] يزدان سلحشور [
مصطفى رحماندوست متولد ۱۳۲۹ است؛ شاعر، نويسنده، محقق، مترجم و ... كه اصلاً آدم نمى داند چطور وقت مى كند كه به همه اين كارها برسد. خودش مى گويد كه انضباط كارى دارد و روزى ۵ ساعت بيشتر نمى خوابد. مى گويد اگر توى ماشين دارد از يك جابه جاى ديگر مى رود سعى مى كند مطالعه كند تا اين كه فرضاً به صداى راديو X گوش بدهد. مى گويد با اين همه از بخش پدر بودنش سعى مى كند كم نگذارد. او در عرصه شاعرى، هم شاعر خردسال است هم شاعر كودك، هم شاعر نوجوان؛ هم مترجم قرآن است براى كودكان و هم مترجم آثار مشهورى چون «شازده كوچولو» و «پينوكيو»؛ هم كارهايش ترجمه مى شوند به ديگر زبان ها. در مراسم تجليل از وى- در سال ۸۲- شخصيت هايى همچون رضا سيد حسينى حضور داشته اند. او مورد علاقه شديد مخاطبان شعرهاى خود است و در عين اين همه مشغله، از گفت وگو و كسب تجربه از جهان مخاطبانش غافل نمى شود و ارتباط اش با آنها مداوم و مستمر است.
«شعر كودك» كه در اوايل دهه ،۴۰ در آثار عباس يمينى شريف و بعضى قصه هاى منظوم خلاصه مى شد و بزرگ ترين ثمره اش «بچه هاى ايرانيم» بود و اگر كمى ذوق به خرج داده مى شد، بخش هايى از «باز باران با ترانه» گلچين گيلانى را هم مى شد به اين مجموعه افزود، در اواخر دهه ۴۰ صاحب يك متولى شد كه در دهه هاى بعد به «پدر شعر كودك ايران» موسوم شد: محمود كيانوش. كيانوش در نشريات «پيك» - كه نياى «رشد » امروز است - به اين نتيجه رسيد كه كودك ايرانى نيازمند شعرى متناسب با سن خود است و اين شعر را نمى توان در آثارى همچون «بچه جون شيشه رو نشكن / پاسبون مياد كه دسگيرت كنه!» پيدا كرد. كيانوش مترجم و شاعر و نويسنده بزرگسال آن دوره، به تجربه در عرصه اى پرداخت كه تا آن زمان مسبوق به سابقه نبود ؛ وى براى رسيدن به شعرى كه بعدها به شعر كودك موسوم شد به ديوان شاعران ساده گوى همعصرش هم سرى زد و برخى از آثارى كه اكنون به عنوان شعرهاى مشهور كودك مطرح اند، از دل همين ديوان ها سر درآوردند : «به مادر گفتم آخر اين خدا كيست/ كه هم در خانه ما هست و هم نيست...»
پس از انقلاب اسلامى سال ،۱۳۵۷ مصطفى رحماندوست به آموزش و پرورش رفت، تا نشريه اى متناسب با بچه هاى انقلاب منتشر كند و در آنجا با «پيك» و آثار كيانوش آشنا شد؛ از آن روزگار تاكنون، حدود ۳۰ سال گذشته است و تعداد شاعران كودك - كه در آن زمان از تعداد انگشتان ۲ دست تجاوز نمى كرد - اكنون به بيش از صد شاعر فعال رسيده است. ديگر ، شاعر كودك بودن يك افتخار است نه مايه كنايه شاعرانى كه شعر بزرگسال مى گويند! پرونده «شعر كودك» حاوى بررسى اجمالى روند شكل گيرى اين شعر، شناخت مشهورترين شاعران آن [در حدى كه امكان مصاحبه يا موافقت مصاحبه شونده موجود بوده!] و بررسى شگردها و درعين حال مشكلات اين نوع شعر است؛ با اين حال بايد پذيرفت كه دراين عرصه همچنان جاى يك نقد علمى و بررسى جامع ادبى، خالى است.
