يوسف ناصرى
جلال آل احمد از روشنفكران ايرانى تأثير گذار دوران زندگى خويش است. شهرت او مديون فعاليت هاى سياسى، داستان نويسى، تك نگارى، سفر نامه نويسى و خصوصاً طرح جدى ايده غرب زدگى است. آيا مى توان از طرح آل احمد صحبت به ميان آورد و آرا و ايده هاى او را با متفكران و نويسندگان ايرانى اثر گذار قبل و بعد از او به صورت تطبيقى مقايسه كرد؟ پاسخ به اين سؤال در ميزگرد پيش رو ارائه مى شود. در اين ميزگرد دكتر محمدجواد غلامرضاكاشى عضو هيأت علمى دانشگاه علامه طباطبايى و دكتر حسين كچوئيان عضو هيأت علمى دانشگاه تهران حضور يافتند. ماحصل اين ميزگرد در پى مى آيد.
* جلال آل احمد از سال ۱۳۴۱ به بعد كتاب هاى «غرب زدگى» و «درخدمت و خيانت روشنفكران» را منتشر كرده و ارائه داد. آيا آل احمد از ابتداى فعاليت سياسى در موقعيت روشنفكرى قرار گرفت و يا از زمانى كه در مورد غرب زدگى و روشنفكرى ايده هاى جنجالى و ابداعى خود را ارائه داد به يك روشنفكر واقعى تبديل شد؟
كچوئيان: اين سؤال، دو معنا مى تواند داشته باشد: يكى اين كه جلال آل احمد كه نسبت به روشنفكرى شناخت داشت قبل از اين كه كتاب هاى «در خدمت و خيانت روشنفكران» و «غرب زدگى» را بنويسد روشنفكر بود يا نه؟ ديگر آن كه آيا جلال آل احمد صرف نظر از جهات عميقى كه بعداً نسبت به اين مقوله پيدا كرد، خود را روشنفكر مى دانست؟ به نظر من جلال در همان سال هاى بعد از شهريور ۱۳۲۰ مى خواست كه جايگاه روشنفكرى داشته باشد. سلوك، آگاهى ها، تجربه ها و حتى نوع مواجهه اش با خانواده، رهاكردن تحصيلات قديمى، انتشار كارهايى كه در آن زمان هم ميان روشنفكران رايج بود و به نقد مذهب مى پرداخت و حتى در مورد لباس پوشيدنش كه مى گويد يك لباس دست دوم آمريكايى خريده است، نشان مى دهد كه جايگاه خودش را اينگونه تعيين مى كند و تا آخر عمر هم اين جايگاه را براى خودش حفظ كرد و روشنفكر باقى ماند. بنابراين او قبل از نوشتن كتاب غرب زدگى و در خدمت و خيانت روشنفكران، خود را روشنفكر مى دانست ولى شايد تلقى درستى از نقشه و كار روشنفكرى نداشت.
كاشى: ما نمى دانيم كه نيت جلال آل احمد چه بوده است. اما اگر بخواهيم سنت روشنفكرى ايرانى را مطالعه كنيم نمى شود آل احمد را ناديده بگيريم. بنابراين آل احمد، يك چهره مهم روشنفكرى است. خصوصاً در تغييرات عمده اى كه در دهه هاى ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ اتفاق مى افتد، چهره اثرگذارى است. مى توان گفت كه خيلى از روشنفكران ايرانى متأثر از او هستند از جمله دكتر شريعتى. اصولاً جلال آل احمد با ادبيات، كلام و نوع نگاهش بر ديگران تأثير گذاشت. بنابراين ما بايد او را چهره اى روشنفكر بخوانيم. اما اين كه او خود چه تلقى اى از خودش دارد زياد اهميت ندارد.
* جلال آل احمد در كتاب «درخدمت و خيانت روشنفكران» دو ويژگى بارز و روشنفكرى را آزادانديشى و انسان دوستى مى داند. آيا اين ويژگى هاى مورد نظر جلال آل احمد مى تواند به ارائه تعريف مناسبى از روشنفكر كمك كند؟
كاشى: به هر حال اين نظر جلال بود. آزاد انديشى و انسان دوستى، معيارهايى ايدئولوژيك و هنجارى هستند. با در نظر گرفتن اين مشخصه ها شايد نتوانيم كسانى را روشنفكر بدانيم كه در تاريخ روشنفكرى به عنوان روشنفكر شناخته مى شوند. توصيه من اين است كه بيشتر با يك ديدگاه غير هنجارى سعى كنيم تعريفى از روشنفكر ارائه بدهيم. يعنى مى توانيم روشنفكر را يك پديده اجتماعى، فرهنگى و سياسى دنياى مدرن بخوانيم. با اين دو مشخصه راه را بر نقد تاريخ روشنفكرى مى بنديم و شايد ديگر نتوانيم خدمات و خيانت را با اين نوع تعريف ارزيابى كنيم. لابد منظور آل احمد از انسان دوستى هم الزاماً اومانيسم غربى نيست. حال وقتى كه اين انسان دوستى را در كنار
آزاد انديشى مى آوريم به سمتى مى رويم كه بايد تعريف هنجارى از روشنفكر ارائه دهيم. من شخصاً روشنفكرى را تا به اين حد هنجارى تعريف نمى كنم.
كچوئيان: در آثار جلال آل احمد، چند تعريف اصلى ديگر هم وجود دارد. به نظرم آل احمد در قضيه روشنفكرى تحت تأثير ريمون آرون است كه روشنفكرى را براساس زمينه هاى اشتغال و شغل مشخص مى كند. در اين چارچوب كسانى روشنفكر هستند كه فعاليت هاى ذهنى انجام مى دهند. يك تعريف كاركردى هم از روشنفكر ارائه شده است و بعد آن دو معيار انسان دوستى و آزاد انديشى را مى توان براى ماهيت كار روشنفكر در نظر گرفت. به طور كلى از نظر جلال آل احمد، روشنفكر كسى است كه فراتر از زندگى روزمره مى انديشد و به دنبال تحصيل يك معنا درباره زندگى، حيات اجتماعى و جايگاه خودش در هستى و تاريخ است و در قبال اين كار مى خواهد ديگران هم از ارائه اين معنا بهره ببرند.
آنتونيو گرامشى در مورد تعريف روشنفكر ارگانيك اعتقاد داشت كه نقطه مقابل اين نوع روشنفكر، كسى است كه به فراتر از موقعيت موجودش فكر نمى كرد ولى روشنفكر سعى مى كند خود و موقعيت خودش را در يك تصوير معنادارى قرار بدهد و مى خواهد بداند كجا هست، به كجا مى رود، نيروها و عوامل مؤثر چه كسانى هستند و بالاخره راهى در ميانه باز كند.معنادار سازى زندگى در اين وجه خيلى كلى، همان كاركرد روشنفكرى است و حواشى، نتايج و فروع آن به مردم مى رسد. بنابراين روشنفكر، كارش اين است. اما كسى كه مى خواهد اين كارها را انجام دهد بايد بداند براساس چه معيارهايى داورى خواهد كرد. به اين معنا كه طرح هاى معنا بخش روشنفكر در چه صورت مى تواند يك كار روشنفكرانه باشد. در اينجا آن معيارهاى دوگانه مى تواند تكليف قضيه را روشن كند. بنابراين معيار اين مى شود كه كار روشنفكرى بايد در خدمت آزادى انسان و انسانيت باشد. اين ابعاد مختلف فكر جلال در اين زمينه است. البته آل احمد در حوزه انديشه چندان نظام مند نبود و لزوماً همه اين موارد و مباحث را در كتاب هايش با هم سازگار نكرده است. در واقع دو كتاب «غرب زدگى» و «درخدمت وخيانت روشنفكران» دو كتاب تحليلى هستند. اما حتى تك نگارى هاى او هم متأثر از روش، منش و ادبيات او بودند در نهايت اين كه اين تعريف از برخى جهات، درست است و از برخى جهات هم غلط. برخلاف نظر دكتر كاشى من اين تعريف را اصولاً درست مى دانم چون روشنفكر را امرى تاريخى مى دانم كه دقيقاً با همين مقوله هاى هنجارى پيوند دارد. به نظر مى آيد كه آل احمد مقوله هاى آزادى و انسانيت را مقوله هايى مرتبط با تمدن غربى و مدرنيته مى داند. البته من نمى دانم كه چقدر جلال آل احمد به معناى دقيق اومانيسم توجه داشت. چون در آن دوره ها عمقى كه لازم بود در متفكران ايرانى وجود نداشت. حتى اين ايراد به مرحوم شريعتى در دوره بعد هم وارد است. تأكيد آل احمد بر اين كه انسانيت پديده اى مدرن است، تأكيدى بجاست. اما غلط بودن آن اين جاست كه با دو شاخص آزاد انديشى و انسان دوستى، هنگام ارزيابى خيلى از جريانات رايج در چارچوب تفكر غرب و تمدن غرب مثل جريانات چپ را بايد ناديده بگيريم و آنها را روشنفكر ندانيم. چون چپ امروزى در چند دهه اخير و مخصوصاً از دهه ۱۹۶۰ است كه به آزادى اهتمام مى ورزد ولى اساساً نگرش چپ از ابتدا اهتمام به ليبراليسم نداشت.
هرچند انسانيت و اومانيسم در نوشته هاى متأخر ماركس هم مطرح شده است ولى طرح اين بحث، معناى خاص اخلاقى و ارزش را در نظر داشته است، در اينجا است كه آل احمد دچار مشكل مى شود و گرنه تعريف درستى است. اما اين كه روشنفكر را براساس فعاليت ذهنى روشنفكر بدانيم، مشكل ايجاد مى شود. در مورد تعريف كاركردى من نظرم موافق است. درست است كه در مدرنيته و تمدن غربى، روشنفكر تعريف خاصى پيدا مى كند. اما مى توان گفت كه در مجموع جدا از اين كه فرد به چه سپهر معنايى به لحاظ ارزشى و اخلاقى تعلق دارد، همين كه كاركردش در جهت معنابخشى به زندگى و تعريف كردن جايگاه انسان در هستى باشد، مى تواند روشنفكر تلقى شود. من عمدتاً اين معنا از روشنفكرى را درست مى دانم.
كاشى: ولى من سؤالى برايم مطرح شد. آقاى دكتر كچوئيان اگر شما مى پذيريد كه آزادانديشى به عنوان ارزشى هنجارى و ميراث تمدن غرب است، اين با طرح رويكرد نقادانه آل احمد از تجدد چه جور سازگار مى شود؟ من تصورم اين است كه نطفه هاى ايده بازگشت به خويش در آثار آل احمد پرورده شده، رشد كرده و به شخصيت ها و انديشمندان بعد از جلال منتقل شده است.
من با مقوله معناسازى موردنظر شما موافقم. اما ساختن شاكله هاى معنايى هم الزاماً ملتزم به آزادى انديشه و انسان دوستى نيست. آقاى دكتر، شما درست مى گوييد قطعاً در آثار آل احمد نمى شود دنبال انسجام گشت. يعنى آل احمد در زندگى اش، يك آدم شورشى است و در دوره هاى مختلف، چهره هاى متفاوتى داشته است. اما اگر ما بخواهيم يك آل احمد نسبتاً سازگار بسازيم اين ايده با طرح خودش سازگار نيست.
كچوئيان: من فكر نمى كنم چنين مشكلى رخ بدهد؛ مگر اين كه آل احمد را به نحوى ديگر معرفى كنيم. معمولاً تصور شده كه آل احمد ضد مدرنيته است. اما به نظر من آل احمد به دنبال مدرنيته بومى است.
كاشى: من معتقدم كه آل احمد، منتقد مدرنيته است. من نگفتم كه او ضد مدرنيته است.
كچوئيان: بله، منتقد تجدد است. در اين صورت بايد ديد كه چه وجهى از تجدد را نقد مى كند. آل احمد در قضيه تجدد، ماشينيسم را نقد مى كند و به ارزش هاى ديگر تجدد مانند آزادى و انسانيت معتقد است و در زندگى اش هم نشان داده است كه به اين ارزش ها اعتقاد دارد. حالا اين ارزش ها را مى شود با يك نوع حريت و ارزش هاى شرقى جمع كرد و رفتارها و واكنش هاى جلال به اين مقوله ها هم نزديك است. وقتى آل احمد موضوع بازگشت به خويش و يا اصالت ها را مطرح مى كند در واقع مى خواهد مبنايى براى جذب وجوه خوب مدرنيته پيدا كند و از اين طريق مى خواهد مدرنيته بومى را ارائه كند. به نظر شما در كدام بخش اين نگرش تناقض وجود دارد؟ به نظر من تناقضى وجود ندارد.
كاشى: من مى گويم اگر جوهر روشنفكرى را دو مؤلفه آزادانديشى و انسان دوستى فرض كنيم، اين با طرح آل احمد ناسازگار مى افتد و من ديگر بقيه ابعاد حرف هايش را نمى توانم درك كنم.
* مگر طرح جلال آل احمد چيست كه با مفروض گرفتن اين دو مؤلفه دچار ناسازگارى بشود؟
كچوئيان: به يك معنا طرحى وجود ندارد و به يك معنا وجود دارد. به طور كلى كسانى كه از ابتدا تا اين اواخر به اسم روشنفكر شناخته شدند از نارضايتى و ناخشنودى آنها از اوضاع و احوال شروع مى شود. يعنى با آنچه كه هست سازگار نيستند و يا از آنچه كه هست ناخشنودند. در نتيجه شروع مى كنند به اين كه واكنش نشان دهند. در مورد جلال آل احمد، من تصورم اين است كه او طرح خيلى مشخصى نداشت ولى شروع كار او مانند بيشتر روشنفكران به يك معنا ظاهراً نقد دينى بود. خصوصاً در دوره اوليه كه تحت تأثير كسروى هم قرار گرفت كه آن زمان رواج داشت و كسانى ديگر مانند شريعت سنگلجى هم از جمله كارهاى آل احمد در آن دوره ترجمه كتاب «عزادارى هاى نامشروع» بود و بعداً هم با نقد سنت ها در آثار داستانى او تا حدى حالت عمومى تر به خود مى گيرد. از دهه ۱۳۳۰ به بعد هم گويى نسبت به ابعاد بومى و ملى خودش حساس مى شود. البته خودش در زندگينامه اش نوشته است كه بعد از بازنشستگى و در سفرهايى كه به جاهاى مختلف داشتيم اين احساس را پيدا كردم و متوجه دوگانگى مى شود. او دوگانگى را در ترويج سنت ها به وسيله روشنفكران و دولت ارزيابى مى كند. در اين دوره است كه مى گويد ما بايد ماشين را مهار كنيم و شايد طرح مشخص ترى ظاهر مى شود. در واقع او مى گويد كه ما بايد مدرنيته ايرانى را شكل بدهيم. فهم آل احمد از مدرنيته عمدتاً تحت تأثير اگزيستانسياليست هاى اروپايى مانند كافكا بود و مدرنيته را با ماشينيسم تعريف مى كند. به اين صورت پى مى برد كه ماشين دارد ما را دچار آشفتگى، پوچ انگارى، دوگانگى و تشتت مى كند. به همين دليل براى نيل بر اين مشكل مى گويد ما بايد ماشين را جذب كنيم و در خدمت خودمان قرار دهيم.
كاشى: به نظرم آل احمد، يك نوع دغدغه هويت دارد. به نظر مى آيد كه داشتن اين دغدغه منحصر به آل احمد هم نيست. شايد يكى از گوياترين كسانى كه تحول و چرخش آن دوره را در عرصه عمومى توضيح داد همين آل احمد باشد. بنابراين بحث هاى آل احمد در مورد توسعه و توسعه اقتصادى، شاخصه هاى ادبيات سياسى آن دوره است كه متأثر از گفتمان چپ ها و ساير جناح ها بود. اما او در اواخر عمرش، دغدغه ساماندهى به هويت پيدا مى كند. در اين حالت او يك نوع هويت مقاومت مى سازد در مقابل تجددى كه به صورت ستيزنده در حال گسترش است و آل احمد تصور مى كند كه آن نوع تجدد همه چيز را دچار گسيختگى مى كند. البته من هم قبول دارم كه آل احمد، تجددستيز نيست كه بخواهد شعار بازگشت به سنت را بدهد.
او فكر مى كند كه مى تواند يك نوع تجدد درون جوش و درون باش را مديريت بكند و چنين خواسته اى به تدريج به يك اراده عمومى و جمعى تبديل مى شود. اين طرح بازگشت به خويش به نوعى تكيه بر مواريث جمعى دارد تا به يك مدرنيته ايرانى سامان بدهد. به گمان من اين طرح اصلى آل احمد است. حالا مى شود راجع به ابعاد آن و چگونگى بارور شدن اين ايده در فضاى روشنفكرى ايران بحث بكنيم و اين كه چگونه مى توانيم با آن همراه بشويم و تا چه حد مى توانيم آن را نقد كنيم.
* وقتى او معيار آزادانديشى را مطرح مى كند به اين معنا است كه شخص روشنفكر الزاماً مقيد به يك انديشه و طرز فكر نيست و ممكن است با رسيدن به انديشه ها وايده هاى بهتر از باورهاى قبلى اش صرفنظر كند.
كچوئيان: معيار آزادانديشى خيلى در تعريف جلال آل احمد عمده نيست. البته آل احمد مى گويد كه طبقه متوسط بهترين منبع روشنفكرى است.
كاشى: من قائل به اين نيستم كه ذاتياتى براى روشنفكرى تعريف بكنيم. اگر بخواهيم با منطق درونى آل احمد صحبت كنيم تصورم اين است كه او اين مفهوم را با ديد خودش مصادره مى كند. او منتقد مدرنيته است ولى نمى خواهد پشت به مدرنيته بكند و به اين شكل از روشنفكرى كه حاصل مناسبات دوران تجدد است استفاده مى كند. از ديد جلال آل احمد، هر كسى كه خواهان تغيير باشد روشنفكر است. من شخصاً خيلى دليلى هم نمى بينم كه با ديدگاه او در اين زمينه مخالفت كنم.
* از ديد سيد احمد فرديد، غرب در واقع غروب حقيقت است و شرق هم ساحت معنوى انسان. او غرب زدگى را نيست انگارى و فروبستگى اسماء لطف الهى در اين عالم امروز يعنى آخر الزمان مى داند. اما جلال آل احمد با اعتراف به اين كه لفظ غرب زدگى را از فرديد گرفته گفته است غرب سازنده ماشين است و غرب زدگى يعنى مصرف كنندگى ماشين و تقليد شرق مصرف كننده از غرب توليد كننده. اين كه آل احمد از كلمات ملموس ترى بهره مى گيرد مى تواند منجر به اين شود كه با جمعيتى بيشتر از مردم را مورد خطاب قرار بدهد و گفتارش قابل فهم براى آنها باشد؟
كاشى: آل احمد، متأثر از فرديد هست ولى پروژه فلسفى مثل فرديد ندارد. آل احمد تصريح مى كند كه مى خواهد مغلق گويى فلسفى را كنار بگذارد و مى كوشد ارتباط معنادارترى با مردم برقرار كند. به همين علت او از روشنفكرى نظريه پرداز و نظريه ورز فاصله مى گيرد و به الگوى خطيب نزديك مى شود. البته اين الگو خيلى در آل احمد پخته نمى شود. به نظر من در شريعتى است كه اين الگو به كمال پختگى اش مى رسد.
كچوئيان: فرديد از مجراى اگزيستانسياليسم هايدگرى به موضوع بحث خودش مى پردازد و آل احمد هم متأثر از اگزيستانسياليست ها است. البته غروب حقيقت از نظر هايدگر را مى توان به تكنولوژى مرتبط كرد و جلال هم برداشت خودش رامطرح كند. به هر حال نيست انگارى در آثار كافكا و نيچه مطرح شده است و هايدگر آن را به عنوان انتهاى تمدن موجود مى داند. در اينجا ديگر آل احمد درغرب زدگى به اين موضوعات نمى پردازد. چون جلال آل احمد بيشتر يك اديب اجتماعى است تا يك فيلسوف. آل احمددر آثارش به واقع گرايى روى مى آورد و يا وارد به كار تحقيق اجتماعى و روايت گرى اجتماعى مى شود. اما در همين حد باقى مى ماند و بيشتر از اين نيست و اصلاً ادعا هم ندارد كه بيشتر از اين چيزى مى خواهد بگويد. در ضمن از ديد آل احمد احتمالاً مردم اين نوع حرف زدن را بهتر مى فهمند تا اين كه از واژگان فلسفى استفاده كنند.
* اولويت دادن به اين نوع مطلب نويسى مى تواند ناشى از عملگرايى آل احمد باشد و قبلاً هم فعاليت هاى سياسى اش جنبه عملگرايانه محض داشت؟
كچوئيان: معمولاً آدم ها در زندگى خودشان يك دفعه بصيرت هايى پيدا مى كنند و مسير جديدى را آغاز مى كنند. اين بستگى به امكانات و شرايط دارد. در مورد آل احمد هم مى توانيم بگوييم كه او تا حد امكان از قابليت ها و توانايى هايش استفاده كرد و آنها را به كار گرفت.
كاشى: من تصورم اين است كه فضاى روشنفكرى آن دهه ها به تدريج دارد ميل مى كند به سمت فاصله گرفتن از انتزاعيات. به نظرم آل احمد با داشتن يك تيپ دانشگاهى ميانه خوشى ندارد و تيپى را مى پسندد كه آستين را بالا زده و به ميدان آمده است.
* دكتر شريعتى بعد از مرگ جلال گفته است كه آل احمد به خوبى نتوانست ايده بازگشت به خويشتن را بپرورد.
شما فكر مى كنيد ميزان تأثيرگذارى آل احمد بر دكتر شريعتى تا كجا است و آيا مى توانيم بگوييم طرح جدى بازگشت به خويشتن از سوى آل احمد شروع شد؟
كچوئيان: در اوايل انقلاب، بعضى مى گفتند طرح موضوع بازگشت به خويشتن براى نخستين بار توسط شادمان مطرح شده است. شايد درست باشد كه نقطه شروع آن را به همان دوره بعد از شهريور ۱۳۲۰ و كنار رفتن رضاخان نسبت دهيم. به طور كلى روشنفكرى ايران از ابتدا تا كودتاى ۲۸ مرداد۱۳۳۲ به شدت خصم ديانت بود.
دو ضربه اتفاق افتاد كه اين بازگشت به خويشتن را تقويت كرد. ما تا قبل از رضاشاه وخصوصاً تا كودتاى ۲۸ مرداد۱۳۳۲ با چهره مثبت غرب آشنا شديم. اما با كودتاى ۳ اسفند۱۲۹۹ و ديدن نتايج آن و تحولات دهه۲۰ تا ۳۰ از جمله قضيه خارج نشدن شوروى از آذربايجان ايران و سپس كودتاى انگليس و ايران در ،۱۳۳۲ ما با رويه ديگر غرب آشنا شديم كه رويه استعمار بود. در اينجا است كه جلال مى گويد آيا زمان آن فرا نرسيده است كه در مقابل اين سيل بنيان كن قيام كنيم. يعنى تا آن دوره منورالفكران بر اين باور بودند كه مى شود چيزى از غرب گرفت و در اين دوره فهميدند كه نمى شود چيزى گرفت. بنابراين به طور اساسى تحول گفتمانى و تحول تاريخى در ايران رخ داد و بازگشت به خويشتن توسط آل احمد مطرح شد و بعد از مدتى تبديل به گفتمان مسلط نيز شد.
كاشى: اگر بخواهيم ديدگاه آقاى مرحوم حائرى را بپذيريم بايد قبول كنيم كه ما از اول با دو رويه تمدن غرب آشنا شديم.
بحث ديگر من اين است كه ما، در دوره مشروطه يك روشنفكرى پان ايرانيسم داريم ولى در دهه هاى بعد مثلاً دكتر مصدق و يا چپى ها طرح شان يك طرح سياسى است و هركدام مى خواهند يك اراده را در صحنه منازعات قدرت به پيش ببرند . اصلاً اينها درگير مسأله معنا و بحران معنا در عرصه عمومى نيستند. در سال هاى بعد، ما مدرك و سندى نداريم كه نشان بدهد دكتر شريعتى حرف صريحى درمورد يك طرح سياسى بزند و حتى مجذوب طرح توسعه دوران پهلوى هم شده بود. دكتر شريعتى با صراحت اعلام مى كرد كه طرح اش فرهنگى است و مى خواهد بحران معنا را حل بكند. اين نطفه اين طرح فرهنگى را در آثار جلال آل احمد مى بينيم. يعنى دغدغه اولش سياست نيست. اما هرچقدر كه به اواسط دهه ۱۳۴۰ مى رسيم و پيامدهاى مدرنيسم جامعه ايرانى روشن مى شود يك ايدئولوژى ستيزه گر سياسى روى اين بنيادها مستقر مى شود. البته اين راديكاليسم متأثر از تحولات دهه هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ جهانى هم بود و به نوعى مبارزه صريح ضدامپرياليستى ، ضد سلطه و به تعبير مبارزات استقلال خواهانه مطرح مى شود. من اين بحث را به عنوان بحث دكتر كچوئيان مطرح كردم.
كچوئيان: من معتقدم كه اقدامات رضاخان نظم جامعه را تخريب كرد و پيامدها و آشفتگى هاى روحى و اجتماعى فراوانى در پى داشت. اين اقدامات در واقع منشأ بازگشت به خويشتن شد و امپرياليسم در آوردن و بردن رضاخان نقش داشت.
البته من هم معتقدم كه ما از همان ابتدا با دو رويه فرهنگ و تمدن غرب آشنا شديم. به نظر مى رسد كه مدرنيزاسيون دوره پهلوى مقبول افتاد و جلال آل احمد هم ماشينيسم را به معناى كلى نفى نمى كند. او فقط مى گويد ما بايد بتوانيم ماشين توليد كنيم و آن را مهار كنيم. نوع نگاه آن دوره فرق مى كند با دوره ما كه ممكن است تجدد را نفى كنيم. چون در آن دوره زمينه ها و بستر لازم براى نفى تجدد فراهم نيامده بود.
كاشى: اين تجربه زيستن جلال آل احمد است كه باعث مى شود روى ماشينيسم تأكيد كند و طرح چنين موضوعى ناشى از آشنايى با تفكر وارداتى و ترجمه اى نيست.
كچوئيان: جلال آل احمد در مورد اين بحث مى كندكه ما چرا نمى توانيم چيزى بسازيم. البته نيست گرايى كافكايى حاشيه دورى است كه آل احمد با جهات معنوى آن رابطه برقرار مى كند ولى مسأله اصلى آل احمد اين است كه ما بايد ماشين را داشته باشيم.
كاشى:اما طرح توسعه پهلوى ما را به سمت ماشينيزم پيش مى برد. پس ذهنش اين است كه همراه با ماشين ، يك جور حس حقارت جمعى هم مى آيد.
كچوئيان: دقيقاً اين هم امپرياليسم است.
كاشى: من مى گويم كه تفاوت هست بين خط مقاومت در برابر سلطه خارجى كه بعداً در جنبش هاى مسلحانه ايران شكل پيدا مى كند با فعاليت هاى روشنفكرانه آل احمد و شريعتى . مگر اين كه بگوييم اينها در جبهه فرهنگى عمل مى كردند و گروه ديگر در آن سر ديگر طيف مشغول فعاليت هاى مسلحانه بودند. در حالى كه اين دو گروه خيلى با هم نزاع داشتند. آيا منظور آل احمد از حقارت الصاق شده به ماشينيسم همين امپرياليسم است؟ آخر چطور ممكن است اين گونه باشد.
كچوئيان: ما ابتدا با غرب مواجه شديم و سپس آن را طلب كرديم. اما آن چيزى كه آمد آنى نبود كه ما مى خواستيم . در واقع غرب آمد كه ما را تحقير كند و سلطه برقرار سازد. آل احمد مى گويد پس ما ديگر نمى توانيم همان را طلب كنيم. چون اصلاً چنين چيزى به ما داده نمى شود و آنها نمى خواهندما روى پاى خودمان بايستيم. از وقتى كه از غرب قطع اميد شد در واقع بازگشت به خويشتن مطرح مى شود.
كاشى: آل احمد براين نظر است كه ما مى توانيم همان تجدد را خودمان بسازيم. به نظر آل احمد مى شودماشين را از جوانب فرهنگى غربى منتزع كنيم و سپس آن را با جوانب فرهنگى خودمان الصاق كنيم. پس اين فراتر از اين است كه امپرياليسم هست و آن را به ما نمى دهد. به نظرم اگر اين اطمينان به آل احمد داده مى شد كه مى گفتند ما تكنولوژى را به شما مى دهيم، بعيد مى دانم كه او قانع مى شد. چون تصور مى كرد كه آن با يك جور نيست انگارى همراه است و فقط آن را بايد با افق فرهنگ بومى جمع كرد.
كچوئيان: بله من هم معتقدم كه نمى شود اينها را از همديگر جدا كرد.
*فرديد معتقد است كه فرهنگ و تمدن غربى يك كليت منسجم است و نمى شود چيزهايى را به صورت گزينشى از غرب بگيريم. اما جلال مى گويد كه غرب صاحب ماشين نمى خواهد ما توليد كننده آن شويم. درحالى كه ژاپن آسيايى به مرحله توليدكنندگى و تسلط بر ماشين رسيد. به نوعى به يك نگرش توطئه اى مى رسدو از يك طرف ضديت با دولت و طرح مدرنيزاسيون داردكه شايد اين ضديت ازهمان فعاليت هايش در حزب توده ريشه بگيرد.
كاشى: آل احمد سوابق چپ دارد و اين موضوع در ادبياتش هم خيلى بارز است. او نطفه جريانى را در روشنفكرى ايرانى ايجاد مى كندكه در آن مبادى فرهنگى اولويت دارد و اين جريان به دكتر شريعتى مى رسد. در همين جريان يك دگرديسى اتفاق مى افتد و به يك طرح مقاومت سياسى هم تبديل مى شود. به نظر مى آيد كه آل احمد متأثر از فرديد است. فرديد خويش و ديگرى مى سازد و ديگرى را يكپارچه مى داند و سپس درصدد احياى يك خويشى است كه تك كانونى و يكپارچه است ولى اين موضوع با طرح جلال آل احمد ناسازگار است و مى شود طرح او را دراين حالت نقد كرد.
كچوئيان: آل احمد در يكى از گزارش هاى تاريخى اش بحث كليت اسلام را مطرح مى كند ولى مدرنيته ايرانى مورد نظر او فقط يك نسبت لفظى با مدرنيته غربى دارد و نه چيز ديگر . او معتقد است كه ما بايد با توجه به امكانات، ظرفيت ها و اقتضائات آن را با محيط اطراف مان سازگار كنيم. مدرنيته هم جريان سازگارى با فضاى موجود است. اما مدرنيته موردنظر آل احمد اين نيست. آل احمد معتقد است كه بايد ماشين را توليد كنيم. درواقع آل احمد معتقد به دو تكه بودن آن است و فكر مى كند مى توان ماشين را بدون توجه به بعد فرهنگى آن داشته باشيم. در مقابل در معنايى كه فرديد از كليت دارد، جدايى ناپذيرى اين ابعاد هم در نظر گرفته مى شود. اما چنين چيزى در
آل احمد وجود ندارد.
* جلال آل احمد عمدتاً يك نگرش روشنفكرانه دارد و در دكتر شريعتى ، وجه مذهبى تقويت مى شود. در دوره هاى متأخر طيف هاى مختلفى بعد از دكتر شريعتى در حوزه روشنفكرى و نوانديشى دينى ظهور كرده اند كه به شدت پايبند معتقدات دينى هستند. از يك جانب مجتهد شبسترى را داريم و در سوى ديگر نويسنده اى مانندآوينى كه شديداً نقد دارد نسبت به ساخت و سازهايى كه سعودى ها پيرامون كعبه داشته اند. به نظرتان روندى كه با جلال آل احمد شروع مى شود به كجا ختم مى شود.
كچوئيان: به نظر من طرح روشنفكرى دائماً به هويت شيعى، اسلامى و به تعبيرى به سنت هاى ما نزديك شده است. از ميرزا ملكم خان، آخوندزاده و طالبوف تا اين كه مى رسيم به شريعت سنگلجى ،كسروى و شادمان و سپس به مجموعه جبهه ملى وبعد از جلال و مرحوم شريعتى و شايگان آن زمان و فرديد و تا اين كه مى رسيم به انقلاب اسلامى . باوقوع انقلاب انگار
پس زدنى به وجودمى آيد و برخى مثل شاملو و اخوان ثالث به يك نوع خصومت با مذهب كشيده مى شوند كه نمود آن را درجريانات منورالفكرى بيرون كشور در مباحث امتناع تفكر دينى و نظريه انحطاط مى بينيم و يا كارهايى كه شجاع الدين شفا انجام مى دهد. در داخل هم كسانى را داريم كه اين حالت پس زدن را نشان مى دهد و همه اينها از آثار سياسى ناشى از انقلاب است.
به نظر من اگر قرار است چيزى به اسم منورالفكرى وجود داشته باشد، اين نوع پس زدن هاى مقطعى و پيشرفت ها را هميشه داريم ولى مسير كلى ايران را در درازمدت در كسانى مانند آوينى مى بينيم، البته خود آوينى هم نه. چون اين پس رفتن ها و جلو آمدن ها به طور مرتب تركيب ها و تلفيق هاى جديدى ايجاد مى كند و حذف و جذب هاى زيادى رخ مى دهد. اما من مسير دينى شدن روشنفكرى را مى بينم.
كاشى: من نظرم اين است كه مقوله هويتى در ايران، يك پويش مستمر بين ديگر برتر و خويش است. يعنى من اعتقاد دارم كه تجربه غرب، تجربه اى خاص براى ما بود. ما نخستين بار با يك ديگر برتر مواجه شديم و آن را پذيرفتيم و همه اقسام مواجهه با ديگرى ناشى از تأييد برترى آن ديگرى است. بنابراين يك الگوى مقاومت در ايران شكل مى گيرد كه در مقابل ديگر برتر مقاومت مى كند. من فكر مى كنم اين نوسان ادامه دارد. در عين حال فكر مى كنم شكل پخته ترى پيدا مى كند. يعنى فكر مى كنم شايد نسلى شبيه آل احمد دوباره جلوى روى ما بيايد ولى اين نوع خيلى پخته تر و با تجربه تر است. لااقل اميدوارم كه اين جور باشد. چنان كه آن طرف ماجرا هم در قياس با گذشته تاريخى اش، هم اكنون پخته تر و محتاط تر است. براى اين كه در اين ۶۰ ـ ۵۰ سال اتفاقات زيادى رخ داده است. ما غير از تجربيات درونى مى بينيم كه غرب هم اعتماد به نفس گذشته اش را از دست داده است. بنابراين غرب هم مانند ديگر برترى كه هميشه در مقابل آن احساس حقارت مى كرديم، نيست.
از يك جهت در اين طرف هم اتفاقاتى رخ داده است. يعنى ما الگوى بازگشت به خويش را در سطح منطقه تجربه كرديم و شاهد گسيختگى آن ديگر برتر هم هستيم كه ديگر از برترى خودش دم نمى زند و خويشى كه در جلالتش صحبت مى كرديم داريم جلوه هايش را در منطقه مى بينيم و از خيلى از جلوه هايش داريم فاصله مى گيريم و حتى خودمان با آن مرزبندى مى كنيم. شايد ما هم اعتماد به نفس گذشته را در مورد خودمان از دست داده باشيم. فكر مى كنم اين پويش يك مقدار پيچيده تر مى شود.
* جلال آل احمد در زندگى سياسى اش چند بار از احزاب مختلف انشعاب مى كند و در اين ميانه ديگران نسبت به او نقدهايى دارند آل احمد هم دركتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» تصميم مى گيرد معيارهاى خائن و خدمتگزارى بودن روشنفكر را بيان كند. در حال حاضر چرا آل احمد بين روشنفكران جاذبه چندانى ندارد؟
كچوئيان: اگر كسى دنبال جذبه كسى باشد كه در تاريخ ديگرى زندگى كرده است، حداقل در مورد روشنفكرى دچار خطاى مفهومى است. اصلاً روشنفكرى بستگى به شرايط تاريخى دارد و با ابن سينا و ارسطو فرق مى كند هر چند از نظر من از جهاتى فرق ندارد. چون ممكن است كه ما فرضاً آثار ابن عربى را بخوانيم، ولى درواقع اين ما هستيم كه داريم از آثار او استفاده مى كنيم و نه برعكس. يعنى آنها ما را به حركت درنمى آورند. اين ما هستيم كه به تناسب شرايط تاريخى مان از آنها استفاده مى كنيم. اما در مورد منورالفكرى بايد بگويم كه ما واقعاً از آل احمد و شريعتى و ديگران گذشته ايم. مفهوم گذشتن اين است كه ما به دنبال امرى متفاوت مى گرديم. چون تجربه هاى زيادى پيدا كرده ايم. غربى كه مى بينيم ديگر مانند سابق داعيه اى ندارد و در مرحله فروپاشى است و ما نيز نقصان ها و خوبى هاى خويش كه ظاهر شده را مى بينيم. ما اگر امروزه دنبال جاذبه هم باشيم نياز به كسى داريم كه خاص زمان ما باشد. جاذبه كسانى مانند آل احمد مربوط به زمان خودشان است. در حالى كه روشنفكر در معناى دقيق آن بايد فرزند زمان خودش باشد. به اعتقاد من، معنابخشى به جهان موجود از دست مرحوم شريعتى برنمى آيد و از دست هيچ كس ديگرى هم كه متعلق به زمان ديگرى است برنمى آيد.
كاشى: هر چيزى تاريخ مصرف دارد ولى مى توان اين ايده ها را بازآفرينى و بازسازى كرد.
*اما چرا اين نوع پرهيز از آل احمد بيشتر است تا ديگران؟
كاشى: ما اگر با افق روشنفكرى امروز بخواهيم آثار آل احمد را بخوانيم خيلى سبك و كم محتوا به نظر مى رسد.
كچوئيان: اگر ما آثار آل احمد را خيلى بيشتر از اين ارزيابى كنيم معلوم است كه در جا زده ايم. ما امروزه وقتى متفكران گذشته را بررسى مى كنيم متوجه مى شويم چه عمق كمى دارند اما همه آنها در زمان خودشان يك جهش بوده اند و حتى هم اكنون در آن بخش هايى كه مناسب باشد مى توانيم از افكار آنها استفاده كنيم.
* به نوعى آل احمد از سوى روشنفكران، بيشتر مورد طرد و ترديد است تا روشنفكران ديگر.
كاشى: شايد برخورد روشنفكران را واكنشى بدانيم به عملكرد دستگاه رسمى سياست. چون به نظرم بيش از حدى كه جلال آل احمد استعدادش را داشت مى خواست از آل احمد استفاده كند. وقتى كه اين جورى مى شود در جدالى كه رخ مى دهد، طرف مقابل هم بيش از حد آل احمد را رد مى كند. البته بخشى هم ناشى از اين است كه خود موضوع هم خيلى كم مايه است. يعنى شايد خيلى از متفكران مهجورتر از آل احمد باشند كه عمق فكرى بيشترى دارند و ايده هاى قابل توجهى مطرح مى كنند. ما هم نمى توانيم آنها را ناديده بگيريم ولى در مورد آل احمد مى توان گفت كه خود موضوع هم كم مايه است.
كچوئيان: بعد از انقلاب اسلامى بحثى در گرفت كه شامل شريعتى هم مى شد. اينها حاصل خصومت هاى ناشى از سياست است. بعضاً ممكن است كسانى باشند كه از برخى افراد خوششان نيايد. اين ديگر دعواهاى سياسى است.