پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶ - ۲۰ شوال ۱۴۲۸
Thu, Nov 1, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
فرهنگى
موى سبيل ببر
لذت بزرگ كردن دوقلوها
324546.jpg
[هليا خرم ]

اگر نوزاد دوقلو داريد، اين نكات را به ذهن بسپاريد؛ ما به شما راهكارهايى را نشان مى دهيم كه بتوانيدهم در زمان صرفه جويى كنيد و هم محيط شادو گرمى در خانه داشته باشيد. داشتن فرزندان دوقلو و سه قلو بهترين موهبت از جانب خداوند است ، اما ممكن است ابتدا وقتى صاحب فرزند دوقلو شديد كمى دچار ترس شويد و تصور كنيد كه نگهدارى و تأمين نيازهاى آنها دشوار است. البته اين موضوع كاملاً واضح است كه نگهدارى از يك نوازد كار دشوارى است چه برسد به دو يا سه تا. اما با به كارگيرى اين نكات ساده مى توانيد از بزرگ كردن و نگهدارى نوزادان خود لذت ببريد.
* از ديگران درخواست كمك كنيد
مطمئن باشيدكار گروهى و كمك گرفتن از همسرتان مى تواند بار سنگينى از روى دوش شما بردارد. حتى اگر زمانى احتياج به كمك بيشترى داشتيد مى توانيد از دوستان يا ديگر اعضاى خانواده تان هم كمك بخواهيد. در روزهايى كه احساس خستگى مى كنيد يابايد كارهاى ديگرى انجام دهيد، مى توانيد از دوستان خود بخواهيد به خانه شما بيايندو چندساعتى مراقب نوزادان شما باشند.
* برنامه ريزى، برنامه ريزى ، برنامه ريزى
برنامه ريزى صحيح براى نگهدارى از نوزادان به قدرى حائز اهميت است كه تأكيد بسيارى برآن مى شود. دنبال كردن رفتارهاى متفاوت نوزادان مى تواند روز و شب شما را خسته كننده و عذاب آور كند، بنابراين با داشتن يك برنامه ريزى صحيح سعى كنيد كاستى ها و نقص ها را تا حد امكان برطرف كنيد. براى مثال اگر يكى از دوقلوها ازخواب بيدار شد، ديگرى را هم بيدار كنيد و به هردوى آنها در يك زمان غذا بدهيد. اجازه دهيد تا بچه ها به برنامه ريزى شماعادت كنند.
* بدانيد كه اول بايد به كدام يك از نوزادانتان شير بدهيد
گاهى اوقات يكى از دوقلوها ضعيف تر از ديگرى است. بايدتوجه داشته باشيدكه اول به نوزادى كه قوى تر است شير بدهيد، زيرا او با مكيدن بيشتر ، راه جريان شير را بازتر مى كند و شير خوردن براى نوزاد ضعيف تر ، راحت تر مى شود.
*براى هر كدام شيشه و پستانك جداگانه اى خريدارى كنيد
گاهى اوقات پزشك دستور غذايى خاصى به هر يك از دوقلوها مى دهد. بنابراين براى اين كه شير هر كدام با ديگرى اشتباه نشود، شيشه مخصوص و جداگانه اى به هر كدام اختصاص دهيد و شيشه ها را از رنگ ها و مارك هاى متفاوت انتخاب كنيد. در مورد پستانك هم اين نكته را رعايت كنيد. زيرا ويروس و بيمارى براحتى از طريق آن قابل انتقال است.
* به همه كودكان خود توجه يكسانى داشته باشيد
اگر دوقلوهاى شما، خواهر يا برادر بزرگترى دارند، مراقب احساسات آنها، بويژه وقتى كه دوقلوها كوچك هستند، باشيد. زيرا شيرينى دوقلوها گاهى موجب مى شود كه تمام توجه والدين و اطرافيان به آنها باشد و كودكان ديگر فراموش شوند. اين موضوع روى كودكان اثر ناخوشايندى بر جا خواهد گذاشت، بنابراين همه تلاش خود را بكنيد كه به همه كودكان تان توجه و محبت يكسانى داشته باشيد.
* به كودكان بزرگتر خود كمك كنيد تا رابطه خوبى با دوقلوها برقرار كنند
برقرارى يك ارتباط خوب و دوستانه خواهر و برادر بزرگتر با دوقلوها موجب مى شود آنها ارتباط بهترى با هم برقرار كنند.
اگر كودك بزرگتر شما اتاق خاصى براى بازى دارد فضاى كوچكى از آن اتاق را به بازى دوقلوها اختصاص دهيد. براى هر كدام در هر هفته برنامه خاصى تعيين كنيد، براى مثال يكى از دوقلوها را در خانه كنار خود قرار دهيد و ديگرى را با خواهر يا برادر بزرگتر براى بازى يا بيرون رفتن همراه كنيد. بنابراين وقتى كودكان بزرگتر مى شوند، ياد مى گيرند كه هميشه يك نفر بايد در خانه كنار مادر و پدر باقى بماند و ديگرى بيرون برود و مى توانند جاى خود را عوض كنند.
* از بدو تولد با هر كدام از دوقلوها منحصر به فرد رفتار كنيد
هر كدام از دوقلوها را به نام خود صدا كنيد و هرگز آنها را به نام «دوقلوها» صدا نزنيد. در هنگام رشد به هر كدام اسباب بازى و لباس هاى جداگانه بدهيد به طورى كه متوجه شوند هر كدام شخصيت جداگانه و مختص خود دارند. در مناسبت هاى مختلف از آنها عكس هاى جداگانه بگيريد و براى اين كه بعدها دچار مشكل نشويد، پشت هر عكس نام آنها را بنويسيد.
فرشته اى به كمك مى آيد
[ زهرا رضايى ]

خداوند را براى اين كه مرا معلول آفريد، شكر مى كنم، زيرا از راه معلوليتم بود كه خود را، كارم را و خدايم را شناختم.
هلن كلر
پاكت نامه اى كه با خط فوق العاده زيبايى تايپ شده بود، توجهم را به خود جلب كرد و من از ميان كوهى از نامه ها كه هر روز از پست به دستم مى رسيد و روى ميزم تلنبار مى شد، آن را برداشتم و خواندم. چيزى در اين نامه بود كه انگار به من نهيب مى زد اول آن را بخوانم.
نامه داخل پاكت هم به همان پاكيزگى و زيبايى و روى كاغذ ليمويى رنگ دلچسبى تايپ شده بود. در زبان و نحوه تايپ نامه كمترين نقصى وجود نداشت و سرتاپاى نامه، نشان از كمال، زيبايى نثر و مهارت نويسنده داشت و مرا مشتاق مى كرد كه آن را بخوانم:
دكتر كورتيس محترم
من بشدت تحت تأثير سخنرانى هاى روز يكشنبه شما در برنامه علم ذهن قرار گرفته ام. اين سخنرانى ها، نكات بى شمارى را به من آموخته اند. اميدوارم سلسله دروس شما چاپ شوند تا ديگران هم مثل من از آنها بهره مند شوند.
من پيشنهادى دارم اگر نوار اين درس ها را برايم بفرستيد، آنها را براى تان پياده و تايپ مى كنم و همراه نوارها براى تان پس مى فرستم. دعا مى كنم كه به من امكان ارائه اين خدمت را بدهيد. دلم مى خواهد ديگران هم از خوبى و نيكخواهى دروس شما، مثل من بهره مند شوند. فقط كافى است به منشى خود بفرماييد كه تلفن بزند تا فردى را بفرستم كه هر دوشنبه صبح نوارها را از شما بگيرد.
خداوند شما را در كار بزرگى كه برعهده داريد، خير بدهد و كمك كند.
ارادتمند مرى لارس
امضاى نامه هم مثل متن آن با همان خط زيبا و عجيب تايپ شده بود. در هيچ جاى نامه، دستخط نويسنده ديده نمى شد. هنگامى كه نامه تمام شد، همان احساس زيبايى را كه از دعاى ديگران نصيبم مى شد، احساس كردم. ماه ها بود كه دنبال كسى مى گشتم كه نوار سخنرانى هاى روزهاى يكشنبه مرا پياده كند. آن روزها خيلى از دستگاه هاى امروزى اختراع نشده بود و براى پياده كردن يك نوار، به كسى احتياج داشتم كه حوصله داشته باشد و كل نوار را بارها گوش بدهد، جملات آن را تنظيم و سپس تايپ كند. اين فرايند به صبر، سواد و دقت فراوانى نياز داشت. با ديدن كوهى از نوارهايم كه پياده نشده بود بشدت عصبى مى شدم و هيچ دستنوشته اى هم نداشتم كه براى چاپ به ناشر بسپارم.
و اينك، معلوم نبود از كجا و چگونه يك مرى لارسى نامه نوشته و از من خواسته بود كه اجازه بدهم كمك كند. بلافاصله شماره تلفنى را كه داده بود، گرفتم و خواستم با او صحبت كنم. صداى زنانه ظريفى گفت: «خوشحال مى شوم كه پيغام شما را به او برسانم.»
پرسيدم: آيا مى توانم شخصاً با ايشان صحبت كنم؟»
صدا پاسخ داد «او نمى تواند در حال حاضر پاى تلفن بيايد. لطفاً پيغام خودتان را بفرماييد.»
گفتم: ممنونم. فقط به ايشان بفرماييد كه كورتيس زنگ زد تا از نامه بسيار زيباى ايشان تشكر كند.»
آن خانم پاسخ داد: «بسيار خوشحال خواهد شد اگر بداند شما تلفن زده ايد. مى توانيد بفرماييد چه موقع مى توانيم نوار درس هاى روزهاى يكشنبه شما را تحويل بگيريم؟»
اصرار كردم و گفتم: خوشحال مى شوم كه خودم شخصاً آنها را تحويل بدهم. دلم مى خواست شخصاً با اين فرشته اى كه خداوند برايم فرستاده بود، صحبت كنم. همان صداى ظريف گفت: واقعاً به اين كار نيازى نيست. لطفاً فردا ظهر نوارها را در دفترتان آماده بگذاريد. يك نفر مى آيد و آنها را مى گيرد. دوشيزه لارس خودشان ضبط صورت و دستگاه تايپ دارند. مطالب را همراه با نوارها تا پايان هفته حضورتان تقديم خواهيم كرد.»
گفتم: «يك دنيا ممنونم. همان طورى كه فرموديد، نوارها فردا رأس ظهر در دفتر من آماده خواهند بود.»
از اين مكالمه اندكى اسرارآميز تعجب كردم ولى قصد نداشتم بختى را كه به من روى كرده بود، از در خانه ام برانم.
۲ روز بعد اولين نوار، همراه با متن تايپ شده آن به دفترم برگردانده شد. همان خط پاكيزه و عجيب و كامل، بدون حتى يك غلط! حاشيه ها منظم، صفحه بندى ها عالى! هنگامى كه متن را خواندم، از روانى متن و سليس بودن جملات در پوست خود نمى گنجيدم. اين درست همان چيزى بود كه براى چاپ كتابم به آن نياز داشتم. با عجله به دوشيزه زول لارس تلفن زدم تا از او تشكر كنم. همان صداى دوستانه دوباره پاسخم را داد. گفتم: «سلام. كورتيس هستم. مى توانم با دوشيزه لارس صحبت كنم؟ مى خواهم از ايشان به خاطر متن بسيار زيبايى كه برايم فرستاده اند تشكر كنم.»
همان صدا پاسخ داد: «اوه، سلام دكتر كورتيس. من پيغام شما را به دوشيزه لارس خواهم داد. از اين كه تلفن زديد خوشحال خواهد شد. مراقبت بفرماييد كه نوار سخنرانى هايتان هميشه در ظهرهاى دوشنبه در دفترتان آماده باشد. ما آنها را مثل قبل از شما خواهيم گرفت.»
