جنگ شروع شد من اصفهان بودم. چيزى كه يادمه قيافه خسته و گرد و غبار گرفته و غمگين آدمايى بود كه به خونه ما اومدن و سؤالهاى عجيب و غريب من: «مارى، تو چرا با دمپايى اومدى مسافرت. كفشات كو؟» و جواب عميق مارى، كه يه سالى از من كوچيكتر بود و من واسه فهميدن حرفش به سالها گذر زمان احتياج داشتم: «خوب مى دونى نوشى، ما داشتيم بازى مى كرديم با بچه ها، كه صدامون كردن و سريع پريديم توى ماشين. اصلاً وقت نشد كفش بپوشم، عراقيا پشت سرمون بودن.» و دلشوره خنده دار مامان بزرگ كه هميشه با حسرت مى گفت: «نكردم پلوپز رو از برق بكشم... كوفتشون بشه عراقيا. اون همه غذا پختم. خاله ت خونه مون مهمون بود، حالا يعنى سوخته پلوها؟» آخ مامانى... پلو كه هيچ، همه نخلاى خرمشهر سوخته بودن اونوقت كه تو اين حرفا رو مى زدى.
تموم سالاى بچگى من با جنگ گذشت. تموم سالاى بچگى من با كابوس آژير قرمز و حمله هوايى و سريالاى جنگى پر شد. اما هيچوقت روزى رو كه خرمشهر آزاد شد از ياد نمى برم. هيچوقت توى خونه ما اين همه آدم شاد يه جا جمع نشده بود. هيچوقت يادم نميره كه وقتى توى مدرسه ازم مى پرسيدن كجايى هستى، باغرور سرم رو بالا مى گرفتم و مى گفتم: «خرمشهر» چون كه من هيچوقت باور نكردم خرمشهر، خونين شهر باقى بمونه.
دلم مى خواد جاى همه اون آدماى سبز و پاكى رو كه رفتن و ديگه برنگشتن، رفتن و يه پلاك ازشون برگشت، همه اونايى كه بچه هاشون رو نديدن و شهيد شدن، همه اونايى كه رفتن و جانباز شدن... دلم مى خواد جاى همه اونايى رو كه با همه سادگى و پاكى، جونشون رو گذاشتن كف دستشون و جنگيدن، توى همه خوبى هاى دنيا خالى كنم...
نه ،.... دلم مى خواد جاى همه اونايى رو كه فكرى جز سربلندى ايران نداشتن و ندارن، همه اونايى كه صادقانه تا آخرين لحظه، به آرمانهاشون وفادار موندن و مى مونن، توى همه خوبيهاى دنيا خالى كنم...
اينو هم بگم كه درسته خرمشهر، اون طور كه بايد و شايد خرم نشده، اما باور كنين من كمتر دلى رو به سبزى و خرمى بچه هاى خرمشهر ديدم.»
نوشته به شدت تكان دهنده است. گرچه از سادگى و صميميت برخوردار است اما واقعاً تكان دهنده است. طنز تلخى كه نگرانى مادر بزرگ را از نيمه كاره ماندن پخت غذا به تصوير مى كشد گوياترين تصوير از سادگى و صميميت جنوبى هاى خوب ايران دارد. نويسنده نوشته اش را با يك پيام به پايان مى برد. او مى نويسد : «اين نوشته در ستايش آزاديه نه جنگ. در ستايش شهريه كه دوستش دارم، در ستايش آدمايى كه بخاطر ايران [كشته شدن] اين نوشته تنها خواب خوش منه، از ميون اون همه كابوس كه در تموم اون سال ها ديدم... باز هم بايد توضيح بدم؟»
نويسنده تصوير نوستالژيكى از حماسه بازپس گيرى خرمشهر نشان مى دهد. تلخى و غمى جانكاه از يارانى كه غريبانه و دليرانه رفتند در لفافى از شيرينى پيروزى بزرگ و دلنشين. لابد آدم ها آن روزها با گريه مى خنديدند. من كه نديدم اما خوشا به حال آنها كه با گريه در خيابان ها پاى كوبى كردند و شيرينى يك فتح تاريخى را به ضميرشان ضميمه كرده اند.
نويسنده ديگرى كه از ارائه نام خودش صرف نظر مى كند درباره فتح خرمشهر مى نويسد : «من فكر مى كنم فتح خرمشهر كشور مارا بيمه كرد. اگر آمريكايى ها در شك و دو دلى هستند و نمى توانند سناريوى اشغال ايران را مانند سالهاى شروع جنگ دوم جهانى كه انگليس و روسيه ايران را اشغال و آن را بين خود تقسيم كردند پياده كنند، ياد سرسختى و مقاومت دليرانه ايرانيان در جنگ نابرابرى مى اندازد كه عملاً بيش از ۴۰ كشور از عراق حمايت نظامى و اقتصادى مى كردند.
آمريكا اين قدرت را دارد كه فرضاً با ناوها وسلاح هاى دوربرد خود از هزاران كيلومتر دور ايران راهدف قرار دهد ولى بالاخره اين آمريكايى بعداً مى خواهد كه به خاك ايران قدم بگذارد و اينجاست كه آمريكايى ها كم مى آورند. ياد صحبت حضرت امام(ره) در زمان كودتاى نوژه افتادم كه صحبتى با اين مضمون بود «آن خلبانى كه مى خواست مردم را بمباران كند، بايد بالاخره روى زمين مى نشست، آن وقت مى ديد كه مردم با او چه كار مى كردند.» در هرحال گرچه جنگ سخت و طاقت فرسايى بود ولى اتحاد را در آن شرايط به كشور برگرداند و ايرانيان به دنيا ثابت كردند كه چرا ايران روزى به نام روز استقلال ندارد، زيرا در طول تاريخ با همه مهاجمان و كشورگشايان و كسانى كه به اين سرزمين تاخته اند تا آن را نابود و محو و يا مستعمره خود كنند نبرد كرده اند. و اين از خودگذشتگى موجب شده ايران جزو معدود كشور هاى جهان باشد كه پيوسته مستقل و سربلند بوده و روزى به نام روز استقلال ندارد.
رحمت خدا به شهداى جنگ باد. به خاطر داشته باشيم، يادمان باشد فتح خرمشهر و آن همه مقاومت و ايستادگى، ايران را ايران كرد چرا كه هر متجاوزى را در باره چگو نگى پايان پيروزى و جنگى كه مى خواهد عليه ايران به راه بيندازد به تفكر و ترديد و دو دلى مى اندازد.»
مسلماً نگاه نويسنده به مسائل روز است. نكته اى كه اما در اين نوشته اهميت دارد، مسأله تأثير گذارى يك پيروزى كاملاً مردمى بر تهاجم دشمن به اصطلاح تا بن دندان مسلح، بر حافظه تاريخى ايرانيان است. بعد از فتح خرمشهر ايرانى ها مى توانند مثال و نمادى عينى و ملموس براى به بار نشستن موضوع مقاومت در برابر مهاجمان در ادبيات روزمره خود ارائه كنند و در تاريخ چندين هزار ساله ايرانى ها چنين اتفاقى به ندرت به وقوع پيوسته است.
افتخار به فتح خرمشهر در وبلاگ ها تنها به ذكر خاطرات محدود نمى شود. هستند وبلاگ هايى كه با ارائه عكسى ياد فتح خرمشهر و سوم خرداد را زنده نگه مى دارند و به آن مى بالند. در ذيل عكسى از مسجد جامع نوشته زيبايى حك شده است با اين مضمون :
«مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مى تپيد و مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادرى بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بى پناهى پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در آمد و مدافعان ناگزير شدند به آن سوى خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايى بود كه جز در باز پس گيرى شهر برآورده نمى شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود !»
در همين وبلاگ عكس هاى ديگرى از جنگ نابرابر ايرانيان و عراقى ها در ماجراى آزاد سازى خرمشهر وجود دارد كه همگى زيبا هستند. در يكى از اين عكس ها رزمنده اى را مى بينيم كه تك و تنها در حال جنگيدن و تير اندازى به دشمن است. احتمالاً او براى رد شدن از عرض خيابانى كه روبروى در همان مسجد جامع واقع شده است مجبور به تير اندازى به نيروهاى بعثى است. روبروى تصوير دو سنگر مى بينيم كه محافظ مسجد هستند و رزمندگانى كه به آتش گشودن به صف دشمن از همرزم خود حمايت مى كنند. ذيل اين عكس مطلبى هم با عنوان «خونين شهر، روزهاى مقاومت» نوشته شده كه خواندنش خالى از لطف نيست:
« مدافعان حماسه ساز خرمشهر با مقاومت جانانه خود استراتژى جنگ سريع يا پيروزى برق آساى دشمن را به شكست كشاندند و عراق را در تكميل هدف و طرح جديد خود، يعنى اشغال خرمشهر و آبادان ناكام گذاشتند... و اگر نبود مقاومت ۳۴ روزه مردانه مدافعان خرمشهر، شايد نتيجه جنگ طور ديگرى رقم مى خورد و شايد آبادان و اهواز نيز سايه هاى شوم تجاوز چكمه هاى متجاوز بعثى را بر سر خود احساس مى كرد. چهارم آبان ،۵۹ روز كامل شدن اشغال «خرمشهر» و سوم خرداد ۶۱ و بعد از ۵۷۸ روز اسارت، روز پايان حماسه «خونين شهر» و آزادسازى آن بود.»
در وبلاگ ديگرى مرتضى سرهنگى حكايتى از سرنوشت شوم يكى از فرماندهان عراقى حاضر در ماجراى خرمشهر تعريف مى كند كه خواندنى است و چه بهتر كه اين گزارش را با اين نوشته به پايان برسانم. با ذكر اين نكته كه خرمشهر و ماجراى خونين فتح آن هرگز از ذهن مردم ايران پاك نخواهد شد و بر خلاف تصور معمول نسل سومى ها خيلى هم از چند و چون ماجراى آن نامطلع نيستند و به داشتن پدرانى كه چنين حماسه اى را رقم زدند افتخار مى كنند. مرتضى سرهنگى مى نويسد:
«...ايرانيان آمدند...». اين نخستين جمله هايى است كه سرهنگ «احمد زيدان»، فرمانده نيروهاى عراقى در خرمشهر، روى ورقه تلفنگرام خود مى نويسد. اين تلفنگرام وقتى به فرماندهان او مى رسد كه باران آتش راه را بر نيروهاى عراقى بسته است. نيروهايى كه ۱۹ ماه پيش، روى ديوار خانه هاى خرمشهر نوشته بودند: «آمده ايم تا بمانيم».
اين سرهنگ اهل استان رمادى است و از طايفه «دليم» به شمار مى رود. او فارغ التحصيل دوره آموزشى چهل و نهم از دانشكده افسرى بغداد است و كارت عضويت در شاخه نظامى حزب بعث را هم در جيب خود دارد.
سرهنگ زيدان قبل از فرماندهى نيروهاى مستقر در خرمشهر، فرمانده تيپ ۱۱۳ پياده نظام بود كه جزو تيپ هاى مرزى محسوب مى شود.
بعضى از نظاميان برجسته عراقى او را افسر لايقى نمى دانند و معتقدند اين سرهنگ دانش نظامى ندارد و انتخاب او به فرماندهى اين جبهه حساس و مهم، يك اشتباه بزرگ در جنگ عراق با ايران به حساب مى آيد؛ اما مطيع بودن و اطاعت بى چون و چراى او از دستورهاى صدام و فرماندهان رده هاى بالاتر، همه ضعف هاى او را ميپوشاند. او در تماس خود با صدام، درباره تازه ترين خبرهاى خرمشهر مى گويد: «قربان! خرمشهر با مردان دلاور ما پايدار است و به صورت دژ محكمى، هر نيروى مهاجمى را خرد مى كند».
در آخرين شب خرمشهر، اين سرهنگ ميدان نبرد را خالى مى كند؛ اما خيلى زود گرفتار ميدان مين مى شود و لرزش قدم هايش يكى از مين هاى خفته را بيدار مى كند. هيكل نيمه جان سرهنگ در ميدان مين باقى مى ماند و به خاطر شدت آتش، كسى جرأت نمى كند به او نزديك شود. ۳ ساعت بعد، در فرصتى كوتاه، چند سرباز وارد ميدان مى شوند و سرهنگ را كه بيهوش و غرق در خون است، با يك جيپ جابه جا مى كنند. راننده جيپ كه يك سرباز است، بعد از طى مسافتى جيپ را نگه مى دارد و فحش و ناسزا را به جان سرهنگ مى كشد و او را مسبب همه بدبختى ها و تيره روزيهاى خود و همقطارانش مى داند. سرباز راننده، جيپ و سرهنگ نيمه جان را به حال خود رها مى كند و به سويى مى گريزد. اما نيروهايى كه در آن حوالى بودند جيپ و سرهنگ را مى يابند و او را به طرف اروندرود مى برند.
سرهنگ شبانه با يك قايق به جزيره ام الرصاص برده مى شود.
آن شب، شايعه كشته شدن سرهنگ احمد زيدان و ماندن جنازه او در ميدان مين، ميان نيروهاى محاصره شده عراق مى پيچد و تزلزل آنان را چند برابر مى كند. اين شايعه به قدرى قوى و وقوع آن حتمى به نظر مى رسد كه فرماندهان رده بالاى عراقى نيز به باور آن تن مى دهند. سندى كه در دست ماست، حاكى از اين باور است. به همين دليل، خبر كشته شدن سرهنگ زيدان در صدر اخبار آن روز مطبوعات و اطلاعيه هاى ما درباره آزادى خرمشهر قرار مى گيرد.
چند روز بعد، صدام فرماندهان خود را براى اعطاى نشان شجاعت به كاخ رياست جمهورى فرا مى خواند؛ با فرماندهانى كه با دست خالى از خرمشهر بازگشته اند.
احمد زيدان در اين ملاقات با عصا حضور پيدا مى كند. صدام خطاب به فرماندهانش - كه حالا سربازى برايشان باقى نمانده است - مى گويد: «...من از مقاومت شما در خرمشهر راضى نيستم. اين مدالها براى تسكين افكار عمومى است. آرزو مى كردم در خرمشهر كشته مى شديد و عقب نشينى نمى كرديد. آيا شما واقعاً شايستگى دريافت نشان شجاعت را داريد؟ نه؛ اصلاً نداريد. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر اينكه سرهاى له شده شما را زير شنى تانكها ببينم». (در اين حال، صدام از فرط عصبانيت ليوانى كه جلوى دستش بود چنان روى ميز مى كوبد كه تمام تكه هاى آن در كف سالن پخش مى شود).
صدام با يأس و نااميدى ادامه مى دهد: «...اى واى؛ خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگيريم؟»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |