پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۶ - ۱۵ رمضان ۱۴۲۸
Thu, Sep 27, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
قاب عكس۲
شرح اجمالى روند جنگ تحميلى از آغاز تا پايان
داستان شهدا
پرنده رفتنى است
زهرا ناصحى

براساس خاطره اى از شهيد عباسعلى ترابى همت آبادى
خودش است. خودش؛ با همان نگاه و همان لبخند. همان لبخندى كه بيشتر از هميشه به دلم نشست...
آن روز، او بى تاب تر از هميشه بود. من هم كاسه آب را كه پشت سرش خالى كردم، دلم هرى ريخت. كاسه از دستم رها شد و شكست. در را كه بستم، بغض گلويم را گرفت. وقتى لب حوض، كنار شمعدانى ها نشستم، صورتم خيس اشك بود. عطر اطلسى ها فضاى حياط را پر كرده بود.
آسمان تاريك شب را ابرهايى تاريك تر از شب پوشانده بودند. حتى يك ستاره هم در آسمان نبود. ماه هم خودش را پنهان كرده بود. شايد آن شب تحمل درد دل هاى مرا نداشت.
آن شب تا دير وقت منتظرش بودم. ماه را مى گويم، اما گويا آن شب قصد آمدن نداشت.
عجيب دلم گرفته بود. به هر طرف كه نگاه مى كردم، او را مى ديدم. عباس را مى گويم؛ چشم هايم را كه بستم، باز هم ديدمش. انگار عكسش روى پلك هايم حك شده بود. به خواب هم كه رفتم، باز ديدمش. مثل هميشه لبخند بر لبش بود، اما لبخندش مثل هميشه نبود.
پرسيد: «غمگينى؟»
سكوت كردم.
گفت: «تحملت بايد بيشتر از اينها باشد!»
گريه كردم. گفت: «حالا كه هستم!»
حرفش را ناتمام گذاشت و به سمت در رفت. فقط نگاهش مى كردم؛ در ميان لباس سپيدى كه به تن داشت، زيبا تر شده بود. مى خواستم فرياد بزنم. مى خواستم به پايش بيفتم تا بماند، اما بغض گلويم سنگين تر از آن بود كه بگذارد حرفى بر زبان بياورم؛ و او هنوز لبخند مى زد.
ملتمسانه نگاهش كردم. نگاهش را از من گرفت و به پنجره دوخت. آرام گفت: «بلند شو!»
برخاستم. ادامه داد: «آنجا... برو آنجا!»
نگاهم را به سمت پنجره چرخاندم. در آرام بسته شد. برگشتم. او ديگر آنجا نبود. صداى قدم هايش كه دور و دورتر مى شد، در ميان صداى بال زدن هاى پرنده اى بى قرار كه خودش را به پنجره مى كوبيد، ناپديد شد. پنجره را كه باز كردم، كبوترى سپيد به درون اتاق پريد. چرخيد و چرخيد و سرانجام روى شانه ام آرام گرفت. از ميان قاب شيشه اى پنجره دوباره ديدمش. عباس را مى گويم؛ لب حوض، كنار شمعدانى ها نشسته بود. وقتى نگاهم به نگاهش گره خورد، دوباره لبخند زد. لبخندش عجيب به دلم نشست. هنوز محو نگاهش بودم كه رفت. چشم كه باز كردم، سپيده زده بود. بالشم خيس بود. عطر شب بو ها بيشتر از قبل شده بود. مى دانستم كه آن روز، روز ديگرى است. همان روزى كه مدت ها انتظارش را داشتم، اما منتظرش نبودم. وقتى خبر شهادتش را شنيدم، تنها چيزى كه به يادم آمد، قباى سپيد و لبخند زيبايش بود.
و حالا من اينجا هستم در معراج. معراجى آكنده از عطر محمدى و پر از ياس سپيد؛ و عباس آرام آرميده است. با لباسى سپيد و لبخندى بر لب؛ درست مثل همان لبخندى كه بيشتر از هميشه به دلم نشست.
پيشروى در شرق بصره
شرح اجمالى روند جنگ تحميلى از آغاز تا پايان
317160.jpg
بخش آخر

آنچه مى خوانيد آخرين بخش از مقاله «شرح اجمالى روند جنگ تحميلى از آغاز تا پايان» است كه به وسيله مركز مطالعات و تحقيقات جنگ تهيه و تدوين شده است. در بخش هاى پيشين، از ظهور انقلاب اسلامى ايران و واكنش هاى عراق و نظام بين الملل سخن به ميان آمد و نيز از تجاوز همه جانبه ارتش عراق به ايران. همچنين، در بخش هايى از اين نوشتار نيز نگارندگان به روايت دفاع دليرانه دلاورمردان عرصه پايدارى دربرابر دشمنان تا بن دندان مسلح پرداختند. اكنون نظر خوانندگان محترم را به بخش پايانى نوشتار يادشده كه حاوى اطلاعات ارزشمندى درخصوص عمليات كربلاى ۴ و ۵ و همين طور روزهاى پايانى جنگ است، جلب مى كنيم.


عمليات كربلاى۴ به رغم ناكامى، نتيجه اى مثبت را در پى داشت: طريقه گشودن يكى از گره هاى بسته جنگ در شرق بصره را نشان داد. در حالى كه حكومت عراق سرگرم برپايى جشن ناكامى عمليات سرنوشت ساز بود و آن را حصادالاكبر (دروى بزرگ) ناميده بود و در حال لشكركشى به سوى فاو بود تا فاو را هم پس بگيرد، عمليات كربلاى۵ آغاز شد. با طرح ريزى و اجراى سريع عمليات كربلاى۵ - كه با استفاده از تجارب به دست آمده در عمليات كربلاى۴ و نيز با به كارگيرى نيروهاى آماده و به جا مانده از آن عمليات، انجام شد - موانع شرق بصره كه براى هيچ ارتشى در خاورميانه قابل عبور نبود، شكسته شد و بصره براى نخستين بار و به طور جدى در خطر سقوط قرار گرفت. غافلگيرى دشمن در زمان، زمين و تاكتيك سبب شد مهم ترين عمليات در دوره تعقيب متجاوز روى دهد. بزرگى حادثه به قدرى بود كه عراقى ها ابتدا آمريكا را در اين قضيه متهم كردند و گمان بردند دريافت اطلاعات عمليات كربلاى۴ فريبى بيش نبوده، غافل از آن كه شبكه هاى اطلاعاتى آمريكا هم در مورد عمليات كربلاى۵ غافلگير شده بودند.
اين مسأله كه بار ديگر از توانمندى قواى مسلح ايران حكايت مى كرد، دنياى غرب و شرق را به جمعبندى قاطعى رساند: آنان متقاعد شدند كه در صورت نداشتن اتفاق نظر، ايران برنده قطعى جنگ خواهد بود. در نتيجه نخستين توافق بين المللى ميان آمريكا و شوروى بر سر پايان جنگ رخ داد و در نخستين و آخرين تلاش صلح جدى سازمان ملل متحد براى برقرارى صلح، قطعنامه ۵۹۸ در شوراى امنيت اين سازمان تصويب شد. اين قطعنامه در وضعى تصويب شد كه برترى در جنگ با ايران بود، در عين حال نحوه تنظيم مواد آن نشان مى داد، صرف نظر از اين كه براى نخستين بار به برخى واقعيات جنگ توجه شده است، با ابهام ها توأم مى باشد كه مى تواند تأمين كننده تمايلات عراق باشد و بى دليل نبود كه پس از تصويب قطعنامه، عراق بلافاصله پذيرش خود را اعلام كرد، امّا ايران كه نمى توانست ريسك كند و در وضع برتر يك قطعنامه مبهم را بپذيرد، پذيرش آن را به توافق بر سر روش اجرايى آن مشروط كرد، در عين حال براى تحكيم مواضع بين المللى خود كه در چانه زنى هاى بعدى بتواند حداقل امتيازات و حقوق مورد نظرش را استيفا كند، جنگ را ادامه داد. ميدان اصلى جنگ كه تا عمليات كربلاى،۵ در جبهه جنوبى بود، از اين پس به جبهه شمالى منتقل شد و از سوى ديگر، با ورود آمريكا در خليج فارس و احساس خطر جمهورى اسلامى از آن ناحيه، براى مدتى ميدان اصلى نبرد از زمين به دريا انتقال يافت و مدت ۴ ماه اين وضع ادامه داشت تا آن كه يك آتش بس نسبى اعلام نشده ميان ايران و آمريكا در خليج فارس برقرار شد و آن گاه بار ديگر نبردهاى زمينى، در رأس جنگ قرار گرفت.
در جبهه شمالى چند عمليات موفق ايران اجرا شد. در اين مدت، ايران ضمن ادامه عمليات، گفت و گو براى رسيدن به توافق در نحوه اجراى قطعنامه ۵۹۸ را ر ها نكرد و در اين باره موافقت نسبى دبيركل سازمان ملل متحد را نيز جلب كرده بود و با اميدوارى در مورد جلب نظر شوراى امنيت پيش مى رفت. نام گذارى والفجر۱۰ براى عمليات در منطقه حلبچه نيز خود مى توانست پيامى براى آمادگى ايران براى پايان جنگ باشد، ليكن دنيا با سكوت خود در برابر اين پيام، مجوز بمباران شيميايى حلبچه را به عراق داد و پس از اين بمباران نيز اقدام مهمى از كشورهاى ثالث ديده نشد. از سوى ديگر برخى اختلافات و تضاد منافع ميان آمريكا و شوروى در نحوه پايان جنگ، از جمله حضور بسيار گسترده و دخالت مستقيم نظامى آمريكا در خليج فارس، سبب شد كه شوروى همنوايى كاملى (نظير زمان تصويب قطعنامه ۵۹۸) با ديگر اعضاى شوراى امنيت نشان ندهد، از اين رو ايران در جريان چانه زنى درباره قطعنامه و رسيدن به وضع مطلوب، تهديد ها و قطعنامه هاى تنبيهى بعدى را چندان جدى نمى گرفت و با افزايش حسن ارتباط با شوروى، از اين ابرقدرت به منظور گرفتن زمان لازم استفاده مى كرد.
* پايان جنگ
عراق، پس از شكست در خرمشهر در جريان عمليات بيت المقدس، در لاك دفاعى فرو رفت و بيش از هر چيز به ايجاد موانع بر سر راه قواى مسلح ايران پرداخت. در همين حال، به مرور اعتبار خود را كه از دست داده بود، بازيابى و ارتش خود را نيز بازسازى مى كرد. از سوى ديگر، ايران با پيگيرى استراتژى تعقيب متجاوز - كه در حملات پى در پى بروز مى كرد - آسيب هاى مداومى بر روحيه ارتش عراق وارد مى كرد. اين مسأله خصوصاً در عمليات والفجر۸ و سپس در عمليات كربلاى۵ به اوج خود رسيد.
امّا از طرف ديگر، كمك هاى مالى، تسليحاتى و اطلاعاتى و نيز حمايت ديپلماتيك و تبليغاتى نظام بين الملل از عراق، كمبودهاى روانى ارتش اين كشور را جبران مى كرد، ضمن آن كه به برترى توانايى هاى نظامى عراق روز به روز مى افزود.
عراق با اتكا به حمايت هاى جهانى، علاوه بر تقويت روزافزون قواى زمينى خود، توان نيروى هوايى اش را نيز افزايش داد. به كمك هواپيماهاى پيشرفته، از سال ۱۳۶۲ خليج فارس را براى ايران ناامن كرد تا با توقف يا كاهش صدور نفت و تقليل قدرت اقتصادى ايران، توان ادامه جنگ را از آن بگيرد و همزمان دامنه جنگ را گسترش دهد و پاى نيروهاى فرا منطقه اى را به خليج فارس بكشاند. ايران در برابر اين اقدام چاره اى جز مقابله به مثل نداشت. از آن جا كه تنگه هرمز بر روى كشتى هاى عراقى مسدود بود و كويت و عربستان سعودى به جاى عراق نفت مى فروختند و حمل و نقل دريايى انجام مى دادند، كشتى هاى كويتى و سعودى هدف حمله هواپيماهاى ناشناس قرار مى گرفتند و اين مسأله، دعوت از ابرقدرت ها براى اسكورت نفتكش ها را در پى داشت كه از سال ۱۳۶۶ بعد از تصويب قطعنامه ،۵۹۸ اجراى اسكورت شروع شد و دور جديدى را در جنگ پديد آورد. در جنبه اى ديگر، تقويت ناوگان هوايى عراق سبب گرديد كه اين كشور از سال ۱۳۶۳ دامنه حملات هوايى خود را تا تهران گسترش دهد و ۴ سال بمباران شهرهاى ايران را تداوم دهد. در اين جريان، شوروى، آلمان و برزيل با تقويت يگان هاى موشكى عراق، نقش مهمى را در ادامه حملات عراق به شهرهاى ايران داشتند. اين مسأله كه بيشتر به منظور كاستن از حمايت مردم و دور كردن آنها از جنگ و ايجاد واكنش در آنان عليه حكومت ايران صورت مى گرفت، به رغم آسيب بسيارى كه وارد آورد، واكنش منفى عليه نظام جمهورى اسلامى در پى نداشت. ايران نيز با اين كه قدرت آفند نيروى هوايى اش تقريباً به صفر رسيده بود، با موشك هايى كه به دست آورده يا بازسازى كرده بود، مقابله به مثل مى كرد، لذا اين اقدام عراق نيز تأثير تعيين كننده اى در جهت گيرى ايران نداشت. امّا آنچه نقش تعيين كننده را ايفا مى كرد، قواى زمينى ارتش عراق بود كه با وجود تلفات فراوانى كه در ۸ سال جنگ به آن وارد شده بود، در روزهاى پايانى جنگ ۵ برابر روزهاى نخست نيرو و لشكر داشت و تعداد ادوات زرهى و هواپيماهايش نيز ۲ برابر شده بود، اين در حالى بود كه شمار نيروهاى ايران كمتر از ۳۰% نيروهاى عراق بود. در چنين حالتى، عراق در يك سال آخر جنگ از درگير كردن يگان هاى اصلى خود نيز پرهيز كرد و هرگز حاضر نشد براى دفاع از جبهه شمالى خود، آنها را به كار بگيرد.
با چنين وضعى و در حالى كه قواى مسلح ايران در منطقه حلبچه درگير بودند، ارتش عراق به فاو حمله كرد و با استفاده از سلاح شيميايى و غافلگيرى نيروهاى خودى، فاو را گرفت و وضع جديدى را پيش آورد. دستيابى به فاو براى عراق كه به جز ضعف روحى نيروها، در همه جنبه هاى مادى، برترى محسوس بر ايران يافته بود، براى ارتش عراق مشكل گشا شد و با آشكار شدن اين برترى و نيز با اتكا به سلاح هاى غيرمتعارف مناطق از دست داده شلمچه، مجنون و زبيدات، را باز ستاند، در همين وضع، آمريكا كه همزمان با حمله عراق به فاو، در حمله اى سمبليك، سكوهاى نفتى ايران را هدف گرفته بود تا حمايت خود را از عراق اثبات كند، در تاريخ ۱۳۶۷‎/۴‎/۱۲ يك هواپيماى مسافربرى ايران را برفراز خليج فارس هدف قرار داد و ۲۹۰ مسافر را به شهادت رساند. همزمان خبرهايى دال بر تهديد به بمباران شيميايى و حتى بمباران اتمى شهرهاى بزرگ به ايران مى رسيد و حادثه سقوط هواپيماى مسافربرى نيز هشدارى براى حملات بعدى معنا مى شد. لذا تجزيه و تحليل اوضاع موجود سبب شد كه در تاريخ ۱۳۶۷‎/۴‎/۲۷ ايران موافقت خود را با قبول قطعنامه ۵۹۸ اعلام كند.
به اين ترتيب وقت گيرى يك ساله ايران براى كسب پيروزى مهم و استراتژيك و قرار گرفتن در موضعى برتر، به نتيجه مطلوب نرسيد و نظام بين الملل حاضر نشد به تلاش منطقى و ديپلماتيك ايران روى خوش نشان دهد، بلكه برعكس با تقويت رژيم عراق و موافقت يا به كارگيرى گسترده سلاح هاى غيرمتعارف توسط ارتش آن كشور، خطر تضعيف ايران و حتى شكست كامل در جنگ به وجود آمد. پس از اعلام موافقت ايران با قطعنامه، ارتش عراق مجدداً به خوزستان، ايلام و كرمانشاه هجوم آورد، ضمن آنكه در حمله به كرمانشاه نيروهاى منافقين نيز به كار گرفته شدند، امّا در پى پيام امام خمينى (ره) مبنى بر مقابله با تجاوزات دشمن، مردم به طور شگفت آورى با حضور در جنوب و غرب كشور، ارتش عراق و منافقين را با قدرت عقب راندند. سرانجام عراق نيز كه خطر گرفتارى مجدد در حوادثى همانند آغاز جنگ را دوباره احساس مى كرد، در تاريخ ۱۳۶۷‎/۵‎/۱۵ تن به آتش بس داد و در تاريخ ۱۳۶۷‎/۵‎/۲۹ به طور رسمى آتش بس برقرار شد و نيروهاى حافظ صلح سازمان ملل متحد ميان نيروهاى ايران و عراق مستقر شدند.
تهيه و تدوين:
مركز مطالعات و تحقيقات جنگ
داستان شهدا
شمعدانى هاى سبز
317169.jpg
سمانه ترحمى يوسفى

براساس خاطره اى از شهيد محمد كاظم حبيب
زن با شكم برآمده پاى پنجره ايستاده بود و پيراهنش مرتب روى گلدان تازه گل داده شمعدانى باد مى خورد. ظرف آبى را خالى كرد پاى ساقه هاى نازك و سبز، دستى كشيد روى دانه دانه برگ ها و بعد آرام دستش را گذاشت روى شكمش.
زن ناگهان به ياد آن روز افتاد؛ همان روزى كه برادرش گلدان را برده بود سمت او و گفته بود: «اين كودك خودم است. تازه قلمه زده ام.» و او خنديده بود و گفته بود: «مرا چه به گل و گلدان!» برادرش هم با اخم گفته بود: «اين مال تو نيست، فقط مال مسافر كوچكى است كه توى راه دارى! شايد موقعى كه نورسيده بيايد، دايى اش ديگر اين جا نباشد. شايد هم اصلاً برنگردد.»
آن وقت او لب ورچيده بود و گريه كرده بود. برادرش هم طاقت نياورده بود. ساك را زمين نگذاشته، برگشته بود دم در و گفته بود: «مادرمان گفت از مريم خداحافظى كن؛ دلش نازك است!»
و او به گريه افتاده بود و برادرش پيشانى او را بوسيده و گفته بود: «دايى اش آرزو دارد كاكل زرى را ببيند.»
او خنديده بود و پسر از او دور شده بود. زن صدايش كرده بود: «محمد كاظم!»
پسر برگشته بود و زن رك گفته بود: «با اين لباس خاكى چقدر مرد شده اى.»
پسر داشت بال در مى آورد.
زن هنوز آن روز را فراموش نكرده بود. آرام دست كشيد روى شكمش و به برگ هاى شمعدانى نگاه كرد كه همه كوچك بودند، مثل پسر.
***
بچه توى بغل مرد ونگ مى زد. زن تا پايش را گذاشت توى خانه، چشمش پاى پنجره خشك شد. در نبودنش شمعدانى ها خشك شده بودند.
محكم توپيد به مرد: «اى بى وفا، من فقط ۴ روز كنج مريضخانه بودم...»
تكيه اش خورد به ديوار و كف خانه نشست. مرد بچه قنداق شده را ولو كرد روى زمين و مشتى آب به صورت زن پاشيد. زن به حال آمد و چشم هايش به برگ هاى شمعدانى كه مثل صورت محمد كاظم بود، خيره شد. مرد ظرف آب را خالى كرد پاى گلدان. ساقه شمعدانى لرزيد و يك دانه برگ زرد افتاد روى صورت بچه. جاى برگ روى ساقه انگار داشت سبز مى شد. كاكل زرى با خودش مى خنديد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |