پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۱ رجب ۱۴۲۸
Thu, Jul 26, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
(اشارات و تنبيهات )
تاريخ
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
خانواده
ازدواج اجبارى
304746.jpg
حسين خانى

باران تندى مى باريد. آسمان پس از يك ماه انگار مى خواست يكجا عطش زمين را سيراب كند. شب مى رفت كه چادر سياهش را بر گستره خانه هاى شهر پهن كند.
بازپرس «روشن» پس از يك روز كار خسته كننده، حالا به خانه برگشته و روى مبل راحتى نشسته بود. صداى برخورد دانه هاى درشت باران پائيزى به شيشه اتاق ضرباهنگ زيبايى به گوش مى نواخت. بازپرس روزنامه اى را از روى ميز برداشت و شروع به خواندن كرد. در ميان خبرهاى چاپ شده، ماجراى مرگ اسرارآميز داماد جوانى توجه او را جلب كرد. براساس گزارش هاى چاپ شده، داماد ۲۲ ساله اى به نام «پيام» براثر مسموميت شديد جان خود را ازدست داده بود. حس ششم بازپرس تحريك شده بود. خبر را يك بار ديگر از اول تا آخرش خواند. خانواده داماد جوان، عروس خود - مهسا - را متهم به قتل مى دانستند. آنها عقيده داشتند نوعروس به دليل اختلافاتى كه با شوهرش داشت، او را مسموم كرده است. اما در جلسه بازجويى عروس مدارك و دلايل محكمه پسندى براى اثبات بى گناهى اش ارائه داده بود.
بازپرس روزنامه را تا كرده و آن را روى ميز وسط اتاق پذيرايى گذاشت و پشت پنجره رفت. با پشت دستش بخار شيشه را پاك كرد. با نگاهى به خيابان مى شد به راحتى شدت باران را ديد. آب زيادى كف خيابان جمع شده بود به طورى كه هر لحظه احتمال داده مى شد، در شهر سيل جارى شود.
نخستين ساعات صبح روز بعد پرونده مرگ مرموز تازه داماد به بازپرس «روشن» ارجاع شد. پوشه زردرنگى با چند برگ از جريان گزارشات پليس و قاضى رسيدگى كننده به پرونده تمامى محتويات پرونده را تشكيل مى داد.
به رغم اين كه روى پرونده نوشته بود «فوت مشكوك» اما بازپرس احساس مى كرد بايد اطلاعات بيشترى درباره اين ماجرا به دست آورد.
ورقه هاى بازجويى هاى خانواده تازه داماد و عروس جوان را به دقت خواند. براساس ادعاهاى مطرح شده تنها يك ماه از ماجراى ازدواج دختر و پسرجوان مى گذشت و اين مدت براى خسته شدن از زندگى خيلى كم بود. پزشكى قانونى در اظهارنظر خود علت مرگ را مسموميت براثر خوردن تعدادى قرص اعلام كرده بود.
وقت كافى براى مطالعه پرونده نداشت. پوشه را بست و آن را داخل كشوى ميز كارش گذاشت.
بلافاصله تلفن محل زندگى پدر و مادر قربانى را گرفت. پس از چندبار بوق زدن، مردى با صداى گرفته از آن سوى خط گوشى را برداشت. بازپرس «روشن» با معرفى خود از آنها خواست براى پاسخ به چند سؤال به دادسرا مراجعه كنند.
هنوز ساعتى از تلفن نگذشته بود كه زن و مرد ميانسالى درحالى كه پيراهن مشكى بر تن داشتند وارد اتاق كار بازپرس شدند و پرسش و پاسخ شروع شد.
نحوه آشنايى پسرتان با «مهسا» چگونه بود؟
مرد كه از شنيدن نام عروسش آشكارا ناراحت و عصبانى شده بود، روى صندلى جابه جا شده و گفت: مدتى قبل براى چند روز به يكى از شهرهاى شمالى كشور رفته بوديم. يك شب وقتى براى صرف شام به رستورانى در نزديكى ساحل رفتيم در آنجا پيام با ديدن دخترجوانى به او علاقه مند شد. رابطه من و پسرم طورى بود كه اگر مسأله اى برايش پيش مى آمد، حتماً بدون مشكلى آن را با من درميان مى گذاشت؛ چرا كه احساس كردم پسرم واقعاً به آن دختر علاقه مند شده طى روزهاى آينده پس از شناسايى محل زندگى «مهسا» و تدارك مقدمات به خواستگارى اش رفتيم.
پدر او با توجه به وضعيت تحصيلى پيام و اين كه قول داده بودم هرگونه كمكى را از آنها دريغ نكنم، بدون پرسيدن نظر دخترش پاسخ مثبت داد. با توجه به سكوت عروسمان ابتدا احساس كرديم او راضى به اين وصلت نيست، اما پدرش گفت دخترم خيلى خجالتى است، به همين دليل سكوت كرده است.
همه كارها به سرعت انجام شد و با گذشت ۲ ماه از نخستين آشنايى، مراسم عقد و عروسى برگزارشد و آنها زندگى مشتركشان را آغاز كردند. پسرم عاشقانه مهسا را دوست داشت. اما از مدتى قبل هرگاه سرزده به خانه آنها مى رفتم، حس مى كردم رابطه شان خيلى صميمى نيست و با هم اختلاف دارند. هربار دراين باره مى پرسيدم، پيام با خنده جواب مى داد: «چيزى نيست و همه كارها رو به راهه.» اما حس پدرى ام به من نهيب مى زد كه بايد اتفاقى در شرف وقوع باشد. از ۱۵ روز قبل كه عروسم در يك آموزشگاه مشغول به كار شده بود، آنها حتى ناهار هم با هم نمى خوردند. پسرم كار مناسبى پيدا نكرده بود. به همين دليل اغلب اوقاتش را در خانه تنها مى گذراند و من هزينه زندگى آنها را مى دادم.
چرا شما درباره مرگ پسرتان به «مهسا» مشكوك هستيد؟
مرد درحالى كه اشك گونه هايش را نمناك كرده بود، گفت: روز قبل از حادثه پسرم صحنه كوتاهى از رابطه پنهانى دختر و پسرجوانى را كه روى گوشى تلفن همراهش داشت به من نشان داد و ادعا كرد همسرش به او خيانت كرده است. پسرم قبل از آن كه فيلم را نشان دهد، ماجرا را به همسرش گفته بود. اما او همه چيز را منكر شده بود و مى گفت اين تنها يك شباهت ظاهرى است. فكر مى كنم با فاش شدن اين ماجرا عروسمان خواسته بود به نوعى شوهرش را از سرراه بردارد تا رازش براى هميشه پنهان بماند.
بازپرس تمامى گفته هاى مرد ميانسال را در دفترچه اش يادداشت كرده و زير بعضى از كلمات آن با خودكار قرمز خط كشيد.
عصر همان روز بازپرس به محل زندگى عروس جوان رفت.
«مهسا» فارغ التحصيل رشته كامپيوتر بود. پدرش هم انسان خشكى بود و هيچ كس در خانه حق نداشت روى حرفش، حرفى بزند.
بازپرس از مهسا خواست ماجراى اتفاقات آن روز را بازگو كند. عروس جوان كه روسرى مشكى رنگى بر سر داشت در حالى كه آبميوه تعارف مى كرد روبه روى بازپرس «روشن» نشست و آرام و شمرده شروع به صحبت كرد. آن روز در محل كارم بودم كه «پيام» زنگ زد. او گفت: ناهار خوبى آماده كرده و خواست تا غذا را با هم بخوريم. لحن صحبت او مرا ترساند. به خانه رفتم. پيام خورشت قيمه آماده كرده بود. دقايقى درباره اختلافاتمان حرف زديم. ما اصلاً براى هم آفريده نشده بوديم. اصلاً همديگر را درك نمى كرديم. علاقه مندى هايمان با هم متفاوت بود. هيچ نقطه اشتراكى بين ما وجود نداشت. اما به هر ترتيبى بود با ديدن لبخندهاى او اميدوار شدم تحولى در زندگى مان پيش آمده. تلفن آپارتمان ما از چند روز قبل قطع شده بود. با تلفن همراه او به خانه دوستم زنگ زدم و از او خواستم ساعت ۳ بعدازظهر وقتى مى خواهد به آموزشگاه برود، دنبالم بيايد. چون پيام بيكار بود بايد كار مى كردم. با اين كه پدرش خرجى زندگى مان را مى داد ولى من دلم مى خواست روى پاى خودم بايستم. قبل از ترك خانه، پيام خواست تلفن همراهش را با خود ببرم.
ساعت ۵ بعدازظهر در آموزشگاه مشغول كار بودم كه يكى از همكارانم به من خبرداد، حال شوهرم بد است. با عجله خودرا به خانه رساندم. حدود ۳۰ دقيقه طول كشيد تا رسيدم. در راه با تلفن همراهم چند بار به پيام زنگ زدم. دلم برايش شور مى زد. وقتى صداى ضعيف او را پشت تلفن شنيدم اول فكر كردم خودش را برايم «لوس» مى كند، اما وارد خانه كه شدم متوجه وخامت حالش شدم. مقدار زيادى قرص را يكجا بلعيده بود و قرص هاى زيادى هم در كنارش روى زمين ريخته بود.
وقتى كنارش رسيدم از هوش رفته بود. حتى مقدارى خونابه بالا آورده بود كه روى قرص ها ريخته بود. سريع با كمك مأموران اورژانس او را به بيمارستان رسانديم ولى شوهرم فوت كرده بود.
بازپرس «روشن» با پايان بازجويى ها محل زندگى «مهسا» را ترك كرده و به اداره برگشت. يك بار ديگر خيلى دقيق تمام گفته هاى قبلى و اظهارات جديد دوطرف پرونده را خواند و سرانجام گزارش مأموران كلانترى را كه از محل اقدام به خودكشى تازه داماد تهيه شده بود خواند. براساس اين گزارش، مرد جوان طاقباز دركنار ميز عسلى اتاق پذيرايى روى كف سراميك افتاده بود كه نشان مى داد مرد جوان قبل از رسيدن مأموران اورژانس فوت كرده و خونابه بالا آورده بود. تعدادى قرص خواب آور هم روى خونابه ريخته بود. مشخص بود كه قرص ها را با آبميوه خورده است، اما از محتويات معده اش به نظر مى رسد كه آن روز غذا نخورده بود. بازپرس «روشن» چندبار ديگر تمامى اظهارات را مطالعه كرد. او اطمينان پيدا كرده بود كه عروس جوان در ماجراى مرگ تازه داماد دست دارد. «مهسا» سحرگاه روز بعد وقتى با ارائه دلايل و مستندات پليسى دريافت رازش فاش شده به گريه افتاد و گفت: از روز اول من به پيام علاقه مند نبودم. از مدت ها قبل به پسر جوانى كه در دانشگاه با او آشنا شده بودم علاقه مند شده و مى خواستيم با هم ازدواج كنيم، اما جرأت مطرح كردن آن را نداشتم. تا اين كه موضوع خواستگارى پيام مطرح شد. پدرم با توجه به اين كه وضع مالى خوبى داشت بى آن كه نظرم را بپرسد، قرار ازدواج گذاشت. از همان زمان از پيام كه با ورود ناگهانى اش تمامى رؤياهايم را به سراب تبديل كرده بود، كينه به دل گرفتم. روز حادثه پسر مورد علاقه ام با من تماس گرفت و خواست هرچه سريعتر تكليف او را روشن كنم. او از ماجراى ازدواجم با پيام بى خبر بود. به همين دليل تصميم به قتل پيام گرفتم. چون مى دانستم او آنقدر مرا دوست دارد كه به هيچ وجه حاضر به طلاق دادنم نيست، بنابراين مقدار زيادى قرص را در آبميوه حل كرده و به او خوراندم.
شما خوانندگان عزيز مى توانيد با اشاره به ۳ دليل كه بازپرس پرونده با استناد به آنها عروس را به اتهام قتل بازداشت كرد در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |