|
|
|
|
|
|
|
|
پايان تاريكى
|
|
|
ايران واشقانى فراهانى
باز هم سرش گيج رفت. چشمانش تار شد و به زحمت توانست خود را به خانه برساند. منيژه احساس خستگى مى كرد. با آنكه تنها ۲ سال از ازدواجش با هادى مى گذشت اما در زندگى مشترك رنج هاى زيادى تحمل كرده بود. شوهرش بويى از وفا نبرده بود... منيژه كارمند بانك بود. درآمد خوبى هم داشت وبه خاطر حس مسئوليت پذيرى اش از محبوبيت خاصى برخوردار بود. ۲ سال قبل وقتى در جريان تصادف با پسرى جوان آشنا شد، نمى دانست اين جوان خوش سر و زبان مرد زندگى آينده اش خواهدشد. اما خيلى زود پاى سفره عقد نشست. مهريه اش ۲۰۰ سكه طلا و يك سفر حج بود. شايد تنها ۶ ماه از زندگى شان مى گذشت كه آنها تصميم به خريد خانه گرفتند و با پس اندازى كه منيژه داشت و وامى كه توانست بگيرد، خيلى زود مقدمات كار فراهم شد. خانه اى كه منيژه تا ۱۵ سال بايد هرماه بخش عمده اى از حقوقش را بابت اقساط آن مى پرداخت و در اين شرايط مجبور بود بيشتر از قبل كار كند. عروس جوان در عين موفقيت در كارش يك كدبانو هم بود. براى دلگرمى شوهرش تمام تلاش خود را به كار مى بست و سعى مى كرد محيط آرامى را در خانه به وجود آورد. اما گاه رفتارهاى دوگانه شوهرش او را آزار مى داد. تماس هاى تلفنى مشكوك او و پنهان كردن درآمدش از منيژه هميشه براى او جاى سؤال بود. نمى فهميد كه چرا شوهرش با او روراست نيست و اين را نتيجه گذشته تلخ او مى دانست. او فقط مى دانست شوهرش در عشق شكست خورده و مغلوب شده است. مدتى بود كه سرگيجه و ضعف بينايى منيژه شديدتر شده بود. گاهى مواقع دست ها و پاهايش قدرت و حس خود را از دست مى دادند. به خاطر التهاب اعصاب چشمى و درد شديد در ناحيه صورت بارها در حساب هاى بانكى افراد دچار مشكل شده بود. اين كارمند نمونه بارها توبيخ شده و با بى ميلى كارمى كرد و با كلى نمره منفى تنزل رتبه هم پيداكرد. وقتى از پزشك شنيد كه دچار اختلال مادام العمر در سيستم ايمنى بدن شده است كه مى تواند منجر به فلج شديد شود، برخود لرزيد. نتايج آزمايش ها نشان مى داد كه او به بيمارى ام اس مبتلا شده است. علت دقيق بروز آن هنوز مشخص نبود اما اين بيمارى غيرمسرى به طور ژنتيكى اعضاى خانواده اش را نيز تهديد مى كرد. چشمان منيژه با شنيدن اين موضوع پر ازاشك شد. نمى دانست به كجا مى رود. رغبتى نسبت به بازگشت به خانه نداشت. خيابان هاى اطراف را چندين بار تا انتها پيمود. به هيچ چيز نمى انديشيد مگر آنكه شوهرش چه عكس العملى نشان خواهدداد؟ شب فرا رسيد اما هنوز سرگردان در خيابانها قدم مى زد. به خانه كه رسيد شوهرش را ديد كه سعى داشت ورقه هايى را كه روى زمين پخش شده بود، جمع و پنهان كند به دنياى كوچك شوهرش فكر كرد. به اين فكر كرد كه هميشه مثل جنايتكاران فيلمهاى پليسى درحال طراحى نقشه اى بود. نمى فهميد شوهرش چه مى كند و كجا مى رود فقط خيلى وقت پيش تر فهميده بود ازدواجى عاقلانه نداشته است. چرا كه دل شوهرش هنوز درگرو عشقى قديمى بود. - هادى، مى خواهم امشب حقيقتى را برايت فاش كنم. من دچار يك بيمارى لاعلاج شده ام و نمى خواهم بچه دار شوم. و شوهر مانند هميشه با چرب زبانى خاص خود زن جوان را به آرامش دعوت كرد. - مهم نيست. من هم علاقه اى به بچه ندارم. مى توانيم فقط براى خودمان زندگى كنيم و با درمان مناسب هم اين بيمارى را ازبين ببرى. منيژه از لحن حرفهاى شوهرش نفهميد كه او چه منظورى دارد. اما مطمئن بود كه مقصود شوهرش هرچه باشد براى او خوشايند نيست. با خود تكرار كرد... «مى توانيم فقط براى خودمان زندگى كنيم»... منيژه شايد اين گفته شوهرش را بارها لمس كرده بود. اين مرد واقعاً تنها به خودش فكر مى كرد و براى خودش زندگى مى كرد. او عشق گذشته اش را يافته بود. بيمارى زن جوان روز به روز شديدتر مى شد. بى تفاوتى شوهرش مثل خوره از درون، وجودش را مى خورد. مانند شمعى نيمه جان مى سوخت و درد مى كشيد اما پروانه اى به دور وجودش نمى چرخيد. هادى او را در اين لحظه هاى پردرد و اضطراب تنها گذاشته بود و از او دورى مى كرد. منيژه دچار اختلال در راه رفتن و انجام كارهاى ادارى شده بود. گرفتگى دردناك ماهيچه ها او را بى تاب مى كرد. تنهايى عذابش مى داد و اين همه فشار روحى و عصبى او را دچار استرس روانى كرد. به همين خاطر مجبور شد خانه نشين شود و اين در حالى بود كه هزينه هاى زياد تهيه دارو و فيزيوتراپى و مخارج زندگى نيز بر دوش خودش بود و ناگزير، فشار زيادى به او وارد مى كرد. منيژه حتى به توصيه يكى از دوستانش به سراغ فالگيرى رفت تا شايد ذره اى از دردش بكاهد. نيم ساعت در كوچه پس كوچه هاى اطراف شهر در جست وجوى خانه فالگير از كوچه اى به كوچه ديگر رفته و سرانجام خانه پيرزن رمال را پيدا كرده بود. در اتاق قديمى و نيمه تاريك فالگير پير با چشمانى متورم و قرمز رنگ درد بى درمان خود را شرح داده بود و شبى يك بار هم نوشته هاى كج و معوج او را توى استكان آب شسته و خورده بود. سه شب جمعه هم مرغ سياهى را سر بريده و در قبرستان چال كرده بود. اين زن تحصيلكرده براى يافتن سلامتى اش به هر ريسمانى چنگ انداخته بود اما درد رهايش نمى كرد. ديگر هادى هم او را به كلى كنار گذاشته بود. نه حرف مى زد و نه حاضر به ديدن او بود. رفتار او باعث شده بود تا منيژه روز به روز غمگين تر و افسرده تر شود. از مرور خاطرات گذشته و آشنايى با شوهرش خسته شده بود. ديگر مغزش كشش هيچ فكرى را نداشت. ضعف شديدى را در وجودش احساس مى كرد و آرزو داشت تا شوهرش به او توجهى كرده و او را در اين شرايط تنها نگذارد. هادى ديگر نه حرفى براى گفتن با او داشت و نه رغبتى براى شنيدن. رفتار تند و سرد شوهر باعث شده بود همسر بيمارش مثل پرستويى شكسته بال در خود فرو رود. وقتى هادى با دسته گلى از ميخك هاى زرد پا به خلوتگاه منيژه گذاشت، زن بيچاره به سختى توانست از اشك ريختن خوددارى كند. او روزهاى سختى را به انتظار كوچك ترين محبتى از شوهرش پشت سر گذاشته بود. آنقدر در خود تنيده بود كه ديگر به سختى مى توانست با كسى هم كلام شود. شوهرش با او بيگانه شده و هيچ وقت سعى نكرده بود تا ارتباطى عاطفى برقرار كند. رفتار شوهرش او را ترساند. مى دانست كه حادثه اى در راه است. چشمان شوهرش شرور بود و منيژه سعى كرد نگاهش با نگاه او گره نخورد. انتظار زن بيمار خيلى طول نكشيد و مرد زهر نگاهش را به كلامش منتقل كرد. ببين منيژه، من نمى خواهم تو را از دست بدهم. از طرفى هنوز جوان و پرانرژى ام و از زندگى سهم خودم را مى خواهم. مى دانى كه بيمارى تو علاجى ندارد و من هم توان نگهدارى از تو را ندارم. فكر كردم بهتر است به من اجازه ازدواج مجدد بدهى. به اين ترتيب تو هم از تنهايى درمى آيى و كسى هست كه مراقبت باشد. آخرين كلمات هادى مثل خنجر بر روح زن فرود آمد، تداوم مجادله با شوهرش نفعى به حال او نداشت. يادآورى خاطرات گذشته و پيمانى كه با هم بسته بودند هم بيهوده بود. منيژه مى دانست زن مورد علاقه شوهرش هيچ وقت پرستار او نخواهد شد. شادى را در چهره شوهرش ديد و برق نگاه او آزارش داد. - براى آنكه كتباً به من اجازه ازدواج مجدد بدهى، بايد اول تكليف مهريه ات روشن شود، تو بايد اقرار كنى كه مهريه ات را گرفته اى و ادعايى در اين زمينه ندارى. منيژه هنوز نمى دانست حرف هاى شوهرش جدى است يا او را به بازى گرفته. اما دلشوره عجيبى داشت. او نياز به تأمل داشت اما نگاه هاى نيش دار شوهرش او را ترساند. با دستى لرزان قلم برداشت ونوشت. «من اجازه مى دهم شوهرم ازدواج مجدد كند و مهريه ام را گرفته ام.» هادى با دستپاچگى رسيد را برداشت و بدون آن كه حرفى بزند، بيرون رفت. بيمارى منيژه روز به روز بيشتر خود را نشان مى داد. او ديگر نمى توانست از خودش مراقبت كند. حقوق ناچيزى كه بابت از كارافتادگى دريافت مى كرد كفاف زندگى اش را نمى داد. هنوز قسط هاى خانه تمام نشده بود. گاه حتى پولى براى خريد دارو نداشت شوهرش هم كمتر به او سر مى زد. تصميم گرفت پرستار استخدام كند اما از عهده حقوق اش برنمى آمد. فكرى به ذهن اش رسيد. با هر سختى بود از پله هاى دادگاه خانواده بالا رفت و دادخواست مطالبه مهريه اش را داد. پس از آن كه احضاريه دادگاه به دست شوهرش رسيد، مرد با احساسى حاكى از برترى به سراغ زنش آمد. به او خيره شد و گفت: - اما من ۶ سال قبل مهريه ات را داده ام و آن زمانى بود كه مى خواستى خانه بخرى. رسيد هم دارم. منيژه با نگاهى نفرت آميز سرتا پاى شوهرش را برانداز كرد. شرم را كنار گذاشت و موضوع رسيد را با جسارت به او گوشزد كرد: - رسيد را در شرايط خاصى به تو دادم و آن را به بهانه ازدواج مجددت از من گرفتى. مرد اما لحنش قاطع بود. منيژه بى طاقت شد و فرياد كشيد: - ۱۰ سال است كه درد مى كشم. هميشه در حسرت محبت شوهر بودم اما همواره از آن محرومم كردى. بيمارى مرا از پا درآورد و تو هيچ توجهى به من نكردى. حتى در خودم شكستم و مثل ديوار فرو ريختم اما به تو اجازه دادم تا آزاد و رها با كسى كه در گذشته دوستش داشتى ازدواج كنى. هر بار براى رفتن به دكتر مجبور بودم آژانس بگيرم اما تو ماشين داشتى و حتى يك بار هم سراغم نيامدى. هزينه بالاى درمان باعث شد تا تغذيه نامناسبى داشته باشم. اين زخم هاى كهنه مرا آزار مى داد اما تو حتى در آن شرايط هم به فكر فريب من بودى. من نه سكه اى بابت مهريه ام گرفته ام و نه سفر حج رفته ام. دست به دامان قانون خواهم شد تا حق مرا از تو بگيرد. منيژه به پايان سرد و بى رنگ زندگى اش رسيده بود. از سردرگمى و بى پناهى به دادگاه پناه برد. غم بيش از گذشته تمام وجودش را گرفته بود و با تمام توان به جدال سختى ها رفت. مى دانست كه تنها پيروزى در اين جدال مى تواند كمى آرامش رفته را به او بازگرداند.
نظريه كارشناسى
[عارفه مدنى /قاضى مستشار شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران]
نهاد «مهر» در حقوق ايران مبتنى بر سنت و مذهب است و نظير آن را در حقوق غربى نمى توان پيدا كرد. در پيمان ازدواج، اسلام براى زن هديه اى با ارزش به عنوان مهريه بر مرد مقرر كرده كه اين هديه نه در ازاى تملك زن بلكه نشانه محبت و تقدير است. در واقع تعهد مهريه نشانگر صداقت مرد در مودت و محبت نسبت به همسرش است. از اين رو قرآن كريم توصيه مى كند مهريه را به عنوان هديه به آنان تقديم كنيد. مهريه عبارت از مالى است كه به مناسبت عقد نكاح، مرد ملزم به پرداخت آن به زن مى شود. الزام مربوط به تمليك مهريه ناشى از حكم قانون است و ريشه قراردادى ندارد. به همين دليل سكوت ۲ طرف در عقد و حق توافق بر اين كه زن مستحق مهريه نباشد، نمى تواند تكليف مرد را در اين زمينه از بين ببرد. درست است كه انعقاد نكاح به تراضى طرفين است اما آثار آن را زن و شوهر به وجود نمى آورند. همين كه زن و مرد با پيوند زناشويى موافقت كنند، در وضع ويژه اى قرار مى گيرند كه بايد آثار و نتايج آن را متحمل شوند. بنابراين مهريه نوعى الزام قانونى است كه به مرد تحميل مى شود و فقط زوجين مى توانند هنگام جارى شدن عقد يا پس از آن مقدار مهريه را معين كنند. از آنجايى كه سند نكاحيه از اسناد رسمى و لازم الاجرا است. تا زمانى كه سند نكاحيه به اعتبار و قوت خود باقى بوده، پرداخت صداق و مهريه زن به موجب همان سند لازم الوفا و لازم الاجرا است. بنابراين اگر مرد درصدد ايفاى دين خود برآيد لازم است كه پرداخت دين را كتباً و با حضور شاهد انجام دهد و يا در دفتر اسناد رسمى اقرارنامه اى داير بر پرداخت به ثبت برساند. چنانچه مرد درخصوص پرداخت مهريه نوشته اى منتسب به زن به دادگاه ارائه دهد، در صورتى كه اين رسيد متكى به دلايل قابل قبول و محكمه پسند نباشد ارزش قانونى ندارد. چرا كه ممكن است اين نوشته در مقابل تهديد، اعمال زور و فشار روحى از زن اخذ شده و مبناى واقعى نداشته باشد. به همين دليل نوشته اى كه در شرايط خاص و به عنف اخذ شده باشد در محاكم قابل پذيرش نبوده و زن مى تواند براساس سند رسمى نكاحيه ـ عقدنامه ـ درخواست مطالبه مهريه كند.
|
|
|
|
|
خداحافظ آفتاب
|
|
|
الهام آرمان
آفتاب داشت مى رفت. مثل حيدر! وقتى نفسم در محله هاى تنگ خفه مى شد تابوت شوهرم را آوردند. رگه هاى نازك ابر، آسمان خرمايى را خط خطى مى كرد. سرم به سيمان كوچه باريك چسبيد. چادر از دستم روى خيابان خاكى افتاد، حيدر فقط ۳۲ سال داشت. لعنت به موتور . . . رفته بود دنبال يك لقمه نان كه كاميون زيرش گرفت. فريد و اميد هنوز خيلى كوچولو بودند. نمى فهميدند كه بايد با پدرشان براى هميشه خداحافظى كنند. شب شد. دستى پنهانى تيرگى آسمان را به خانه كوچك اجاره اى مان مى بافت. خاله بزرگترم گفت: كمى از خاك كنار قبر شوهرت را بردار، به خانه ببر تا داغش زودتر سرد شود. بردم. اما نشد، هيچ وقت داغ حيدر سرد نشد. با رفتن بى برگشت حيدر در اوج جوانى تنها ماندم. نه خانه اى ماند و نه سرپناهى. از بچگى دوست داشتم دكتر شوم، اما نشدم. حيدر كه مرد، رفتم دنبال آمپول زنى. سواد زيادى نداشتم. رؤياى روزهاى رفته در هياهوى خاموش خانه جا مى گرفت. آمپول زنى را ياد گرفتم. اميد و نويد به سختى قد مى كشيدند. اجاره خانه از درآمد اندكم در نمى آمد. همين شد كه دست بچه ها را گرفتم و رفتيم خانه پدر. نان بخور و نمير خانه پدرى هنوز اجاق سرد خانه مان را روشن نگاه مى داشت. يك روز پدر گفت: «سارا» امروز نرو مطب قرار است شب برايت خواستگار بيايد. هرچه خودم را به در و ديوار زدم كه بابا من شوهر نمى خواهم گوش نكرد. گفت تو هنوز جوانى و خوب و بد دنيا را نمى فهمى. لابد يك لقمه نان اضافه اى كه در دهان بچه هاى يتيم من مى گذاشت خرجش را زياد كرده بود . . . شب شد. ستاره ها نزديك تر به نظر مى آمدند اما آرامش از دلم دور مى شد. دلم به ديدن سيامك، -خواستگار ۶۰ ساله- رضا نمى داد. خود را در هر سوراخى مخفى كردم بلكه پدر ردم را پيدا نكند اما نشد. مى گفت از قديم برادرهاى سيامك را مى شناخته و با آنها رفت و آمد داشته، تو هم يك سينى چاى مى آورى و باهم حرف مى زنيد. اما انگار پدر يادش رفته بود كه اين بچه حالا خودش ۲ پسر دارد. كسى چه مى داند شايد هم مى خواست زودتر از شر ما خلاص شود. با خودش فكر مى كرد همين كه اين مرد حاضر شده بيوه اى مثل من را بگيرد خودش لطف بزرگى است و نبايد اين شانس را از دست داد. سينى چاى را آوردم. سيامك با صورت كشيده و چشمان پف كرده نخستين نگاه گستاخانه اش را بر من انداخت. قد بلند و موهاى سپيد رنگ شده اش كمتر از ۶۰ سال نشان مى داد. وقتى لب هاى كلفت بى رنگش شروع به جنبيدن كرد دندان هاى خراب و نامرتبش بيشتر خودنمايى مى كرد. چون چشمش خوب نمى ديد دست هاى سياه و رگ هاى متورمش را به سمت عينك برد و در همان ايوان زير سقف آسمان پر ستاره چند كلمه روى كاغذى نوشت كه پدر برايش آورده بود. مادرساكت نگاهش به دهان پدر بود. مثل هميشه . . . در تمام لحظه هاى سختى كه بر من مى گذشت ياد شب خواستگارى حيدر در ذهنم نقش مى بست واى كه آن ۲ شب ها چقدر با هم فرق داشتند. نگاه هاى خاموش رد و بدل شدند. چشم هايم داد مى زد كه نمى خواهمش. سيامك اما تند تند داشت مى نوشت. عروسى گرفتن كه خوبيت نداره. اما وقتى سارا خانم را به سلامتى برديم خانه بخت برايش يك جشن هم مى گيرم و تمام فاميل را دعوت مى كنم. اين ها را مى گفت و مى نوشت. يك نمايشگاه اتومبيل در تهران دارم كه همه اش فداى يك تارموى سارا خانم. خانه بزرگ و مناسبى هم هست كه آن هم قابل ايشان را ندارد. با بيان اين حرف ها در دل پدر قند آب مى شد. مرد گنده خجالت هم نمى كشيد. بعد از رفتن سيامك به پدر گفتم اگر خونم را هم بريزى زن اين مرد كثيف نمى شوم. پدر گفت پس بريز! چون اگر تو خونم را نريزى من خونت را خواهم ريخت. اشك مى ريختم. پدر اما نگاه پردردم را نمى خواند. بلند بلند مى گفت: مى خواهم وقتى سرم را گذاشتم روى زمين و دستم از اين دنيا كوتاه شد خيالم راحت باشد كه سايه اى بالا سرت هست. نمى خواهم ميان اين همه گرگ تنها و بدون مرد بمانى. شب بدى بود. نويد و اميدم را به عمويشان سپردم. گفتم جان شما و بچه هاى من. تو را به روح حيدر مواظبشان باشيد. اهل محل در گوش هم پچ پچ كردند كه «سارا خانم مى خواهد شوهر كند و براى اين كه از شر بچه ها خلاص شود آنها را داده دست عمويشان.» اماكاش در ميان پچ پچ هاى پنهانى شان قدرت فرياد زدن داشتم و مى گفتم نمى خواهم جگر گوشه هايم زير دست يك نامرد بزرگ شوند. اما نشد. بى فرياد بر سر سفره عقد مردى نشستم كه از او تنفر داشتم. همان روز گوشى تلفن را برداشتم و گفتم پدر، تو را به خاك حيدر نگذار من اين جا بمانم. بيا طلاقم را بگير. بابا اما نيامد. تنهايم گذاشت، مثل هميشه. بعد از عقد راهى خانه شوهرم شديم. مردى كوتاه قد و خميده از حياط بيرون آمد. همان طور كه كلاه بافتنى سورمه اى اش را تا پيشانى پائين مى آورد، گفت سلام آقا سيامك. بعد هم رفت. با رفتنش بوى گند ترياك در فضا پر شد. گفتم آقا سيامك اين آقا كى بود؟ گفت: «هيچى مستأجرمه. خونه بزرگه چند تا اتاقش رو اجاره دادم.» همه مستأجرهاى آن خانه كهنه معتادان خيابانى بودند. يكى كنار حوض چرت مى زد. يكى ديگر گوشه ديوار كز مى كرد. با ديدن اين وضع حالم داشت به هم مى خورد. در اين ميان سهم من از آن خانه بزرگ دم كرده يك اتاق بود. سيامك شغل درست و حسابى اى نداشت. نمايشگاه اتومبيل، خانه بزرگ، شغل آبرومند و . . . همه دروغ هاى بى شاخ و دمى بودند كه تحويل پدر داده بود. دلم از اين مى سوخت كه بابا گول موقعيت شغلى خوب برادرهاى سيامك را خورد و حتى به خودش زحمت نداد تا از شهرستان به تهران بيايد و وضع فلاكت بارم را ببيند. قيافه معتادان و مفسدان اين شهر بزرگ تنها تصويرى بود كه از در كليد شده اتاق مى ديدم. مهمانى هاى كثيف سيامك تمامى نداشت. خلاف هايى كه جلوى چشم من انجام مى داد آن قدر گستاخانه بود كه دلم نمى خواست به آنها فكر كنم. سيامك از زن اولش ۳ بچه داشت . نازنين -۱۸ ساله-، بابك و مزدك ۲۵ و ۳۰ ساله. سيامك كم كم مى خواست مرا هم دربازى هاى چرك آلود خود وارد كند. يك روز در آن دخمه تنگ و تاريك لبخند موذيانه اى زد و گفت: حالا سارا خانم براى اين كه شوهر خود را خوشحال كند بايد اين بسته را تا چند كوچه پائين تر برساند. اما من بسته را نرساندم و تا سر حد مرگ كتك خوردم و صدايم هم در نيامد. دلم براى ديدن فريد و اميد پرپر مى زد. برادرهاى سيامك پسرهايش را خوب و سر به راه بار آورده بودند با خود مى گفتم شايد برادر حيدر هم پسر هاى مرا خوب و سالم بزرگ كند. اما نازنين همانى شد كه بابايش مى خواست. دخترجوان سيامك زياد به خانه مى آمد. مرفين تزريق مى كرد و پدرش هم اين را مى دانست اما مى گفت خرجش پاى خودش است. يك روز كه حالش خيلى بد بود از تجربه هاى چند سال كار در مطب و سختى هاى زندگى ام گفتم. وقتى حالش بهتر شد كاغذ و مدادى برداشت و براى يكى از دوستانش نامه اى نوشت. مادرانه جلو رفتم و گفتم نازنين جان تو را به خدا مواظب خودت باش و از اين تباهى بيرون بيا. سيامك وقتى ماجرا را فهميد با بد دهانى چند مشت و لگد نثارم كرد و از من خواست در كارهاى دخترش دخالت نكنم. كاش لب ور مى چيدم و هيچ نمى گفتم آخر دختر و پدر همدست بودند . . . شب و روزهاى گنگ زندگى به كندى مى گذشت. سردردهاى عصبى ام هر روز بيشتر مى شد. جوانى ام در ظلمت غرق مى شد، كاش بودى حيدر، كاش بودى . . . سيامك گفت درمان دردت پيش من است اما بايد دهانت را ببندى و براى هميشه ساكت شوى و به حرف هايم گوش كنى. بريده بودم. گفت: «يك كم مواد بنداز بالا سر حال مى شوى.» در انتهاى زندگى حرفش را گوش كردم ومعتادى شدم مثل خودش. سيامك هيچ كدام از اعضاى خانواده ام را به خانه راه نمى داد . بالاخره يك بار كه يواشكى به پدرم تلفن زدم به خود زحمت داد و تا تهران آمد. سيامك كه روى واقعى خود را نشان مى داد نگذاشت پدر به خانه بيايد. دلش نمى خواست كسى بداند در آن خانه متروك چه مى گذرد. تازه آن روز بود كه پدر فهميد آه هاى من از كدام دردهاى بى درمان است. بنابراين راضى شد طلاقم را بگيرد. به هرزور و زحمتى بود مرا به شهرمان برد. سيامك مى دانست ديگر بدون او و سم هايش زنده نمى مانم. پس زياد هم با رفتنم مخالفت نكرد. بعد از ۳ سال پسرهايم را در آغوش گرفتم. بويم برايشان غريبه بود انگار. در چشمان معصومشان هزار و يك سؤال موج مى زد. مى خواستم به سؤال هايشان جوابى بدهم اما نشد، بايد بر مى گشتم. تمام تنم درد داشت. بايد سيامك را مى ديدم و مواد مى گرفتم. همان روز پدرم فهميد معتاد شده ام. ديگر كتكم نزد. شايد داشت خودش را مى زد. حالا ديگر حتى ناى حسرت خوردن را هم ندارم. پدرم رفت دنبال سوابق سيامك، اما درست وقتى كه همه زندگيم را باختم. سيامك با زن اول خود پرونده قاچاقى در يكى از دادگاه ها داشت و اين تنها مدرك ما است. پدر هر روز به دنبال اثبات جرم شوهر ناخواسته ام مى رود. فريد و اميد اين جا نشسته اند كنار مادرى كه براى ترك اعتياد بسترى شده. پسرهايم چين هاى روى پيشانى ام را نوازش مى كنند و مى گويند به جان بابا حيدر تنهايت نمى گذاريم فقط صبركن، خدا با ماست. و من صبورانه رو به آن بى انتهاى بخشنده نشسته ام تا طلاق بگيرم و آفتابى دوباره بر ما بتابد . . .
|
|
|
|
|