|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تقاضاى ازدواج دوم پدربزرگ
] باران فرشيدى[
مادربزرگ روسرى اش را روى سرش محكم بست . بعد هم چادر مشكى اش را سر كرد و مى رفت تا براى هميشه از شوهرش جدا شود.اما درست قبل از پايان آخرين حضور در خانه در حالى كه سماور را خاموش مى كرد خطاب به شوهرش گفت: احمدآقا هيچ چيز اون زن بهتر از من نيست، فقط تو هوايى شده اى، مى گويند مردها كه شلوارشان دوتا شد... اما پدربزرگ حرفش را قطع كرد و ... نه بگذار تمامش كنم، كه وقتى شلوارشان دوتا شد هوايى مى شوند ولى متأسفانه تو كه هيچ وقت دو تا شلوار درست و حسابى هم نداشتى. لااقل ... مثل اين كه شما عادت كرده ايد همه چيزهاى نخ نما را از زندگى تان خارج كنيد. من هم اگر نخ نما شدم تار و پود زندگى ام را به پاى تو ريختم و حالا بايد با نوه و نتيجه و ... راهى دادگاه بشوم. همين موقع پسر مهلت ادامه صحبت به مادر را نداد و او را طرف ماشين برد.اين زن كه به اتفاق همسر، فرزندان و چندتن از نوه هاى خود در دادگاه خانواده حاضر شده بود به قاضى گفت: آقاى قاضى نمى دانم چندسال گذشته اما فكر مى كنم ۴۵ سال پيش در يكى از شهرهاى شمالى كشور با مهريه ۱۰۰هزارتومان به عقد اين مرد كه يك كارگر ساده و فقير بود درآمدم. باخوب و بد اين آقا كه حالا فكر مى كند صاحب مكنتى شده و تصميم به ازدواج مجدد گرفته سوختم و ساختم. پا به پاى او كار كردم و كمك حالش بودم، برايش ۴ بچه به دنيا آوردم كه همگى تحصيل كرده اند اما حالا... زن ادامه داد: چندسال بعد از ازدواج به ناچار با انتقال محل كار همسرم براى ادامه زندگى راهى تهران شديم و ثمره ازدواج مان نيز ۲ دختر و ۲ پسر بود . ۲ فرزندمان را با آبرومندى به خانه بخت فرستاديم تا اين كه اين آقا سال گذشته بازنشسته شدند. نشستن درخانه همانا و بهانه هايى بى دليل همان، نتيجه اش را هم امروز مى بينيد.شوهرم يك سال است روال زندگى من و بچه ها را به هم ريخته و دراين سن و سال تصميم گرفته دوباره به زادگاهش در شمال برگردد و روى قطعه زمينى كه از پدر مرحومش به ارث برده كشاورزى كند.حال آن كه او توانايى جسمانى خوبى ندارد و به انواع و اقسام بيماريها گرفتار شده كه اگر مراقبت هاى دائمى من نبود شايد حالا اصلاً زنده نبود تا بخواهد تجديد فراش كند.آقاى قاضى باور كنيد به خاطر مشكلات كارى و تحصيلى ۲فرزندمان بازگشت ما به زادگاه قبلى براى ما تقريباً غيرممكن است. او هم به تنهايى از عهده كشاورزى برنمى آيد.چرا كه از سلامت و پشتوانه مالى مناسبى برخوردار نيست. تازه از وقتى كه فهميده همه مخالف نظرش هستند ساز ديگرى را كوك كرده و تصميم گرفته مرا طلاق بدهد تا پس از ازدواج با يك دختر روستايى اين فرصت را براى خود فراهم كند. از طرفى هم مى خواهد با لجبازى هايش به من و بچه ها نشان دهد كه كسى نمى تواند روى حرف و نظرش ، حرفى بزند.آقاى قاضى، با شنيدن موضوع ازدواج مجددش چند روزى در بيمارستان بسترى بودم. اما او روى تصميمش پافشارى مى كند و مى گويد اگر به او اجازه ازدواج مجدد ندهم خودش اين كار را خواهد كرد و خرجى خانه را هم قطع مى كند. حالا شما بگوييد من با عروس و داماد و ۲ بچه دانشجو چه بايد بكنم.چرا بايد آينده بچه ها به خاطر تصميم نسنجيده اين مرد خراب شود.زن با گريه ادامه داد: من با آبرودارى زندگى كرده ام و حالا مايل نيستم آخر عمرى فرزندانم مضحكه خاص و عام شوند. از شما تقاضا دارم به ايشان بگوييد لااقل تا بعد از ازدواج دو فرزندمان دست نگهدارد تا من خودم مثل هميشه همراهش باشم.مردكه در مقابل صحبت هاى همسرش سكوت كرده بود با اجازه قاضى ، ضمن اين كه روى خواسته اش همچنان پافشارى مى كرد گفت:سال ها با كار و تلاش شبانه روزى زندگى خانواده ام را تأمين كرده ام و در اين سن و سال نياز به آرامش دارم مى خواهم باقى مانده عمرم را دور از دغدغه هاى شهرى سپرى كنم. اما بچه ها مقابلم ايستاده اند و من بيش از اين به آنها فرصت نخواهم داد.قاضى دادگاه نيز پس از برگزارى چند جلسه با توجه به اظهارات دوطرف و اصرارهاى مرد سرانجام گواهى ازدواج مجدد پيرمرد را صادر كرد ، زن هم همراه فرزندانش رفت تا به تنهايى بار زندگى را به دوش بكشد.
|
|
|
|
|
معماى پليسى
قتل در مسافرخانه
|
|
|
] محمد غمخوار[
مرد ميانسال در حالى كه ۲ جعبه پيتزا در دست داشت وارد مسافرخانه شده چند لحظه از ورودش نگذشته بود كه صداى فرياد او تمام مسافران را به مقابل اتاق ۲۴ كشاند. مسئول مسافرخانه هم هراسان خود را به آنجا رساند. او با عجله مسافران را كنار زد و وارد اتاق شد. به چهره بهت زده مرد ميانسال نگاهى انداخت. مرد مسافر به تختخواب خيره مانده بود.روى تخت جسد زنى غرق در خون قرار داشت، كنار جسد هم مجسمه اى خون آلود قرار داشت.صاحب مسافرخانه پتويى روى او انداخت. يكى از كاركنان مسافرخانه هم با پليس تماس گرفت و مأموران را در جريان اين جنايت قرار داد.باران شديدى مى باريد. ترافيك سروان قاسمى را كلافه كرده بود. او به بچه ها قول داده بود آن شب آنها را براى صرف شام به رستوران ببرد. در همين فكر بود كه تلفن همراهش زنگ خورد. كنار خيابان توقف كرد. افسر كلانترى ۱۹ از قتل زنى در يكى از مسافرخانه هاى جنوب تهران خبر مى داد.سروان بلافاصله تغيير مسير داد و به سوى مسافرخانه به راه افتاد. ساعتى بعد سروان با پشت سر گذاشتن ترافيك خود را به محل جنايت رساند. خودروهاى پليس مقابل مسافرخانه توقف كرده بودند.در طبقه همكف، اتاق صاحب مسافرخانه و آشپزخانه قرار داشت. تجمع مأموران و مسافران در طبقه اول نشان مى داد جنايت در همان طبقه رخ داده است. سروان خود را به اتاق ۲۴ رساند. پزشك جنايى در حال معاينه جسد بود. مرد ميانسالى در گوشه اتاق نشسته بود و گريه مى كرد. صاحب مسافرخانه سعى مى كرد او را آرام كند. مأمور اداره تشخيص هويت در حال اثربردارى از محل جنايت بود. پزشك پس از معاينه جسد زن ميانسال به سوى سروان آمد و گفت: حدود ۲ ساعت از قتل مى گذرد. حال آن كه ضربه محكمى به سرش وارد شده و او تا دقايقى پس از اصابت ضربه نيز زنده بوده است. شدت ضربه در حدى بود كه به شكستگى استخوان پيشانى زن انجاميده است. افسر كلانترى هم پس از تحقيق از مسافران وارد اتاق شد. با ديدن سروان در گزارشى اعلام كرد: «مقتوله زن ۳۰ساله اى به نام اعظم است كه عصر ديروز همراه همسرش به مسافرخانه آمده بودند.» سروان حرف او را قطع كرد و پرسيد: كجايى هستند. اهل يكى از شهرهاى شرقى كشور هستند. اعظم بيمارى قلبى داشته كه براى معالجه همراه شوهرش به تهران آمده بود.زمان جنايت ماهان ـ همسر اعظم ـ براى تهيه شام از مسافرخانه خارج و زمانى كه به اتاق بازگشته بود با جسد همسرش روبه رو شده بود. ماهان با ديدن جسد غرق در خون همسرش شوكه شده و قادر به بازجويى نبود. سروان پس از تحقيق از صاحب مسافرخانه متوجه شد ساعتى قبل كارگر آنجا هراسان به او مراجعه كرده و تقاضاى ۲ روز مرخصى كرده است. پسر جوان هم پس از جلب موافقت صاحب كارش بلافاصله به سمت شهرى در حاشيه تهران به راه افتاد. پس از نخستين بررسى ها، جسد زن جوان به دستور بازپرس كشيك قتل به پزشكى قانونى منتقل شد. سروان از دكتر خواست هر چه سريع تر به كالبدشكافى بپردازد و نتيجه را خيلى زود به او اطلاع دهد.از ماهان هم خواست فردا صبح براى بازجويى به اداره آگاهى بيايد. صبح وقتى سروان به محل كارش آمد سرباز اداره ويژه قتل گفت: دكتر رضايى از پزشكى قانونى تماس گرفت و خواست سريع با او تماس بگيريد. قاسمى بعد از اين كه پشت ميز نشست نظمى به پرونده ها داد و سپس با پزشكى قانونى تماس گرفت. دكتر رضايى گفت: جسد را سريع كالبدشكافى كرديم. علت مرگ همان ضربه اى است كه به پيشانى مقتوله وارد شده. يك كبودى هم روى دست او مشاهده شده كه نشان از مقاومت ناكام او در برابر ضربه مهاجم دارد. اما شدت ضربه به قدرى زياد بوده كه او را از پا درآورده است. بررسى هاى محتويات معده هم چيز مشكوكى را نشان نداده است. مقتوله به بيمارى معده هم مبتلا بوده و همراه غذا قرص معده مصرف مى كرد كه همين موضوع هم نشان مى دهد زمان زيادى از بلع قرص نگذشته بود. سروان پس از پايان مكالمه تلفنى نكات مورد اشاره دكتر را در دفترچه اش نوشت، بعد هم بلافاصله گروهبان كاشانى را صدا زد و از او خواست به مسافرخانه برود و نشانى كارگرى كه به مرخصى رفته بود را بگيرد. كارگر جوان تنها مظنون جنايت بود. با رفتن گروهبان برگه سفيدى از كشوى ميزش برداشت و گزارش قتل را نوشت و آن را داخل پرونده گذاشت. اسلحه اش را برداشت تا براى شناسايى مخفيگاه يك قاتل فرارى راهى خانه پدر او شود. هنوز چند قدمى از ميز كارش فاصله نگرفته بود كه ماهان وارد اداره شد. مرد ميانسال با ديدن سروان خود را به او رساند. كارآگاه از او خواست روى صندلى بنشيند و از رفتن منصرف شد. اسلحه را داخل كشوى ميزش گذاشت و يك برگه بازجويى برداشت. پس از نوشتن مشخصات ماهان از او خواست ماجرا را تشريح كند. او با اضطراب گفت:۳ سال پيش متوجه شدم همسرم مبتلا به بيمارى قلبى است او را نزد چند پزشك در شهرمان بردم كه دوا و درمان ها وضع همسرم را بهتر نكرد.چند ماه قبل پزشك همسرم يكى از متخصصان تهرانى را به ما معرفى كرد و از من خواست همسرم را نزد او ببرم. من هم پس از تماس با منشى دكتر براى اين هفته وقت گرفتم. دو روز قبل به تهران آمديم و در مسافرخانه اتاقى گرفتيم. روز حادثه همسرم ميلى به ناهار نداشت. حوالى عصر به خاطر علاقه اعظم به پيتزا از مسافرخانه خارج شده و چند دقيقه بعد بازگشتم. به خاطر اين كه زمان خروج همسرم در خواب بود كليد را همراه خود بردم. زمان خارج شدن در را قفل كردم اما وقتى بازگشتم قفل نبود. همين موضوع موجب شك ام شد. وقتى وارد شدم در كمال ناباورى با جسد همسرم روى تخت روبه رو شدم. * شما با هم اختلافى داشتيد؟ نه. من اعظم را خيلى دوست داشتم و تمام زندگى ام را صرف او كرده بودم. * به كسى مظنون نيستيد؟ نه. اما شنيدم پس از قتل اعظم، كارگر مسافرخانه هم ناپديد شده است. شما را به خدا قاتل همسرم را پيدا كنيد. او زن مهربانى بود و آزارش به كسى نمى رسيد. در اين هنگام گروهبان همراه پسر جوانى وارد اداره شدند. ماهان با ديدن پسر جوان كه دستانش با دستبند به هم دوخته شده بود به سوى او حمله ور شد. * نامرد چرا همسرم را كشتى؟ او آزارش به هيچ كس نرسيده بود؟ پسر جوان در حالى كه به زمين خيره شده بود در برابر صحبت هاى همسر مقتوله تنها سكوت كرد. همان موقع سروان دست هاى همسر مقتوله را گرفت و او را از پسر جوان جدا كرد اما او همچنان قصد حمله به سوى كارگر مسافرخانه را داشت. بعد هم از ماهان خواست دقايقى بيرون از اداره باشد. سپس به بازجويى از پسر جوان پرداخت. * ديروز عصر با عجله كجا رفتى؟ پسر جوان در برابر اين پرسش سكوت كرد. كارآگاه كه پس از سؤال هاى مكرر و بى جواب از سكوت پسر جوان خسته شده بود، گفت: عادت ندارم براى پاسخ سؤالم زياد انتظار بكشم پس بگو كجا بودى؟ پسر جوان بريده بريده گفت: «من ... من ... قاتل نيستم ... اما نخواهيد بگويم كجا بودم. * چرا؟ چون نمى توانم. بازجويى از كارگر مسافرخانه نيم ساعتى طول كشيد اما او همچنان سكوت كرد. سروان هم ناچار با دستور بازپرس پرونده او را بازداشت كرد تا فردا دوباره از او بازجويى كند. از ماهان هم خواست براى دريافت نامه تحويل جسد به دادسرا مراجعه كند. ساعتى بعد سروان به مرور پرونده پرداخت. ناگهان دست به سوى تلفن برد. * سلام آقاى بازپرس. ماهان آنجاست؟ سلام، ماهان كيه؟ * همسر زنى كه ديروز كشته شد؟ بله، بيرون منتظر است. * آقاى بازپرس او قاتل است. تا فرار نكرده بازداشتش كنيد. سروان پس از دقايقى هراسان وارد اتاق بازپرس شد. با ديدن ماهان كه دستش با دستبند به صندلى بسته شده بود نفس عميقى كشيد. روبه روى او نشست و خواست كه جزئيات قتل را فاش كند، اما متهم به قتل با خونسردى منكر قتل شد. در ادامه سروان به ۲ دليل اشاره كرد كه ماهان با شنيدن آن دگرگون شد و به قتل اعتراف كرد. سپس گفت: آن روز همسرم از من خواست به شهرمان برگرديم، او نااميد بود و ادعا مى كرد تا چند روز آينده مى ميرد. حرف هايش آزارم مى داد. در يك لحظه دچار جنون شدم. مجسمه اى كه كنار دستم بود را برداشتم و ضربه اى به سرش زدم. بى هوش و غرق در خون روى تخت افتاده بود. هر چه صدايش كردم پاسخ نداد. خيلى ترسيده بودم. طاقت ديدن آن صحنه را نداشتم. از مسافرخانه خارج شدم. چند دقيقه اى در شهر قدم زدم و با خريد ۲ پيتزا سعى كردم با صحنه سازى قتل را به گردن فرد ديگرى بيندازم. با اعتراف هاى ماهان، بازپرس پرونده بلافاصله او را بازداشت و دستور آزادى كارگر مسافرخانه را صادر كرد. كارآگاه وقتى به اداره بازگشت از گروهبان خواست پسر جوان را به اداره بياورد. كارگر مسافرخانه وقتى مقابل سروان نشست دوباره در برابر پرسش هايش سكوت كرد اما وقتى قاسمى اطمينان او را براى فاش نشدن رازش جلب كرد، اظهار داشت: من به دختر صاحب مسافرخانه علاقه مندم. بنابراين به صورت پنهانى با هم صحبت مى كنيم. آن روز براى ديدن دختر مورد علاقه ام از مسافرخانه خارج شدم. وقتى هم دستگير شدم مجبور به سكوت بودم چون اگر راز رابطه مان فاش مى شد صاحب مسافرخانه به ما اجازه ازدواج نمى داد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
قتل در خانه قديمى
۱ـ زمان واريز كردن اجاره خانه، بعد از جنايت بود و اين موضوع مشخص مى كرد ادعاى متهم صحت ندارد.۲ـ با توجه به خراب بودن پايه صندلى، اگر مقتول از روى صندلى سقوط كرده باشد، صندلى نيز بايد واژگون مى شد در حالى كه صندلى سرجايش باقى مانده بود.۳ـ وجود لكه هاى خون زير پايه صندلى، حكايت از آن دارد كه قاتل براى صحنه سازى و منحرف كردن پليس صندلى را پس از ارتكاب جرم به آن مكان آورده است.
|
|
|
|
|
اسامى شركت كنندگان در مسابقه معماى پليسى
شهلا رهنما آذر از تهران، سيده فاطمه موسوى از تهران، مهناز بابايى صالح از تهران، مهدى اعتمادى از بندر انزلى، سامره يوسفى كوهى از بندرانزلى، شهناز فرح بخش از بندر انزلى، اكبر عرب كيش از بندر انزلى، سوسن عيسى پور نشمنى از بندرانزلى، پوران اعتمادى از بندر انزلى، عليرضا جاتبى از تهران، ناصر كرباسى از بابل، سيدمحمد مديحى از همدان، سعيد فرمهر از تهران، پريسا مختارى نژاد از تهران (جاده ملارد كرج)، سيدمحمود سيارى بيدگلى از آران بيدگل، محمد هاشم ميرعين عارفين از تهران، امير داوودى از تهران، داود عباسيان از ابهر، جمشيد طاووسى اصل از كرج، محسن خوش آمدگو از تهران، صديقه پرنياكان از تهران، افشارى از تهران، حسن بيشه اى از كاشان، مهدى عسگرى پور از ملاير، محمدعلى پويان از تهران، حليمه اكبرزاده از كرج، ناهيد شجاعى باغينى از كرمان، مرجان السادات مديحى از همدان، جمشيد امامى از رشت، مرضيه يگانه از خمام، تيمور بوتيمار از قم، حميدرضا فتحى از اسلامشهر، پيمان عسگرى از شهررى، فرح لقا حكمت از كاشان، خسرو باقرپور از رامسر، تقى معمارى از سنندج، عباس ديده پور از دزفول، پريسا اسلامى از تهران، بهمن عبدى از كرج، بنفشه عبدالحميدى از گلستان، يوسف ابهرى از تاكستان، لاله خاموشى از كرج، محسن يكتا از شيراز، سينا قلى زاده از رشت، فاطمه آئينه بند از كرمانشاه، دوست مراد فاطمى از ورامين، گلستانه حميدى از گنبد، زهرا ايمانى از چالوس، نادر ايمانى از چالوس، مهدى عارفى از فومن، الناز خسروآباد از منجيل، شاهرخ منصورى از قم، ابراهيم نمازى از تفرش، آسيه اميدى از تهران، پرى اميدى از تهران، پژمان فاطميا از تهران، امير روشندل از تهران، مژگان اميد به خدا از تهران، صديقه يزدى از نطنز، بابك مرادى از تهران، بيژن همتى از كاشان و ثريا يورى از قم.
|
|
|
|
|
عشق مادرى
|
|
|
] فهيمه صابرى[
انگار، سياه بختى، ارثيه مادرى بود كه به من رسيد. تاريكى و سياهى زندگى من و مادرم درست مانند هم بود. او همسر دوم پدرم شد و من هم تنها فرزندش بودم. در اين ميان بداخلاقى هاى پدرم رابطه من و مادرم را هر روز قوى تر مى كرد. چرا كه هر دو تنها بوديم و اين تنهايى ما را به هم نزديك كرده بود. ۱۴ ساله بودم كه مادرم بر اثر سكته قلبى جان سپرد. او جوان بود اما فشار زندگى كمرش را شكست. بعد از مرگ مادر، من مانده بودم و ۵ برادر ناتنى و پدرى پير و بداخلاق. با رفتن مادر ديگر اميدى در زندگى نداشتم تنها بودم و خودم را با كارهاى خانه سرگرم مى كردم. يك سال بعد از مرگ مادرم، پدرم هم فوت كرد و زندگى ما هم سياه تر شد. برادرانم ارثيه قانونى كه از پدرم به من مى رسيد را بالا كشيدند. بعد هم مرا به مرد طلبكارى فروختند. در ۱۵ سالگى به زور به عقد موقت مردى ۴۰ساله درآمدم. او ۳ پسر داشت و زنى جوان. اما نمى دانم آن زن چرا مرا تحمل مى كرد. شايد هم در آن شهرستان كوچك چاره اى جز اين نداشت، آن زن با من بسيار مهربان بود. دو هوو در يك خانه زندگى مى كرديم. هميشه به من مى گفت دخترم. آخر من ۲ سال از پسرش كوچكتر بودم و از آنجا كه دخترى نداشت با من رابطه اى خاص برقرار كرده بود. شايد اگر حضور گيسو در آن خانه نبود، هرگز نمى توانستم اين همه بدبختى را تحمل كنم. به هر حال بعد از ۲ سال زندگى مشترك باردار شدم و اين بار شوهرم صاحب دخترى شد. گيسو در تربيت دخترم به من كمك زيادى كرد. در ۱۹ سالگى مادر ۲ فرزند بودم. ۲ دختر كوچك كه هوويم حتى اجازه نمى داد من بفهمم بزرگ كردن آنها چه مشكلاتى دارد. با بچه هايم بزرگ مى شدم. كم كم با كمك گيسو و به دور از چشم شوهرم درس خواندم و ديپلم گرفتم. او مرا دوست نداشت و فقط به خاطر هوى و هوس حاضر شده بود طلبش را ببخشد و مرا به جاى آن بگيرد. سال ها همين طور گذشت. فرزندان من در كنار برادرانشان كه پسران گيسو بودند، بزرگ شدند. ۲ پسر شوهرم ازدواج كردند. من در آن زمان ۳۰ ساله بودم. هنوز احساس جوانى مى كردم، دخترانم بزرگ شده بودند. به كمك گيسو تصميم گرفتم وارد دانشگاه شوم. او هم مانند من از شوهرمان مى ترسيد. ما بشدت از او هراس داشتيم. اما نوعى نفرت و كينه عليه خسرو موجب شده بود تا هرچه بيشتر به دانشگاه من فكر كنيم. من شب ها بعد از خواب شوهرم و يا ساعاتى از روز كه او در خانه نبود، درس مى خواندم تا اين كه بعد از ۲ سال تلاش در دانشگاه قبول شدم. هيچ كدام از ما به اين مسأله كه چطور بايد در دانشگاه ثبت نام كنم فكر نكرده بوديم. به هر حال بدون اين كه به خسرو چيزى بگوييم وارد دانشگاه شدم. ترم اول به سختى گذشت. ترم دوم آغاز درگيرى من با شوهرى بود كه دوستش نداشتم. او از طريق شاگرد مغازه اش مرا تعقيب كرده و متوجه شده بود كه هر روز به جايى مى روم. يك روز وقتى از دانشگاه به خانه رسيدم كفش هاى خسرو را جلوى در ديدم. يك دفعه جا خوردم اما سعى كردم به خودم مسلط باشم و با شجاعت همه چيز را به خسرو بگويم. اما وقتى وارد خانه شدم با صحنه اى فجيع روبه رو شدم. گيسو غرق در خون بود و دخترانم در حالى كه از شدت ترس و كتك گوشه اى كز كرده بودند، به من نگاه مى كردند. خسرو چاقويى در دست داشت. او آنقدر گيسو را زده بود كه غرق در خون شده بود. چشمان كينه توز و خشم آلودش بشدت مرا ترساند. وقتى نيم خيز شد، با فرياد دويدم. فقط دويدم و كمك خواستم. به خيابان كه رسيدم همسايه ها دورم جمع شدند. اگر اين اتفاق نمى افتاد، خسرو مرا هم زده بود. چند مرد جلوى او را گرفتند. دقايقى بعد پليس و آمبولانس رسيد، من بالاى سر گيسو بودم. او هنوز جان داشت، اما نمى توانست حرفى بزند. او را به بيمارستان انتقال داديم، پارگى رگ هاى بدنش بسيار شديد بود. گيسو بلافاصله به تهران انتقال يافت و من چند شبانه روز بالاى سرش بودم. خسرو در بازداشت بسر مى برد كه گيسو به طور معجزه آسايى از مرگ نجات يافت. آن ترم را از دانشگاه مرخصى گرفتم. از سوى ديگر اصرار من براى جدايى گيسو از خسرو، مؤثر واقع شد. او راحت تر از من مى توانست از شوهرش جدا شود چرا كه امنيت جانى نداشت و يك بار هم تا حد مرگ رفته و برگشته بود. خسرو در دادگاه به زندان و پرداخت ديه محكوم شد. او ثروت زيادى داشت و با توجه به اين كه گيسو به خاطر من چنين وحشيانه مورد حمله قرار گرفته بود، تصميم گرفتم از او حمايت كنم. خسرو وقتى متوجه شد كه من در طول اين سال ها با كمك گيسو درس خوانده ام و به دانشگاه رفته ام، براى گرفتن انتقام از او و اين كه چرا واقعيت را نگفته، او را مورد حمله قرار داده بود. او قصد داشت مرا هم بكشد، اما موفق نشد. به هر حال با پول ديه، مهريه و نفقه اى كه از طريق دادگاه براى گيسو گرفتيم، موفق شديم خانه اى كوچك در تهران اجاره كنيم. گيسو و ۲ دختر من در تهران زندگى مى كردند. خسرو بايد ۳ سال در زندان مى ماند. در اين مدت من هم درس مى خواندم و كار مى كردم تا بتوانم خرجى بچه هايم را تأمين كنم. مقدارى پول هم پسران گيسو به من مى دادند و امورات زندگى مان مى گذشت. ۷ ترمه ليسانسم را در رشته مامايى گرفتم. چون در اين مدت در مطب پزشكى كار مى كردم، سابقه اى هم به دست آورده بودم. ۴ ماه به آزادى خسرو از زندان مانده بود كه تصميم به جدايى از او گرفتم. جدايى ما ساده نبود. با اين حال با گرفتن وكيل و حمايت هاى گيسو و پسرانش به دادگاه آمدم و قاضى هم رأى به جدايى ما داد، اما كشمكش ها آنقدر طول كشيد تا اين كه خسرو از زندان آزاد شد و يك روز او را پشت در خانه ديدم، ترس تمام وجودم را گرفته بود و نمى دانستم چه كنم.او مانند ديوانه ها به در مى كوبيد و من از ترس جرأت باز كردن در را نداشتم. به پليس خبر دادم. مأموران كه آمدند آرام شد، اما به زور دخترانم را با خود برد. به اين بهانه كه حضانت بچه ها با اوست. ۶ ماه است كه من و گيسو تنها در خانه زندگى مى كنيم. خسرو ۲ دختر جوان مرا با خود برد و ما از دورى بچه ها نمى توانيم آسوده باشيم. خسرو بچه ها را اذيت مى كند. زنگ تلفن كه به صدا درمى آيد تنم مى لرزد و مى ترسم جواب بدهم. چون بايد صداى گريه و زارى دخترانم را بشنوم. آقاى قاضى اگر دختران جوان من كه حالا هر دو در آستانه ورود به دانشگاه هستند، در خانه خسرو بمانند، زندگى اى بهتر از من و گيسو نخواهند داشت. آقاى قاضى، دخترانم را به من بازگردانيد، چرا كه پدرشان آنها را آزار خواهد داد.قاضى پس از شنيدن اظهارات زن جوان گفت: مطابق قانون، حضانت با پدر است، مگر اين كه پدر به صلاحديد و تشخيص دادگاه صلاحيت نگهدارى فرزند را نداشته باشد، اما به لحاظ اجتماعى اين مسئوليت بهتر است در اختيار مادران قرار گيرد، چرا كه به طور ناخودآگاه مادر مى تواند، بهتر و با ظرافت بيشترى از فرزندش نگهدارى كند. به لحاظ اخلاقى و اجتماعى نيز بهتر است، پدران بودجه اى را به عنوان نفقه فرزندان به همسرانشان بدهند و مسئوليت نگهدارى از فرزند را به مادرش بسپارند، چرا كه مردان به خاطر مشغله كارى و اجتماعى كه دارند، نمى توانند آن طور كه بايد از بچه ها نگهدارى كنند. از طرفى نبايد نقش نظارتى پدر و يا جد پدرى را فراموش كرد و ناديده گرفت. پدران همچنان كه سابقاً روى تربيت و تصميم گيرى هاى فرزندشان نظارت داشتند، باز هم بايد داشته باشند.
|
|
|
|