اين ماجرا به همين شكل براى يك سال ادامه پيدا كرد. همان متن هاى دقيق و پاكيزه، همان نظم هميشگى و همان صداى صميمى كه به جاى دوشيزه لارس پاسخ مرا مى داد. ديگر از صرافت صحبت با فرشته اى كه به كمكم آمده بود، افتاده بودم. با كمك او بود كه نخستين كتابم چاپ شد. او تلفن هاى مرا جواب نمى داد ولى نامه هايم را با نهايت ظرافت و با همان خط تايپى در اسرع وقت پاسخ مى گفت.
سرانجام پس از گذشت يك سال روزى آن صداى صميمى را پشت تلفن شنيدم كه گفت: «دكتر كورتيس! من از طرف دوشيزه لارس تلفن مى زنم. ايشان مايل هستند امروز بعدازظهر، رأس ساعت ۵ با شما عصرانه صرف كنند. آيا مى پذيريد؟»
با نهايت اشتياق قبول كردم و رأس ساعت ۵ خود را به نشانى اى كه داده بودند، رساندم. يك بانوى متشخص كه صاحب همان صدا بود، از من استقبال كرد و گفت: «عصر بخير دكتر كورتيس! لطف كرديد كه تشريف آورديد. دوشيزه لارس در اتاق پذيرايى منتظر شما هستند.»
مرا به اتاق مطبوع، صميمى و گرمى راهنمايى كردند كه خانم جوانى در آنجا روى صندلى چرخدار نشسته و سرش به طرز رقت انگيزى به يك سو آويزان بود و دست هايش، بى حس و حركت روى زانوهايش قرار داشتند. هنگامى كه وارد اتاق شدم چشم هايش برق زدند و لبخند زد. مى خواست حرف بزند اما نمى توانست و هنگامى كه به زحمت سلام كرد تازه متوجه شدم چرا اين همه وقت پاى تلفن نيامده است.
در كنار صندلى چرخدار او سكويى در ارتفاعى همطراز پاهاى او قرار داشت و روى آن ماشين تايپ بزرگى كه به ماشين تايپ هاى قديمى شبيه بود، ديده مى شد. پس از سلام و احوالپرسى، مارى با انگشت شست پاى راستش شروع به تايپ كرد و با انگشت پاى چپش دسته غلتك ماشين را حركت داد تا سطر بعدى را بزند. غرور از همه حركات و حالاتش مى باريد و دقت و هوشش بى نظير بود. او براى اين كه از روى صندلى نيفتد، دست هاى بى حالتش را محكم به زانوهايش گرفته بود.
مرى از لحظه تولد دچار تشنج شده و همه بدنش، به جز انگشتان پا، از كار افتاده بودند. شنوايى او بسيار خوب بود اما نمى توانست درست حرف بزند. با همه اين معلوليت ها اسطوره صبر، دقت، خوش خلقى و شادمانى حقيقى بود. همراه و مصاحب و دوستش كه در واقع پرستار او هم بود، همان بانوى خوش صدايى بود كه من اين مدت با او صحبت كرده بودم. آن دو مثل يك روح در دو كالبد بودند و زندگى شان غنى و معنى دار بود.
مرى لوئيز سال هاى سال به پياده كردن نوارها و تايپ كردن آنها ادامه داد و هرگز جز لذت ناشى از انجام يك كار ارزشمند، از من پاداشى نخواست. كتاب هاى من يكى پس از ديگرى با همت والاى او تنظيم و چاپ شد و هرگز كسى نتوانست حتى يك غلط هم در آنها پيدا كند. اين بانوى بى نظير صاحب زيباترين روحى است كه در عمرم شناخته ام. همه زندگى او صرف خدمت به ديگران مى شود، ديگرانى كه ظاهراً از همه نعمات الهى، بخصوص سلامتى برخوردارند اما ذره اى ايمان و عشق مرى را نسبت به خداوند و اراده آدمى در غلبه بر سختى ها در دل ندارند.
موى سبيل ببر
قصه اى از فرهنگ عامه كره
324537.jpg
يك روز صبح زود، يك زن جوان ، نفس زنان از كوهى بالا رفت و خود را به كلبه پيرمرد كوه نشين رساند. پيرمرد به انجام كارهاى بزرگ شهرت داشت. موقعى كه يون اوك، وارد خانه پيرمرد شد، او بى آن كه چشم از آتش اجاقش بردارد، گفت: «واسه چى اومدى اينجا؟»
يون اوك گفت: «اوه! اى مرد بزرگ! من بيچاره و درمونده ام. مى شه برام يه معجون درست كنين؟»
مرد جواب داد: «آهان! معجون! اين روزها همه به معجون احتياج دارن! نمى دونم مى شه همه دردهاى دنيا رو با معجون معالجه كرد؟»
يون اوك درست متوجه نشد كه منظور پيرمرد چيست و با عجله گفت: «اى مرد بزرگ! اگه شما كمكم نكنين، واقعاً نمى دونم كجا بروم و از كى كمك بگيرم.»
پيرمرد آتش را با سيخى به هم زد و گفت: «خب! كه اين طور! حالا بگو ببينم مشكلت چيه؟»
يون اوك معطل نكرد و تند تند گفت: «من شوهرى دارم كه برام خيلى عزيزه. ظرف ۳ سال گذشته به سفر رفته، اما حالا كه برگشته به خونه، ديگه با من يا هيچ كس ديگه اى حرف نمى زنه. اگر هم من با هاش حرف بزنم، انگار كه گوش نمى ده. موقعى هم كه حرف مى زنه، زود عصبانى مى شه. هر غذايى رو كه براش مى پزم، مى زنه كنار و با عصبانيت پا مى شه و مى ره. گاهى اوقات كه بايد توى شاليزار كار كنه، بيكار نوك تپه مى نشينه و به دريا نگاه مى كنه. اى مرد بزرگ! فقط يك معجون مى خوام كه شوهر من رو دوباره عاشق و مهربون بكنه. همون جورى كه قبلاً بود.»
مرد گفت: «آهان! خيلى ساده است. درسته. معجون! بسيار خوب! برو و ۳ روز ديگه بيا تا بهت بگم براى تهيه اين معجون به چه چيز هايى نياز داريم.»
۳ روز بعد، يون اوك به خانه مرد كوه نشين برگشت. مرد گفت: «درباره اش فكر كرده ام. معجونت رو مى سازم، ولى مهم ترين چيزى كه بايد توى اين معجون بريزيم، يك تار موى سبيل ببره. اونو برام بيار و من معجون رو بهت مى دم.»
يون اوك گفت: «موى سبيل يك ببر زنده! چطورى بيارم؟»
مرد زاهد گفت: «اگه اين معجون به اندازه كافى برات مهم باشه، ميارى».
و صورتش را برگرداند و به يون اوك فهماند كه ديگر حرفى ندارد كه به او بزند.
يون اوك به خانه برگشت و درباره اين كه چطور مى تواند موى سبيل ببر را پيدا كند، خيلى خيلى فكر كرد و بالاخره يك شب، موقعى كه شوهرش خواب بود، با يك كاسه برنج پخته و كمى سس گوشت از خانه بيرون رفت. او به كوهستان و به جايى كه مى دانست ببر آنجا زندگى مى كند، رفت و در فاصله بسيار دورى از غارى كه ببر در آن زندگى مى كرد، ايستاد. سپس كاسه برنج را همان جا گذاشت و از ببر خواست كه بيايد و بخورد، اما ببر نيامد.
شب بعد يون اوك دوباره به كوهستان رفت و اين بار كمى به او نزديك تر شد. باز هم كاسه برنج را گذاشت و ببر را صدا زد، اما ببر نيامد. او شب هاى مكرر به كوهستان رفت و هر بار يك قدم به ببر نزديك تر شد تا آن كه كم كم به ديدن يكديگر عادت كردند.
سرانجام شبى يون اوك به سنگ كنار غار ببر رسيد. اين بار ببر چند قدمى به طرف او آمد و ايستاد. آن دو در نور ماه كمى به يكديگر نگاه كردند. يون اوك توانست با لحنى آرام و تسكين دهنده با ببر سخن بگويد.
شب بعد، ببر پس از آن كه با دقت به چشم هاى يون اوك نگاه كرد، پيش رفت و برنجى را كه زن برايش آورده بود، خورد. از آن شب به بعد هر وقت كه يون اوك به كوهستان مى آمد، مى ديد كه ببر منتظر اوست. هنگامى كه ببر غذا را مى خورد، يون اوك سر ببر را نوازش مى داد.
تقريباً ۶ ماه با اين وضع سپرى شد. بالاخره يك شب يون اوك، در حالى كه سر ببر را نوازش مى كرد به او گفت: «اوه اى ببر عزيز! اى حيوان بخشنده! من بايد يكى از موهاى سبيل تو را بكنم. تو را به خدا از دست من عصبانى نشو!»
ببر مخالفتى نكرد و زن يك تار از سبيل هاى او را كند. يون اوك از راهى كه آمده بود، برگشت. او در حالى كه موى سبيل را محكم در دستش گرفته بود، به جاى راه رفتن مى دويد.
صبح روز بعد به كوهستان و به خانه مرد رفت و تار موى سبيل ببر را به دست او داد و گفت: «اى بزرگوار! پيدا كردم! تار موى سبيل ببر براتون آورده ام! حالا شما مى تونين معجون رو بسازين. معجونى رو كه به من قول دادين، بدين تا شوهرم دوباره مهربون و عاشق بشه.»
مرد موى سبيل ببر را گرفت، آن را خوب تماشا كرد و لبخند رضايتى روى لب هايش نشست، سپس خم شد و مو را داخل آتش انداخت. زن جوان با خشم گفت: «اوه! چه كار كردين؟»
مرد گفت: «بگو چه جورى پيداش كردى؟»
يون اوك با ناراحتى جواب داد: «هرشب با يك كاسه برنج رفتم به كوهستان. اوايل دور مى ايستادم، بعد كم كم به غار كه ببر توش بود نزديك شدم و اطمينان اونو به خودم جلب كردم. من آروم و با محبت با هاش حرف زدم و بهش فهموندم كه جز خير و خوبى براش نمى خوام. خيلى صبر كردم. هر شب براش غذا بردم، با اين كه مى دونستم نمى خوره، ولى تسليم نشدم. بارها و بارها اين كار رو تكرار كردم. هيچ وقت باهاش تندى نكردم. هيچ وقت كارى نكردم كه از دستم عصبانى بشه و بالاخره يك شب اون چند قدمى اومد به طرف من. بالاخره زمانى رسيد كه اون از كاسه برنجى كه توى دست من بود، خورد. تازه بعد از اين بود كه من تونستم يك تار سبيلش رو ازش بگيرم.»
مرد گفت: «بله، بله! تو ببرو رام كردى و اعتماد و عشقش رو به دست آوردى.»
يون اوك گريه كرد و گفت: «ولى شما موى سبيل اونو انداختين توى آتيش! ديگه چه فايده اى داره؟»
مرد جواب داد: «من فكر نمى كنم فايده اى نداشته باشه. ديگه احتياجى به سبيل ببر نيست. يون اوك، بذار يه سؤالى ازت بپرسم. اگه تو تونستى اعتماد يك ببر رو جلب كنى، چطور نمى تونى با مهربونى و صبر، محبت و اعتماد شوهرت رو جلب كنى؟»
يون اوك ديگر نتوانست حرفى بزند. برگشت و از همان راهى كه آمده بود به خانه اش رفت و در تمام طول راه به حقيقتى كه مرد زاهد برايش فاش كرده بود، فكر كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |