|
پنجشنبه بازار كتاب
|
|
|
|
|
|
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با دكتر صابر امامى شاعر، نويسنده، پژوهشگر
|
|
|
|
درباره رمان ساراما گو و فيلمى براساس آن
|
|
|
|
|
پنجشنبه بازار كتاب
تنوع كتاب در آستانه پائيز
|
|
|
ساير محمدى
كتاب هاى مختلفى در حوزه هاى گوناگون به بازار آمده اند اما فصل، فصل كتابخوانى نيست. بنا به نظر و اعتقاد ناشران و كتابفروشان كه در سال ها كار و تجربه به آن رسيده اند، اين ايام مختص كتاب هاى درسى و دانشگاهى، كتاب هاى كمك درسى و كتاب هاى آموزشى است. مراجعان كتابفروشى ها عموماً دانشگاهيان اند. فصل كتاب هاى غيردرسى از نيمه دوم آبان شروع مى شود و آذر اوج مى گيرد. گرچه اين عادت و طرز تفكر بايد عوض شود. جامعه اى كه فرهنگ مطالعه و كتابخوانى در آن نهادينه شده باشد همه فصل ها فصل كتاب است و كتابخوانى بايد تداوم داشته باشد. حالا كه مدارس سال تحصيلى جديد را آغاز كرده اند چه خوب است زنگ انشا را به زنگ كتابخوانى تبديل كنيم. كودكان را در همان سال هاى پايه با فرهنگ مطالعه آشنا كنيم. معلمان، كودكان امروز و سازندگان ايران فردا را به عنوان يك جامعه سالم، كتابخوان تربيت كنند. با چنين رويكردى بازار داغ كتاب پيوسته و هميشگى است.
* شعر «نواى عشق» مجموعه اى از غزليات نظام الدين انصارى حقى متخلص به حقى است كه از سوى نشر پيكان چاپ و منتشر شده است. اشعار اين كتاب عموماً در ستايش انسان و انسانيت، دوستى، مهر مادر، در منقبت مولاى متقيان على (ع)، مردان خدا، حب وطن و ... است. ضمن اين كه شاعر در به كارگيرى اوزان عروضى و بيان انديشه هايش در قالب هاى متنوع تجربه و توانايى فراوانى دارد. «از پلك سنگ» مجموعه شعرى از عباس باقرى است كه بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاى دفاع مقدس چاپ و منتشر كرده است. باقرى شاعر نام آشنا اين دفتر را به برادر شهيدش تقديم كرده و مى نويسد: «به ياد برادر شهيدم محمد امير (اسماعيل) باقرى كه تكه هاى استخوان هايش را جا گذاشت و تاول هاى خردلى اش را با خود نزد خدا برد.» حسين اسرافيلى ديگر شاعر دوران دفاع مقدس در مقدمه كتاب ضمن ستايش از عباس باقرى و جايگاه او در شعر معاصر مى نويسد: «جز خدا به كسى توكل ندارد و نگاهش همواره به انگشت اشاره شهداست.» اين مجموعه كه بخشى از تلاش عباس باقرى اين شاعر فروتن زابلى در ۸ سال دفاع مقدس است به خواهش اينجانب و ديگر دوستان فراهم آمده است. شعرهاى اين دفتر همه در قالب سپيد سروده شده اند. «از پنجره هاى زندگانى» برگزيده غزل امروز ايران است كه به اهتمام محمد عظيمى فراهم آمده كه مؤسسه انتشارات آگاه چاپ سوم آن را روانه كتابفروشى ها كرد. چاپ اول اين كتاب كه در سال ۶۹ منتشر شده بود، در ۲بخش تنظيم و تدوين شده است. بخش اول تحت عنوان «نقد و نظر درباره غزل عصر ما» ديدگاه هاى شاعرانى چون نيما، خانلرى، شهريار، ابوالحسن ورزى، توللى، مشيرى، مشفق كاشانى تا عمران صلاحى و شفيعى كدكنى آمده است و در بخش دوم تحت عنوان «غزل ها» زيباترين غزل هاى شاعرانى از صفاى اصفهانى و حبيب خراسانى، اديب پيشاورى تا عارف قزوينى، بهار، نظام وفا، محمدعلى بهمنى، حسين منزوى، خسرو احتشامى و ... را مى خوانيم. از هر شاعر بسته به استحكام و زيبايى غزل ها از يك تا ۱۲ غزل در اين مجموعه آمده است. «مثل پاره هاى بامدادى» جديدترين سروده هاى محمود معتقدى شاعر و منتقد فعال سال هاى اخير از سوى نشر گل آذين به بازار آمد. شعرهاى اين دفتر عموماً كوتاه و يك صفحه اى از ۳سطر تا ۱۰ سطر را تشكيل مى دهند. معتقدى كه تاكنون ۴ ، ۵دفتر شعر در كارنامه اش دارد شعرهاى سال هاى اخيرش در اوج پختگى و تجربه است و به كشف فضاهاى تازه مى رود. انديشه و تصوير در اين شعرها به موازات هم پيش مى روند و ضمن نغز و بكر بودن در كمال ايجاز است. «من گذشته امضا» دفترى از سروده هاى يدالله رؤيايى بنيانگذار شعر حجم در ايران است كه توسط انتشارات كاروان به چاپ دوم رسيده است. اين دفتر كه به ۲زبان فارسى ـ فرانسه چاپ شده، با افزوده ها و تجديدنظر شاعر در چاپ دوم همراه شده است. برگردان فرانسوى بخش بزرگى از اين كتاب، به همت كريستف بالايى پيش از اين در كشور فرانسه با نام امضاها چاپ و منتشر شده بود. چاپ اول اين كتاب در سال ۸۱ توسط همين ناشر به بازار آمده بود. «كولى، پيراهن تنگ يك خواب بلند» دفترى از شعرهاى سپيد و كوتاه كيكاووس ياكيده است كه انتشارات كاروان منتشر كرده است. كتاب حاضر دومين دفتر شعر اين شاعر نسل امروز است كه توسط اين مؤسسه انتشاراتى به بازار مى آيد. تفكر و انديشه در شعر اين شاعر جايگاه خاصى دارد و از پيچيده گويى و بازى هاى زبانى و در هم ريختن نحو و دستور زبان مى پرهيزد و همين سادگى شعريت متن را ارتقا مى بخشد. * داستان، رمان «مون پالاس» رمانى به قلم پل استر است كه ليلا نصيرى ها آن را به فارسى برگردانده و نشر افق چاپ و انتشار آن را به عهده داشته است. اين رمان كه هفته گذشته وارد بازار شده، يكى از تأثيرگذارترين رمان هاى پل استر ارزيابى مى شود. حوادث و رويدادهاى داستان از زمانى آغاز مى شود كه انسان پا به كره ما مى گذارد، اما نويسنده با فلاش بك و شكستن زمان خطى روايت، سرگذشت سه نسل را در طول قرن بيستم به تصوير مى كشد. انسان هايى كه در پى كشف و به چنگ آوردن كليد معماى سرنوشت خود هستند. نصيرى ها در ترجمه دومين كتاب خود، مانند كتاب اول با دقت و وسواس زياد در انتخاب واژه ها، سعى دارد هر چه بيشتر و بهتر زبان و فضاى داستان را به خواننده منتقل كند. «نيمه سرگردان ما» مجموعه داستانى از محمد رحيم اخوت است كه در سال ۸۰ توسط انتشارات نقش خورشيد منتشر شده بود و اكنون با افزودن سه داستان تازه و جابه جايى چند واژه از سوى نشر آگه به چاپ دوم رسيد و به بازار آمد. اين مجموعه علاوه بر آن سه داستان، ۸ داستان كوتاه ديگر دارد كه به نوعى به هم پيوسته اند. يكى از مضامين مشترك اين داستان ها، موضوع مهاجرت و عشق به خانه پدرى است. «اشك نهان» مجموعه اى از داستان هاى كوتاه رابيند رانات تاگور با ترجمه مينا اعظامى است كه انتشارات نقش و نگار چاپ و منتشر كرده است. تاگور مردى متفكر، شاعر، رمان نويس و موسيقيدان بود كه در اغلب آثارش پرسش هاى انسان عصر حاضر را مطرح مى كند. اظهارنظرهاى منتقدانه دارد. رنج و تبعيض و معضلات زندگى محرومان را تصوير مى كند و فساد طبقه اشراف در جامعه بنگال را آشكار مى سازد. «اشك نهان» تاگور داستان هاى زنانى است كه در جامعه مردسالار مورد تبعيض قرار مى گيرند. اين داستان ها قبلاً توسط جويا سرى موكرجى به انگليسى ترجمه شده بود و مينا اعظامى آنها را از انگليسى به فارسى برگردانده است. «زورو» رمانى به قلم ايزابل آلنده نويسنده شيليايى است كه با ترجمه محمدعلى مهمان نوازان سال گذشته از سوى انتشارات مرواريد منتشر شده بود. زورو داستان تولد، زندگى و مبارزات شخصيتى به همين نام است كه در فرهنگ آمريكاى لاتين تبديل به اسطوره شده است. آلنده از اين واقعه، داستانى حيرت انگيز ساخته است كه با استقبال فراوان روبه رو شد. اين رمان در فاصله كمتر از يك سال در ايران به چاپ دوم رسيد و انتشارات مرواريد هفته گذشته چاپ دوم آن را راهى كتابفروشى ها كرد. «گوژپشت نتردام» رمان معروفى به قلم ويكتور هوگو نويسنده كلاسيك قرن ۱۹ فرانسه است كه با برگردان جواد محيى از سوى انتشارات جاودان خرد، سال گذشته منتشر شده بود. هفته گذشته چاپ سوم اين رمان توسط همين ناشر به بازار آمد. انتشارات جاودان خرد رمان ديگر ويكتور هوگو به نام «مردى كه مى خندد» را با ترجمه زنده ياد جواد محيى سال گذشته منتشر كرده بود و اخيراً چاپ دوم آن را عرضه كرده است. ويكتور هوگو در اين رمان كه دوران وحشت انگيز فئوداليته در انگلستان را تصوير مى كند، در پايان كتاب مى نويسد: «براى مطالعه اشرافيت و زوال فئوداليسم به سراغ انگلستان و براى مطالعه پديده استبداد بايد متوجه فرانسه شد.» قصه هاى جيبى عنوان مجموعه داستان هايى براى كودكان و نوجوانان است كه نشر ماهى چاپ و انتشار آنها را تدارك ديده است و در نخستين قدم «قصه هاى با نمك» گردآورى مايكل روزن به انتخاب و ترجمه امير مهدى حقيقت را در قطع جيبى چاپ و منتشر كرده است. اغلب قصه هاى اين كتاب مربوط به قصه هاى عاميانه كشورهاى مختلف است كه از طنزى قوى برخوردارند. دومين كتاب اين مجموعه «قصه هاى عجيب» نام دارد كه هلن كرسول گردآورى كرده و امير مهدى حقيقت كار انتخاب و ترجمه را به عهده داشته است. نشر ماهى در ادامه از بوتزانى و كنان دويل و آيكن نيز آثارى در همين مجموعه منتشر مى كند. «راهى به هزار توى رمان نو» چهارمين كتاب از سلسله كتاب هايى است كه جواد اسحاقيان در نقد و بازخوانى ادبيات داستانى تأليف و منتشر مى كند. اسحاقيان در اين كتاب رمان «پاك كن ها» از آلن روب گرى يه، رمان «صدايشان را مى شنويد» از ناتالى ساروت و رمان «مهمانى خداحافظى» از ميلان كوندرا را مورد نقد و بازخوانى قرار مى دهد و عناصر ويژه در اين آثار را كالبد شكافى مى كند. اين كتاب را نشر گل آذين منتشر كرده است. * فلسفه، سياست و تاريخ «خاطرات حجت الاسلام و المسلمين غلامحسين جمى» عنوان كتابى است كه مركز اسناد انقلاب اسلامى چاپ و منتشر كرده است. در اين ايام به مناسبت هفته دفاع مقدس و شكست حصر آبادان مراسم نكوداشت حجت الاسلام جمى امام جمعه آبادان به پاس نيم قرن تلاش، مبارزه، مقاومت و مجاهدت ايشان توسط نهادهاى انقلابى نظام برگزار مى شود. در همين راستا خاطرات ايشان به زيور طبع آراسته شده و به بازار آمد. در اين كتاب وقايعى چون كشف حجاب، نهضت ملى شدن نفت و نقش علما و فدائيان اسلام، نقش آبادان در نهضت امام خمينى (ره) از زبان اين مجاهد نستوه و نماينده امام راحل در استان روايت مى شود. «مبانى نشانه شناسى» اثرى از دانيل چندلر با ترجمه مهدى پارسا از سوى انتشارات سوره مهر به بازار آمد. اين كتاب در چند فصل ضمن تعريف و توضيح نشانه شناسى و ارتباط آن با زبان شناسى و ديدگاه هاى لانگ و پارول در اين رابطه به مباحثى چون الگوهاى نشانه شناسى، نشانه ها و چيزها، تحليل ساختارها، انواع رمزگان و هم كنشى هاى متنى و ... مى پردازد. «سيرى در فلسفه و فلسفه تاريخ» عنوان كتابى است كه در سه فصل به چيستى فلسفه، فلسفه در چين باستان، فلسفه در ايران باستان و فلسفه در يونان باستان مى پردازد و در اين ميان به قرون وسطى و تفكر فلسفى در شرق اشاره دارد. فلسفه در قرن هفدهم، فلسفه در قرن هجدهم در فرانسه و روسيه و فلسفه مادى قرن ۱۹ از ديگر موضوعات اين كتاب است. فصل دوم در زمينه فلسفه و شناخت جهان، ماده و حركت و نظريه تكامل سخن مى گويد و ... اين كتاب را ناصر زرافشان تأليف و ترجمه كرده و انتشارات آزاد مهر چاپ و منتشر كرده است. «انديشه انقلابى ماركس» كتابى تأليف الكس كالينيكوس با ترجمه پرويز بابايى است كه نشر قطره و انتشارات آزادمهر مشتركاً آن را منتشر كرده اند. كالينيكوس استاد علوم سياسى دانشگاه يورك در اين كتاب انديشه ها و نظريه هاى ماركس را بازخوانى و تحليل مى كند. چاپ اول اين كتاب در سال ۸۲ و چاپ دوم آن اخيراً به بازار آمد. «خاستگاه آگاهى در فروپاشى ذهن دوجايگاهى» اثرى از جوليان جينز است كه با ترجمه گروهى از مترجمان متخصص علم پزشكى چون دكتر خسرو پارسا، هوشنگ رهنما، اصلان ضرابى، شيوا دولت آبادى، هما صادقى و ... در ۳جلد توسط نشر آگه چاپ و منتشر شده بود. اين كتاب اكنون به وسيله نشر آگه در يك جلد و به صورت گالينگور به بازار آمد. «عطايايى از آن دنيا» عنوان كتابى به قلم سيلويا براون با ترجمه سيمين موحد و زبيده مصباحى است كه نشر پيكان منتشر كرده است. نويسنده با اين كتاب الهام بخش به خواننده كمك مى كند روحيه قدردانى از زندگى خويش را پيدا كنيم و بركات بى شمارى كه پيش از گام نهادن به اين جهان دريافت كرده ايم را پاس بداريم و شادمانه تر و معنوى ترى زندگى كنيم.
|
|
|
|
|
روى دكه مطبوعات هنرى
|
|
|
* سينما و ادبيات
فصلنامه «سينما و ادبيات» ويژه پائيز ۸۶ روى پيشخوان دكه ها قرار گرفت. در شماره چهاردهم اين مجله ويژه نامه اى با موضوع «چن كايگه» كارگردان چينى به چاپ رسيده است. در اين ويژه نامه مطالبى همچون نماد روشنفكرى دگرانديش: تاريخچه سينماى چين و آثار چن كايگه، نقد فيلم هاى زمين زرد، ماه اغواگر، بدرود محبوبم، زندگى روى يك تار، زندگى و آثار ژانگ ييمو و ... به چاپ رسيده است. در بخش هاى ديگر اين فصلنامه مطالبى همچون عشق و جنگ در سريال مدار صفر درجه، شهر در آثار كيميايى، شهر به روايت ادبيات پليسى، حيوان هاى شهرنشين، گفت وگو با حسين سناپور پيرامون ادبيات شهرى، بنيامين در مسكو، مترو در شهر، پل استر و شهر، تزهايى از هانرى لوفور درباره شهر و ... را مى خوانيم.
* مطالعات ملى
فصلنامه «مطالعات ملى» به شماره دوم از سال هشتم رسيد. در اين فصلنامه كه زمان انتشار سال ۱۳۸۶ عنوان شده مقالاتى همچون نمادهاى هويت ايرانى و زبان فارسى، هويت ايرانى و دينى در ضرب المثل هاى فارسى، شادى در فرهنگ و ادب ايرانى، مؤلفه هاى فرهنگى ـ تمدنى جهان ايرانى در شرق آفريقا، فوتبال و هويت ملى و ... به چاپ رسيده است. از ديگر مطالب اين شماره فصلنامه علمى و پژوهشى مطالعات ملى به عناوينى همچون بررسى وضعيت رفتارهاى دينى در بين دانشجويان، بررسى بحران هويت در بين دانش آموزان (نمونه موردى شهر لار)، معرفى و نقد كتاب، سياست هويت، تصحيف غرب زدگى در جست وجوى هويت ملى و ... اشاره كرد.
* كتاب ماه ادبيات
شماره ۳ «كتاب ماه ادبيات» از سرى مجلات ماهنامه تخصصى اطلاع رسانى و نقد و بررسى كتاب منتشر شد. در شماره جديد اين ماهنامه كه ويژه تيرماه به چاپ رسيده مطالبى همچون نقد و بررسى كتاب تجدد ادبى در دوره مشروطه، دانشگاه فارسى عمومى و آموزش تفكر خلاق، سرنوشت مشترك شاعران بزرگ عهد مشروطيت، بررسى موضوعى نمايشنامه هاى ايران از آغاز تا سال ۱۳۲۰ شمسى، ويژگى هاى نثر مطبوعاتى در دوره مشروطه، تصحيحى جديد از ديوان امير معزى، بازخوانى اجمالى گونه هاى نوآورى در شعر معاصر و ... را مى خوانيم. در اين شماره از كتاب ماه ادبيات مطالب ديگرى همچون در جست وجوى زمان از دست رفته، نقدى بر كتاب تاريخ و تحول ادبيات جديد ايران، عاشق شب و كودكى به بهانه درگذشت نازك الملائكه بنيانگذار شعر آزاد عرب، گزارش همايش بزرگداشت عبدالباقى گلپينارلى ايران شناس ترك و ... آمده است.
|
|
|
|
|
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با دكتر صابر امامى شاعر، نويسنده، پژوهشگر
سفر به گراى ادبيات جنگ
|
|
|
يزدان سلحشور
دكتر صابر امامى متولد ۱۳۴۱ است و در مرند. از وى تاكنون مجموعه شعرهاى شانه ها و گيسوان، بر سنگفرش ياد، دايره هاى كوچك حوض و برگزيده شعر معاصر نيستان [شماره ۹۰] و مجموعه قصه هاى اينجا كسى نمى ميرد، پرنده آمد و رفت، قصه قنارى و گزيده داستان نيستان منتشر شده است. همچنين در زمينه ترجمه مضامين محمود درويش، سانسور نشده هاى جواد جميل و زخم زيتون [برگزيده اى از شعر معاصر فلسطين] را در كارنامه خود دارد. از وى همچنين در حوزه پژوهش «ادبيات و هنر در دفاع مقدس» و «اساطير در متون تفسيرى فارسى» منتشر شده است. وى را از سال هاى ميانى دهه شصت به ياد مى آورم كه در خواندن آثار ادبيات داستانى و شعرى مجذوب بود؛ عاشق سينماى پاراجانف و تاركوفسكى. در «اميد انقلاب» قلم مى زد و در ساختمان شهيد امانى ـ پشت كليسا، در خيابان كريمخان، كه بچه ها اكثراً اهل شعر و موسيقى و سينما بودند و شب ها دوره داشتيم. گاهى اوقات قزوه هم مى آمد و مى ماند. كاكايى هم سرى مى زد. بنى عامرى پاى ثابت بود و كاتب البته كمتر. حسين اسرافيلى را مى شد ۵۰ متر آن طرف تر دو هفته يك بار ديد و سهيل محمودى را ـ گهگاه ـ ، كسرا عنقايى در بخش سمعى، بصرى بود و يكى از برادران كامكار در بخش موسيقى. محمد سليمانى هم در اميد انقلاب بود و همين طور حسين فردوسى كه بعدها روزنامه خانواده را منتشر كرد. بيژن اشترى بعدها آمد و همين طور سردبير اطلاعات هفتگى. صابر امامى جوانى بود كه نظراتش خريدار داشت و پذيرفته مى شد. از همان موقع اهل نقد و نظر و استدلال بود. وقتى در حياط حوزه هنرى ديدمش، ۲۰ سال از آن روزها گذشته بود. موها و محاسن سفيد بود و انگار همه چيز در برف سنگين سال ۶۸ متوقف شده بود.
* فكر مى كنيد كه ادبيات جنگ ـ در همان برهه زمانى ۵۹ تا ۶۷ ـ چقدر قدرت ماندگارى در ادبيات كشورمان را دارد؟ اين سؤال شما را، يك موقعى ما موضوع پژوهشى قرار داديم كه ببينيم هنرهايى مانند نقاشى، سينما، تئاتر، عكاسى، قصه، شعر حتى خطاطى چه تأثيرى بر جنگ داشته اند و چه تأثيرى از جنگ گرفته اند و بيشتر منابعى هم كه مورد استفاده قرار گرفت، روزنامه هاى آن دوره بود كه طبيعتاً بعضى از آن آثار ماندگارى يافته بودند و بعضى ديگر در گردش روزگار محو شده بودند. بعضى از اين آثار ـ مخصوصاً در حوزه شعر ـ حتى به يك سالگى قبول قطعنامه هم نرسيدند و از يادها رفتند. آثارى كه بجا ماندند همان ها هستند كه شاعران شان را اكنون به نام شاعران انقلاب اسلامى مى شناسيم و چهره اى آشنا براى مردم اند. * يكى از چهره هاى آشنا و نام هاى آشناى آن دوره ـ و شايد آشناترين نام آن دوره ـ زنده ياد نصرالله مردانى بودكه مظهر شعر جنگ بود و اصلاً شعر جنگ با نام او پيوند خورده بود؛ البته همان موقع هم نقدهايى روى آثارش نوشته شد كه مشهورترين شان نقد قيصرامين پور بود كه گفته بود فشار خون شعر نصرالله بالاست ـ اشاره اى به بسامد بالاى واژه خون در شعرهاى مردانى ـ ؛ اكنون كه حدود ۲۰ سال از قبول قطعنامه مى گذرد، اگر بخواهيد دوباره آن كارها را بررسى كنيد به كارهاى نصرالله مردانى چه نمره اى مى دهيد؟ عبارت زيبايى زنده ياد سيدحسن حسينى دارد، مى گويد وقتى انگشت شما لاى در بماند، تنها كارى كه از دست تان برمى آيد اين است كه جيغ بكشيد! مردانى هم مانند خيلى ها در آن دوره، انگشت اش لاى در جنگ مانده بود و داشت جيغ مى كشيد! بايد در همان موقعيت به اين آثار نگاه كرد كه چه كردند. كاش آن كتاب مشهورش ... * خون نامه خاك ... اينجا بود تا دوباره به اين كارها نگاهى بيندازيم و ببينيم كه آن موقعيت به آن فشار بالاى خون جواب مى داد! * ببينيد! نصرالله مردانى شاعر بى استعدادى نبود كه بگوييم خب! استعدادش همين قدر بوده و دادش را هم زد و تمام شد! اين آدم يكى از اميدهاى غزل نوى ايران در سال هاى ۵۷ ۵۶، بود. قبول دارم كه آن موقعيت، موقعيت جيغ كشيدن بود اما بچه هاى ديگر شعر انقلاب و شعر جنگ، مانند حسينى و امين پور و حبيب آبادى اصلاً وارد چنين وادى هايى نشدند... ببينيد مثالى مى زنم از نظر يكى از استادان در مورد سهراب سپهرى كه مى گفت كه ديگر بيش از حد عروسى كلماتش را آرايش مى كرد! اگر در آغاز اين آرايش طبيعى بود بعدها كاملاً غيرطبيعى شد و حتى وارد چرخه اى شد كه مى شود به جدول ضرب كلمات تعبيرش كرد. ممكن است اين نظر را شما يا مخاطبى از نوع شما نپذيرد. نظرها متفاوت است. خيلى ها ممكن است نظر شما را نداشته باشند. نصرالله مردانى شاعر بى استعدادى نبود ... * بسيار هم با استعداد بود و همان كتابى كه اول انقلاب منتشر كرد نشان دهنده آن بود كه مى توانست به مرزهاى شگفتى راه ببرد... به هرحال موقعيت، وى را وارد حيطه اى كرد كه به اغراق رو بياورد و اين اغراق به مرحله شعار هم رسيد. به هر حال جنگ، شعار مى طلبد و اين شعار با آن موقعيت مطابقت دارد... * من البته به سراغ شاگردان ديگر و داستان نويسان هم خواهم رفت اما مى خواهم به نتيجه اى برسيم در بحث شعرهاى مردانى البته سوء تفاهم نشود، او ديگر در ميان ما نيست تا از خودش دفاع كند... نه! خد بيامرزدش اما شعرش كه حاضر است و ما هم مشغول نقديم نه خداى نكرده چوب زدن رفتگان! من پس از جنگ شاهد غزل هاى بسيار متعادل و عاطفى از نصرالله مردانى بودم كه آن اغراق ها جايى در آن ها نداشت يكى شان كه حتى عاشقانه بود رديف اش «حالى به حالى مى شوم» بود. * خاطره اى كه من از مردانى دارم، چندماهى پيش از اتمام جنگ بود كه تازه شروع كرده بود از آن اغراق ها بيرون آمدن و حتى از استعاره هاى شعرهاى عرفانى ما هم استفاده مى كرد. در آن مجلس كسى پرسيد كه آقاى مردانى! چطور شد كه از شعرهاى جنگ به اين فضا رسيديد؟ مردانى گفت شاعر گاهى به نوعى وارستگى مى رسد كه چنين بايد بگويد. حافظ هم كه به اين نقطه رسيد، چنين مى گفت! متأسفانه جو آن موقع چنان بود كه هنرمندان را از درك واقعيت هنرشان بازمى داشت. خيلى ها همان زمان آمدند و شعر گفتند و شعار ساختند و بدون هيچ ادعايى يا با ادعايى لااقل متناسب با شأن شعرهاى ميهنى و دينى شان از ميدان كنار رفتند. هدف شان خدمت به كشور و آرمان هاشان بود و آن كارها هم در خدمت چنين اهدافى بود اما ديگر با همان كارها، ادعاى رسيدن به جايگاه حافظ را نداشتند... من كه در دوره دكترا در دانشگاه شيراز درس مى خواندم، مردانى هم مشغول آماده سازى «حافظ»اش بود و كشف هاى ابياتى را كه در مقايسه نسخ مختلف انجام مى داد، مى آمد سر كلاس ما با دكترا رستگار مطرح مى كرد. ما هم سه چهار نفر بوديم و شما مى دانيد كه دوره دكترا محدود است - همه مشغول صحبت مى شديم. در آن دوره من چنين روحيه اى را در وى نديدم... * چه سالى بود؟ سال هاى ۷۲ ، ۷۱ بود ... * صحبت من بر مى گردد به پيش از اتمام جنگ، سال ۶۷ ، ۶۶... پس به هرحال نظرش در آن سال ها، ديگر اين نبود... * نظرش اين نبود به اين دليل كه جو سال هاى ،۷۲ ۷۱ ديگر نصرالله مردانى را به عنوان شاعر اول مملكت معرفى نمى كرد. يادم هست كه از سال ،۶۸ چنان رسانه ها از وى بريدند كه حتى مدتى وى به گوشه نشينى پناه برد. تعريف ها و تمجيدها، به ناگهان محو شد... اين مسأله ، خاص مردانى نبود. خيلى ها كه با رسانه ها رشد كردند با رسانه ها فرود آمدند اما من چنين روحيه اى را در مردانى سراغ ندارم. مى دانيد كه آن موقع من هم به حوزه مى آمدم - شما كه يادتان هست - بعدها در سمينارها و كنگره ها هم مردانى را مى ديدم و با توجه به شناختى كه از حافظ پيدا كرده بود، بعيد مى دانم كه فاصله بعيد شعر خودش با شعر حافظ را در نيافته باشد. * در حوزه شعر جنگ - در آن دوره - ما آثار بيگى حبيب آبادى را داريم با شعر مشهورش «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه» ، سيدحسن حسينى را داريم مخصوصاً با رباعيات اش كه آن موقع بسيار مؤثر بودند. قيصر امين پور را داريم با «شعرى براى جنگ» ، غزليات، رباعيات و دوبيتى هايش. پس از گذشت نزديك به ۲۰ سال از قبول قطعنامه، چه نمره اى به اين آثار مى دهيد؟ در آثار حسينى ژرفاى هنر ديده مى شود. بگذاريد اين طور بگويم چه حسينى در دايره شعر جنگ قرار مى گرفت و چه بيرون از اين دايره، جوهره هنرى درآثارش بود. اين ذات اثر اوست و هيچ ربطى به موقعيت خاص تاريخى خلق اثر ندارد. درست به همين دليل آثار هنرى وى هنوز مى توانند مطرح باشند و غبار زمان را پس بزنند. به نظر مى رسد پس از جنگ، امين پور از شعر نو دور شده و بيشتر به غزل رو آورده است اما به هرحال ذات هنرى مورد اشاره در آثار او هم هست. * به عنوان منتقد، نظرتان درباره «شعرى براى جنگ» چيست؟ به نظرم در حوزه شعر نوى جنگ، آثار قوى تر از آن هم هست. * مى توانيد اسم ببريد؟ هم اكنون به ذهنم نمى رسد اما هست! من اين شعر را بارها خوانده ام اما به آن معنا لرزه هاى عميقى در دلم حس نكردم. * نظر قاطعى بود! اما من چه به عنوان يك مخاطب خاص و چه به عنوان يك دست اندركار ادبيات، نمى توانم با اين نظر موافقتى داشته باشم. با وجود اين كه بهترين نسخه اين شعر را، نسخه اى مى دانم كه به گمانم در هفته جنگ سال ۶۳ در روزنامه كيهان چاپ شد اماحتى نسخه كتاب «تنفس صبح » را هم چه در ميان شعرهاى دفاع مقدس و چه در بيرون اين دايره، منحصر به فرد مى دانم. من از امين پور شعرهاى خوب زياد خوانده ام اما به نظرم جامعه ما خيلى زود به دنبال يك «تب» يا قضاوت اوليه مى افتد. كافى است شعرى چاپ شود و قضاوت اوليه يك منتقد، مثبت باشد آن وقت همه دنباله روى آن منتقد مى شوند. از طرفداران اين شعر اگر پرسيده شود كه يك كار خوب ديگر از امين پور مثال بزنيد همه دچار درنگ مى شوند چون تعريف شان با شنيده هاشان منطبق است نه منطق خودشان! * وقتى اثرى از يك هنرمند همه گير مى شود، اين مشكل هم پيش مى آيد. اين قضيه فقط در مورد امين پور مصداق ندارد... چند تا نقد خوب ، نقد كاوشگرانه درباره اين شعر نوشته شده؟ * نمى دانم! اصلاً نوشته نشده! من نديده ام. اگر اين شعر داراى خصوصيات منحصر به فرد بود پس منتقدان بايد به سراغش مى رفتند تا لايه هاى آن را بشكافند و لايه هاى معنايى و فرمى و تكنيكى را مشخص كنند. * اصلاً روى اين قضيه حساب باز نكنيد! من مى توانم درتاريخ حدود ۸۰ ساله شعر نوى اين مملكت، بيش از ۶۰ شعر بالاتر از خوب و نزديك به درخشان را مثال بياورم كه هيچ نقدى برايشان نوشته نشده. رويه نقدنويسى دراين مملكت تابع قواعد ديگرى ست! خب! همان هايى كه از اين شعر تعريف كرده اند چرا نقدى برايش ننوشته اند؟ اين ها كه جزو مدافعان آن بوده اند و نامش را سر زبان ها انداخته اند! * شايد براى اين كه منتقد نبوده اند! لااقل مى توانستند نظرشان را توضيح دهندكه چنين هم نكرده اند. * در مورد كارهاى سلمان هراتى چه نظرى داريد؟ من ارتباط خوبى با كارهاى سلمان برقرار مى كنم؛ البته برخى مى گويند كه آثارش تحت تأثير سپهرى است. به نظر من اين تأثير در حد تقليد نبوده، بيشتر از فضاهاى شعرى متأثر بوده تا زبان هاى شعرى. * شايد كمى بى انصافى باشد كه آثار سلمان را با معيارهاى امروز بسنجيم چرا كه در جوانى درگذشت... بله! شايد بهتر باشد با همان آثار آغازين دهه شصت سنجيده شود اما به هر حال تأثيرگذار است. * در مورد «بيگى حبيب آبادى» نظرتان چيست؟ شايد اگر من «ياران چه غريبانه» را به شكل نوحه همان موقع نشنيده بودم، شايد اگر صداى آهنگران پشت اين شعر نبود، اين شعر خاطره نمى شد. خاطره شدن اين شعر بيشتر مرهون صداى آهنگران است كه اين شعر را همراهى كرده است. * ارزش هاى خود شعر را هم نمى شود فراموش كرد... در اين زمينه، نمونه هاى فوق العاده عالى تر و زيباترى را مى توان ارائه داد. در ادبيات كلاسيك ما فراوان داريم. * قبول! اما يك اثر مى آيد همان فضاى كلاسيك را تبديل به فضاى امروزى و در واقع آن روزى مى كند و ماندگار مى شود. هنوز كه نگاه مى كنيم غبار اين بيست، سى ساله روى كار ننشسته است. درست! اگر اين غزل را با صداى آهنگران نمى شنيديد - البته مشكل است تفكيك كردن آن - ... * تقريباً غيرممكن است! باز هم سوزش رفتن غريبانه ياران همين قدر تأثيرگذار بود؟ * اگر فلان شعر مشيرى هم توسط شجريان خوانده نمى شد ما همين احساس فعلى را نسبت به آن شعر داشتيم؟ من از مشيرى آن شعر را دوست ندارم. تنها شعرى كه از مشيرى دوست دارم، شعر «كوچه» است. * خب! به اسامى ديگر برسيم؛ وحيد اميرى، حسين اسرافيلى، ساعد باقرى و سهيل محمودى كه لااقل تا سال ۶۴ در حوزه شعر جنگ بسيار فعال بودند... من فكر مى كنم ساعد باقرى در غزل هايش خيلى موفق تر بود. آن موقع - سال ۶۴ - آن طور كه حالا با نام اينها آشنا هستم، آشنا نبودم. كارهاشان را در روزنامه ها و هفته نامه ها مى خواندم و همان موقع هم احساسم اين بود كه غزل هاى ساعد باقرى حال و هواى ديگرى دارد اما نمى دانم چرا ادامه نداد و يا داد و ما نديديم. به هر حال كارهاى ساعد را پرتپش تر از ديگران مى بينم حتى حالا كه مثلاً با حسين اسرافيلى نزديك ترم و شايد به دليل همين دوستى، لزوماً بايد او را ترجيح بدهم! * كارهاى وحيد اميرى؟ نظر خاصى ندارم. * غزليات سهيل؟ غزليات سهيل را وقتى كه گفت: «هرچه گفتيم جز حكايت دوست، همه عمر از آن پشيمانيم.» بيشتر مى خوانم! * يعنى آن بخشى را كه مى گفت: «دانى چه بود پيام ياران شهيد/ اين است كه جنگ، جنگ تا پيروزى» در ذهن نداريد؟ نه! در ذهن ندارم. * وارد حوزه داستان نويسى شويم چون در هر دو حوزه شما پژوهش كرده ايد. زمانى كه «نخل هاى بى سر» قاسمعلى فراست منتشر شد همه فكر مى كردند ما به سمتى مى رويم كه يك «دن آرام» هم در ايران نوشته شود اما چنين نشد، چرا؟ خب بگذاريد آب پاكى روى دست تان بريزم! ما «دن آرام» نداشتيم اما كارهاى درخشانى در حجم كوچك شان داشتيم. جديدترين اثرى كه خوانده ام را مثال بزنم: «از پله صداى دف مى آيد» از بابك طيبى است كه شيرازى است . واقعاً درخشان است. *كى منتشر شده؟ امسال منتشر شده است. اين رمان، شخصيت دكتر فقيهى كه يكى از شهداى ترورهاى اوايل انقلاب است را محور قرار داده و خواننده را واقعاً به همان فضا و مكان مى برد. * در حوزه ادبيات جنگ، تا مى رسيم به قطعنامه جز «نخل هاى بى سر» كار شاخصى را مى توانيد نام ببريد؟ به نظرم در آن دوره، كار شاخصى در حوزه داستان به چشم نمى آيد؛ اما آثار پس از قبول قطعنامه - سواى از آن كه واقعاً اين آثار آن چيزى است كه دفاع مقدس ما طلب مى كند يا نه - كارهاى شاخصى هستند. * ممكن است قبل از قطعنامه، در حوزه رمان جز كار فراست چيزى به چشم نيايد، اما من به راحتى مى توانم اشاره كنم به داستان هايى از سيروس سرشار، داريوش عابدى و مهدى شجاعى... چند داستان از مهدى شجاعى را - متعلق به همان دوره - خوانده ام. من متأسفانه يا خوشبختانه پيش از خواندن داستان هاى اين دوره، داستايوفسكى خوانده بودم، همينگوى خوانده بودم و شايد نفوذ و قدرت آن آثار نمى گذاشت كه آثار نام برده در ذهن من، جلوه اى داشته باشند. * شما اين آثار را بايد با ادبيات داستانى همين مملكت بسنجيد مگر همان موقع، ادبيات داستانى خارج از دايره جنگ چه كرد كه اينها نكردند؟ اتفاقاً همان موقع آقاى سپانلو، مجموعه داستانى - به شكل گردآورى - منتشر كرده بود به نام «هشت داستان» كه درباره جنگ بود منتها با فضايى متفاوت از نويسندگان جنگ؛ حتى آنها هم براى من جذابيت نداشتند. * يعنى حتى گزارشى از جنگ نبودند؟ نبودند! * و اكنون فكر مى كنيد كه پس از قبول قطعنامه، كارهاى جدى تر شده است؟ دقيقاً! يكى از موفقيت هاى اين دوره، حضور احمد دهقان است كه آثارش واقعاً تحسين برانگيز است مخصوصاً همان داستان «من قاتل پسرتان هستم» يا همين «سفر به گراى ۷۰ درجه»اش. البته به حسن بنى عامرى و محمدرضا كاتب هم مى توانم اشاره كنم كه ترجيح من باز به كاتب است كه عميق تر و روان تر مى نويسد. به نظرم بنى عامرى به تعمق بيشترى بايد برسد.
|
|
|
|
|
درباره رمان ساراما گو و فيلمى براساس آن
كورى با چشم هاى بينا
|
|
|
مترجم: شيلا ساسانى نيا / منبع: گاردين
اگر فيلم يك رسانه بصرى است چگونه مى توان از «كورى» فيلمى جذاب و ديدنى ساخت؟ خبرنگار گاردين «دنيس سگين» گزارشى كوتاه از پشت صحنه فيلم در دست توليد «كورى» در تورنتو تهيه كرده كه تازه ترين پروژه سينمايى كارگردان «شهر خدا» فرناندو مئى يرز است. اين فيلم با بودجه اى معادل ۲۰ ميليون دلار و با بازى هنرپيشگان مشهورى همچون جوليان مور و دانيل كريگ در تورنتو و سائوپائولو برزيل هم اكنون جلوى دوربين رفته است. *** «فرناندو مئى يرز» كور نيست اما وقتى چشم هايش را مى بندد مى داند «كورى» چگونه تجربه اى است و يا چه حسى دارد. اين فيلمساز سرشناس برزيلى اخيراً وقت بسيارى را با چشم هاى بسته سپرى كرده است و به اين فكر كرده است كه دنيا چگونه جايى مى شد اگر تك تك ما انسان ها كور مى بوديم و يا مجبور بوديم براى مدتى «كورى» را تجربه كنيم. «مئى يرز» حتى وقتى هم كه چشم هايش را باز مى كند در رفتار و منش افراد كور و يا رابطه بين آنها دقيق مى شود و در اين ميان وقتى را هم صرف كارگردانى بازيگرانى مى كند كه تظاهر به كور بودن مى كنند تا حاصل كار فيلم خوب و جذابى درآيد. فيلم «كورى» با اقتباس از رمانى به همين نام نوشته رمان نويس برنده نوبل پرتغالى «خوزه ساراماگو» در حقيقت پنجمين تجربه فيلمسازى «مئى يرز» است اما ۲ فيلم آخر او بوده اند كه از اين كارگردان برزيلى چهره اى جهانى ساخته است: شهر خدا فيلمى بود كه با ضربآهنگ و ريتم سحرآميز خود ارج و قربى خاص نزد تماشاگران فيلم هاى هنرى يافت و «باغبان هميشگى» كه به لحاظ بصرى اثرى چشمگير و قابل توجه بود نام او را بيش از پيش بر سر زبان ها انداخت. او حال با اعتماد به نفسى افزون تر مى گويد كه پنجمين فيلم او بى شك چالش برانگيز ترين كار حرفه اى اش خواهد بود. آدم ها در ابتدا تك تك كور مى شوند و سپس اين اپيدمى كورى به تدريج تمام مردم يك شهر را مبتلا مى كند. قرنطينه ها آباد مى شوند و قحطى شهر را فرا مى گيرد و با فراگير شدن اين كورى كه چيزى جز سپيدى مطلق پيش روى آدم ها نمى گذارد وحشت جاى خود را به هرج و مرج و آشفتگى انسان ها مى دهد. رمان كورى درباره اين آخرالزمان فرضى و از هم پاشيدن نظم و ساختار قاعده مند اجتماعى است اما در مورد فيلم آن بزرگترين چالش چگونه سهيم كردن اين تجربه با تماشاگرى است كه با چشم هاى خود نظاره گر كورى يك جامعه است. مئى يرز كه كارگردانى اين فيلم دشوار را باوجود همه مشكلات كار برعهده گرفته است درباره چالش هاى آن مى گويد: وقتى فيلمى را مى سازيد همه چيز با ديد و ديدگاه افراد در ارتباط مستقيم قرار مى گيرد. وقتى دو كاراكتر درگير يك ديالوگ مى شوند احساسات و عواطف معمولاً با نگاه كردن افراد به يكديگر و از طريق چشم هايشان رد و بدل مى شود. اين اصل در مرحله تدوين خيلى مهم است و در حقيقت خيلى وقت ها كه نگاه نمى تواند احساس خاص را به مخاطب انتقال دهد و يا يكى از بازيگران آن را رعايت نمى كند مجبوريم خيلى صحنه ها را كات كنيم. در مورد اين فيلم چنين چيزى اتفاق نمى افتد و كلاً از آن نگاه و رمزو راز آن خبرى نيست. سكانسى كه قرار است امروز گرفته شود در خارج از تورنتو و از يك بيمارستان روانى است كه در فيلم براى محفوظ نگه داشتن افراد تبديل به يك قرنطينه مى شود. در بخش شماره يك اين بيمارستان يك بيمار نابينا به همراه افرادى كه در برخورد به او دچار كورى مسرى شده اند نگهدارى مى شوند. سپس همسر او، چشم پزشك او، همسر اين چشم پزشك، افرادى در اتاق انتظار، مردى كه پس از رساندن او به خانه اش خود پشت چراغ قرمز خيابان كور مى شود و ماشينش را فوراً مى دزدند را مى بينيم. نكته جالب همين دزدى بى اهميت است چون خود دزد نيز در مدت كوتاهى به اين كورى مسرى مبتلا مى شود و ديگر نمى تواند پشت اتومبيل دزدى اش بنشيند. او حال همه چيز را همان گونه مى بيند كه آن مرد نابينا مى ديده: هيچ چيز يا همان سپيدى مطلق. مئى يرز در توصيف ديگر دشوارى هاى كار و فيلمبردارى و هدايت ۲۰۰ فرد بينايى كه بايد براى اين فيلم تظاهر به كورى كنند، مى گويد: «ما ورك شاپ هاى بسيارى داشته ايم» و ادامه مى دهد: «۷۰ درصد آگاهى و شناخت ما از محيط از طريق حس بينايى مان به دست مى آيد. وقتى با فردى حرف مى زنيد واكنش بصرى خاصى را از او انتظار داريد. چيزى كه در گفت وگو با افراد نابينا اتفاق نمى افتد.» مئى يرز در حقيقت تصميم داشت فيلم «كورى» را درسال ۱۹۹۷ بسازد و آن را به عنوان نخستين پروژه بلند سينمايى خود به ثبت برساند اما ساراماگو با اين استدلال كه به تصوير كشيدن فيلمى درباره كورى اپيدميك و برگرداندن رمان به تصوير كارى عبث خواهد بود با ساخت آن موافقت نكرد. مئى يرز درباره اين همكارى خود با ساراماگو كه سرانجام به نتيجه رسيد مى گويد: «سعى مى كنم درباره چيزهايى كه در اين رمان دوست دارم و يا اين كه خود فيلم چگونه خواهد شد حرفى نزنم چون از لذت ديدن آن كم مى كند. در كل نكات جالبى در اين رمان ساراماگو هست كه مرا به تأمل واداشت همچون تزلزل و ناپايدارى تمدن بشرى كه مى تواند خيلى راحت اتفاق بيفتد. در اين رمان مردم بينايى شان را از دست مى دهند و در مدت كوتاهى تمدن از هم مى پاشد. چيزى كه ما به عنوان نقاب تمدن برخود مى كشيم خيلى راحت ممكن است فناشود و در آن صورت دنيا تبديل به جنگلى مى شود كه قانون ديرينه بقا بر آن حاكم خواهد بود. ببينيد ما چه بلايى سر اين كره خاكى آورده ايم. روز به روز آن را بيشتر از نياكانمان ويران مى كنيم و واقعاً در برابر اين همه تخريب و ويرانگرى كور شده ايم و چشممان را بر روى حقايق بسته ايم. اين رمان استعاره اى از كورى اپيدميك در زمانه كنونى است. كورى در برابر خيلى چيزها.» در فيلم «مئى يرز» نيز باوفادارى به متن رمان نابينايان به جاى سياهى چيزى جز سپيدى مطلق نمى بينند. و اين استفاده از لايه هاى پنهانى فلسفى در اثر ساراماگو است. مئى يرز به مقدمه كتاب اشاره مى كند: « اگر مى توانيد ببينيد، نگاه كنيد و اگر مى توانيد نگاه كنيد دقت كنيد.» اين كارگردان تأكيد مى ورزد: «ما انسان ها مى بينيم اما در حقيقت چيزى را نمى بينيم و در نتيجه پيام يادگيرى چگونه ديدن و خوب ديدن است. اگر خداوند به شما قدرت ديدن را اعطا كرده است بايد بتوانيد آنچه را كه مى بينيد تحليل كنيد و در مورد آنچه كه مى بينيد بينديشيد. ما يك ديد داريم و يك زاويه ديد كه امرى شخصى است و مهم تر از خود ديد است.» * بخشى از رمان كورى با ترجمه اسدالله امرايى سرانجام چراغ سبز شد. ماشين ها با عجله راه افتادند اما از قرار همه آنها با هم حركت نكردند. ماشين سر خط وسط توى راه مانده بود، احتمالاً عيب فنى داشت. پدال گاز در رفته بود، دسته دنده جا نمى رفت، كاربراتور عيب كرده، برق نمى رساند، ترمز خالى شده يا آن كه اصلاً بنزين تمام كرده بود. نخستين بارى نيست كه از اين اتفاق ها مى افتد. گروه پياده هاى بعدى كه دم خط كشى جمع شده بودند راننده ماشين را مى بينند كه از پشت شيشه دست تكان مى دهد. ماشين ها پشت سر يك ريز بوق را به صدا درمى آورند. بعضى ها از ماشين هايشان پياده شده اند تا ماشين از كار افتاده را هل بدهند. راه را باز كنند. آنها خشمگين مشت به شيشه مى كوبند. مرد توى ماشين سرش را به طرف آنها بر مى گرداند. اول به اين طرف بعد به آن طرف. انگار داد مى زند. از حركت لب هايش به نظر مى رسد چند كلمه را تكرار مى كند. يك كلمه نه سر كلمه، آخرسر يكى كه در را باز مى كند معلوم مى شود كه مى گويد من كور شده ام. كى چنين حرفى را قبول مى كند. با همان نگاه اول معلوم مى شود كه چشمهايش سالم سالم است، عنبيه صاف وشفاف، تخم چشم هايش سفيد بوده از سفيدى به چينى مى مانست چشم هاى وق زده اش و صورت چروكيده و ابروهاى تابدار نشان مى داد كه او بدجورى نگران است. با حركتى سريع آنچه جلوى چشم مرد قرار داشت پشت مشت هاى گره كرده مرد گم شده است، انگار هنوز مى كوشيد توى ذهن خود آخرين تصويرى را كه ديده حفظ كند، چراغ گرد قرمز سرچهارراه. وقتى كمك اش كردند از ماشين پياده شود نوميدانه تكرار كرد من كور شده ام. كور شده ام.
|
|
|
|