* مى خواهم از سفر سال ۶۱ شما به لندن شروع كنم كه براى نخستين بار محمود كيانوش را ديديد و از قبل از آن، نشريات «پيك» را در آموزش وپرورش «كشف» كرديد و دوره هاى آن را در اختيار معدود شاعران كودك و نوجوان آن موقع گذاشتيد. جعفر ابراهيمى مى گويد كه در آن سال ها، اين شاعران نه با «پيك» ، نه با «كيانوش» آشنايى نداشتند و در واقع اقدام شما باعث اين آشنايى شد. سؤال اين است شما كه حتى با كيانوش، در سال هاى پيش از ۶۰ ، آشنايى نداشتيد، چطور به سراغ شعر كودك رفتيد؟
اين قضيه بر مى گردد به قبل از انقلاب؛ تا سال ۵۴ من براى بزرگترها شعر مى گفتم و قصه مى نوشتم اما در اين سال با اتفاقاتى كه پيش آمد و در جاهايى هم گفته ام و نوشته شده، تصميم گرفتم فقط براى بچه ها كار كنم. به شكل پراكنده چند سالى كار كردم كه «ريشه ها در خاك، شاخه ها در باد» حاصل اين دوره بود كه اول به شكل قصه منظوم نوشته شد و بعد پشيمان شدم و شكل كار عوض شد و يواش يواش وارد شعر كودكان شدم. سال ۶۰ شروع كرديم برنامه ريزى براى انتشار مجله هاى «رشد» كه پيش از انقلاب به نام «پيك» منتشر مى شد. اول اسم اش را پيدا كرديم كه شد «رشد» و بعد خواستيم ببينيم پيش از انقلاب، روند انتشار «پيك» چطور بوده و برخورديم به يك سرى مجلات مجلد شده برگشتى «پيك»؛ در آنجا با نام «كيانوش» آشنا شديم؛ با شعرهاى «كيانوش» آشنا شديم و ديديم كه خيلى خوب شعر مى گفته و مهم ترين ويژگى كارش اين بوده كه «خيال» را وارد شعر كودك كرده است. همين شعرهاى داخل «پيك» انگيزه اى شد كه برويم مجموعه شعرهايش را پيدا كنيم كه چند مجموعه داشت اما ظاهراً پخش خوبى نشده بود و شايد به همين دليل هم، من و آن چند نفر معدود شاعران كودك آن سال ها اين كتاب ها را نخوانده بوديم. بعد كه من خواستم بروم لندن براى سخنرانى در كنگره كتاب، دوستان گفتند كه شعرهاى ما را هم ببر آنجا تا كيانوش ببيند. كيانوش هم لطف كرد و براى هر شاعر، نامه اى مفصل نوشت.
* شعرهاى چه كسانى را به لندن برديد؟
خانم قاسم نيا، آقاى ابراهيمى، خودم...
* اسدالله شعبانى هم بود؟
مطمئن نيستم. ديگر... چيزهايى سختى از من مى پرسيد...
* وحيد نيكخواه آزاد...
بله! به هر حال اسامى از همين چند نفر تجاوز نمى كرد. كارها را بردم و كيانوش خواند و گپ و گفتى داشتيم و ايشان گفتند كه ما راهى را رفته ايم و كارهايى را كرده ايم كه او فكر نمى كرده تا اين حد بتوان جلو رفت. به هر حال تأييد كرد اين راه را و شعرهاى كودك پس از انقلاب را... براى هر كدام از شاعران نامه هايى نوشت و توصيه هايى كرد و تعريف هايى.
* من شنيده ام كه كيانوش با وجود شهرت گسترده اى كه در ايران به عنوان شاعر كودك دارد و با وجود پيشرفت قابل توجه اين نوع ادبى در كشور و خيل بسيار شاعران و استقبال مخاطبان از اين نوع شعر، خودش مى گويد من شاعر كودك نيستم و شاعر بزرگسالم و نويسنده بزرگسال و ...
در سال هاى اخير، بله! اما در آن زمان كه من ايشان را در لندن ديدم قرار گذاشتيم كه براى ما شعر بفرستد و شعر هم فرستاد؛ ۲ ، ۳ ماه قبل كه تلفنى صحبت مى كرديم مى گفت كه ديگر از اين وادى بيرون آمده و وارد وادى ديگرى شده. مى گفت كه حالا شاعرى است كه مى خواهد براى همه شعر بگويد؛ شعرى كه قابل فهم براى سنين و اقوام مختلف باشد. حس خوبى هم نسبت به شعر كودك داشت منتها اصرار بر اين داشت كه ديگر از اين وادى بيرون رفته است.
* زبان شعر كيانوشى كه در زمان خودش خيلى هم خوب بود و در واقع رسيدن از شعرهاى يمينى شريف به شعرهاى كيانوش يك تحول عميق و قدمى بلند محسوب مى شد، حالا به نظر مى رسد كه بيشتر متناسب با زبان نوجوانان باشد. مطمئناً آن زبان براى آن زمان با مخاطبان كودك ارتباط برقرار مى كرد اما با گسترده شدن اين عرصه- لااقل از منظر من به عنوان يك مخاطب- جز در چند شعر ديگر نمى توان با اين مخاطبان ارتباط عميق برقرار كند. فكر مى كنيد اين شعر ها با مخاطبان نوجوان دهه ۸۰ چقدر ارتباط برقرار مى كنند؟
كودكان و نوجوانان روزبه روز سوژه هايشان نو مى شوند و زبان هم تبعيت مى كند از سوژه. من خيلى دوست دارم كه كيانوش باز هم در اين عرصه ادامه بدهد و فعاليت داشته باشد اما پس از سال ها دورى از ايران، از فضاى ايران و از فضاى بچه هاى ايران ديگر زبانش زبان كودك و نوجوان نيست. شايد ايشان كار درستى كرده كه ديگر خودش را شاعر كودك و نوجوان نمى داند چون بچه ها، خيلى سريع سوژه هاشان، زبانشان، موسيقى كلامى شان عوض مى شود و حضور در شعر كودك و نوجوان نيازمند ارتباط مداوم با آنهاست؛ گرچه بعضى از سوژه ها در گذر زمان دچار تغيير چندانى نمى شوند اما زبان بيان آن ها متفاوت مى شود. مسأله ديگر اين است شعرى كه سوژه كودكانه و زبان نوجوانانه داشته باشد، ناموفق است؛ نمى توانيم بگوييم چون زمان اين زبان گذشته براى نوجوان مناسب است. البته بعضى از شعرهاى كيانوش به نظر من هنوز هم خيلى زيباست و زبانش هم خوب است: «گندمزار تو بسيار زيبايى/ هر فصلى با رنگى مى آيى» اين شعر هم كودكانه است و هم زبانش با زبان مخاطب تناسب دارد.
* فكر مى كنيد بيشتر از ۷ ، ۸ شعر با اين روند و تناسب داشته باشد؟
نمى دانم! بررسى نكرده ام. من هميشه دوست دارم در مورد پيشكسوت ها به احترام حرف بزنم. كيانوش در دوره خودش بهترين كار را انجام داده و شعر كودك را از يك شعر آموزشى به شعرى كه در آن خيال هست ارتقا داده است.
* در سال هاى اول انقلاب، ما لااقل يك نام پر فروغ در شعر كودك مى بينيم كه بعدها خاموشى گرفت: وحيد نيكخواه آزاد. اين اتفاق چطور افتاد؟
از خودش بپرسيد! وحيد رفت توى كار سينما و كارهاى خوبى هم انجام داد اما ترجيح داد كه از اين حوزه بيرون برود...
* چند استعداد خوب هم بودند كه به عنوان مثال مى توانم از «آقا بالايى» نام ببرم. «آقابالايى» هم خيلى زود جذب سينما شد. نظرتان در باره اش چيست؟
در اين سال ها خيلى ها آمدند و در اين عرصه مشغول شدند. استعدادش را هم داشتند اما انرژى كافى براى پشتكار و مطالعه در اين زمينه را نداشتند و جذب حوزه هاى ديگر شدند؛ مثلاً من مى توانم از شاعر دوست داشتنى آقاى بهمنى صحبت كنم.
* بهمنى غزلسرا؟
بله! بله! به جلسات ما آمد و دو شعر نوجوان گفت كه من شگفت زده شدم؛ حالا هم به دليل غزل ها و هم به دليل شخصيت خودش دوستش دارم. شعر هايش خيلى خوب بودند و چاپ هم شدند اما ديگر ادامه نداد. اگر در اين حوزه مى ماند دكان ما را تخته مى كرد! بايد بگويم كه خدا به ما رحم كرد!
* شايد اين موفقيت به دليل ترانه سرا بودنش بوده و زبان نرم و منعطفى كه دارد...
نمى دانم! فقط مى دانم كه كارهايش واقعاً خوب بود. اين شعر كودك و نوجوان بازى خاصى است؛ در آن فشار زيادى به شاعر وارد مى شود . بايد خودش را- براى در فضاى اين گونه كار قرار دادن- محدود كند و محدوديت با كار هنر چندان تجانسى ندارد. خيلى ها نمى توانند اين فشار را تحمل كنند.
* حالا كه يك دفعه وارد شعر نوجوان شديم بگذاريد سرى بزنيم به حوزه اى از كارهاى شما كه خيلى جذاب و تازه است. عموماً شما را به عنوان شاعر خردسال مى شناسند و در اين زمينه، هم مشهوريد و هم محبوب مخاطبانتان اما در اوايل دهه ،۸۰ از شما چند شعر در حوزه شعر نوجوان- در نشريات- چاپ شد كه بعدها خيلى ها راه پيشنهادى آن شعرها را پى گرفتند. مشكل اساسى شعر نوجوان تا آن موقع اين بود كه به دليل احتراز از خط قرمز «دوران بلوغ»، شاعران با نيم نگاهى به كودكى و نيم نگاهى به جوانى، آن را دور مى زدند و حاصل كار هم، چندان به مذاق نوجوانان خوش نمى آمد اما شما توانستيد در آن سرى شعرها كه بعدها كتاب هم شد از اين سد به سلامت بگذريد و شعرهاى خوبى هم ارائه دهيد، چطور به اين نقطه رسيديد؟
ترانه هاى عاطفى و عاشقانه اى كه من گفتم دو پيشينه داشت اول پيشينه نظرى كه من رسيدم به اين اصل كه در اين سن بچه به جنسى مخالف فكر مى كند اما بسيار مقدس فكر مى كند و ما بايد خوراك فكرى لازم در اين سن به او بدهيم؛ دوم پيشينه زمانى چون ۱۶-۱۵ سال قبل از اين شعرها، من و چند شاعر ديگر سعى كرديم كه وارد اين نوع نگاه به شعر نوجوان شويم. چند شعر عاشقانه هم گفتيم منتها خود ما نمى دانستيم كه چه بايد بگوييم.
* حدود سال هاى ۶۳-۶۲؟
بله، با اين كه وارد چنين حوزه اى شدن آن موقع خيلى ممنوعه بود ولى ما اين شعرها را گفتيم و آن موقع هم، چند شعر از اين دست از من چاپ شد اما دوستان ديگر نتوانستند چاپ اش كنند چون هم مى ترسيدند كه نتوانند جواب بچه ها را بدهند هم مى خواستند عشق هاى خودشان را عنوان كنند. در دور دوم، من رفتم ببينم كه سوژه هاى خود بچه ها چيست. نشستم باهاشان حرف زدم. چت كردم و در نهايت به چند سوژه رسيدم كه تبديل شد به آن كارهاى عاشقانه اوايل سال هاى ۸۰. اين عاشقانه ها بعضى شان خيلى گرفت! مثلاً در وبلاگ ها ـ مفصل ـ رد و بدل شد ميان نوجوان ها؛ درباره چت هاى عاشقانه شعر گفتم ، درباره سيزده بدر شعر گفتم و اينها را از حرف هاى بچه ها گرفتم. پيش از اين شعرها، حدود سال هاى ۷۷ و ۷۸ من يك مجموعه شعر خردسال به كانون دادم به نام «بوسه باغ لبخند»؛ زنگ زدند كه بيا و اين اسم را عوض كن! كه من اسم اش را گذاشتم «بابا آمد، نان آورد» اما پس از ۵-۴ سال همين كانون از من خواست كه مجموعه كار عاشقانه براى نوجوانان بدهم براى انتشار! مى خواهم اشاره كنم به جامعه پذيرى يك پديده. من دومين مجموعه ام از اين سرى يعنى «كاش حرفى بزنى» را به كانون دادم و بعد از آن، كانون از چند شاعر خواست هركدام دو شعر عاشقانه بدهند تا يك مجموعه شعر عاشقانه منتشر كند. خيلى چيزها را جامعه مى پذيرد اگر درست عنوان شود. فقط كمى شهامت مى خواهد كه حرفت را بزنى و از سلامت حرفت هم اطمينان داشته باشى. حالا آيا موفق بوده ام يا نه، ديگر بايد از مخاطب ها پرسيد.
* براى من بالشخصه خيلى جالب است كه شاعرى هم در عرصه خردسال اين قدر موفق باشد و به فضا و زاويه ديد و ارتفاع ديد مخاطبانش اين قدر مسلط و نزديك باشد و هم در شعر نوجوان بتواند بر زبان و نگاه و زاويه ديد اين گروه سنى اشراف داشته باشد. چطور توانستيد اين ۲ قضيه را با هم جمع كنيد؟
حد اين تسلط و موفقيت را خدا مى داند. مردم مى دانند من نمى دانم! ولى هميشه من همه كمبودهايم را با تجربه و پشتكار جبران مى كنم. خيلى مى خوانم و با بچه ها هم خيلى ارتباط برقرار مى كنم؛ سوژه ها خودشان مى آيند. البته در مورد بعضى سوژه ها، تصميم مى گيرم كه آنها را تجربه كنم. در اين مواقع زياد كار مى كنم و ممكن است چند كار توش خوب دربيايد. ما در خانه شعر كودك تصميم گرفتيم روى «مهملات» كار كنيم. متل هاى مهمل و شعرهاى مهمل سال ها در دل بچه ها نفوذ داشته و اين دلايلى داشته. خيلى شعر گفتيم تا زبان مهمل را پيدا كرديم؛ فقط بى معنى نيستند حتماً بايد چيزى در اين كارها باشد كه دل را ببرد؛ و خيال را وارد اين حيطه كرديم. بيش از ۱۲۰ و ۱۳۰ شعر در اين حوزه گفتيم كه توانستيم ۲۷ و ۲۸ تايش را به چاپ بسپاريم.
* مشكل ارتفاع ديد را چطور حل مى كنيد؟
نمى دانم! اما موقعى كه مى خواهم نوجوانانه فكر كنم نرم افزار ذهنم را عوض مى كنم همان طور به دنيا نگاه مى كنم...
* در حوزه شعر خردسال چطور؟
در اين حوزه هم همين طور. خودم را با فضا و ذهن خردسال منطبق مى كنم؛ نمى توانم توضيح اش دهم اما اتفاق مى افتد.
* آقاى جعفر ابراهيمى در گفت وگويش با من حرفى زد كه برايم خيلى جالب بود. ايشان گفت كه خيلى ازتجربه هايى كه شما به دنبالش رفتيد توسط شاعران ديگر رد مى شده يا تصور مى شده كه اشتباه است اما بعد از مدتى مشخص مى شده كه شما راه درست را انتخاب كرده ايد و بقيه هم آن مسير را مى رفتند. اين حرف، خاطره اى را يادم انداخت. موقعى كه مى خواستند جايزه يك عمر كار هنرى را به «بيژن جلالى» بدهند او گفت: «اين كارها همان كارهاى ۳۰ سال قبل است من سر جايم مانده ام ظاهراً شما برگشته ايد و به من رسيده ايد!» جامعه ادبى ـ هنرى ما، هم در بند قيد مد است و هم در بند بعضى قواعد نانوشته، هر هنرمندى كه بخواهد از آن تخطى كند دو راه بيشتر ندارد. يا بايد از صحنه بيرون برود يا نظر جمع را بپذيرد. شما از معدود افرادى هستيد كه هيچ كدام از اين دو راه را انتخاب نكرديد. سخت نبود؟
نه زياد! شايد به اين دليل كه شاعران كودك با هم جنگ و جدال نداشتند تا كسى را از صحنه بيرون كنند. بيشتر، تجربه ها را به هم انتقال دادند. هميشه يكى زودتر به يك سوژه مى رسد يكى ديرتر؛ همين! من خيلى فكر مى كنم كه حالا بايد براى امروز اين بچه چه بگويم؟ اما از اين كه شكست بخورم ناراحت نيستم. به خودم مى گويم بايد شكست بخورم تا به نتيجه برسم. در مورد «دعاها» همين موضوع پيش آمد. به خودم گفتم كه از اين سوژه مى شود استفاده كرد؟ خيلى از دوستان گفتند موفق از آب درنمى آيد اما من خيلى كار كردم و از آن ميان، چند شعر درآمد كه در نشريات چاپ شد و از آن استقبال هم شد. همين قضيه درباره «بازى با انگشت ها» تكرار شد. اين هم تجربه تازه اى بود و در محيطى بين المللى با استقبال مواجه و ترجمه شد.
* يكى از وجوه كار شما، تنوع فرم هاى روايى آنهاست. اين همه تنوع در فرم هاى روايى نه در شعرهاى هم سن و سالانتان ديده مى شود نه در شعر شاعران جوانى كه در ده هاى متأخر به شعر كودك رو آوردند. شما به سراغ فرم هايى رفته ايد كه شكست در آنها حتمى فرض مى شد مثلاً فرم مرثيه گويى. خود من وقتى شنيدم كه در حوزه شعر كودك سراغ مرثيه گويى رفته ايد مطمئن بودم كه شكست خورده ايد اما وقتى شعر را شنيدم نتيجه چيز ديگرى بود!
واقعيت امر آن است كه من هيچ حساب و كتابى براى اين جور چيزها ندارم! يعنى ننشسته ام فكر كنم كه من سراغ فلان فرم بروم تا آن موفق شود. نه! اين جورى نيست. من دو تا شعر بيشتر درباره عاشورا ندارم؛ يكى شان كودكانه است يكى شان نوجوانانه؛ ديگر هر كارى هم كردم نتوانستم بگويم. آن شعر كودكانه نخستين مرثيه اى است كه درباره امام حسين(ع) و كربلا براى بچه ها گفته شده. يك آقايى بود به نام فرهنگ ـ خدا رحمتش كند ـ توى شيراز، شب شعر عاشورا راه مى انداخت. دعوت مى كرد از شاعران ماه محرم آنجا، هيأتى مى آمدند،هيأتى مى خوردند،هيأتى مى خوابيدند و شعرشان را مى خواندند و برمى گشتند. خيلى مردمى بود. ايشان چند سال به من زنگ مى زد كه بيا! من هم مى گفتم آخر شعرى درباره كربلا ندارم! يك بار زنگ زد تو حالا بيا! كه مردم بفهمند تو از مايى! اين حرفش خيلى روى من تأثير گذاشت. همان موقع راديو داشت شعر «گنجشك لالا» را پخش مى كرد به خودم گفتم تو برو لالايى ات را بگو! تو نمى توانى براى امام حسين(ع) شعر بگويى! بعد يك دفعه به ذهنم رسيد كه دو سنت شبانى داريم لالايى و قصه؛ حالا من قصه عاشورا را لالايى كنم. نشستم و شعر را گفتم و رفتم آنجا هم خواندم...
* پس چندان هم اتفاقى نبوده! رسيدن به تركيب اين دو فرم با هم، از سر انديشه و ممارست فكرى است و به سادگى صورت نمى گيرد!
بگذاريد بعضى ريزه كارى ها هم براى خودمان بماند! اما از شوخى گذشته بخش غيرارادى اين روند بر بخش ارادى اش مى چربد؛ مثلاً «ميرزمانى» از مكه مى آمده با سر تراشيده، گزارش آن شب شعر را در روزنامه اطلاعات خوانده و از خواندن آن شعر گريه اش گرفته و ملودى اش را همانجا ساخته! اينها را ديگر نمى شود فكر شده فرض كرد. شعر نوجوانانه از زبان «آب» بود كه قصه كربلا را روايت مى كرد بعدها ديدم كه حتى مداحان در لار، همدان و يكى، دو شهر ديگر دارند اين شعر را مى خوانند. در يك مجلس عزادارى، خطيب كه هم مى خواست روضه بخواند و هم نمى خواست ـ يك حالت بينابينى ـ شروع كرد به خواندن شعر «آب» و من هم اصلاً نفهميدم اين شعر خودم است با بقيه شروع كردم به گريه كردن! تازه بعد از تمام شدن صحبت خطيب متوجه شدم كه شعر خودم است! يك بخشى از كار، متعلق به شاعر است و بقيه هديه است. فكر مى كنم بخش هديه كارهاى من زياد باشد! البته روايت دلمشغولى اصلى من است؛ به نظرم روايت متعلق است به دوران معصوميت انسان؛ دوران كودكى انسان. ما هر وقت مى خواهيم خالصانه و مخلصانه حرف بزنيم مى نشينيم و درددل مى كنيم. اين همان جوهره روايت است كه فرم هاى روايى ها از توى آن سر بيرون مى آورند. هميشه آرزويم اين بوده كه يك رمان بنويسم كه روايت خالص باشد يعنى به آن جوهره به طور كامل برسد. اميدوارم كه هم فرصت اش هم موفقيت اش را هديه بگيرم! همه ما از هديه گرفتن از كسانى كه دوست شان داريم يا دوستمان دارند خوشمان مى آيد. من هم هميشه مشتاق اين هديه ها هستم!