دوشنبه ۲ مهر ۱۳۸۶ - ۱۲ رمضان ۱۴۲۸
Mon, Sep 24, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
اين ملت عظيم
گلچين خاطرات رهبر معظم انقلاب از دوران دفاع مقدس
316254.jpg
* ما مى توانيم

در روزهاى اول جنگ، يك نفر نظامى پيش من آمد و فهرستى آورد كه انواع و اقسام هواپيماهاى ما - جنگى و ترابرى - در آن فهرست ذكر شده بود و مشخص گرديده بود كه چند روز ديگر همه فروندهاى اين نوع هواپيماها زمينگير خواهند شد؛ مثلاً اين نوع هواپيما در روز هشتم، اين نوع هواپيما در روز دهم، اين نوع هواپيما در روز پانزدهم! اين فهرست را به من داده بود كه خدمت امام ببرم، تا ايشان بدانند كه موجودى ما چيست. من به آن فهرست نگاه كردم، ديدم ديرترين زمانى كه هواپيمايى از انواع هواپيماهاى ما زمينگير خواهد شد، در حدود ۲۰ و چند روز است؛ يعنى ما ۲۰ و چند روز ديگر هيچ هواپيمايى نداريم كه بتواند از روى زمين بلند شود! من وظيفه ام بود كه اين فهرست را ببرم و به امام نشان دهم. ايشان به آن كاغذ نگاه كردند و گفتند: اعتنا نكنيد؛ ما مى توانيم! برگشتم و به دوستانى كه بودند گفتم: امام مى گويند مى توانيد. آن هواپيماها، به همت شما و با توانستن شما هنوز پرواز مى كنند؛ هنوز از بسيارى از تجهيزات پرنده اين منطقه پيشترند؛ هنوز در مصاف با بسيارى از كسانى كه وسايل مدرن دارند، برتر و فائق ترند. از آن روز ، نزديك ۲۰ سال مى گذرد. اين است معجزه همت انسان! اين است معجزه ايمان! آنها را ساختند، آنها را تعمير كردند، با آنها كار كردند؛ البته مبالغ نسبتاً قابل توجهى هم در اواخر به آنها اضافه شد. آنچه مهم است، روحيه و ايمان است؛ قدردانى چيزى است كه اين انقلاب و اين حركت عظيم به ما داده است؛ يعنى خودباورى، يعنى استقلال، يعنى عزت، يعنى قطع رابطه آقابالاسرى كسانى كه مدعى آقابالاسرى بر همه دنيايند.
۱۳۷۷‎/۱۱‎/۱۹

* ميهمانى

بسيجى ها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردى را ديدم كه جوان هم نبود - به گمانم همان وقت بعد از شهادتش، در نماز جمعه تهران هم اين خاطره را گفتم - شب مى خواستند به عمليات بسيار خطرناكى بروند؛ آن وقتى بود كه عراقى ها از رود كارون عبور كرده بودند و به اين طرف آمده بودند و در زمين پهن شده بودند. خرمشهر داشت به كلى محاصره مى شد - سال ۵۹؛ در عين خطر - شب لباس رزم، لباس نظامى - همين لباس بسيجى - را پوشيده بود و با رفقايش داشتند مى رفتند. او آذربايجانى بود، اما در تهران تاجر بود؛ داشت با تلفن از منزلش خداحافظى مى كرد. من نشسته بودم، نمى دانست كه من هم تركى بلدم. به زنش مى گفت «گد يروخ گناقلوقا»؛(۱) او هم مى فهميد كه «گناخلوق، نجور گناخلوقدى»!(۲) هم اين آگاه بود، هم آن آگاه بود؛ مى فهميدند چه كار مى كنند.
۱- ميهمانى مى رويم .
۲- ميهمانى، چه جور ميهمانى است!
۱۳۷۹‎/۵‎/۶

* آبادان در محاصره دشمن

محل استقرار ما در اين ۸ ، ۹ ماهى كه در منطقه عمليات بودم، «اهواز» بود، نه «آبادان». يعنى اواسط مهر ماه به منطقه رفتم (مهرماه ۵۹ تا اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد۶۰). يك ماه بعدش حادثه مجروح شدن من پيش آمد كه ديگر نتوانستم بروم. يعنى حدود ۸ ، ۹ ماه، بودن من در منطقه جنگى، طول كشيد. حدود ۱۵ روز بعد از شروع عمليات بود كه ما به منطقه رفتيم. اول مى خواستم بروم «دزفول». يعنى از اين جا نيت داشتم. بعد روشن شد كه اهواز، از جهتى بيشتر احتياج دارد. لذا رفتم خدمت امام و براى رفتن به اهواز اجازه گرفتم كه آن هم براى خودش داستانى دارد.
تا آخر آن سال را كلاً در خوزستان بودم و حدود ۲ ماه بعدش هم تا اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد ۶۰ رفتم منطقه غرب و يك بررسى وسيع در كل منطقه كردم، براى اطلاعات و چيزهايى كه لازم بود؛ تا بعد بيايم و باز مشغول كارهاى خودمان شويم كه حوادث «تهران» پيش آمد و مانع از رفتن من به آنجا شد. اين مدت غالباً در اهواز بودم. از روزهاى اول قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان؛ لكن نمى شد. علت هم اين بود كه در اهواز، از بس كار زياد بود، اصلاً از آن محلى كه بوديم، تكان نمى توانستم بخورم. زيرا كسانى هم كه در خرمشهر مى جنگيدند، بايستى از اهواز پشتيبانى شان مى كرديم، چون واقعاً از هيچ جا پشتيبانى نمى شدند.
در آنجا، به طور كلى، دو نوع كار وجود داشت. در آن ستادى كه ما بوديم، مرحوم دكتر «چمران» فرمانده آن تشكيلات بود و من نيز همان جا مشغول كارهايى بودم. يك نوع كار، كارهاى خود اهواز بود. از جمله عمليات و كارهاى چريكى و تنظيم گروه هاى كوچك براى كار در صحنه عمليات. البته در اينجاها، بنده در همان حد توان، مشغول بوده ام... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در يك هواپيما، با هم وارد اهواز شديم. يك مقدار لباس آورده بودند توى همان پادگان لشكر،۹۲ براى همراهان مرحوم چمران. من همراهى نداشتم. محافظينى را هم كه داشتم همه را مرخص كردم. گفتم من ديگر به منطقه خطر مى روم؛ شما مى خواهيد حفاظت جان مرا بكنيد؟! ديگر حفاظت معنى ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زياد گفتند: «ما هم مى خواهيم به عنوان بسيجى در آنجا بجنگيم.» گفتيم: «عيبى ندارد.» لذا بودند و مى رفتند كارهاى خودشان را مى كردند و به من كارى نداشتند.
مرحوم چمران، همراهان زيادى با خودش داشت. شايد حدود ۵۰ ، ۶۰ نفر با ايشان بودند. تعدادى لباس سربازى آوردند كه اينها بپوشند، تا از همان شب اول شروع كنيم. يعنى دوستانى كه آنجا در استاندارى و لشكر بودند، گفتند: «اكنون ميدان براى شكار تانك و كارهاى چريكى هست.» ايشان گفت: «از همين حالا شروع مى كنيم.»
خلاصه، براى آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم: «چطور است من هم لباس بپوشم بيايم؟» گفت: «خوب است. بد نيست.» گفتم: «پس يك دست لباس هم به من بدهيد.» يك دست لباس سربازى آوردند، پوشيدم كه البته لباس خيلى گشادى بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن وقت لاغرتر هم بودم. خيلى به تن من نمى خورد. چند روزى كه گذشت، يك دست لباس درجه دارى برايم آوردند كه اتفاقاً علامت رسته زرهى هم روى آن بود.
رسته هاى ديگر، بعد از اين كه چند ماه آنجا ماندم و با من مأنوس شده بودند، گله مى كردند كه چرا لباس شما رسته توپخانه نيست؟ چرا رسته پياده نيست؟ زرهى چه خصوصيتى دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهى را كندم كه اين امتيازى براى آنها نباشد. به هر حال، لباس پوشيدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا يادم نيست تفنگ خودم را برده بودم يا نه. همين تفنگى كه اينجا توى فيلم ديديد روى دوش من است، كلاشينكف خودم است. اكنون هم آن را دارم. يعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. كسى يك وقت به من هديه كرده بود. كلاشينكف مخصوصى است كه برخلاف كلاشينكف هاى ديگر، يك خشاب ۵۰ تايى دارد. غرض؛ حالا يادم نيست كلاشينكف خودم همراهم بود، يا آنجا، گرفتم. همان شب اول رفتيم به عمليات. شايد ۲ ، ۳ ساعت طول كشيد و اين در حالى بود كه من جنگيدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تيراندازى كنم. عمليات جنگى اصلاً بلد نبودم. غرض؛ اين، يك كار ما بود كه در اهواز بود و عبارت بود از تشكيل گروه هايى كه به اصطلاح آن روزها، براى شكار تانك مى رفتند. تانك هاى دشمن تا «دب حردان» آمده بودند و حدود ۱۷ ، ۱۸ يا ،۱۵ ۱۶ كيلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره هايشان تا اهواز مى آمد. خمپاره ۱۲۰ يا كمتر از ۱۲۰ هم تا اهواز مى آمد. به هر حال، اين تربيت و آموزش هاى جنگ را مرحوم چمران درست كرد. جاهايى را معين كرد براى تمرين. خود ايشان، انصافاً به كارهاى چريكى وارد بود. در قضاياى قبل از انقلاب، در فلسطين و مصر تمرين ديده بود. به خلاف ما كه هيچ سابقه اى نداشتيم، ايشان سابقه نظامى حسابى داشت و از لحاظ جسمانى هم، از من قوى تر و كاركشته تر و زبده تر بود. لذا، وقتى صحبت شد كه «كى فرمانده اين عمليات باشد؟» بى ترديد، همه نظر داديم كه مرحوم چمران، فرمانده اين تشكيلات شود. ماهم جزو ابواب جمعى آن تشكيلات شديم. نوع دوم كار، كارهاى مربوط به بيرون اهواز بود. از جمله پشتيبانى خرمشهر و آبادان و بعد، عمليات شكستن حصر آبادان بود كه از «محمديه» نزديك «دارخوين» شروع شد. همين آقاى «رحيم صفوى» سردار صفوى امروزى مان كه ان شاءالله خدا اين جوانان را براى اين انقلاب حفظ كند جزو نخستين كسانى بود كه عمليات شكستن حصر را از چندين ماه قبل شروع كرده بودند كه بعد به عمليات «ثامن الائمه» منجر شد.
غرض اين كه، كار دوم، كمك به اينها و رساندن خمپاره بود. بايستى از ارتش، به زور مى گرفتيم. البته خود ارتشى ها، هيچ حرفى نداشتند و با كمال ميل مى دادند. منتها آن روز بالاى سر ارتش، فرماندهى وجود داشت كه به شدت مانع از اين بود كه چيزى جابه جا شود و ما با مشكلات زياد، گاهى چيزى براى برادران سپاهى مى گرفتيم. البته براى ستاد خود ما، جرأت نمى كردند ندهند؛ چون من آنجا بودم و آقاى چمران هم در آنجا بود. من نماينده امام بودم.
چند روز بعد از اين كه رفتيم آنجا، (شايد بعد از ،۲ ۳ هفته) نامه امام در راديو خوانده شد كه فلانى و آقاى چمران، در كل امور جنگ و چه و چه نماينده من هستند. اينها توى همين آثار حضرت امام رضوان الله عليه هست. لذا، ما هر چه مى خواستيم، راحت تهيه مى كرديم. لكن بچه هاى سپاه، بخصوص آنهايى كه مى خواستند به منطقه بروند، در عسرت بودند و يكى از كارهاى ما، پشتيبانى اينها بود.
من دلم مى خواست بروم آبادان؛ اما نمى شد. تا اين كه يك وقت گفتم: «هر طور شده من بايد بروم آبادان» و اين وقتى بود كه حصر آبادان شروع شده بود. يعنى دشمن از رودخانه كارون عبور كرده و رفته بود به سمت غرب و يك پل را در آنجا گرفته بود و يواش يواش سرپل را توسعه داده بود. طورى شد كه جاده اهواز و آبادان بسته شد. تا وقتى خرمشهر را گرفته بودند، جاده خرمشهر اهواز بسته بود؛ اما جاده آبادان باز بود و در آن رفت و آمد مى شد. وقتى دشمن آمد اين طرف و سرپل را گرفت و كم كم سرپل را توسعه داد، آن جاده هم بسته شد. ماند جاده ماهشهر و آبادان. چون ماهشهر به جزيره آبادان وصل مى شود، نه به خود آبادان، آن هم زير آتش قرار گرفت. يعنى سرپل توسط دشمن توسعه پيدا كرد و جاده سوم هم زير آتش قرار گرفت و در حقيقت دو، سه راه غيرمطمئن باقى ماند. يكى راه آب بود كه البته آن هم خطرناك بود. يكى راه هوايى بود و مشكلش اين بود كه آقايانى كه در ماهشهر نشسته بودند، به آسانى هليكوپتر به كسى نمى دادند. يك راه خاكى هم در پشت جاده ماهشهر بود كه بچه ها با هزار زحمت درست كرده بودند و با سرعت از آنجا عبور مى كردند. البته جاهايى از آن هم زير تير مستقيم دشمن بود كه تلفات بسيارى در آنجا داشتيم و مقدارى از اين راه از پشت خاكريزها عبور مى كرد. اين غير از جاده اصلى ماهشهر بود. البته اين راه سوم هم خيلى زود بسته شد و همان ۲ جاده؛ يعنى راه آب و راه هوا باقى ماند. من از طريق هوا، با هليكوپتر، از ماهشهر به جزيره آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهيد «جهان آرا» كه بود، فرمانده همين عمليات بود. از ارتش هم مرحوم شهيد «اقارب پرست»، از همين شهداى اصفهان بود. افسر خيلى خوبى بود. از افسران زرهى بود كه رفت آنجا ماند. يكى هم سرگرد «هاشمى» بود. من عكسى از همين سفر داشتم كه عكس بسيار خوبى بود. نمى دانم آن عكس را كى براى من آورده بود. حالا اگر اين پخش شد، كسى كه اين عكس را براى من آورد، اگر فيلمش را دارد، مجدداً آن عكس را تهيه كند؛ چون عكس يادگارى بسيار خوبى بود.
ماجرايش اين بود كه در مركزى كه متعلق به بسيج فارس بود، مشغول سخنرانى بودم. شيرازى ها بودند وتهرانى ها و سخنرانى اول ورودم به آبادان بود. قبلاً هيچ كس نمى دانست من به آنجا آمده ام. ۴ ، ۵ نفر همراه من بودند و همين طور گفتيم: «برويم تا بچه ها را پيدا كنيم.» از طرف جزيره آبادان كه وارد شهر آبادان مى شديم، رفتيم خرمشهر. آن قسمت اشغال نشده خرمشهر، محلى بود كه جوانان آنجا بودند. رفتم براى بسيجى ها سخنرانى كردم. در حال آن سخنرانى، عكسى از ماها برداشتند كه يادگارى خيلى خوبى بود. يكى از رهبران تاجيك كه مدتى پيش آمد اينجا، اين عكس را ديد و خيلى خوشش آمد و برداشت برد. عكس منحصر به فردى بود كه آن را دست كسى نديدم. اين عكس را سرگرد هاشمى براى ما هديه فرستاده بود. نمى دانم سرگرد هاشمى شهيد شده يا نه؛ على ايحال، يادم هست چند نفر از بچه هاى سپاه و چند نفر از ارتشى ها و بقيه از بسيجى ها بودند.
در جزيره آبادان، رفتيم يگان ژاندارمرى سابق را سركشى كرديم. بعد هم رفتيم از محل سپاه كه حالا شما مى گوييد هتل بازديدى كرديم. من نمى دانم آنجا هتل بوده يا نه. آنجايى كه ما را بردند و ما ديديم، يك ساختمان بود كه من خيال مى كردم مثلاً انبار است.
خلاصه، يكى دو روز بيشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آنجا، آبادان را قابل توجه يافتم. يعنى ديدم در عين غربتى كه بر همه نيروهاى رزمنده ما در آنجا حاكم بود، شرايط رزمندگان از لحاظ امكانات هم شرايط نامساعدى بود. حقيقتاً وضعى بود كه انسان غربت جمهورى اسلامى را در آنجا حس مى كرد؛ چون نيروهاى خيلى كمى در آنجا بودند و تهديد و فشار دشمن، بسيار زياد و خيلى شديد بود. ما فقط ۶ تانك آنجا داشتيم كه همين آقاى اقارب پرست رفته بود از اينجا و آنجا جمع كرده بود، تعمير كرده بود و با چه زحمتى يك گروهان تانك در حقيقت يك گروهان ناقص تشكيل داده بود. بچه هاى سپاه، با كلاشينكف و نارنجك و خمپاره و با اين چيزها مى جنگيدند و اصلاً چيزى نداشتند.
اين شرايط واقعى ما بود؛ اما روحيه ها، در حد اعلى. واقعاً چيز شگفت آورى بود! ديدن اين مناظر، براى من خيلى جالب بود. يكى دو روز آنجا بودم و بازديدى كردم و هدفم اين بود كه هم گزارش دقيقى از آنجا به اصطلاح براى كار خودمان داشته باشم (وضع منطقه را از نزديك ببينم و بدانم چه كار بايد بكنم) و هم اين كه به رزمندگانى كه آنجا بودند، خدا قوتى بگوييم. رفتم به يكايك آنها، خدا قوتى گفتم . همه جا سخنرانى هايى كردم و حرفى زدم. با بچه هايى كه جمع مى شدند بچه هاى بسيجى عكس هاى يادگارى گرفتم و برگشتم آمدم. يك جا را شما توى فيلم ديديد كه ما ازخانه ها عبور مى كرديم. اين، براى خاطر اين بود كه منطقه تماماً زير ديد مستقيم دشمن بود و بچه هاى سپاه براى اين كه بتوانند خودشان را به نزديك ترين خطوط به دشمن كه شايد حدود صدمتر، يا كمتر، يا بيشتر بود برسانند، خانه هاى خالى مردم فرار كرده و هجرت كرده از آبادان و قسمت خالى خرمشهر را به هم وصل كرده بودند. الآن يادم نيست كه اينها در آبادان بود يا خرمشهر؟ به احتمال قوى ، خرمشهر بود... بله؛ «كوت شيخ»بود. اين خانه ها را به هم وصل كرده و ديوارها را برداشته بودند.
وقتى انسان وارد اين خانه ها مى شد، مناظر رقت انگيزى مى ديد . دهها خانه را عبور مى كرديم تا برسيم به نقطه اى كه تك تيرانداز ما، با تير مستقيم، دشمن و گشتى هايش را هدف مى گرفت. من بچه هاى خودمان را مى ديدم كه تك تيرانداز بودندو خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهايى كه درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود. البته دشمن هم، به مجرد اين كه اينها يكى را مى انداختند، آن جا را با آتش شديد مى كوبيد. اين طور بود. اما اينها كار خودشان را مى كردند. اين يك قسمت از خانه ها بود كه ما رفتيم ديديم. خانه هاى خالى و اثاثيه هاى درست جمع نشده كه نشانه نهايت آوارگى و بيچارگى مردمى بود كه اسباب هايشان راهمين طور ريخته بودند و رفته بودند. خيلى تأثرانگيز بود! جوانانى كه با قدرت تمام جلو مى رفتند، مدام به من مى گفتند: «اين جا خطرناك است.» مى گفتم: « نه. تا هرجا كه كسى هست، بايد برويم ببينيم!»
آخرين جايى كه رفتيم، زير پل بود. پل شكسته شده بود. پل آبادان خرمشهر، يك جا قطع شده بود و قابل عبور و مرور نبود. زير پل، تا محل آن شكستگى ، بچه هاى ما راه باز كرده بودند و مى رفتند و من هم تا انتها رفتم. گمان مى كنم و چنين به ذهنم هست كه در آن نقطه آخرى كه رفتيم، يك نماز جماعت هم خوانديم. من همه جا حماسه و مقاومت ديدم. اين خلاصه حضور چندين ساعته ما در آبادان و آن منطقه اشغال نشده خرمشهر به اصطلاح كوت شيخ بود.
۱۳۷۲‎/۶‎/۱۱

* ايستادگى نيروى هوايى

در آن روزها سازماندهى نيروى هوايى و سازماندهى بخش هاى گوناگون ارتش مسأله مهمى بود. اين كار آن چنان با ظرافت، مهارت و پايبندى به مبانى انقلاب در داخل نيروى هوايى انجام گرفت كه حتى ناظران نزديك و آشنا را هم متحير كرد. بعد جنگ تحميلى آغاز گشت و نوبت عمليات شد. چشم ها متوجه بود كه نيروى هوايى چه خواهد كرد. نيروى هوايى نقش آفرينى كرد و وسط ميدان ظاهر شد. با اين كه نيروى هوايى نيروى پشتيبانى است، اما در برهه مهمى از زمان در آغاز جنگ ، محور دفاع مقدس شد، بنده آن وقت نماينده مجلس شوراى اسلامى بودم؛ به مجلس رفتم و از تعداد سورتى هاى پرواز نيروى هوايى در جنگ گزارش دادم؛ نمايندگان مبهوت ماندند! يك بار ديگرنيروى هوايى ديگران را متعجب كرد؛ آن زمان كه دستگاه هاى - به گمان بعضى ها - از كار افتاده و معطل مانده و روبه تمام شدن را احيا كرد. شايد روز اول يا دوم جنگ بود كه چند نفر از بزرگان نظامى آن روز كاغذى به من دادند كه در آن طبق آمار نشان داده شده بودكه ما حداكثر تا بيست روز ديگر پرنده اى درآسمان كشور نخواهيم داشت؛ نه ترابرى و نه جنگنده . من هنوز آن كاغذ را نگه داشته ام . به ما مى گفتند اصلاً امكان ندارد؛ اما جوانان ما - از خلبان ما، فنى ما ، پدافندى ما، همه و همه - دست به هم دادند و ۸سال جنگ را بدون اين كه ما چيز قابل توجهى به موجودى ارتش اضافه كرده باشيم، اداره كردند؛ آن هم درمقابل پشتيبانى هاى جهانى از رژيم صدام. به آن رژيم هواپيما و امكانات رادارى و پدافندى مى دادند و مدرنترين وسايل و تجهيزات را در اختيارش مى گذاشتند؛ اما نيروى هوايى ايستادگى كرد؛ «ان الذين قالوا ربناالله ثم استقاموا».
۱۳۸۲‎/۱۱‎/۱۹

* نقش جوانان

اكثر جوان هايى كه در جنگ نقش هاى مؤثر ايفا كردند، از قبيل دانشجوها بودند و خيلى هايشان هم جزو نخبه ها بودند. دليل نخبه بودنشان هم اين بود كه يك جوان بيست و دو - سه ساله فرمانده يك لشكر شد؛ آن چنان توانست آن لشكر راهدايت كند و آن چنان توانست طراحى عمليات را ، كه هرگز نكرده بود، بكندكه نه فقط دشمنانى را كه مقابل ما بودند - يعنى سربازان مهاجم بعثى عراق - متعجب كرد، بلكه ماهواره هاى دشمنان را هم متعجب كرد. ما والفجر ۸ را كه حركت نشدنى و باورنكردنى است، داشتيم؛ درحالى كه ماهواره هاى آمريكايى براى عراق - لابد اين موضوع را شنيديد و مطلعيد- كار مى كردند؛ اطلاعات به آن كشور مى دادند؛ يعنى دائماً قرارگاه هاى جنگى رژيم بعثى با دستگاه هاى خبرى آمريكايى و با ماهواره هايشان مرتبط بودند و آن ماهواره ها نقل و انتقال و تجمع نيروهاى ما را ثبت مى كردند و بلافاصله به آنها اطلاع مى دادند كه ايرانى ها كجا تجمع كرده اند و كجا ابزار كار گذاشته اند. حتماً مى دانيد كه اطلاعات در جنگ، نقش بسيار مهم و فوق العاده اى دارد؛ اما زير ديد اين ماهواره ها ، ده ها هزار نيرو رفتند تا پاى اروندرود و دشمن نفهميد! با شيوه هاى عجيب و غريبى كه مى دانم شماها چيزى از آنها نمى دانيد- البته آن وقت براى ماها روشن بود، بعد هم براى مردم آشكار شد؛ منتها متأسفانه معارف جنگ دست به دست نمى شود؛ يكى از مشكلات كار ما اين است، لذا شماها خبر نداريد - اينها با كاميون، با وانت، به شكل هاى گوناگون ، مثل اين كه گويا هندوانه بار كرده اند، توانستند دهها هزار نيروى انسانى را با پوشش هاى عجيب و غريب و در شب هاى تاريكى كه ماه هم در آن شبها نبود، به كناره اروندرود منتقل كنند و از اروند رود كه عرض آن در بعضى از قسمتها به دو، سه كيلومتر مى رسد، اين نيروهاى عظيم را عبور بدهند به آن طرف؛ از زير آب و با آن وضع عجيبى كه اروند دارد كه شماها شايد آن را هم ندانيد. اروند دو جريان دارد؛ يك جريان از طرف شمال به جنوب است كه آن، جريان اصلى اروند است و رودخانه دجله و فرات هم در همين جريان به اروند متصل مى شوند و با هم به طرف خليج فارس مى روند؛ جريان ديگر ، عكس اين جريان است و آن، در مواقع مد درياست. در اين مواقع، آب دريا حدود ۲ ، ۳ يا ۴ متر از طرف دريا، يعنى از طرف جنوب، مى آيد به طرف شمال ؛ يعنى دريا سرريز مى شود در رودخانه. با اين حساب، يعنى اروند دوجريان ۱۸۰درجه اى كاملاً مخالف همديگر دارد. به هرحال، با يك چنين وضع پيچيده اى - آن زمان ما در جريان جزئيات كار قرار مى گرفتيم و آن دلهره ها و كذا و كذا- رزمندگان اسلام توانستند به آن جا بروند و منطقه اى را فتح كنند و كار شگفت آورى را انجام دهند. اين كار ، كار همين دانشجوها و همين جوانان وهمين نخبه هايى بودكه در بسيج و سپاه بودند.
۱۳۸۳‎/۷‎/۵
316251.jpg
* شهيد بابايى

سال ۶۱ شهيد بابايى را گذاشتيم فرمانده پايگاه هشتم شكارى اصفهان. درجه اين جوان حزب اللهى سرگردى بود، كه او را به سرهنگ تمامى ارتقا داديم. آن وقت آخرين درجه ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابايى سرش را مى تراشيد و ريش مى گذاشت. بنابود او اين پايگاه را اداره كند. كار سختى بود. دل همه مى لرزيد، دل خودمن هم كه اصرار داشتم ، مى لرزيد، كه آيا مى تواند؟ اما توانست . وقتى بنى صدر فرمانده بود،كار مشكل تر بود. افرادى بودندكه دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذيت مى كردند؛ حرف مى زدند، اما كار نمى كردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پيش من آمد و نمونه اى از اين قضايا رانقل كرد. خلبانى بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهيد شد. او جزو همان خلبان هايى بود كه از اول با نظام ناسازگارى داشت. شهيد عباس بابايى با او گرم گرفت و محبت كرد؛ حتى يك شب او را با خود به مراسم دعاى كميل برده بود؛ با اين كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهيد بابايى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چندساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بيشتر بود. در ميان نظامى ها اين چيزها خيلى مهم است. يك روز ارشديت تأثير دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسليم بابايى شده بود. شهيد بابايى مى گفت ديدم در دعاى كميل شانه هايش از گريه مى لرزد و اشك مى ريزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس! دعا كن من شهيد بشوم! اين را بابايى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گريه كرد. او الآن در اعلى عليين الهى است؛ اما بنده كه ۳۰ سال قبل از او در ميدان مبارزه بودم، هنوز در اين دنياى خاكى گير كرده ام و مانده ام! ما نرفتيم ؛ معلوم هم نيست دستمان برسد. تأثير معنوى اين گونه است. خودعباس بابايى هم همين طور بود؛ او هم يك انسان واقعاً مؤمن و پرهيزگار و صادق و صالح بود.
۱۳۸۳‎/۱۰‎/۲۳

* خرمشهر يك نماد است

بنده در همان دوران غربت - وقتى خرمشهر در اشغال دشمنان بيگانه بود - نزديك پل خرمشهر رفتم و به چشم خودم ديدم وضعيت چگونه است . فضا غم آلود و دلها سرشار از غصه بود و دشمن با اتكا به نيروهاى بيگانه كه به او كمك مى كردند - همين آمريكا و غربى ها و همين مدعيان دروغگو و منافق حقوق بشر - در خرمشهر مستقر شده بود. تانك هاى او، وسايل پيشرفته او، هواپيماهاى مدرن او، نيروهاى تا دندان مسلح او ؛ بچه هاى ما آر.پى.جى هم نداشتند؛ با تفنگ مى جنگيدند؛ اما با ايمان و با صلابت. همين جوانان، با دست خالى ، اما با دل پر از اميد و ايمان به خدا، بدون اين كه ابزار پيشرفته اى داشته باشند و بدون اين كه دوره هاى جنگ را ديده باشند، وسط ميدان رفتند و بر همه آن عوامل غلبه پيدا كردند.
روز سوم خرداد، همان ساعت اولى كه رزمندگان ما خرمشهر را گرفته بودند، مرحوم شهيد صياد شيرازى به من تلفن كرد- بنده آن وقت رئيس جمهور بودم - و گزارش اوضاع جبهه را مى داد. مى گفت الآن هزاران سرباز و افسر عراقى صف بسته اند، براى اين كه بيايند ما دست هايشان را ببنديم و اسير شوند! قدرت معنوى يك ملت اين است. فقط خرمشهر نيست - خرمشهر يك نماد است - كربلاى ۵ ما هم همين طور بود ؛ والفجر ۸ ما هم همين طور بود؛ فتوحات فراوان ديگر ما هم همين طور بود؛ عمليات خيبر و بدر و مجموعه ۸ سال دفاع مقدس ما هم همين طور بود. البته ناكامى و شكست هم داشتيم و شهيد هم داديم؛ ميدان مبارزه است. به بركت ايمان شهيدان ما و ايمان شما پدران و مادران و همسران - كه شماها هم پشت سر شهدا قرار داريد؛ چون اگر پدر شهيد، مادر شهيد و همسر شهيد با او همدل و هم ايمان نباشند، او نمى تواند برود بجنگد - توانستيد در اين مبارزه پيروز شويد. اين همان درسى است كه بايدهمواره جلوى چشم ما باشد و به آن نگاه كنيم.
۱۳۸۴‎/۳‎/۳

* من را هم ببريد

بچه هاى شهيد چمران در ستاد جنگ هاى نامنظم جمع مى شدند و هر شب عمليات مى رفتند و بنده راهم گاهى با خودشان مى بردند. يك شب ديدم افسرى با من كار دارد؛ به نظرم سرهنگ ۲ يا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشكر ۹۲ بود، لذا به اينها نزديك بوديم. آن افسر پيش من آمد و گفت: من با شما يك كار خصوصى دارم. من فكر كردم مثلاً مى خواهددرخواست مرخصى بدهد. يك خرده لجم گرفت كه حالا دراين حيص و بيص چه وقت مرخصى رفتن است. اما ديدم با حالت گريه آمد و گفت: شب ها كه اين بچه ها به عمليات مى روند، اگر مى شود، من را هم با خودشان ببرند(!) بچه ها شب ها با مرحوم شهيد چمران به قول خودشان به شكار تانك مى رفتند و اين سرهنگ آمده بود التماس مى كرد كه من را هم ببريد! چنين منظره ها و جلوه هايى را انسان مشاهده مى كرد، اين نشان دهنده آن ظرفيت معنوى است . بچه هاى بسيجى و بچه هاى سپاه و داوطلبان جبهه و آدم هايى از قبيل شهيد چمران كه جاى خود دارند. اين ، يك بعد از ظرفيت اين ملت عظيم است.
۱۳۸۴‎/۶‎/۳۱

* اطاعت از امام

يك روز- در شهريور ۱۳۲۰ - چند لشكر از شرق و چند لشكراز غرب وارد كشور شدند و چند تا هواپيما درآسمانها پيدا شدند؛ نيروهاى نظامى آن روز كشور از پادگانها هم گريختند! نه فقط در جبهه ها نماندند، بلكه آنهايى هم كه درپادگان بودند، خزيدند تو خانه ها و خود را مخفى كردند! يك روز هم همين ملت ساعت
۲ بعدازظهر امام اعلام كرد كه مردم بروند پاوه را از دست دشمنان خارج كنند؛ مرحوم شهيد چمران به خود من گفت: به مجرد اين كه پيام امام پخش شد، ماكه آنجا در محاصره دشمن بوديم، احساس كرديم كه دشمن دارد شكست مى خورد. بعد از چند ساعت هم سيل جمعيت به سمت پاوه راه افتاد. من ساعت ۴ و۵ همان روز در خيابان به طرف منزل امام مى رفتم؛ ديدم اصلاً اوضاع دگرگونه است. همين طور مردم درخيابانها سوار ماشين ها مى شوند و از مراكز سپاه و مراكز مربوط به اعزام جبهه، به جبهه ها مى روند. اين همان مردمند؛ اما فكرو محتواى ذهن تغيير پيدا كرده است؛ آرمان پيدا كردند؛ به هويت خودشان واقف شدند؛ خود را شناخته اند. همين طور بايد پيش برود.
۱۳۸۵‎/۸‎/۱۸


|   شناسنامه   |   آرشيو   |