پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶ - ۲۰ شوال ۱۴۲۸
Thu, Nov 1, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
فرهنگى
كتاب انديشه
فوكو و روايت مرگ انسان
]شهريار زرشناس]
324525.jpg
فوكو با كتاب «كلمات و چيزها» كه در ۱۹۶۶ منتشر كرد به چهره اى نسبتاً معروف تبديل شد. محور بحث، اين عبارت فوكو است: انسان اختراع جديدى است، اختراعى كه كم كم به پايان خود مى رسد. جايگاه فوكو در اين بحث به عنوان متفكر ميان مدرنيته و پست مدرن است. براى كالبدشكافى جمله فوكو نياز به گريز به عقب و بازگشت به دوره مدرن داريم. فوكو با اين عبارت قلب مدرنيته را نشانه گرفته است.
شاخص فلسفه مدرن سوبژكتيويته است. فوكو بر خلاف ديگر متفكران، آغاز مدرنيته را رنسانس نمى داند، بلكه معتقد است آغاز مدرنيته قرن ۱۸ ميلادى است. يكى از شاخص هاى تمدن مدرن اين است كه انسان را تبديل به سوژه و بقيه چيز ها را تبديل به ابژه مى كند.
مفهوم فلسفى سوژه اين است هرفردى كه خود را سوژه فرض مى كند مركز كائنات و هستى است و بقيه اطراف خود را ابژه مى گيرد كه به عنوان فاعل بايد در آنها تصرف كند. هسته مركزى انسان مدرن سوبژكتيويسم است. فوكو با گفتن اين جمله كه انسان اختراع است اشاره به تيره، تار و تمام شدن تفكر انسان دارد.
او روايتگر مرگ انسان مدرن است. عصر مدرن از قرن ۱۵ و ۱۶ ميلادى با تعريف جديدى از انسان شروع مى شود.
324528.jpg
ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد نخستين انسان عصر جديد بوكاتيو است. زيرا او انسان را در قطع ارتباط با آسمان در ساحت ناسوت و زمينى مى بيند كه اين تفكر در فكر فيلسوفان هم ظهور مى كند. انسان سرور عالم است. اين جمله مطابق سخن پروتا گوراس، شكاك بزرگ ۴۲۰ قبل از ميلاد است كه مى گفت انسان معيار همه چيز است.
رنسانس تمام اركان قرون وسطى از جمله مطلق انديشى و ارزش هاى اخلاقى را از بين مى برد. نهيليسم مرحله اول دوره رنسانس است. دكارت، بيكن و لاك هستند كه ساختمان تفكر مدرن را مى سازند و دكارت است كه به بيان فلسفى و جامع مى رسد. سخن فوكو مستقيماً به دكارت بر مى گردد، دكارتى كه انسان را سوژه اعلام مى كند، سوژه اى كه محور همه چيز است.
دور ه هاى مختلفى بعد از رنسانس وجود دارد:
۱- دوره آغاز، تكوين و پيدايى انديشه ها
۲- عصر روشنگرى
۳- دوران شكوفايى يا دوران پسامدرن
نيچه نخستين متفكر پست مدرن و روايتگر مرگ انسان در اقتراى جديد است. در واقع مرگ خدا نفى ساحت غيب و اندكى بعد، مرگ انسان مدرن است. فوكو مى گويد آنچه نيچه مطرح مى كند مرگ خدا نيست، حذف قاتل اوست. قاتل خدا همان انسان جديد است. در واقع مرگ خداى نيچه به معنى مرگ انسان مدرن است. نيچه فهميده بود كه زمان مرگ انسان مدرن رسيده است.
از ۱۹۲۰ به بعد بحران مدرنيته ملموس شد. اهميت نيچه به لحاظ آغازگر بودنش است. در قرن بيستم متفكرانى ظهور كردند كه به صورت مشخصى تحت تأثير نيچه، ايده مرگ انسان مدرن را مطرح كردند. هايدگر يكى از اين اشخاص است. البته فوكو بسيار بيشتر از هايدگر، متأثر از نيچه بوده است. فوكو از مرگ سوژه در جهان تمدن مدرن سخن مى گويد. با اعلام مرگ انسان، مرگ سوبژكتيويسم و در نهايت مرگ مدرنيته را اعلام مى كند.
پست مدرنيست ها بيش از آن كه ايجابى باشند سلبى انديش، فردانديش و ساختارشكن اند. پست مدرن آمده تا آنچه از دوره مدرن مانده را از بين ببرد. براى همين است كه مى گوييم پست مدرن سلبى است.
خلاصه اين كه:
۱-فوكو سوژه را نقد و نفى كرد.
۲- فوكو ناقد گفتمان خرد و عقل مدرن است.
۳- فوكو نظريه پيشرفت تاريخى دوره مدرن را انكار مى كند. او معتقد است به لحاظ زمانى هرچه جلوتر مى رويم كامل تر و پيشرفته تر نمى شويم در واقع زمان ما را پيشرفته تر نمى كند.
در نتيجه فوكو مظهر نقادى عقيم و مأيوس كننده تفكر مدرن است. چون تفكر مدرن در واقع به پايان رسيده و براى همين راه به جايى نمى برد و هيچ ايجابى نشان نمى دهد؛ گرچه سريع مى نمايد اما ايستايى دارد.
[ مكتوب حاضر متن ويرايش و تلخيص شده سخنرانى شهريار زرشناس است كه در همايش «آنان كه مى انديشند» ويژه بررسى آرا و انديشه هاى ميشل فوكو در تاريخ ۸۶‎/۷‎/۲۹ در دانشگاه تهران ايراد شد. ]

بازگشت به نيچه

]دكتر محمدرضا ريخته گران]
324531.jpg
دهه ۱۹۷۰ در تفكر فوكو دهه مهمى است چون در اين برهه اصطلاح «تبارشناسى» از سوى او مطرح شد.
با اين اصطلاح فوكو خود را از تفكر غالب زمان هم چون پديدار شناسى و هرمنوتيك جدا مى كند و در واقع نظر خود را معطوف به رابطه دانش و قدرت مى كند.
تبارشناسى روابط را در جامعه تبيين مى كند و مى گويد كه هر رابطه اى در جامعه، استراتژيك و معطوف به قدرت است. از اين نظر تبارشناسى آشكار كردن شأن تاريخى تفكر، مناسبت تفكر با مكان و زمان و در واقع نفى هر گونه الزام فرا تاريخى است. در تبارشناسى فوكو ما به تفسيرى جديد از دانش، قدرت وحقيقت دست مى يابيم.
فوكو درباره تأثير پذيرى از انديشه فيلسوفانى چون هايدگر و بويژه نيچه مى گويد: سيروسلوك فلسفى من از هايدگر متأثر شده اما نيچه تأثير عميق ترى داشت و اگر با هايدگر آشنا نشده بودم موفق به شناخت انديشه نيچه نمى شدم.
البته اين سوق به انديشه نيچه را مى توان در رساله «قدرت و دانش» كه پس از مرگش منتشر شد ملاحظه كرد. فوكو در آنجا مى گويد: حقيقت نه پاداش جان هاى آزاده است و نه امتيازى براى كسانى كه موفق به رهايى خود شده اند، بلكه حقيقت به اين جهان تعلق دارد و فقط در شكل هاى مختلف الزام و اجبار توليد مى شود.
هر جامعه اى رژيم ويژه خود را از حقيقت دارد؛ يعنى نوعى گفتمان [Discourse] كه از حقيقت پذيرفته مى شود و مانند ثروت توليد مى شود. اشاره به حقيقتى كه توليد مى شود به نحوى بيانگر جدايى تفكر فوكو از تفكر هايدگر است؛ زيرا هايدگر با اشاره به رهيافت يونانيان به حقيقت به مثابه ناپوشيدگى اشاره دارد. يونانيان نبود حجاب [lete] يعنى نامسطورى [Alete ] را حقيقت مى دانستند.
هايدگر در كتاب «سرآغاز هستى» از پوشيدگى مضاعفى سخن مى گويد كه حقيقت بر آمدن از آن است. به عقيده هايدگر نفس ظهور است كه موجب خفا مى شود چنان كه از نظر او هستى با ظهورش در خفا مى رود. هايدگر مى گويد: آدمى در اين ظهور به نداى هستى گوش فرا مى دهد. از ساحت Da بر Sein كه هستى است تعبير به آدمى يعنى Dasein مى شود. پس آدمى به عنوان فاعل مختار و سوژه معنايى ندارد.
نسبت ميان آدمى و هستى نسبت قابلى است نه نسبت فاعلى، يعنى قوام حقيقت وجود به آدمى نيست، به خود هستى است. به عبارتى آدمى همه هستى است كه در خاموشى و عدميت مطلق در ظهور است. اين تلقى از حقيقت اكنون تبديل به توليد حقيقت مى شود. يعنى «من» به عنوان سوژه و فاعل، حقيقت را توليد مى كنم و اين جا آستانه اى است كه وارد تفكر نيچه و پس از آن تفكر فوكو مى شويم.
نيچه در پاسخ به اين كه در نهايت اين جهان از چه نشأت مى گيرد، اراده معطوف به قدرتى با شأن متافيزيكى و هستى شناسانه [Ontologic]، را مطرح مى كند و همه پديدار ها را متوجه قدرت مى داند. از نظر او حقيقت و علم نيز در جهت قدرت توليد مى شود و اين ها تفسير هايى مطابق با قدرت و درخواست قدرت است. بشر كامل [Super man] نيچه عهده دار درك هستى به عنوان اراده معطوف به قدرت است.
يكى از كسانى كه هستى را به عنوان اراده معطوف به قدرت دريافته و مناسبات قدرت را در همه شئون تاريخ و علم و هنر بررسى كرده، فوكو است. او يكى از مصاديق بشر كامل نيچه است. حقيقت از نظر نيچه گونه اى از خطاست كه بدون آن نوع خاصى از موجود زنده -انسان- توان ادامه زيست نخواهد داشت.
فوكو به تبعيت از نيچه، حقيقت را صرفاً گفتمان هايى مى داند كه تجسد پيدا كرده، هم چنين به مانند نيچه عينيت [Objectivite] حقيقت را رد مى كند و كليت عقل را زير سؤال مى برد. به عقيده فوكو ما با توليد حقيقت بر خود و ديگران حكومت مى كنيم. با تفكر فوكو تلقى جديدى از عقلى و غير عقلى به دست مى آيد كه با آن به مفهوم جديدى از جنون مى رسيم.
فوكو با تمركز بر علوم انسانى دست به تحليل رابطه ميان قدرت و حقيقت زد و به اين نتيجه رسيد كه نظام قدرت هم شرط توليد حقيقت براى انسان است و هم پيامد آن. بدين ترتيب تلقى جديدى از حقيقت ظهور كرد كه با تلقى ما از حقيقت سازگار نبود، بلكه مطابق با بشر كامل نيچه بود. خلاصه اين كه انسانى جديد ظهور كرده است كه همان Super man به تعبير نيچه است.

[ مكتوب حاضر متن تلخيص و ويرايش شده سخنرانى دكتر محمدرضا ريخته گران است كه در همايش «آنان كه مى انديشند» ويژه بررسى آرا و انديشه هاى ميشل فوكو در تاريخ ۸۶‎/۷‎/۲۹ در دانشگاه تهران ايراد شد. ]
كتاب انديشه
داورى اخلاقى
فلسفه اخلاق چيست؟
* هكتور زاگال - خوزه گاليندو
* ترجمه: احمدعلى حيدرى
* انتشارات حكمت
324534.jpg

جهان مدرن اخلاق را از اقتصاد، سياست و علم بيرون رانده و آن را به فضاى زندگى خصوصى انسان تبعيد كرده است. جهان متجدد جنبه هاى عقلانى اخلاق را از آن ربوده است. در چنين فضايى اخلاق به مسأله اى كاملاً احساسى يا عقيدتى بدل شده است. در حالى كه اخلاق بهترين هدايت به جانب انسانيت حقيقى مى تواند باشد و به اين اعتبار است كه نويسندگان اثر حاضر سعى دارند كه اخلاق را از اين جلاى وطن بازگردانند.كتاب حاضر را مى توان درآمدى به فلسفه اخلاق دانست كه با معرفى مهمترين مفاهيم رايج در حوزه فلسفه اخلاق وتاريخچه اى بسيار مفيد از آن، مخاطب را با تفكر فلسفى در باب امور اخلاقى آشنا كند. اگرچه نويسندگان از گرايش ارسطويى در حوزه اخلاق دفاع مى كنند اما گزارش هاى جالبى از آراى اخلاقى كانت، كى يركگارد، ماركس، نيچه، شلر و مكتب فرانكفورت در اين كتاب ارائه كرده اند.۲ بخش نخست كتاب را مى توان به منزله مقدمات مهمى براى فلسفه اخلاق محسوب كرد. اين ۲ بخش متضمن مبانى اى هستند كه امكان بحث را در پرسش هاى انتهاى بخش سوم كتاب فراهم مى كنند. بخش نخست كتاب مربوط به مفاهيم بنيادين اخلاقى از قبيل «آزادى»، «وجدان»، «سعادت» و عمدتاً «چيستى اخلاق» است.بسيارى از پيشداورى هايى كه در خصوص اين مفاهيم در ميان مردمان رايج است، در اين بخش مورد بحث قرار گرفته اند.در بخش دوم كتاب، آرا و افكار برخى از فيلسوفان مشهور در خصوص اخلاق معرفى شده است. با خواندن اين بخش درخواهيم يافت كه اين انديشه ها چگونه بر آرا و افكار ما تأثيرگذار بوده اند.بخش پايانى به طرح برخى مسائل جارى در حوزه اخلاق همچون محيط زيست، حريم شخصى افراد و خشونت و... اختصاص دارد.
وجود و نظريه شناخت
324543.jpg
* والتر ترنس استيس
* ترجمه عزيزالله افشار
* انتشارات حكمت
كتاب «وجود و نظريه شناخت» يكى از مهم ترين كتاب هاى استيس، فيلسوف تجربه گراى انگليسى است و در آن تقرير دقيقى از موضع او در باب روش فلسفى آمده است.عنوان اين كتاب به ظاهر هر دو حوزه شناخت شناسى و مابعدالطبيعه را دربرمى گيرد، حال آن كه بيشتر مربوط به شناخت شناسى است. استيس در مباحث متعدد اين كتاب به دقت وتفصيل مراحلى را كه ما با طى آن مراحل به تلقى فعلى مان از جهان واقعى دست يافته ايم، بررسى مى كند. او با بررسى داده هاى تجربى و اوليه ذهن هر فرد آغاز مى كند و نشان مى دهد كه بدون جعل «ساخت »هاى گوناگون و متنوع، گذر از موضع «اصالت من» و رسيدن به تلقى فعلى ما از جهان ممكن نبوده است. بخش عمده اى از اين كتاب به معرفى اين «ساخت » ها و نقش آنها در شكل گيرى تلقى ما از جهان اختصاص دارد. استيس در ادامه سير خود انواع معارف بشرى را در منطق، رياضيات وعلوم پيشرفته امروزين بررسى مى كند و سهم داده هاى تجربى و «ساخت »هاى انسانى را در هر كدام از آنها توضيح مى دهد و سعى مى كند مرز ميان معرفت هاى پيشينى و غيرپيشينى را در معارف بشرى مشخص كند.مؤلف در اين اثر با تكيه بر مكتب عمل گرايى بر اين باور است كه واقعه بزرگ علمى قرن نوزدهم اثبات فرضيه «تكامل زيستى» بوده است. اين فرضيه همه شاخه هاى تفكر را تحت الشعاع قرار داد و فلسفه نيز از آن مستثنى نبود. اما تأثير عميق تر و وسيع تر آن فرضيه در نظريه شناخت مشهود بوده است. او معتقد است كه شناخت، همانند همه دستاوردهاى ديگر بشر در جريان تنازع بقا رشد كرده است. اين تفكر به اين عقيده منجر شده است كه ساختار شناخت و ماهيت درونى آن همانند ساختار ارگانيسم مادى با نيازهاى زيستى معين شده است. برگسون، جيمز، ويهينگر و عمل گرايان بر جنبه هاى مختلف اين بينش تأكيد كرده اند و به اين انديشه رسيده اند كه شناخت به نحوى دستاورد فعاليت هاى عملى است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |