پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Thu, May 24, 2007
فرهنگ و انديشه (اشارات و تنبيهات )
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه (اشارات و تنبيهات )
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس
خانواده
در باب «تنهايى»
اسرار خودى و رموز بى خودى
292134.jpg
صومعه پاك تنهايى


* دكتر شريعتى: «راست است سخن اوپانيشادها كه در بيرون خبرى نيست هر كه به بيرون چشم بدوزد در انتظار خواهد مرد.به خود بازگرد در آنجا خواهى يافت زيرا همه چيز آن جاست»
بيرون ظلمات است از اين چشم ها جز رنج نمى جوشد پيغمبر(ص) مى گفت: «من تنهايى را برگزيده ام كه اگر اين صومعه پاك و پناهگاه مأنوس نبود اين دنيا كه در و ديوار و همه ساكنانش با من بيگانه اند، دشمن اند، مرا مى كشت.تعجب مى كردى كه يكى چون من با اين گرمى و بى پروايى با مردم در مى آميزد.به ميان جمع مى رود، در همه غرق مى شود، هر كس را تحمل مى كند.اين همه آدم هاى جورواجور هر كدام با خود، او را جور مى يابند مى دانى با چه پشت گرمى تا قلب اين درياى جمعيت مى رفتم و در ديگران غرق مى شدم، هر كسى را و هر چيزى را تحمل مى كردم.من در پشت سر، برج و باروى استوار و نفوذ ناپذير تنهايى را داشتم كه
هر گاه زندگى مى خواست گريبانم را به تنگ آورد به درون اين معبد پناه مى بردم و درها را مى بستم، راحت.اگر ماه هم حلقه به در مى كوفت جوابش مى كردم».
(كوير)


اِنذار


* خدا: اى فرزند آدم!
در شگفتم چگونه تو با مردم انس مى گيرى
و به ديگران دل مى بندى در حالى كه مى دانى
تنها خواهى مرد
و مى دانى تنها در قبر خواهى خفت
و تنها در پيشگاه من خواهى ايستاد
و تنها حساب پس خواهى داد؟
(محمدرضا زائرى - كتاب تنهايى)


به هيچكس فكر كن!


* عليرضا سميعى: برخى ها مى دانند تنهايند؛ پس احتمالاً خودكشى مى كنند چون، هميشه در سايه اش زندگى مى كنند. عده اى نمى دانند؛ البته فقط تازمانى كه ناگهان- در يك كوچه بن بست يا چيزى شبيه آن غافلگير مى شوند- مى فهمند كه تنهايى هميشه از پشت مراقبشان بوده است.
بقيه پيچ بازى را فهميدند. با او زندگى كردند و با اين حال هرگاه لازم بود حواس خود را از تنهايى پرت نمودند. جايى همين جا ها نشسته است و درما دست مى برد.


ازدحام بى كسى


* فاطمه اردبيلى: بعد از ظهر است.بايد به خانه برگردم. چند ساعتى تلويزيون،كمى روزنامه، كامپيوتر،كتاب و...
اين زندگى شلوغ و پيچيده و سريع ،يك آن مرا با خودم تنها نمى گذارد.


شهر تن ها


* حامد موحديان: ديروز : در را كه مى بستى، همه ازدحام خيابان و همهمه يك روز پركار، همان جا، در همان فضاى كوچك هشت گوش، پايان مى يافت. راهرويى تنگ و تاريك، سرشار از بوى كاهگل، با خاكسترى روى ديوارش كه هر چه به انتها مى رفت روشن و درخشان تر مى شد همان طور كه چشم ها و مشامت را نوازش مى داد، تو را تا قلب خانه، تا حياط، همراهى مى كرد.بهشت اين جا بود و اتاق تو آن گوشه، كنار اتاق خواهر، روبه روى اتاق برادرت آنسوى حياط، و كمى آن طرف تر، مطبخ و نشيمن و سفره خانه.همه، گرداگرد هم، چشم در چشم هم، گويى بر سر يك سفره گرد آمده اند؛ هر چند در اتاقت تنهايى و از پشت پنجره، شمعدانى هاى لب حوض را و مادر را، كه با كاسه اى سفالين، سنگ فرشِ گرمازده حياط را آب پاشى مى كند؛ به نظاره نشسته اى.......
_ امروز :
...به خيال خودت، همه ازدحام خيابان ها و همه نگاه هاى هرزه را پشت سر گذاشته اى !
اين جا، خانه توست!
بعد از گذر از پله ها و عبور از راهرويى تنگ و تاريك.و پس از گشودن يك در، از ميان درهايى يك شكل و يك رنگ و يك اندازه كه تنها تفاوتشان، شماره اى است كه رويشان چسبانده اند.
اين جا، اتاق توست!
يكى از ميان اتاق هايى كه به هم پشت كرده اند؛ گويى قهرند با يكديگر! وپنجره اى كه هر چند وسيع است؛ اما بناى مرتفع روبه روى خانه تان، سهم كمى از آسمان را برايش باقى گذاشته.
اين جا خلوتگاه توست.همان جا كه مى پنداشتى نه دودى هست كه چشمانت را بيازارد و نه چشمى، كه به قامت زيبايت، ديدار تازه كند.اما نگفتى.......
تصوير پنجره ات در چشمان پنجره خانه روبه رو را چه مى كنى!؟
...و شهر، اين چنين بر حريم تنهاييمان، قد برافرآشته است!


Is there any body out there?


* سيداحمد موسوى: وقتى از تنهايى سخن مى گوييم بايد به اين فكر كنيم كه چگونه انسان با ديگرى انس مى گيرد و همراه مى شود و چگونه انسان ها طاقت آشنايى و انس را از دست مى دهند. انسان امروز به رغم سخنان زيادى كه براى شنيدن و تصاوير زيادى كه براى ديدن دارد باز هم از تنهايى رنج مى برد. او احساس مى كند كه بايد هزينه وزحمت زيادى را براى برقرارى ارتباط با ديگران متحمل شود. انسان امروز تنهاست، نه مانند انسان بى خانواده ونه مانند انسان دور از شهر و نه مانند انسان عزلت نشين.
انسان امروزى يعنى انسان فراموش كار و بى آرزو. فراموشى نسبت به گذشته و بى آرزو نسبت به آينده و انسان بى گذشته و بى آينده يعنى انسان امروزى و همين بى تاريخى و بى آينده بودن او موجب گسيختگى او و تنهايى او مى شود.انسان امروزى انسانى «ديگر» شده است و براى همين غيريت است كه نمى تواند با عالم ارتباط برقرار كند.
مى داند كه ارتباط با او براى ديگران رنج آور است و خودش هم از اين ارتباط رنج مى برد.انسان مسخ شده امروزى بى خويشتن است هم
بى خويشاوند است و هم بى خود و درواقع به اين دليل خويشاوندى ندارد كه خودى ندارد.


بارُن درخت نشين


* فاطمه سلطانى:
ـ «وقتى آمدى پايين نشانت مى دهم.»
ـ «باشد ،اما من ديگر پايين نمى آيم.»....ويك عمر زندگى روى درختان!كوزيمو پس از گفتن اين جملات ديگر پا بر روى زمين نمى گذارد و اين روشى است كه او براى شورش مقابل نظام متحجر خانواده اش و زندگى كردن به شيوه اى متفاوت در پيش گرفته است.
كوزيمو تنها انسانى از بين جامعه است كه نه بر روى زمين،بلكه در جايى ميان زمين و آسمان زندگى مى كند و اين سبك متفاوت زندگى روزها و شب هاى زيادى را رقم مى زند كه او مجبور است تك و تنها در ميان درختان سر كند،و با شيوه هاى ابتكارى خود بخورد ،بخوابد وزندگى كند.و اين ابتكار اگرنباشد ، زندگى كردن به تنهايى و به شيوه اى متفاوت ديگر ممكن نيست.
تنهايى كمترين هزينه اى است كه اوبايد براى انتخاب سلوك متفاوت زندگى بپردازد. اما از سوى ديگر اين تنهايى سبب شده تا او زمين را بهتر ببيند و به گونه اى كه متعلق به خود اوست به مردم ومشكلاتشان بينديشد. كالوينودر جايى از داستان از زبان برادر كوچك تر كوزيمو كه راوى داستان نيز هست مى گويد:«هرگز ندانستم كه كوزيمو چگونه مى توانست شور و دلبستگى اش به زندگى اجتماعى را با گرايش هميشگى اش به گريز از جامعه آشتى بدهد و اين يكى از شگرف ترين ويژگى هاى او بود. هرچه بيشتر به زندگى دور از آدميان در بالاى درختان خو مى گرفت به همان اندازه نيزمى كوشيد كه رابطه هاى تازه اى را ميان همنوعان خود برپا كند.»


طوبى للغرباء



* حاج اسماعيل دولابى: تنهايى عزت است . چشمه اى در قلب ما انسان هاست كه وقتى مضطر مى شويم غربت مى گيرد. انسان گاهى احساس مى كند كه كسى اطراف او نيست تا اورا دوست بدارد . اين غربت نزد خدا عزيز است. ولى چه شد كه اين غربت قيمتى شد؟
روى زمين كسى نيست كه غريب نباشد. همه به صورت فرد خلق شده اند و همه روز رستاخيز تك وتنها نزد او حاضر مى شوند .
وقتى انسان به خداى خود نزديك شد مى بيند كه فرد است. غربت به قربت نزديك است.


حراج خلوت من


لقمان كوچكى من
اين روزها شادمانى مى فروشم
و شرف!
و پارس سگ
از ديوار خلوتم نشت مى كند...
قرار است
خودم كوچك شوم
خانه ام بزرگ
و سلول انفرادى ام
درندشت.

(سيدحسن حسينى - كتاب ملكوت سكوت)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |