|
|
|
در مبارزات جانانه مردم ايران- بويژه ساكنان جنوب كشور- با اشغالگران انگليسى، گاهى حوادثى براستى حيرت انگيز رخ داده است. از آن جمله است دستگيرى «فردريك اوكانر»، كنسول انگليس در فارس، به دست رئيس ژاندارمرى ميهن دوست فارس كه در اختيار سران قيام تنگستان قرار داده شد و ۹ ماه تمام در اسارت آنان بود و اين واقعه شايد نخستين گروگانگيرى سياسى در تاريخ ايران معاصر باشد. «اوكانر» خود در كتاب خاطرات خويش اين ماجراى عجيب را به تفصيل شرح داده است: ماجرايى كه حتى امروز هم باورنكردنى است و نشان مى دهد كه استقلال طلبان جان بر كف ايران، در مبارزه با متجاوزان بيگانه و استعمارگر، تا چه اندازه بى باك بودند و چگونه خطر مى كردند. خشم و كينه آنان وقتى قابل فهم است كه بدانيم انگليسى ها دررفتار با ايران و ايرانيان تا چه اندازه وحشيانه عمل مى كردند. ماجرا با حمله كشتى هاى انگليسى به بوشهر آغاز شد. همچنان كه قبلاً گفتيم، پس از آغاز جنگ جهانى اول (۱۹۱۴ ميلادى) انگليسى ها، باوجود اعلام بى طرفى دولت ايران، با چندين هزار سرباز هندى و انگليسى بوشهر را اشغال كردند. در همين زمان روسها نيز در شمال ايران مستقر بودند. آلمانى ها هم تقريباً در تمام نواحى ايران، بويژه در ناحيه مركزى، با تشكيل شبكه هاى سرى بر ضد منافع روسيه و انگلستان فعاليت داشتند. انگليسى ها به بهانه برقرارى نظم و جلوگيرى از فعاليت آلمانى ها، در بوشهر حكومت نظامى اعلام كردند. اداره هاى دولتى ايران به اشغال سربازان انگليسى در آمد و پرچم انگلستان را به جاى پرچم ايران بر بالاى اداره گمرك آويختند. ژاندارمرى را خلع سلاح كردند و كشتى هاى تجارتى ايران را با بارهايشان توقيف كردند. افراد سرشناس شهر و مخالفان را دستگير كردند و يا در خانه خودشان ، زير نظر گرفتند. عده اى، از جمله مأموران سياسى آلمان و عثمانى، را نيز به هند تبعيد كردند و فرستادن كالا، بخصوص گندم، غله و برنج از بوشهر به «اَهرَم» (مركز تنگستان) و برازجان (مركز دشتستان) ممنوع شد. در اين زمان سربازان انگليسى قلعه «دلوار» در بخش ساحلى تنگستان را غارت كردند و به آتش كشيدند. دلوارى ها به سركردگى «رئيس على دلوارى»، پسر كدخداى دلوار و با حمايت و تشويق «واسموس» (جاسوس آلمانى) به جنگ با انگليسى ها برخاستند. (واسموس كنسول سابق آلمان در بوشهر بود كه از مدت ها پيش در ميان عشاير جنوب رفت و آمد داشت و زبان فارسى را به خوبى مى دانست.)
شيخ «حسين چاهكوتاهى» و «زاير خَضَرخان اَهرَمى» (از سران تنگستان) از كنسول انگليس در شيراز درخواست كردند كه مبارزان دستگير شده را به حاكم فارس تحويل دهد، اما او نپذيرفت. به اين ترتيب درگيرى ميان مبارزان تنگستان با نيروهاى انگليسى آغاز شد. اين جنگ سنگين نزديك به ۳ ماه طول كشيد. هر دو طرف تلفات سنگينى دادند و رئيس على دلوارى، رهبر مبارزان تنگستان نيز شهيد شد. كشته شدن او خشم مردم را بر انگيخت و بر شمار جنگجويان ضدانگليسى افزود. اين خشم مقدس، از جمله خود را به صورت حادثه اى شگفت نشان داد، بدين معنى كه در شيراز، «عليقلى خان پسيان» رئيس ژاندارمرى فارس- البته با موافقت مستشاران سوئدى ژاندارمرى كه ضد انگليسى ها بودند- در واقع دست به يك كودتا زد: كنسول انگليس و بسيارى از انگليسى هاى مقيم شيراز را دستگير كرد و تمام اداره هاى مهم دولتى را در اختيار گرفت. كار به جايى رسيد كه «قوام الملك»، حاكم فارس- كه هوادار نيروهاى انگليسى بود- از ترس جان از فارس گريخت! باقى ماجرا را از زبان «فردريك اوكانر» (كنسول انگليس در فارس) و از كتاب خاطرات او نقل مى كنيم:
اسارت در ايران
(۱۹۱۵-۱۹۱۶)
«ساعت حدود ۹ و ۳۰ دقيقه بامداد روز دهم نوامبر ۱۹۱۵ (۲ محرم ۱۳۳۴) بود و در دفتر كوچك كارم در كنسولگرى مشغول نوشتن بودم كه يكى از سوارهاى هندى سراسيمه وارد اتاق شد و گفت كه دسته اى از افراد ژاندارمرى مجهز به تفنگ و مسلسل بام خانه هاى روبه روى در ورودى كنسولگرى را به اشغال درآورده و با مسلسل هايشان كنسولگرى را نشانه گرفته اند و گروه ديگرى هم كه مسلح به يك قبضه توپ سبك صحرايى هستند، در خيابان، روبه روى در اصلى استقرار يافته و آنجا را هدف گرفته اند.
بى درنگ پيكى به نزد آقاى اسميت، افسر مسئول اداره تلگراف هند و اروپا كه دفتر كارش در باغ مجاور بود، فرستادم تا از او خواهش كنم پيش از آن كه سيم هاى تلگراف قطع شود، پيامى فورى براى وزيرمختار انگليس در تهران مخابره كند، اما پيك من هنوز در راه بود كه قاصدى از طرف ايشان وارد شد و گفت كه چند دقيقه پيش سيم هاى تلگراف خط شمال قطع گرديده است. به تقلا افتادم تا به حكمران كل (فارس) تلفن كنم، اما متوجه شدم كه سيم هاى تلفن را هم دستكارى كرده اند. پس از آن يك ژاندارم كه پرچم سفيدى در دست داشت، مقابل در كنسولگرى ظاهر گشت و پس از آن كه به نزد من راهنمايى شد، نامه اى را كه به زبان فرانسه نوشته شده بود و برگردان آن به شرح زير است، به من داد:
چهارشنبه دهم نوامبر ۱۹۱۵
آقاى كنسول
كميته امضاكننده زير مفتخر است به اطلاع شما برساند كه ميهن پرستان ايرانى تصميم به بازداشت موقت جنابعالى و اتباع انگليس گرفته اند و از زمانى كه اين نامه تحويل مى گردد، نيم ساعت به شما فرصت داده مى شود تا در اين مورد تصميم بگيريد. اگر شما و اتباع انگليس خود را تسليم كنيد، به عنوان گروگان به برازجان منتقل و در آنجا محافظت مى شويد تا با زندانيان ايرانى و آلمانى كه به اسارت هموطنان شما در خاك بى طرف ايران درآمده اند، مبادله گرديد. زنان مى توانند هرطور كه مايل باشند يا در شيراز با اطمينان كامل بمانند و يا در معيت شما به برازجان بيايند كه در اين صورت بلافاصله از آنجا با محافظ به بوشهر انتقال خواهند يافت. اموال شخصى و خصوصى شما و همچنين كنسولگرى مهر و موم و از آن حفاظت خواهد شد.
اگر بعد از اتمام مهلت ۳۰ دقيقه اى - كه سركار لطف خواهيد كرد و ساعت و دقيقه وصول نامه را بر روى پاكت مربوط درج و امضا خواهيد فرمود - تسليم نشديد، كنسولگرى و خانه هاى اتباع انگليس به توپ بسته خواهد شد و اين كميته كليه عواقب احتمالى را كه به سبب اين امتناع متوجه اتباع شما و بخصوص خانم ها گردد، صراحتاً از خود سلب مى نمايد.به محض اين كه تسليم شويد، خانه هايتان اشغال و ۳ ساعت به شما فرصت داده خواهد شد تا خود را براى حركت آماده نماييد. سه قاطر در اختيار هر اروپايى اعم از مرد و زن قرار خواهد گرفت و هر يك از شما مى تواند نوكرى نيز به همراه داشته باشد.
اضافه مى گردد كه كليه تأسيسات تلگرافخانه بايد صحيح و سالم به ما تحويل داده شود و مسئوليت هرگونه قصور و كوتاهى در اين مورد به عهده شخص آقاى اسميت خواهد بود.
كميته ملى حافظين استقلال ايران
خبر تكان دهنده اى بود، اما به هيچ وجه شگفت زده نشدم، چه از هفته ها قبل انتظار چنين حادثه اى را مى كشيدم. در آن اوضاع و احوال كارى جز پذيرش شرايط كميته از دستم ساخته نبود، زيرا نيروى مستقر در كنسولگرى اندك و مشتمل بر ۱۰ نفر سوار هندى بود و محوطه كنسولگرى هم كه باغى محصور با ديوارهاى بلند و بدون جان پناه بود، براى اجراى عمليات تدافعى محل مناسبى نبود. از طرفى حتى اگر در شرايطى بوديم كه مى توانستيم از كنسولگرى هم دفاع كنيم، جان ساير اتباع انگليسى كه در مناطق مختلف پراكنده بودند، به خطر مى افتاد. بنابراين در پاسخ به اولتيماتوم فوق در نامه اعتراض آميزى شرايط را پذيرفتم.
نيم ساعت (يا به عبارت دقيق تر ۲۰دقيقه) باقى مانده را به نابود كردن كتاب ها و اوراق محرمانه و غيره پرداختم. در اينجا بايد اضافه كنم كه چون وقوع چنين رويدادى را پيش بينى مى كردم، قبلاً تمامى كتاب ها، جز يك جلد كتاب باقيمانده را همراه با انبوهى از اوراق محرمانه ديگر به باغ بردم و بر روى آن نفت ريختم و آتش زدم. سپس يك نفر را مأمور كردم تا با چوب آنها را به هم بزند تا زودتر بسوزند. چون از قبل احتمال مى دادم كه روزى خود و ساير اتباع انگليسى مجبور شويم شيراز را ترك كنيم، همان طور كه در اصفهان هم پيش آمده بود، از محل اعتبارات دولتى كه در اختيارم بود، مبلغ دو هزار ليره سكه زر پس انداز كرده بودم. بنابراين با توجه به شرايط پيش آمده با شتاب هرچه بيشتر مشكل وجود اين پول را به طريقى حل كردم.
مهلتى كه به من داده شده بود، تماماً صرف اين چاره جويى ها و صدور آخرين دستورات به پيشخدمت ايرانى ام شد. تقريباً ۳۰ دقيقه بعد از دريافت اولتيماتوم يك ژاندارم ايرانى با تعداد اندكى محافظ جلو در ورودى نمايان و سپس وارد كنسولگرى شد. او مؤدبانه به من اطلاع داد كه بازداشت هستم. وى كه مسئول حفاظت از كنسولگرى و اموال آن شده بود، از من درخواست كرد تا فوراً براى سفر آماده شوم. (از آن لحظه، ساعت ۱۰ بامداد روز دهم نوامبر ۱۹۱۵ - تا روز بيستم اوت (۲۰ شوال) سال بعد كه از روستاى خان شورشى خارج شدم، اسير و همواره تحت نظر بودم.) به اتاق خواب رفتم تا چمدانم را ببندم و لباسى مناسب سفر با اسب به تن كنم (يك ژاندارم مسلح مدام مراقب من بود). وقتى كه برگشتم، ديدم ژاندارم ها گاوصندوق فولادى را از دفتر كارم خارج كرده اند و مشغول گذاشتن آن روى گارى هستند. وقتى علت را پرسيدم، پاسخ دادند كه قصد دارند صندوق را به ستاد عملياتى خود ببرند تا در آنجا درش را باز كنند، اما من به آنان گفتم كه كليد را دارم و باز كردن آن با كليد آسان تر و راحت تر است.
ماه ها بود كه ميان مردم شيراز درباره گردآورى پول مسكوك و ابزار و مهمات جنگى در كنسولگرى داستان هاى عجيب و غريبى شايع شده بود. بنابراين همه در انتظار تماشاى ثروتى هنگفت، دور آن گاوصندوق گرد آمدند. صندوق را كه باز كردم، جز يكى دو تومان اسكناس و مقدارى كاغذ بى ارزش، چيز ديگرى در آن نبود. اين امر موجب ناكامى اعضاى حزب حافظين استقلال و كسانى شد كه پس از اين ماجرا هيجان زده و بى امان اتاق ها و باغ كنسولگرى را زير و رو كردند و گنج و جنگ افزارى هم نيافتند. بعدها به من گفته شد كه همه را حفارى و كند و كاو كرده بودند.
با وجود آن كه در اولتيماتوم ۳ساعت فرصت داده شده بود تا آماده شويم، اما از ستاد ژاندارمرى دستوراتى مبنى بر حركت فورى دريافت شد. بنابراين به محض آن كه لباس هايم را عوض كردم و چمدانم را بستم و وسايلم را جمع كردم، به من گفته شد تا سوار بر اسبى شوم كه در آن گير و دار آماده و زين شده بود. درحالى كه ۱۰ سواره نظام هندى و ۲ پيشخدمت ايرانى ام مرا همراهى مى كردند، با تعدادى از ژاندارم ها، كنسولگرى را ترك گفتيم. كشيك چى هاى مسلح به تفنگ و مسلسل همچنان بام خانه هاى مجاور كنسولگرى را در اشغال داشتند. در ميان راه قبضه توپى را مشاهده كردم كه در خيابان استقرار يافته و كنسولگرى را نشانه گرفته بود. اين توپ يكى از ۲ قبضه توپ آرمسترانگ بود كه چند ماه پيش آنها را براى ژاندارمرى به انگلستان سفارش داده و هزينه آن را هم از اعتبارى كه دولت انگليس تأمين كرده بود، پرداخته بودم.
افسران ژاندارمرى بنا به توصيه كنسول آلمان و با نظارت ايشان آمادگى هاى لازم را براى كودتا به دست آورده بودند. كليه راه هاى اصلى منتهى به شهر و اماكن مهم تحت نظارت و مراقبت درآمده و به ساكنان شهر هم گفته شده بود كه از خانه هايشان خارج نشوند. بنابراين جز تعداد انگشت شمارى از مردم شهر و روستائيانى كه در نقاط مختلف پراكنده بودند، جمعيتى در خيابان ها ديده نمى شد. كنسولگرى در فاصله نيم مايلى شهر قرار داشت و در طول مسيرمان تعداد زيادى ژاندارم در خيابان ها مستقر شده بودند كه فرياد مى زدند (ظاهراً طبق دستور): «مرگ بر انگلستان، زنده باد ايران»!
بعدها پى بردم كه ژاندارمرى، اطراف سربازخانه و كنسولگرى را محاصره و ساير نقاط حساس را هم اشغال كرده بود تا از اقدام هاى احتمالى قوام (حاكم فارس) به منظور مداخله و يا نجات ما جلوگيرى كند. اين ترتيبات - كه با سرعت عمل و پنهانكارى بسيار اجرا مى شد - پيروزى كامل آنان را در نقشه اى كه مى بايستى به آن عنوان كودتايى بسيار سازمان يافته داد تضمين مى نمود.
ما از كنسولگرى يكراست به طرف شهر و ناحيه ژاندارمرى رفتيم. آقاى «فرگوسن» مدير بانك شاهى و همسر و دو دخترش را تازه به آنجا آورده بودند. ساير انگليسى ها و تعدادى تلگرافچى ارمنى را هم كه در استخدام اداره تلگراف هند و اروپا بودند، نيم ساعت بعد به آنجا آوردند.
توطئه گر ها در اين انديشه بودند كه پيش از آن كه خبر اسارت ما به گوش قوام (حاكم فارس و هوادار انگليسى ها) و يا ساير دوستانمان برسد و احتمالاً براى رهايى ما دست به كار شوند، ما را از شيراز خارج كنند. به همين دليل هنوز ساعتى از ورودمان به سربازخانه نگذشته بود كه دوباره كشان كشان و با عجله وادار به حركتمان كردند. مردان كه سواره نظام هاى هندى را هم شامل مى شد، همه سوار بر اسب بودند و زنان را بر درشكه نشاندند. مقصد بعدى را از ما پنهان مى كردند، اما خود پى برده بوديم كه در امتداد مسير جنوب كه به بوشهر ختم مى شد، در حركت هستيم. از كنسولگرى كه گذشتيم، ديديم كه پرچم ايران برفراز آن به اهتزاز درآمده و يك قبضه مسلسل هم جلو درورودى مستقر شده است.
در ساعت چهار بعد از ظهر، به نخستين منزلگاه واقع در ۸مايلى شيراز رسيديم: كاروانسرايى سنگى با الگوى سنتى ايرانى. همگى ما را در يكى از اتاق هاى كوچك فوقانى، تنگاتنگ هم جا دادند و ژاندارم ها هم به دقت ما را زير نظر گرفتند.
همگى با هم ترتيب تهيه چاى را داديم و با زحمت بسيار شامى هم دست و پا و صرف كرديم. در ساعت يك بعد از نيمه شب كه هوا بسيار تاريك بود و باد سرد گزنده اى هم مى وزيد، دوباره به راه افتاديم. در ساعت ۸بامداد در حالى كه بسيار گرسنه بوديم و از سرما به خود مى لرزيديم، به منزلگاه دوم پا نهاديم و چون ديگر احتمال نمى رفت كه اقدامى براى نجات ما صورت گيرد، مدت ۲۴ساعت در آنجا توقف و استراحت كرديم. روز بعد تا كاروانسراى كثيف و رنگ و رو رفته «ميون كتل»، واقع در ميانه راه گردنه «كتل دختر»، به ميزان دو برابر روز پيش راه پيموديم و فرداى آن روز يعنى در سيزدهم نوامبر (۵محرم) به كازرون انتقال يافتيم. در كازرون توسط ژاندارمرى و خان محل، ناصر ديوان، تظاهرات عظيمى به راه افتاده بود. يكى دو مايل مانده به شهر مردم در دو طرف جاده صف كشيده بودند و هنگامى كه از كنارشان گذشتيم ما را هو كردند و فرياد سر دادند.
هر چه به شهر نزديك تر مى شديم ازدحام جمعيت بيشتر و خطر آفرين تر مى شد. انبوه جمعيت هر آن به كجاوه هاى حامل زنان نزديك مى گرديد. تعدادى سنگ هم به سوى ما پرتاب شد و زمانى كه به پناهگاه مان در سربازخانه ژاندارمرى رسيديم، نفسى به راحتى كشيديم. اين وضعيت براى خانم ها بسيار عذاب آور و جانكاه بود بخصوص براى دوشيزه هاى جوانى كه در تخت روان كوچكشان حمل مى شدند در حالى كه توسط جمعيت متعصب هم احاطه شده بودند.
اسبها را بدهيد، سوار الاغ بشويد!
روز بعد كه براى ادامه سفر آماده مى شديم به ما اطلاع داده شد كه برابر دستور كميته شيراز تمام اسب ها و زين و برگ ها بايد از ما تحويل گرفته شده و به شيراز فرستاده شود. به اين ترتيب سوار بر يابوهاى باركش كوچك، قاطر و الاغ شديم. اين موضوع براى ما چندان اهميتى نداشت و راه پيمايى خود را تا برازجان - كاروانسرا و دژى مستحكم كه در دامنه كوه ها و ابتداى جلگه ساحلى قرار گرفته است - از سر گرفتيم. برازجان مقر حكمرانى غضنفر السلطنه يكى از سه خان هاى جنگجوى جنوب ايران بود (دو نفر ديگر زاير خَضَرخان، خان اَهرَم و شيخ حسين، خان احمدى بودند) كه سال ها مستمراً هم براى مقام هاى دولت ايران و هم براى انگليسى ها در بوشهر، مزاحمت هاى بسيارى فراهم آورده بودند و در آن ايام آشكارا با افسران ژاندارمرى مخالف انگليس و طرفدار آلمان همكارى مى كردند.
واسموس پيش از ما به برازجان آمده بود و من صبح روز بعد با او به گفت وگو پرداختم. او عبا و كلاه ايرانى پوشيده و ريش گذاشته بود و به جهات گوناگون به مسلمان بودن تظاهر مى كرد. واسموس رفتارى دوستانه داشت و از اين كه پس از رابطه دوستانه تابستان ۱۹۱۳ اوضاع اين گونه دگرگون شده بود، بسيار اظهار تأسف كرد. اما بعد از همه اين تعارف ها گفت: «جاى بسى تأسف است كه بعد از مدت ها دوستى و نيز پس از آن اوقات خوبى كه با هم گذرانديم، شما بايد قربانى اين حوادث باشيد. ولى در هر حال چاره اى نيست و جنگ است كه اين گونه سرنوشت ها را رقم مى زند.» آنگاه ادامه داد كه: «بايد شما را تحويل خوانين تنگستان بدهم كه مسئوليت نگهدارى شما را پذيرفته اند و خانم ها هم بايد همراه با محافظ به بوشهر منتقل شوند.» در بامداد روز بعد گروه ما به دو دسته تقسيم شد. خانم ها با مسئوليت يك ژاندارم ايرانى همراه با واسموس رهسپار بوشهر شدند.
ژاندارم ها مردان گروه را به طور رسمى به نمايندگان خوانين تنگستان تحويل دادند و در نتيجه ما آخرين راهپيمايى خود را به سمت مقصدى كه تا آن زمان برايمان نامعلوم بود، يعنى «قلعه اَهرَم»، مقر حكمرانى زايرخَضرَخان، از سر گرفتيم. خان در چند مايلى بيرون قلعه به ديدارمان آمد و بعد از سلام و احوالپرسى هاى مؤدبانه به پايگاهش انتقالمان داد. سرنوشت، آنجا را براى ۹ ماه آينده محل اقامت ما قرار داده بود.
قلعه اهرم دژى كوچك بود كه مطابق رسم معمول در ايران از خشت ساخته شده بود. اين قلعه تقريباً در ۳۰ مايلى شرق بوشهر و در جلگه ساحلى خليج فارس قرار داشت و فاصله نزديك ترين نقطه اش تا كناره دريا حدوداً ۲۰ مايل بود. محوطه داخلى نزديك قلعه به خان و خانواده اش تعلق داشت و محوطه خارجى به زندانيان و نگهبانان اختصاص يافته بود. در بخش جنوبى اين محوطه، ساختمانى باريك و دراز و يك طبقه و يا به عبارتى يك انبارى وجود داشت كه با ديوارى تيغه اى به دو قسمت شده بود.
اين بخش به عنوان اتاق نشيمن در اختيار ما قرار گرفت كه در آن غذا مى خورديم، مى خوابيديم، كتاب مى خوانديم و تا ۹ ماه بعد هم مى بايست در آن زندگى مى كرديم. نگهبانان، كه شامل ۱۰ يا ۱۲ تفنگچى بودند، در اتاق هاى كوچكى در قسمت ديگر اين محوطه به سر مى بردند و پيوسته شبانه روز ما را زير نظر داشتند. خان و خانواده اش در بخش اصلى قلعه مى زيستند در حالى كه واسموس در يكى از دهات نزديك، خانه اختصاصى در اختيار داشت. حالا كه به اينجا رسيده بوديم كوشيديم تا به زندگى خسته كننده و يكنواخت مان بپردازيم و آن را سر و سامان دهيم. فاصله ما تا بوشهر فقط ۳۰ مايل بود. چنان نزديك كه مى توانستيم شب ها انعكاس نورافكن هاى كشتى هاى جنگى خود را در آسمان ببينيم و يا صداى توپ هايى را كه به مناسبت جشن تولد شاه و يا ساير مراسم شليك مى شد، بشنويم و هيچ كدام گمان نمى كرديم كه امپراتورى انگليس از نظر سياسى و نظامى چنان درمانده شده باشد كه نتواند كنسول انگليس و تعدادى از اتباع آن كشور را حداكثر ظرف چند هفته از چنان اسارت خفت بارى برهاند...
اما با اين حال روزها و هفته ها و ماه ها سپرى شد و هيچ اقدامى براى آزادى ما صورت نگرفت...»
ظاهراً در ايام اسارت چندان هم به آقاى «اوكانر» كنسول انگليس بد نمى گذشته است. خودش مى نويسد: «پيشخدمت هايمان دو مهتر ايرانى بودند كه در انبار كوچكى كه در گوشه حياط ساخته شده بود، تا آنجا كه مى توانستند، بهترين غذاها را براى ما طبخ مى كردند. خان، مرغ و تخم مرغ و برنج و شير در اختيارمان مى گذاشت و با خواربارى كه به طور نامنظم از بوشهر مى رسيد، غذايمان را تكميل مى كرديم. بنابراين هرگز با كمبود مواد غذايى مواجه نشديم و در مجموع از اين بابت وضعمان بسيار عالى بود. دوستان هم از بوشهر كتاب مى فرستادند و نامه هايمان نيز بعد از سانسور توسط واسموس، به طور منظم به دستمان مى رسيد.
در چند هفته اول اسارت مان اجازه مى دادند هر دو روز يك بار همراه با نگهبانان، قدم زنان به چشمه هاى آب گرمى كه در فاصله يكى دو مايلى، در دامنه كوه ها قرار داشت، برويم و در آنجا شنا كنيم. اين سرگرمى در واقع ورزش بسيار دلچسبى بود كه به آن نياز فراوانى داشتيم.»
ماجراى اين گروگانگيرى بعد از ۹ ماه، سرانجام با توافقى كه ميان رهبران قيام تنگستان و نماينده سياسى انگليس در بوشهر بر سر مبادله اسراى دو طرف انجام گرفت، پايان يافت و گروگان ها آزاد شدند و به انگستان بازگشتند.
و اما سرنوشت و سرگذشت دو تن از شخصيت هاى اصلى اين ماجراى حيرت انگيز، يعنى «عليقلى خان پسيان» (فرمانده ميهن پرست ژاندارمرى فارس و بنيانگذار گروگانگيرى) و «قوام الملك» (حاكم فارس و طرفدار انگليسى ها كه از شيراز فرار كرده بود)بسيار عبرت آموز است: براثر بازى هاى سياسى دولت مركزى در تهران، چندى بعد، قوام الملك با حمايت دولت براى جنگ با عليقلى خان به فارس برگشت.در اين درگيرى عليقلى خان شكست خورد و براى اين كه به دست دشمن نيفتد، خودكشى كرد.