شنبه ۱۶ تير ۱۳۸۶ - ۲۲ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sat, Jul 7, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
رودررو
خانواده
زندگى
نگاهى به نمايش پينوكيو كار اصغر دشتى و نسيم احمدپور
درباره فيلم مستند جديدى كه درباره
ابعاد ناشناخته زندگى براندو ساخته شده است
نگاهى به نمايش پينوكيو كار اصغر دشتى و نسيم احمدپور
روزمرگى هاى عروسكى كه قرار بود انسان شود
299772.jpg
رامتين شهبازى

نمايش پينوكيو در نگاه نخست دو پنجره اصلى را روى تماشاگر خود مى گشايد كه از اين دو پنجره مى توانيم تعابير زيرساختى ديگرى را نيز براى ماهيت اين نمايش متصور شويم. يكى از اين پنجره ها آشنايى زدايى تماشاگر ايرانى از داستانى است كه بارها و بارها آن را خوانده و شايد با توجه به نقد ها و تفسير ها به تعابيرى آشنا بر اساس آن دست يافته است. ديگر نكته مهم نمايش دو نگاه مهم فلسفى يعنى عدم قطعيت و دور تسلسل است كه بر شخصيت اصلى داستان-نمايش پينوكيو حاكم مى شود و اين نكته را نيز مى توان به عنوان عنصرى مهم در نمايش بازكاويد.
آشنايى زدايى از باور هاى عمومى يكى از دشوارترين شكل هايى است كه شايد بتوانيم از آن به عنوان شاخه اى در روايت قائل باشيم. نويسنده براى دستيابى به مطلوب بايد تا آن اندازه استدلالهاى منطقى به همراه داشته باشد تا بتواند نه تنها باورهاى نخستين تماشاگر را تحت الشعاع قرار داده، بلكه باور خود را جايگزين آن سازند . از همين منظر بود كه نمايش پينوكيو براى نگارنده ياد آور نمايش ديوان تئاترال كار محمود استاد محمد بود كه سعى داشت خوانشى جديد از اسطوره هاى خسرو و شيرين و شيرين و فرهاد را به بيننده ارائه دهد و درباب موفقيت و عدم موفقيت آن در زمان اجرا مفصل نوشتم. شايد آنچه در زمينه داستان پينوكيو نيز اين باور را به وجود مى آورد كه پديد آورندگان نمايش سعى به جايگزينى شخصيتى جديد تر به جاى پينوكيو كارلو كلودى داشته اند دستيابى به نگاهى مدرن تر از اين شخصيت بوده است. اگر در داستان كلودى يك چوب مى تواند از پس فراز و نشيب هايى به يك انسان كامل تبديل شود، در اينجا با شخصيتى روبه رو هستيم كه در انتها به عدم قطعيت مى رسد. او زمانى كه از جانب ژپتو اين اجازه را پيدا مى كند كه خود زندگى را تجربه كند به باور هايى دست مى يابد كه نوعى سرگشتگى را تداعى مى كند و اين سرگشتگى چيزى جز زندگى انسان مدرن نيست. از همين روى است كه داستان خوش فرجام و اميد وارانه كلودى در اجرا جاى خود را به نوعى آبزورديته مى دهد. اين نگاه همان تجربه جديدى است كه متن و اجراى گروه نمايش سازنده اثر مى توانند از آن به عنوان ساحت نمايش تجربى نيز استفاده كنند و به نظر مى رسد فرصت غنيمتى هم بوده است. با توجه به رويكرد گسترده اهالى جوان عالم نمايش به تئاتر تجربى كه فكر مى كنم به رغم اجراهاى فراوان هنوز نتوانسته ايم به تعريفى كامل از آن دست يابيم، تجربه هايى كه دشتى و گروهش از روى سه متن شازده كوچولوى آنتوان دوسنت اگزوپرى،دن كيشوت سروانتس و همين پينوكيو كلودى ما را به سمت تئاتر تجربى رهنمون مى شود كه مى تواند يكى از خلأهاى تئاتر تجربى يعنى بنيان هاى استوار نمايشنامه نويسى را جبران كند.
اما نگاه هايى كه دشتى و نسيم احمد پور به عنوان زيرسياخت هاى متن به ما ارائه مى دهند شامل دو نگاه مهم مى شود كه اين دو نگاه به شكلى كاملاً تصويرى در اجرا خود را مى نماياند. يكى از اين دو نگاه ابتدا دور تسلسل است. در بطن صحنه با چند دايره سفيد رو به رو هستيم كه شخصيت هاى مختلفى درون آنها وارد شده اند. اين دايره هاى بسته راهى به بيرون ندارند و به نوعى شخصيت ها را درون خود محصور كرده اند. آنها با توجه به فضاى كار خود هيچ حركت خاصى نمى توانند داشته باشند جز حركات مدور؛ حركاتى كه هيچ بر طول كار نمى افزايد. به عبارتى ديگر اين كه تنها شخصيتى كه در طول داستان حركتى طولى دارد و به واسطه كسب تجربه مى تواند از دايره خود خارج شود پينوكيو است. خصلت حركت دايره اى نيز در اين نكته نهفته است كه در انتها شخصيت را پس از يك دوره حركت به نقطه اى ثابت مى رساند يعنى در واقع حركتى صورت نگرفته و آنچه ما از حركت مى بينيم توهم ما از اين عمل بوده است. دشتى پيشتر در نمايش هاى قبلى خود نيز اين جنس چينش ميزانسن را آزموده بود به خصوص در نمايش دن كيشوت با توجه به اين كه كار درقالب يك زمين فوتبال در برابر مخاطب قرار مى گرفت، درماندگى شخصيت ها بيش از پيش خود را مى نمود و اين ميزانسن هاى دايره اى را مى توانيم به عنوان مؤلفه اى ثابت در كارهاى دشتى در نظر بگيريم كه هربار خود را به گونه اى متفاوت مى نماياند.
با اين توجه دايره هاى روى زمين به بافت تصويرى مخاطب كمك مى كند،اما در مورد توهم حركت اتفاق ديگرى نيز رخ مى دهد . ما چون وقايع را از منظر نگاه يك عروسك دنبال مى كنيم،پس به ناگاه حركات ديگر انسانها نيز منقطع و بريده بريده مى شود. اين حركات بيشتر از اين كه حالتى منطقى را به ذهن متبادر شوند حكم شكلى را پيدا مى كنند كه در گرگ و ميش شب نور هايى گذرا بر آن مى تابد و يا بسان حركاتى تعبير مى شود كه در معرض نور فلاشرى قرار گرفته اند كه حركات را آكروباتيك نشان مى دهد. با اين توجه و به عنوان نشانه آخر مى توان به شخصيتى اشاره داشت كه كارگردانان او را در انتهاى صحنه قرار داده اند و او با جنس حركات خود نه تنها تأويلى از جنس حركت پينوكيو را تداعى مى كند، بلكه شكلى گرافيكى را در ذهن ايجاد مى كند كه اين شكل گرافيكى مى تواند در طول نمايش به انسجام منطقى ذهن مخاطب كمك كند. اين شخصيت كه باتوجه به جايگاهش نوعى نظارت كلى بر صحنه دارد هنگامى كه پينوكيو در ايستگاهى متوقف مى شود او دور خود مى چرخد و زمانى كه پينوكيو حركت مى كند او ايستاده و حلقه اى را دور كمر خود تاب مى دهد. اين كار خود نوسانى دياگرام گونه را براى كار متصور مى شود كه در انتها به باور مخاطب كمكى ويژه مى كند.
در طول نمايش تنها دو دايره تو در تو قرار دارد كه پينوكيو در آن مى تواند به نوعى اشتراك با شخصيت محصور در آن دست يابد وآن دايره هم مربوط به فرشته مهربان است كه تقريباً مربوط به خانه هاى آخرى مى شود كه پينوكيو در آن واقع مى شود. خانه اى كه تقريباً به او قدرت تكلم مى دهد و پينوكيو كه تا اين زمان از نمايش ساكت بوده زبان به سخن مى گشايد و آنچه را تا به حال ديده در قالب ديالوگ با مخاطب در ميان مى گذارد. در واقع آنچه تاكنون از دور تسلسل در نمايش ديده ايم در استنتاج نهايى جاى خود را به عدم قطعيت مى دهد. آنچه بر پينوكيو گذشته و او را به نكاتى رسانده هيچ يك قطعى تلقى نمى شود و پينوكيو را دچار نوعى استيصال مى كند. او نمى داند راست چيست و دروغ چه. دائم خود را نفى مى كند. او حتى نمى داند پينوكيو هست يا نه. اينجاست كه پديد آورندگان نمايش يكى از همان خرق عادت را در مورد متن ارائه داده و به جاى اصل داستان ما را با تأويل آن رو به رو مى كنند. پينوكيو به بلوغ مى رسد. اما اينجا به هيچ وجه مهم نيست او انسان مى شود يا نه. اينجا بيشتر اين نكته اهميت پيدا مى كند كه او تا چه حد مى تواند تفكرات خود را بيان كند. دشتى و احمد پور مى توانند به خوبى از آنچه به عنوان كاشته هاى نمايش خود به بيننده ارائه مى كنند برداشت هاى درستى را نيز انجام دهند. در فصل هاى پايانى كار چون كلام به كمك حركت مى آيد نمايش از ريتمى تند تر نيز برخوردار مى شود. بنابراين ريتم درونى كار جاى خود را به ريتمى بيرونى مى دهد و ما به همين سبب مى توانيم شاهد تولد پينوكيو باشيم؛ پينوكيويى كه سفرى را نه از سطح به سطحى ديگر كه سفرى را از درون به بيرون صورت مى دهد.
نمى توانيم كارگردانى نمايش را تنها در اين نكات خلاصه كرده و از بازى سازى هاى نمايش چشم بپوشيم. همانگونه كه ذكر شد ما نمايش را از منظر پينوكيو پى مى گيريم و از همين رو جنس رفتار و حركات شخصيت هاى ديگر نمايش نيز تابعى از اعمال و رفتار پينوكيو به شمار مى آيند كه در اين ميان مى توانيم ژپتو را استثنا كنيم چون او تنها شخصيتى است كه پيش از پينوكيو پا به قلمرو ذهنى مخاطب مى گذارد.
عروسك وارگى در بازى ها نمودى آشكار دارد. شايد اين تداعى نيز براى مخاطب در نگاه نخست پديد آيد كه ما با نوعى بازى سازى مدل رو به رو هستيم. بازى سازى كه در يك كل نشانه ها و جزئيات حركتى خود را از شكل هايى يكسان مى گيرد و هدف از تصوير سازى اين جنس بازى تنها ايجاد يك گرافيك كلى است كه معناى متن را براى تماشاگر متصور شود. پينوكيو در برخى لحظات به بازى سازى مدل نزديك مى شود،اما اين مدل سازى به عاملى تبديل نمى شود كه ما جزئيات حركتى بازيگران را از نظر دور داريم. به هر حال ما در نمايش پينوكيو با فضا هاى مجازى زيادى سرو كار داريم كه مخاطب بايد خود يك به يك آنها را در ذهن بسازد. در صحنه هاى مختلف هم تمركز اصلى بر بازى بازيگران است. كارگردان هرگونه عامل تمركز گريز تماشاگر را از صحنه نمايش حذف كرده، بنابراين توسل تنها به بازى سازى مدل تماشاگر را تا حدودى دچار ملالت مى كند. از سوى ديگر در صورت عدم همخوانى صحيح كليت نمايش با چنين جنس بازى تماشاگر دائم با اين تفكر مواجه مى شود كه در حال تماشاى حركاتى تصنعى است،اما در صورت كارگردانى مناسب مى تواند خصلتى فاصله گذارانه داشته باشد و كارگردان به تماشاگرش نهيب بزند كه تو در حال تماشاى يك نمايش هستى و از اين راه استفاده خود را براى فضاسازى ببرد.
درجنس بازى عروسكى تمركز بر اجزاى بدن و زمان بندى براى چگونگى حركت آنها بسيار مهم است؛ اتفاقى كه تا حد زيادى براى بازيگران نمايش پينوكيو رخ مى دهد و حركات آنها تصور تماشاگر را بر هم نمى زند .
نمايش پينوكيو با توجه به آنچه در بالا آمد در جايى متوقف مى ماند و نمى تواند ضربه نهايى را به مخاطب خود وارد كند، آن همخوان نمايش است. به نظر مى رسد كارگردانان نمايش سعى داشته اند آگاهانه عواملى را كه مى توانست در كار موجب جذابيت شود و نوعى خط كشى را در ذهن مخاطب قائل شود حذف كرده اند.آنها توجه تماشاگر را بدون ارائه زمان تنفسى به نص نمايش جلب مى كنند كه اين نكته مى تواند در جايگاه خود بسيار خطرناك بوده و كليت زحمات كار را براى دستيابى به مطلوب دستخوش نوسان كند.كار بدون تنفس دائم نشانه ها را يكى پس از ديگرى در اختيار تماشاگر قرار مى دهد. حركات بازيگران، طراحى صحنه و ... جملگى بر مدارى هندسى واقع شده اند. دشتى در كارهاى پيشين خود به اين نكته توجه داشت، اما در اين نمايش قضيه توجه به تماشاگر را يكسره به فراموشى سپرده است.
كار در بسيارى از لحظات مى توانست اين امكان را به تماشاگر بدهد كه از صحنه ها به عنوان محل تنفس استفاده كرده و با دانلود كردن دوباره بخشى از فضاى ذهنى به درك ادامه نمايش بنشيند.
درباره فيلم مستند جديدى كه درباره
ابعاد ناشناخته زندگى براندو ساخته شده است
براندو هرگز رام شدن
مترجم: شيلا ساسانى نيا
خاطرات «كوين مك كارتى» به خوبى توصيف گر مارلون براندو جوان است: نيويورك، ،۱۹۴۶ يك جوانك تازه به دوران رسيده از نبراسكا نقش اصلى را در نمايش برادوى Truckline Cafژ از مكس ول اندرسون بر عهده مى گيرد. مك كارتى، بازيگر ذخيره بود تصورش اين بود كه عدم توانايى اين پسر جوان دير يا زود رو خواهد شد.
299757.jpg
«اين پسرك، هر كس كه مى خواهد باشد مى دانم كه از عهده اش برنخواهد آمد. بعد من آن بالا مى روم و به جاى او بازى مى كنم و شما خوشحال خواهيد شد كه بازيگرى مثل من را داريد.»
اين جمله اى بود كه مك كارتى به تهيه كنندگان اين نمايش گفت و البته تنها متلك هايى نبودند كه نصيب مارلون براندو جوان شدند. ديگر همبازى هاى براندو نيز احساس مشابهى داشتند و تمايل چندانى به استقبال از او در جمع خود نداشتند. آنها فكر مى كردند كه كارگردان اين نمايش «هارولد كلرمن» تنها به اين دليل حاضر شده بود از بازى براندو استفاده كند چون همسر او استلا آدلر، مربى بازيگرى براندو جوان و بى تجربه بود. سپس لحظه موعود فرارسيد و در همان نخستين شب اجراى اين نماش بازى به غايت درخشان اين جوان بازيگر تماشاگران و هم قطارانش را به يك اندازه از خود بيخود كرد. او به شيوه اى بسيار جذاب و گيرا خشم و در عين حال ضعف و آسيب پذيرى را انتقال مى داد و در نقش هاى بعدى اى كه به او سپرده شد حساسيت و رقت قلبى غيرمنتظره پشت پرده آن غرور و مردانگى افسانه اى بود. كارگردان معروف اليا كازان (كه به كرات براندو را چه بر روى صحنه و چه جلوى دوربين كارگردانى كرده بود) اغلب از اين تناقض و چندگانگى وجودى او حرف مى زد و آن را «يك خشونت و سرسختى بيرونى كه با ميلى شديد به مهربانى و نرم خويى قرينه شده است» توصيف مى كرد. كسانى كه آن شب بازى درخشان براندو را ديدند امروز به خوبى به ياد مى آورند كه چطور تجربه ديدن بازى متفاوت او آنها را دگرگون كرد.مك كارتى مسحور شده به خاطر مى آورد: «آن مرد جوان كه حدوداً ۲۱ سال داشت بر روى سن رفت و ذهنيت و باور مرا از هنر نمايش به كلى دگرگون كرد. پس از ديدن او ديگر هرگز به اين فكر نيفتادم كه روزى بخواهم جاى او را در اين نمايش بگيرم و به جاى او بازى كنم.»
خاطرات مك كارتى و بسيارى ديگر از همقطاران او در اثر مستندى به نام براندو درباره اين هنرپيشه بزرگ كه خيلى ها او را آدمى غيرقابل پيش بينى مى دانستند آمده است. اين مستند همچنين شامل گزيده مصاحبه هايى است كه با اعضاى خانواده اين بازيگر ، دوستان دوران مدرسه اش و نيز مجموعه اى از هنرپيشگان مشهور دنياى تئاتر و سينما شده است كه همگى در اداى احترام به او، براندو را بى شك بزرگترين بازيگر هاليوود خوانده اند. آل پاچينو (كه به ياد مى آورد فيلم «در بارانداز» را در كودكى بارها ديده است) از بازيگرى متوديك وى مى گويد. «براى بسيارى ها براندو كمال اين سبك بازيگرى و الگوى بى رقيب آن بود: درون نگر، پرشور و فواره اى از عواطف و احساسات خام.» او در توضيح اين تكنيك بازيگرى پررمز و راز كه بسيارى از مربيان بازيگرى وقت بسيارى را براى تشريح آن صرف كرده اند مى افزايد: «تعريف سرراستى براى آن نيست چون واقعاً يك چيز جوششى است و از درون شخص برمى خيزد. بازيگرى متود متنوع است و من حتى آن را نمى فهمم.»
براندو هميشه از آدلر به عنوان كسى كه به او آموخت چگونه احساسات را چه بر روى سن و چه بر روى صحنه «تسخير» كند ياد مى كرد و در مورد آدلر او هميشه براندو را به عنوان بازيگرى كه جوهره متفاوتى را در وجود خود داشت مى شناسد و همان طور كه يكى از هم عصران براندو تأكيد مى كند:
- «او به دنياى نمايش تعلق داشت بى آن كه نمايشى باشد. اين خصلت جوهره درونى او بود كه برخاسته از يكرنگى و صداقت بود و سبكى به خود گرفت كه آدلر به اندازه كافى تيزبين و باهوش بود كه متوجه آن شود.»
اين مستند فضاى هنرى اواخر دهه ۴۰ و اوايل دهه ۵۰ كه براندو در آن مقطع زمانى پا به عرصه نهاد و شناخته شد را ترسيم مى كند. به عنوان كودكى سفيدپوست از «ميدوست» او به همه جا سرك مى كشيد و با نوازندگان سياهپوست جز همچون كوئنسى جونز دوست مى شد و همان شر و شور سال هاى كودكى را به دنياى بازيگرى آورد. شيطنت هاى او تمامى نداشت، حتى وقتى بزرگ شد و آوازه شهرت او به همه جا رسيد با اين حال اين فيلم جديد تنها بازى درخشان او به عنوان يك هنرمند واقعى و يا رابطه اش را با ديگر هنرمندان و بازيگران را در كانون توجه قرار نمى دهد و سعى دارد در عين حال بخشى از زندگى پرفراز و نشيب والبته دشوار و پرآشوب او را نيز به تصوير بكشد. فيلمسازان از رابطه نه چندان خوب و دشوار او با پدر بسيار مقرراتى اش مى گويند و آنچنان كه مارتين اسكورسيزى تعريف مى كند: «زجر و ناراحتى درونى او از اين مسائل و تمايل براندو براى به نمايش گذاشتن آن. او جلوى دوربين مظهر ونماد مردانگى بود و در فيلم هاى مختلف به باد كتك گرفته مى شود و يا بدنش با گلوله سوراخ سوراخ مى شود. براندو موفقيت و شهرتش را تا حد بسيارى مديون تهيه كننده اى به نام مايك مداووى است؛ دوست صميمى او در اواخر دوران زندگى اش و مجرى وصيت نامه جنجالى او.
او به ياد مى آورد: «براندو را در ۱۰سال پايانى عمرش به خوبى مى شناختم و مى توانم بگويم كه او كسى بود كه به خيلى ها اعتماد نمى كرد . مداووى البته فراموش نمى كند كه بگويد اگر براندو زنده بود ممكن بود احساسات ضد و نقيضى نسبت به اين مستند مى داشت اما در هر حال اميدوار است كه اين بازيگر فقيد (كه در سال ۲۰۰۴ در همين ماه درگذشت) متوجه مى شد كه اين فيلم به چه دليل ساخته شده است. مداووى تعصب خاصى نسبت به شهرت و اعتبار براندو دارد و از همين رو به سازندگان اين اثر مستند «لسلى گريف» و «ميمى فريدمن» گفته است: «آنچه كه دوست داريم در اين فيلم ببينيم تصويرى صادقانه از مارلون براندو به عنوان يك انسان است، يك انسان واقعى. ما همه استعداد و هنر او را تحسين مى كنيم. همه مى دانيم كه او يك بازيگر فوق العاده بود. بهترين بازيگر نسل خودش كه هر بازيگرى دوست دارد همچون او باشد اما جنبه ديگرى از شخصيت وجودى براندو نيز وجود دارد كه مى خواستم مطمئن شوم در اين مستند نشان داده مى شود.»
او سپس به حضور پيوسته اين بازيگر در جنبش هاى حقوق بشر اشاره مى كند و راهپيمايى هاى او را در كنار مارتين لوتركينگ به ياد مى آورد. براندو يكى از فعالان اوليه حفاظت از محيط زيست و مسائل زيست محيطى بود و حضور او در منازعات مختلف سياسى كه همواره طرف كسانى را مى گرفت كه مورد اجحاف واقع شده و يا حقوقشان پايمال شده بود هيچگاه در تمام مدت زندگى كمرنگ نگشت. اين مستند تصاوير و فيلم هاى ويديويى كوتاهى از او را نشان مى دهد كه در جلسات حمايت از حقوق بشر در مى سى سى پى شركت كرده بود و يا در يك راهپيمايى معروف براى اعتراض به قانون كار و آزادى هاى موجود حضور دارد. همچنين يك فيلم ويديويى ديگر از او وجود دارد كه در آن او به نمايندگى از بوميان سرخپوست آمريكا حرف مى زندو در جاى ديگرى صحنه اى مربوط به مراسم اسكار را مى بينيم كه ساچين ليتل فادر، يك فعال بومى و سرخپوست آمريكايى به جاى براندو و به نمايندگى از سوى او اسكار اين هنرپيشه براى فيلم «پدرخوانده » را دريافت مى كند. با درگيرشدن هرچه بيشتر در سياست براندو روز به روز سرسپردگى در برابر حرفه انتخابى اش يعنى بازيگرى را دشوارتر مى يافت و كار به جايى رسيد كه بازى در فيلم ها براى او تنها انگيزه اى براى پرداخت خرج و مخارج زندگى اش و همچنين استقلال مالى براى دنبال كردن فعاليت هاى سياسى شد. فيلمسازان معدودى بودند كه الهام بخش او شدند و يا حتى او را به چالش برانگيختند. مداووى به ياد مى آورد: « يك بار از او پرسيدم چرا طورى رفتار مى كند كه گويى از بازيگرى دلسرد شده است و او در جواب گفت:«من از بازيگرى دلسرد نشده ام اما مطمئن نيستم كه بهترين حرفه باشد. بازيگرى براى من خيلى خوب بوده است اما كم كم مى خواهم اين شهرت و آوازه را از خودم دور كنم. براى من سخت است كه خودم را به عنوان فردى تصور كنم كه هربار براى خريد دستمال كاغذى به مغازه مى رود دوربين هاى خبرنگاران به دنبال اوست و يا هردفعه كسى از او مى خواهد كه برايش يك يادگارى بنويسد و زير آن را امضا كند.»
به عنوان بازيگرى جوان در نيويورك براندو خيلى از مواقع به مترو مى رفت تا فقط مردم را تماشا كند و در رفتار و منش آنان دقيق شود اما وقتى مشهور شد ديگر نمى توانست اين يك كار ساده را هم انجام دهد. اين بار آنهابودند كه او را تماشا مى كردند و در رفتار و منش او دقيق مى شدند. صحنه اى در فيلم «با مارلون براندو آشنا شويد» (۱۹۶۶) از برادران مى سلز وجود دارد كه در آن براندو در پوچى پرسشهايى كه به ناگهان توسط گروهى از خبرنگاران و مصاحبه گران راديويى از او مى شود گم مى شود و ديدن همين صحنه دلسوزى و تأسف هر تماشاگرى را بر مى انگيزد.
قدرت و نفوذ براندو آنقدر زياد بود كه هيچ كارگردانى نمى توانست در برابر او مقاومت كند و آن گونه كه دوستش «جورج انگلاند» - كه او را در فيلم آمريكايى زشت (۱۹۶۳) كارگردانى كرده بود - به يادمى آورد كاركردن با او وحشتناك بود.
299760.jpg
«كارگردان از اقتدار و مقام اجرايى خاصى برخوردار است مثل يك پدر اما در يكى از مراحل كار براندو دير يا زود او را كنار مى گذاشت.»
اين حقيقت كه او بسيار آگاه تر و داناتر از تقريباً تمامى كارگردانانى بودكه با او كار كرده بودند خيلى از مواقع به ضرر آنها بود. او نه تنها يك بازيگر خارق العاده بود بلكه همچنين دانش خوبى در باره دوربين و حركت آن، پلان بندى ها و خيلى چيزهاى تخصصى ديگر در فيلمسازى داشت. كارگردانان نمى توانستند به او دستور بدهند و بيشتر مواقع اين رابطه حكم يك درخواست مؤدبانه از سوى كارگردان و آرزوى قلبى او براى رام كردن اين شير وحشى را داشت. پس از كار با الياكازان (اتوبوسى به نام هوس، در بارانداز و زنده باد زاپاتا! بسيارى از پروژهاى آتى او هيجان خود را براى او از دست داده بودند.
بسيارى از كسانى كه با براندو كار كرده بودند هيچ وقت درست و حسابى از رفتارش سر در نمى آوردند. مداووى درباره رابطه خودش با او مى گويد: «او آنچنان آدم بزرگى بودكه واقعاً خيلى ها شناخت درستى از اونداشتند و خود من هم حتى نمى دانم كه واقعاً او را چقدر مى شناسم.»
به عنوان يك تهيه كننده مداووى در سه فيلم با بازى براندو دست داشت اما آن زمان به هيچ وجه او را نمى شناخت. آنها تنها در سالهاى پايان عمر اين هنرپيشه بزرگ با هم صميمى شدند. مداووى به ياد مى آورد كه وقتى از براندو نظرش را در باره تعلق گرفتن ستاره اى در بلوار مشاهير هاليوود در تجليل از اوپرسيد او خيلى صريح گفت: «دست از اين بچه بازى ها بردار. مايك! آدم به ستاره در بلوار مشاهير هاليوود احتياجى ندارد. خودت مى دانى كه چه هستى. اين چيزها اصلاً مهم نيست.»
براندو ادامه داد كه ترجيح مى دهد در سواحل تاهيتى دراز بكشد، به ستارگان واقعى خيره شود و با فكر كردن به آدم هايى كه ممكن است در بلوار مشاهير هاليوود روى ستاره آدم راه بروندو آن را له كنند از خنده روده بر شود.
به اعتقاد مداووى مستند جديد «براندو » دريچه اى بر روى تمام پيچيدگى ها و ابعاد وجودى براندو مى گشايد. او مى گويد: «البته اين مستند از يك جهت خوب و از يك جهت بد است. خوب از اين جهت كه تمام اعضاى خانواده براندو را به هم نزديك كرد و آنها از ساخت چنين اثرى شاد و مغرورندو از اين جهت منفى كه نمى دانم اگر مارلون زنده بود آن را تأييد مى كرد يا نه؟»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |