|
گياهان دارويى
|
|
|
|
|
|
|
|
سلامت
|
|
|
|
توصيه متخصص
|
|
|
|
|
|
تماشا
] امت فاكس/ لادن خضرى]
|
|
|
|
|
گياهان دارويى
يونجه هم خاصيت درمانى دارد
شايد برخى باور نكنند اما «يونجه» خواص زيادى دارد. تحقيقات نشان داده است كه گياه يونجه به علت داشتن ويتامن هاى K و C و E و A و همچنين ۲۰ درصد پروتئين يك منبع غذايى بسيار قوى محسوب مى شود. همچنين شيره يونجه براى كودكان در حال رشد و داراى استخوان بندى سست مفيد بوده و حتى امروزه پودر اين گياه در داروخانه ها به فروش مى رسد. البته بايد ملين بودن يونجه خام، خون ساز بودن، مفيد بودن يونجه در درمان راشيتيسم، اسهال، نرم كردن سينه و تسكين سرفه و مؤثر بودن مصرف دم كرده يونجه در درمان رعشه را از ديگر خواص اين گياه برشمرد. اين گياه ۲ برابر اسفناج آهن دارد و به همين علت در برخى كشورها جايگزين اسفناج شده و استفاده از آن به صورت پودر، كپسول و قرص نيز معمول شده است. براى تهيه شيره يونجه مى توانيد ۳۰۰ گرم از اين گياه را در يك ليتر آب جوشانده و سپس آن را صاف كرده و مقدارى عسل به آن اضافه كنيد. مصرف تازه يونجه يا جوانه آن به همراه سالاد براى افراد مبتلا به كم خونى بسيار مفيد است. باميه و پيشگيرى از بيمارى هاى قلبى مطالعات نشان داده است باميه به دليل دارا بودن مواد مغذى هم چون ويتامين ها، فيبر و املاح، از بروز بيمارى هاى قلبى پيشگيرى مى كند. باميه غذا را هضم و آن را براى دستگاه گوارش قابل جذب مى كند، همچنين به دليل نوع مواد موجود درآن با برطرف كردن گرفتگى نفس در بهبود كيفيت صداى اشخاص نيز نقش دارد. از آن جا كه اين ماده سرشار از ويتامين B، A و C است سبب تقويت اعصاب مى شود و قوه بينايى را افزايش مى دهد. بسيارى از بيمارى ها از اختلال جذب در روده ايجاد مى شوند. فيبر موجود در باميه با جذب آب كافى از بروز يبوست جلوگيرى مى كند و ابتلا به بيمارى هايى همچون بواسير را به شدت كاهش مى دهد. به اين ترتيب از سوءهاضمه نيز پيشگيرى مى كند، افزون بر اين اسيدفوليك موجود در باميه در كاهش خطر انسداد رگ هاى خونى مؤثر است.
|
|
|
|
|
هيچ پدر و مادرى بى نقص نيست
|
|
|
دكتر لئوبوسكاليا/ تهمينه مهربانى
پدر و مادرها نخستين معلم هاى ما هستند، ولى هميشه بهترين معلم ها نيستند. ما توقع داريم كه پدر و مادرمان آدم هاى كاملى باشند. يعنى خود پدر ومادرها، بچه ها را جورى بار مى آورند كه چنين توقعى داشته باشند، اما وقتى بچه ها بزرگ مى شوند و مى فهمند كه اين موجودات بينوا، آدم هاى كاملى كه نيستند هيچ، گاهى اوقات خيلى هم ناقص تشريف دارند، بدجورى سرخورده، مأيوس و عصبانى مى شوند. شايد نقطه رسيدن به بلوغ، روبه رو شدن با واقعيت وجودى اين دو انسان، اين زن و مرد، يعنى پذيرفتن اين حقيقت باشد كه آنها هم انسان هايى معمولى مثل خود ما هستند كه غالباً بر اثر سوءتفاهم يا تصادف، دركنار هم قرار گرفته اند و بعد هم باز بر اثر سوءتفاهم ياتصادف بچه دار شده اند! خيلى دردناك است. اى كاش پدر و مادرها آدم هاى بى نقصى بودند يا دست كم تلاش مى كردند كه باشند. اما آنها هم درست مثل ما كلافه مى شوند، گرفتار سوءتفاهم مى شوند، گاهى با محبت هستند، گاهى شادند، گاهى اندوهگينند، گاهى با اشك، زندگى را سپرى مى كنندو خلاصه اين كه آنها هم بشر هستند و اشتباه مى كنند، بزرگ ترين اشتباهشان هم اين كه نشناخته و نديده و نفهميده ، با هم ازدواج كرده اند! چاره چيست؟ نمى شود كه دوباره آنها را برگردانيم به روز نامزدى! آنها بى آن كه در جايى آموزش ديده باشند ، پدر و مادر شده اند. جامعه ما عادت دارد براى راه انداختن آرايشگاه زنانه و مردانه، صدجور گواهينامه و كارت بهداشت بخواهد، براى راه انداختن مجموعه اى از آهن و پيچ و مهره به نام ماشين، پنجاه هزار بار از افراد امتحان بگيرد و اگر دنده يك و دو را قاطى كردند، آنها را به آموزشگاه بفرستد تا ۴۰-۳۰ ساعت بيشتر آموزش رانندگى ببينند، براى راه اندازى كلاس آشپزى ، فارغ التحصيل رشته مربوطه را به كار بگيرد و تا خيالش از بابت مدرك تحصيلى طرف راحت نشود، اختيار شكم مردم را به دستش ندهد، اما براى پدر و مادر شدن ، هيچ شرط و پيش شرطى لازم نيست. قديم ترها دست كم خبر كردن چهار تا فك و فاميل براى اين كار ضرورت داشت، حالا همان را هم نمى خواهد و مى شود با يك گفتمان يك ساعته در تاكسى يا مترو، ازدواج كرد! اما من آدم پوست كلفتى هستم و به اين زودى ها نااميد نمى شوم. من «هنوز » هم معتقدم اگر سعى كنيم «عاشق شدن» و مهم تر از آن «عاشق ماندن» را ياد بگيريم و بعد هم ياد بچه هايمان بدهيم ، قادر خواهيم بود همه چاله چوله هاى مادى و غيرمادى زندگى مان را پر كنيم. مهمترين نكته اين است كه اگر ما عشق را از انسان هاى عادى جامعه خود آموخته باشيم، هرگز نمى توانيم آن را از ياد ببريم و يا دو باره بياموزيم، بنابراين بسيار جاى اميدوارى است. براى همه ما جاى اميدوارى بسيار است ، اما يك جايى در طول زندگى، ما ناچاريم «عشق ورزيدن» را ياد بگيريم. از «عشق ورزى» سخن مى گويم كه در خود معنى تلاش و جد و جهد را نهفته دارد، نه از «عشق بازى» كه معلوم است چقدر كودكانه و پيش پاافتاده است و هيچ دردى از انسان دوا نمى كند كه هيچ، مهم ترين وارزنده ترين نعمت هستى، يعنى «عشق» را در حد يك تفنن و موضوعى دم دستى پائين مى آورد؛ دردى كه جهان ما بشدت از آن در رنج است. گمانم همه اين معانى را ما خود بهتر از هر كسى مى دانيم و اين حرف هايى كه من مى زنم ابداً جديد نيستند. تنها چيزى كه جديد است، اين است كه «بالاخره» يك نفر جرأت اين را پيدا كرده است كه از جا برخيزد و اين حرف ها را بگويد تا شما هم جرأت پيدا كنيد و اين حرف ها را بگوييد!
|
|
|
|
|
روزى كه احساس كردم واقعاً خوشبختم
|
|
|
آن نيوئل / زهرا رضائى
خدمت كردن بخشى از روند رشد آدمى است: چيزى مانند صبحانه خوردن و به مدرسه رفتن. اين چيزى نيست كه انسان به هنگام فراغت به آن بپردازد. خدمت كردن هميشه هدف زندگى من بوده است. وقتى تصور آدم از خدمت كردن، اين باشد، ديگر برد و باخت معنا ندارد. تنها الزام آدمى اين است كه سعى كند و هر روز در پى آن باشد كه آنچه را كه از دستش برمى آيد، براى ديگران انجام دهد. در فاصله دهه ،۱۹۷۰ من نخستين زن افسرى بودم كه در اداره پليس كار مى كردم. در آنجا ده ها بار به من مأموريت دادند كه براى رويارويى با خشونت هاى محلى عازم جاهاى مختلفى بشوم. يك بار هم مرا براى ايجاد نظم به جايى فرستادند كه به ناآرامى هاى مسلحانه شهرت داشت. يك بار نيمه شب شنبه بعداز عيد شكرگزارى بود. آن شب برف سنگينى باريده و كف خيابان ها پوشيده از يخ ضخيمى بود و فقط شش مأمور، سر پست بودند. ساعت يازده شب بود كه افسر مافوقم گفت كه نگهبانى شب را تحويل بگيرم. همه مى دانستند كه من عادت دارم بيشتر از بقيه مأمورها سر كار بمانم و مخصوصاً هنگامى كه شورش يا درگيرى پيش مى آمد، سعى مى كردم تا حصول اطمينان از نتيجه، به منزل برنگردم. آن شب به من مأموريت داده شد به خانه اى بروم. در دل تاريكى شب وارد حياط خانه شدم. هيچ صدايى به گوش نمى رسيد و برف سنگين صداى پاهاى مرا در خود محو مى كرد. وارد خانه شدم و ديدم زنى كف آشپزخانه نشسته و تپانچه اى را در دست دارد و گريه مى كند. به محض اين كه چشمش به من افتاد، گفت: «چى مى خواى؟ نمى شه مرد؟» فوراً تپانچه را از دستش گرفتم و دنبال كليد برق گشتم. دو سه متر دورتر از او، روى ميز آشپزخانه، چاقوى بزرگى قرار داشت. آن را هم برداشتم تا مطمئن شوم كه به هيچ نوع اسلحه اى دسترسى ندارد. خانه را سركشى كردم و ديدم جز او كسى آنجا نيست. به آشپزخانه برگشتم و سعى كردم او را از روى زمين بلند كنم. جيغى كشيد و گفت: «تو حق ندارى جلوى مرا بگيرى. مى خواهم بميرم». ظاهراً هفت ـ هشت ماهه بارداربود. گفتم: «تكليف بچه ات چه مى شود؟» گفت كه شغلى ندارد، درآمدى ندارد و شوهرش هم دائماً او را كتك مى زند و حالا هم او را با اين بچه تنها گذاشته و رفته است. چشم چپش ورم داشت و همه بدنش نشان مى داد كه در دفاع از خود تلاش كرده و زخمى شده است. از داخل يخچال، يخ بيرون آوردم و در حوله اى پيچيدم و به دستش دادم كه روى چشمش بگذارد. حوله را از دستم قاپيد، آن را روى چشمش گذاشت و دوباره جيغ زد: «به كمك تو احتياجى ندارم!» درباره كودكى كه در شكم داشت با او حرف زدم. پرسيدم بستگانش كجا هستند. او درباره شوهرش و شكنجه هاى او برايم صحبت كرد و من گفتم كه اگر صلاح بداند، مى شود عليه او اعلام جرم كرد. جوابش همانى بود كه همه مى دهند، «از زندان كه بيرون بيايد، دوباره كتك مى زند.» ابداً تمايل نداشت درباره او اطلاعاتى به من بدهد. از رفتن به بيمارستان يا نزد پزشك هم امتناع مى كرد. پانزده دقيقه گذشت و بى سيم من به صدا درآمد كه دنبال مورد بعدى بروم، اما من نمى توانستم او را به حال خودش رها كنم، چون مى دانستم دنبال اسلحه ديگرى خواهد گشت. به يكى از دوستان او و به يكى از مشاوران اداره خودمان تلفن كردم. بعد قلم و كاغذى را به دستش دادم و از او خواستم شماره هايى را كه به او مى دهم يادداشت كند، تا دوستش برسد. او فهرست مفصلى از شماره تلفن هاى سازمان هاى اجتماعى، مشاوران قضايى در جرح و ضرب و سازمان هايى را كه مى توانستند به او كمك مالى كنند تا بتواند فرزندش را بزرگ كند، نوشت. كودكش تا بعد از كريسمس به دنيا نمى آمد و من به او پيشنهاد كردم دنبال يك كار موقت بگردد. او دلش مى خواست در شوراى هنر شركتى كه من پاره وقت در آنجا مشغول كار بودم، كارى پيدا كند. دست كم در آن لحظه، او ديگر به خودكشى فكر نمى كرد، بلكه به آينده مى انديشيد. مشاور اداره و دوست او آمدند. من از آنها خواستم كه او را به بيمارستان ببرند و تپانچه و چاقو را هم برداشتم كه ديگر نتواند از آنها استفاده كند. هر روز گرفتار مشكلات و موارد جديدى بوديم و همين باعث شد كه آن زن را خيلى زود از ياد ببرم. در ماه فوريه، در شهر ما مسابقاتى برگزار مى شد و توريست هاى زيادى به آنجا مى آمدند. يك روز تعطيل تصميم گرفتم با بچه ها به تئاتر بروم. در فاصله دو پرده، من و دخترم به سالن رفتيم تا چيزى بخوريم. ناگهان خانمى به طرفم آمد و محكم مرا در آغوش گرفت و فرياد زد: «اى واى! آن! اين تويى؟» من واقعاً او را نمى شناختم. او گفت كه مسئول نورپردازى صحنه تئاتر است. وقتى كمى بيشتر درباره خودش حرف زد، ياد آن شب برفى افتادم. فهميدم كه فرزندش دختر است و از آن شب به بعد شوهرش را نديده، حالا يك كار ثابت دارد و بسيار احساس خوشبختى مى كند. دخترم شيلا پرسيد: «شما مادر مرا از كجا مى شناسيد؟» او گفت: «چطور ممكن است آدم كسى را فراموش كند كه زندگيش را نجات داده؟ اگر آن شب به جاى مادر تو، مأمور ديگرى به سراغ من آمده بود، حالا من زنده نبودم.» دلم داشت از شادى از جا كنده مى شد. تصورش را هم نمى كردم كه انجام وظيفه، هنگامى كه با اندكى توجه و محبت واقعى آميخته مى شود، چنين نتايج شگفتى را به بار مى آورد. بى اختيار گريه ام گرفت. دخترم با تعجب پرسيد؟ «طورى شده مامان؟» آرام پاسخ دادم:«تا به حال اين قدر از اين كه براى كسى كارى كرده ام، خوشبخت نبوده ام.»
|
|
|
|
|
سلامت
چقدر آب بخوريم؟
مرجان رودبار محمدى
هنگامى كه به مدرسه مى رفتيم ياد گرفتيم كه هر مولكول آب از دو اتم هيدروژن و يك اتم اكسيژن تشكيل شده است. همچنين ياد گرفتيم تفنگ هاى آبى را از آب پركنيم و تا زمانى كه مدير مدرسه متوجه ما نيست، دوستانمان را هدف آبپاش هاى پلاستيكى بگيريم. چيزى كه ياد نگرفتيم اين بود كه ما به چه ميزان آب براى سلامتى نياز داريم. * چرا به نوشيدن آب احتياج داريم حدود ۶۰ تا ۷۰درصد بدن ما را آب تشكيل مى دهد. قسمت اعظم خون، ماهيچه ها، شش و مغز از آب تشكيل شده است. خون، شش ، ماهيچه ها و مغز به طور عمده حاوى مقدار زيادى آب است. ما به نوشيدن آب نيازمنديم به اين دليل كه آب براى تنظيم درجه حرارت بدن ضرورى است و راهى براى ورود مواد مغذى به تمام اندام هاى بدن فراهم مى كند. آب همچنين در انتقال اكسيژن به تمام سلول هاى بدن ، خروج مواد زائد، محافظت از مفاصل و اعضاى بدن نقش دارد. * چه مقدار آب بايد بنوشيم؟ برآورد خوب اين است كه وزن بدنتان را به كيلوگرم حساب كنيد و عدد حاصل را به ۳۲ تقسيم كنيد. عدد به دست آمده مقدار حجم آبى را كه در روز نياز داريد نشان مى دهد. براى مثال اگر وزن شما ۷۵ كيلوگرم باشد بايد حداقل ۲/۳ ليتر (۱۰ ليوان) آب در روز بنوشيد (به ازاى هر ۷/۵ كيلووزن، يك ليوان آب). اگر شما ورزش مى كنيد بايد به ازاى هر ۲۰دقيقه فعاليت يك ليوان بيشتر آب بنوشيد. زمانى كه با هواپيما سفر مى كنيد بهتر است ۰/۲ ليتر (۱ ليوان) آب به ازاى هر ساعتى كه در هواپيما هستيد بنوشيد. اگر در منطقه اى با آب و هواى خشك زندگى مى كنيد بايد دو واحد ديگر به آب مصرفى روزانه خود اضافه كنيد. همان گونه كه مى بينيد احتياج روزانه شما به آب مى تواند به حد زيادى اضافه شود. بهترين منبع آب ، آب آشاميدنى خالص و پاك و بدون افزودنى هاى ديگر است. نوشابه هاى گازدار مقدار زيادى شكر دارند و منبع خوبى نيستند به همين دليل اگر شما نوشابه گازدار مصرف كنيد به عنوان آب مصرفى روزانه تان به حساب نمى آيد. * يك بطرى آب همراه ببريد نوشيدن آب در يك روز كارى و شلوغ مشكل است. در مدت زمانى كه كار مى كنيد يا فعاليت بدنى داريد يا در سفر هستيد، يك بطرى آب با خود حمل كنيد و اطمينان حاصل كنيد كه آب كافى در دسترس داريد. اگر آب خالص دوست نداريد يك مقدار ليموترش براى تغيير مزه به آن اضافه كنيد. آب هاى مزه دار متعددى وجود دارد، اما بعضى از آنها حاوى شكر و شيرين كننده هاى مصنوعى است كه شما به آن نيازى نداريد.
|
|
|
|
|
توصيه متخصص
اين ۵ عادت را فراموش كنيد تا لاغر شويد
شهلا رحيمى/ متخصص و مشاور تغذيه
اگر چاق هستيد و مى خواهيد لاغر شويد اين ۵ عادت را فراموش كنيد: ۱ـ عادت به دسرهاى فانتزى ۲ـ عادت به خوردن نان با غذا ۳ـ عادت به خوردن خامه و قند ۴ـ عادت به پختن زياد سبزى ها ۵ـ عادت به اين كه از ظاهر خود شكايت كنيد و ناراضى باشيد. در نظر گرفتن اين سه اصل براى رژيم گرفتن بسيار مهم است: ۱ـ اگر عطش داشتيد آب بخوريد. ۲ـ از خوردن سالاد بپرهيزيد زيرا فيبر زياد جذب كلسيم را مختل و حجم معده را زياد مى كند. ۳ـ خرما به علت داشتن گلوتاتيون، ايجاد سودا و يبوست مى كند. زياد خوردن آن در زمان رژيم درست نيست.
|
|
|
|
|
تجربه اى كاملاً شخصى
|
|
|
كرى ليندبرگ/ لادن خضرى
انسان بودن يك عنصر درونى است. هيچ عاملى نمى تواند انسان را از بيرون انسان كند! اولين شناختى كه از مادرم داشتم، شناخت دست هايش بود. نمى دانم چند ساله بودم، ولى مى دانم كه همه بودنم و همه هستى ام با آن دست ها ارتباط داشت: دست هايى كه به مادرم تعلق داشتند و مادر من نابينا بود. هميشه پشت ميز آشپزخانه مى نشستم و نقاشى ام را رنگ مى كردم و مى گفتم: «مامان! ببين. نقاشى ام تمام شد.» و او جواب مى داد: «خيلى قشنگه.» و به كارش ادامه مى داد. من اصرار مى كردم و مى گفتم: «نه! بيا با انگشتات نقاشى مو ببين!» بعد او پيش مى آمد و من دستش را روى نقاشى ام مى كشيدم و هميشه از اين كه با هيجان خاصى به من مى گفت كه نقاشى ام دوست داشتنى است، كيف مى كردم. هيچ وقت اين سؤال برايم مطرح نشد كه او چطور همه چيز را با دست هايش مى بيند. ديده بودم كه بابا و پدربزرگ و مادربزرگ و بقيه با چشم هايشان مى بينند، ولى برايم كاملاً طبيعى بود كه مامان نمى ديد. هر وقت مى خواست موهايم را شانه كند، شست دست چپش را ميان دو ابروى من، درست بالاى بينى ام مى گذاشت و با انگشت نشانه، فرق سرم را باز مى كرد و بعد موهايم را شانه مى زد و مى بافت. من هيچ وقت از او نپرسيدم كه چطورى مى تواند اين طور خوب، فرق سر مرا باز كند. وقتى زمين مى خوردم و گريه كنان پيش او مى آمدم و مى گفتم كه زانويم زخم شده، او با دستهاى مهربانش زانويم را مى شست و ماهرانه باندپيچى مى كرد. من هيچ وقت سردرنياوردم كه حواس بويايى، شنوايى و لامسه مامان چه قدرتى دارند. يك روز يك بشقاب پر از شيرينى را كه مامان روى ميز گذاشته بود، ديدم. بعد يواشكى يك دانه شيرينى برداشتم و منتظر ماندم تا ببينم او چه مى گويد. او حرفى نزد و من فكر كردم متوجه نشده است. نمى دانستم كه صداى جويدن مرا مى شنود. وقتى بلند شدم كه بروم، بازويم را گرفت و گفت: «كرى! هرقدر شيرينى كه دلت مى خواهد بخور، فقط دفعه ديگر قبل از خوردن، لطفاً اجازه بگير.» من ۲ تا برادر و يك خواهر دارم و ما هيچ كدام نفهميديم مامان از كجا مى فهمد كه كداممان چه كارى را انجام داده ايم، چه كارى را انجام نداده ايم. هرچه بزرگتر مى شدم، بيشتر مى فهميدم كه مامان چقدر از نظر روانى از همه ما جلوتر است. او هميشه با آن گوش ها و بينى تيزش، جواب هر مسأله اى را پيدا مى كرد. ۹ ساله بودم. يك روز رفتم حمام، ولى هيچ وقت نفهميدم مامان از كجا فهميد كه خودم را خوب نشسته ام. او گفت: «كرى! صورتت را نشستى. پشت گوش هايت هم مانده.» گاهى فكر مى كردم توى ذهنش چشم دارد و مراقب ما بچه هاست. ۱۷ ساله بودم و داشتم جلوى آئينه موهايم را شانه مى كردم كه يك مرتبه از تصور اين كه مامان هيچ كدام از بچه هايش را نديده بود، دلم گرفت. پرسيدم: «مامان! شما مى دانيد ماها چه شكلى هستيم؟» مامان دستى به موهايم كشيد و گفت: «البته كه مى دانم. من مى دانم كه موهاى تو بور است. مى دانم كه خيلى قشنگى. من واقعاً مى دانم تو چه شكلى هستى، براى اين كه من درون تو را مى شناسم. مى دانم كه قوى و لايق هستى. مى دانم كه مسابقه تنيس را برده اى. مى دانم كه مهربانى، چون صدايت را موقع حرف زدن با بچه ها و حيوانات شنيده ام. مى دانم كه قلب رئوفى دارى، چون هميشه آماده اى كه به آدم ها كمك كنى. مى دانم كه باشخصيتى، چون هميشه ديده ام كه از حق خودت دفاع مى كنى. مى دانم كه براى انسان ها احترام قائلى، چون ديده ام كه با من چطور رفتار مى كنى. مى دانم كه عاقلى، چون رفتارت را به نسبت سنت ديده ام. مى دانم كه آدم بااراده اى هستى، چون ديده ام كه هيچ كس نمى تواند تو را از انجام كار خير پشيمان كند. مى دانم كه به خانواده ات علاقه مندى، چون ديده ام كه از خواهر و برادرهايت چطور دفاع مى كنى. مى دانم كه براى دوست داشتن، ظرفيت و قابليت فراوانى دارى، چون بارها عشقت را به من و پدرت نشان داده اى. هيچ وقت از تو نشنيده ام كه از داشتن يك مادر نابينا احساس كمبود كنى.» بعد مرا در آغوش كشيد و گفت: «مى بينى تو را چقدر خوب مى بينم.» سال ها گذشته است. حالا من مادر هستم. گاهى چراغ هاى خانه را خاموش مى كنم و فرزندم را در آغوش مى گيرم و لمس مى كنم. مى خواهم بفهمم مادرم چطور ما را مى ديد، اما بعيد مى دانم هرگز بتوانم بخوبى او ببينم!
|
|
|
|
|
تماشا
نيروى عشق
] امت فاكس/ لادن خضرى]
هيچ مشكلى نيست كه عشق نتواند بر آن غلبه كند هيچ بيمارى اى نيست كه عشق نتواند آن را شكست دهد هيچ درى نيست كه عشق نتواند آن را بگشايد هيچ رودى نيست كه عشق نتواند روى آن پل بزند هيچ تقصيرى نيست كه عشق نتواند موجبات بخشايش آن را فراهم آورد هيچ فرق نمى كند كه مشكل تا كجا در زندگى انسان ريشه دوانده باشد هيچ فرق نمى كند كه اوضاع چقدر مأيوس كننده به نظر برسد هيچ فرق نمى كند كه تقصير چقدر بزرگ باشد و زمين چقدر گل آلود وناهموار هر چه باشد، عشق مى تواند از پس همه آنها برآيد. كافى است قلب شما به اندازه كافى لبريز از عشق باشد آنگاه شادترين و قدرتمندترين موجود دنيا خواهيد بود.
|
|
|
|