|
تأملى در روش شناسى مؤلف كتاب«اصول رياضى فلسفه طبيعى»
نيوتن فرضيه هم مى بافت
|
|
|
]دكترسعيد زيباكلام/ بخش دوم و پايانى]
در علم جديد تنها آن چيزى پذيرفته است كه با محك تجربه سنجيده شده باشد. به راستى آيا اين سخنى راست است روش شناسى كارهاى نيوتن به مثابه يكى از بزرگترين دانشمندان تاريخ جديد بشر آنچنان كه دكتر سعيد زيباكلام در نوشتار حاضر بررسى كرده نشان خواهد داد كه هرگز تاريخ علم چنان گزاره اى را صادق نمى داند. بخش نخست اين نوشتار را ديروز در همين صفحه خوانده ايد. اينك بخش دوم و پايانى آن تقديم مى شود.
سؤال مهم حائز توجه اين است كه آيا نيوتن اصل عام گرانش متقابل را با مشاهده گرانش متقابل ميان اجسام زمينى و سماوى نتيجه گرفته است. بدين ترتيب درحالى كه نفوذناپذيرى اجسام در قلمرو آسمان تن به آزمايش و مشاهده نمى دهد، چگونه مى توان پذيرفت كه امر به مراتب دشوارتر جاذبه متقابل ميان اجسام سماوى تن به آزمايش يا مشاهده داده است از ميان ناقدان نيوتن، لايبنيتس از جايگاه ويژه اى برخوردار است اما ناقدان همه از حوزه دكارتيان نبودند و از همه جالب تر «راجر كوتس» كه محرم نيوتن و نويسنده مقدمه مدافعانه در آن طبع است، همدلانه طى نامه اى به نيوتن متذكر مى شود كه جاذبه مورد نظر نيوتن مستلزم اسناد جاذبه به اجسام است و اين چيزى جز يك فرضيه نيست. بدون ترديد تحشيه عمومى درمطالعات تحقيقات تخصصى حوزه نيوتنى در دوره معاصر جايگاه ممتاز و منحصر به فردى دارد. آنچه در زير مى آيد مهم ترين مطالب و مواضع خداشناختى، فلسفى و روش شناختى تحشيه عمومى است. نخستين جمله تحشيه عمومى اعلام آشكار نبرد و چالش عليه ديدگاه مكانيستى دكارتى در حوزه آسمان است. «فرضيه كشتارها مشحون از مشكلات بسيار است.» اين زيباترين نظام خورشيد و سيارات فقط مى تواند از تدبير و سيطره يك موجود هوشمند و قدرتمند ناشى شود.» اين موجود بر همه چيز حكومت مى كند نه به منزله روح جهان كه به منزله حاكم همگان ... او ابدى و نامتناهى است ... حضور وى از بى نهايت تا بى نهايت است ... او ابديت و نامتناهيت نيست اما ابدى و نامتناهى است ... استمرار مى يابد و هميشه حاضر است ... و با وجود هميشگى و همه جايى خود استمرار و فضا را تقويم مى كند چون هر ذره فضا هميشه هست و مالك همه چيزها نمى تواند هيچ گاه و هيچ جا نباشد ... او حاضر و مطلق است. نه فقط به عرض بلكه به جوهر. زيرا عرض نمى تواند بدون جوهر باشد. همه چيز در او قرار دارد و در او حركت مى كند معهذا هيچ يك اثرى بر ديگرى ندارد ... همه پذيرفته ايم كه خداوند ضرورتاً وجود دارد و به واسطه همين ضرورت، او هميشه و همه جا وجود دارد، ليكن به شيوه اى كاملاً غيرجسمانى و غيرانسانى و نامعلوم براى ما ... ليكن ما نمى دانيم جوهر واقعى هر چيزى چيست. در اجسام ما فقط شكل و رنگ آنها را مى بينيم و اصوات را مى شنويم و ... ليكن بنا نيست جوهره درونى آنها را يا با حواسمان و يا با هر عمل تأملى ذهنمان بشناسيم. در اين صورت ما تصور بسيار ناچيزترى از جوهر خداوند داريم. ما فقط او را به واسطه خردمندانه ترين و عالى ترين مصنوعات وى و علل غايى آنها مى شناسيم. نيوتن سپس اظهار مى كند كه ضرورت مابعدالطبيعى هيچ گاه نمى تواند تنوع انواع را ايجاد كند و سپس از اين نتيجه مى گيرد كه «تمام آن تنوع كائنات طبيعى كه ما در زمان ها و مكان هاى متفاوت مى يابيم، نمى تواند از چيزى جز انديشه و اراده موجودى ضرورتاً موجود نشأت گيرد» نيوتن در پايان اين بخش نتيجه مى گيرد: «و بنابراين گفت وگو درباره خداوند بر مبناى ظواهر كائنات يقيناً بخشى از فلسفه طبيعى است.» نيوتن سپس تأملات خداشناسانه و الهى را رها مى كند و موضوع علل گرانش را كه سخت مورد شورش و حمله قرار داشته، مورد بحث قرار مى دهد. او در ادامه بحث از علت گرانش عبارتى را اظهار مى كند كه بويژه در قرن ۲۰ معروف ترين جمله روش شناسانه همه آثار اوست. عبارتى كه امروزه به نحو بسيار گمراه كننده اى پرچم روش شناسى و معرفت شناسى دانسته مى شود. «... من فرضيه جعل نمى كنم...» نيوتن در آخرين فراز تحشيه عمومى و همين طور در ساير آثار و مكتوباتش از جمله علم الابصار (۱۷۰۶) تصريح مى كند كه علت گرانش را نمى داند و فرضيه هم جعل نمى كند اما على رغم اين تأكيدات مكرر به فرضيه سازى فوق العاده جالبى در باره علت گرانش مبادرت مى كند: «مى توانيم درباره يك روح بسيار لطيف كه درون همه اشيا و اجسام مخفى است و آنها را دربرمى گيرد، مطلبى اضافه كنيم. روحى كه به واسطه نيرو و عمل آن، اجسام برقى در فواصل دورتر عمل مى كند و به طورى ذرات مجاور را دفع يا جذب مى كنند. روحى كه به واسطه عمل و نيروى آن ساطع شده انعكاس و انكسار مى يابد و اجسام حرارت مى يابند و ... اينها امورى است كه نمى توان در چند كلمه توضيح داد و ما به قدر كافى آزمايش براى تعيين دقيق و اثبات قوانين حاكم بر آنها انجام نداده ايم. قوانينى كه اين روح برقى وكش سان مطابق آنها رفتار مى كند» اين فرضيه سازى فوق العاده جالب توجه است. از اين جهت كه نيوتن هيچ وقت به وضوح نمى گويد كه مى خواهد پديدار گرانش را به مدد فرضيه اى تبيين كند و همين طور نمى گويد كه براى اين امر مى خواهد فرضيه اى بسيار بديع و بى سابقه را جعل و ارائه كند. اما چرا چرا اعلام نمى كند تفحصى حتى نسبتاً سطحى و گذرا در دو اثر مهم نيوتن به وضوح آشكار مى كند كه اين امر به هيچ وجه نمى توانسته معلول غفلتى از سر شتابزدگى يا سهل انگارى باشد. تبيين اين امر كه چرا نيوتن به فرضيه سازى اش تصريح نمى كند اين است كه اين كار توسط روش شناسى نوپا و جديدالتأسيس در قرن هفدهم از جمله گناهان كبيره روش شناختى محسوب مى شد و بنابراين اعلام صريح و علنى انجام آن فقط مى توانست رسوايى بزرگ و موجى از انتقادات افزونتر را برايش به ارمغان بياورد. اينك امكان دارد در پرتو اين تبيين سؤال جديدى مطرح شود: با اين اوصاف چرا نيوتن متوسل به تبيين به مدد فرضيه اى بسيار بديع و بى سابقه مى شود او مى توانست موضع «علت را نمى دانم» را كه قبلاً اتخاذ كرده بود، حفظ كند. پاسخ به اين سؤال را در دو سطح مى توان ارائه كرد: در قلمرو خاص تبيين علت گرانش و در سطح عام و كلى. در سطح خاص علت گرانش، نيوتن از سوى عموم عالمان و فيلسوفان معاصر خود و برخى از برجسته ترين آنها همچون لايبنيتس بشدت مورد انتقاد قرار داشت كه چرا براى پديدار گرانش كه نوعى كنش از دور است، هيچ تبيينى ارائه نمى كند. در قرن ۱۷ فلسفه مكانيكى حاكم بود و هر فيلسوفى با توجه به اين فلسفه كارش را سامان مى داد. يكى از مهم ترين مدعيات فلسفه مكانيكى اين بود كه عالم ساحت عظيمى است كه تمام اجزاى آن با هم در تماس هستند و كنش از دور ممكن نيست. بنابراين به ايده گرانش فوق العاده انتقاد مى شد. از اين رو، نيوتن چاره اى نداشت كه براى پديدار كنش از دور گرانش تبيينى ارائه كند. اما در سطح كلى تر پاسخ اين است كه نيوتن برخلاف ادعاى روش شناختى اش به واقع و عملاً هيچ ابايى در فرضيه سازى نداشت و اين كار را شجاعانه، مدعيانه و با مهارت انجام مى داد. وى به كرات و در حساس ترين مراحل تفلسف و نظريه پردازى هايش هرگاه لازم مى ديد، دست به فرضيه سازى فوق العاده مبتكرانه و بعضاً راهگشاى پژوهش هاى آتى مى زد. برخى ازجمله اين فرضيه سازى هاى ثمربخش و پژوهش زا آنهايى هستند كه در غالب پرسش هاى معروف علم الابصار مطرح شدند و به تفصيل در مقاله «روش علمى نيوتن در علم الابصار» به تشريح و تبيين انتقادى آنها پرداخته ام. آخرين فراز تحشيه عمومى حاوى نكات جالب ترى درباره همسازى قول و فعل نيوتن است و آشكار مى كند كه روش شناسى جديدالتأسيس و تبليغ شده تا چه ميزان راهنماى عمل خود نيوتن است. نيوتن درمورد روح بسيار لطيف پيش فرض شده اش قائل است كه به واسطه نيرو و عمل آن «اعضاى عمل حيوانات به فرمان اراده حركت مى كنند» يعنى به واسطه ارتعاشات روح كه در امتداد رشته هاى اعصاب از اعضاى خارجى به مغز و از مغز به عضلات متقابلاً انتشار مى يابد.» اينك يك سؤال بسيار ساده مطرح مى شود كه آيا ارتعاشات اين روح و رشته هاى اعصاب توسط نيوتن و يا برخى از معاصرانش مشاهده شده بود امكان دارد كسانى از سر اعتماد و دربست به آموزش هاى اغلب بسيار ساده شده و نادقيق و بعضاً افسانه وار كتب و متون آموزشى درسى به طرز حيرت زا و شگفت انگيزى به اين سؤال پاسخ مثبت دهند. نيوتن كاملاً وقوف دارد كه در اين اقدام بسيار متهورانه خود قدم بر سطح يخ زده و بشدت شكننده اى مى گذارد؛ چرا كه اولاً به طور تلويحى اذعان به وجود ابهامات بسيار فراوان كرده، ثانياً از فقدان آزمايش هاى كافى اخبار مى كند؛ آزمايش هايى كه براى تعيين دقيق و اثبات قوانين در اين روح برقى و كشسان لازم است. نياز به تحليل موشكافانه سخن نيوتن نيست تا به وضوح نتيجه بگيريم كه اولاً قوانين حاكم بر رفتار روح موردنظر نيوتن نه اثبات بلكه تأييد هم نشده بودند. ثانياً نه تنها نتايج آزمايشى به قدر كافى دراختيار نبودند، بلكه اساساً نتايجى وجود نداشتند. پرواضح است كه اگر نيوتن هر مقدار نتايج آزمايشى دراختيار مى داشت، آنها را ارائه مى كرد تا اگر حتى به احراز و اثبات آن روح شگفت انگيز موفق نشود، دست كم به اقناع و اسكات مخالفان و منتقدان دست يابد و از حجم اعتراضات و انتقادات بكاهد. نكته آخر درمورد فراز اشاره شده اين كه نيوتن براى تكميل دانش و بيان علت نيروى گرانش متوسل به نيرويى غير مكانيكى مى شود. خصوصياتى كه با توجه به سيطره فلسفه مكانيكى در امور كاوش هاى علمى فقط مى توانست موج اعتراض و مخالفت را افزايش دهد. از اين رو كوايره پس از ذكر آخرين فراز بسيار دلالت آميز تحشيه عمومى به هيچ تحليل واكاوانه بيشترى نمى پردازد. ليكن جمع بندى نكته سنجانه و ظريفى دارد كه شايسته توجه است: «بنابراين ظاهراً پذيرش وجود خلأ، اتم، روح اترى و نيروهاى غيرمكانيكى جعل فرضى محسوب نمى شود - كه همه را نيوتن فرض كرده- در حالى كه برعكس پيش فرض كردن فضايى پر، گشتارها و بقاى مقدار حركت در عالم گناهى نابخشودنى محسوب مى شود. بدين ترتيب به نظر مى رسد براى نيوتن واژه «فرضيه» در اواخر عمرش يكى از آن واژگان غريب و همچون كفرگويى شده است كه هرگز آن را به خود اطلاق نمى كند.» جاى هيچ گونه شكى نيست كه نيوتن در طبع دوم اصول ۱۷۱۳ عملاً مواضع آتى درباره پديدارها را هيچ گونه تغييرى نمى دهد و عمدتاً به طرح و بسط قواعد بازى علم مى پردازد. به عبارت ديگر وى در طبع دوم به عوض علم كاوى عمدتاً به طراحى قواعد علم كاوى مى پردازد. * طبع سوم و چهارم: نيوتن در تمام سال هاى پس از انتشار اصول در ۱۶۸۷ و رياست انجمن سلطنتى هيچ كاوش جديدى در حوزه فلسفه طبيعى انجام نمى دهد. اما در سال ۱۷۲۶ ، ۹ سال پس از طبع نهايى و سوم اصول در ۱۷۱۷ طبعى كه در آن آخرين جرح و تعديل هاى معرفت شناختى تحت عنوان معروف «پرسش ها» صورت مى گيرد، نيوتن كه بيش از ۸۰ سال دارد، دست به كار انتشار طبع چهارم اصول مى شود. با توجه به اين مقدمات كاملاً قابل انتظار است كه در طبع چهارم اصول تنها شاهد تحكيم و بسط بيشتر همان قواعد بازى باشيم؛ يعنى افزايش قاعده چهارم به قواعد فلسفى. اين مهم ترين تغييرى است كه در اصول ۱۷۲۶ اعمال مى شود.قاعده چهارم قائل است كه «در فلسفه آزمايشى ما بايد قضايايى را كه با استقراى عام از اجزا استنتاج شده اند، دقيقاً و تقريباً صادق بدانيم، تازمانى كه پديدارهاى ديگرى ظاهر شوند، كه در اين صورت يا آن قضايا دقيق تر مى شوند و يا اين كه آن پديدارها استثنا محسوب خواهندشد.»- براى فهم هرچه دقيق تر اين قاعده شايد لازم باشد از غايت آن پرسش كنيم. به نظر مى رسد كه اين اصل براى طرد ديدگاه هاى دكارتى مطرح شده است. خصوصاً با مطالبه اين شرط كه قضايا فقط بايد در «اثبات تجربى، آزمايشى يابند و نه اثبات عقلى، مابعدالطبيعى» به نظر لاكاتوش مهم ترين انگيزه توسعه مباحث روش شناختى در اصول در فاصله طبع اول تا طبع چهارم اين بود كه نيوتن «موازين نقادى روزگار خود را دقيقاً به آن مقدارى جرح و تعديل كند كه برنامه پژوهشى اش را حفظ كند و نه يك اينچ بيشتر» افزايش قاعده چهارم مهم ترين قاعده روش شناختى است كه در طبع آخر اضافه مى شود تا اين تعديل را محقق كرده و اجازه ندهد نقادى هاى روش معرفت شناختى منجر به طرد اثبات هاى استقرايى شود. بدين ترتيب مى بينيم كه نيوتن نه تنها به وضوح در آثارش داراى پيش فرض هاى متافيزيكى است، بلكه برخلاف شعارى كه مشهور شده است، وى از روش فرضيه سازى در كارهايش به دفعات استفاده كرده است. اين نكات ما را مجدداً با نكته اى كه كوهن مطرح مى كند، مواجه مى سازد. كوهن معتقد است كه تصويرى كه در كتاب هاى درسى درباره روش علمى، خصوصاً روش علمى دانشمندان متهور ارائه شده است، كاملاً منحرف كننده و مغاير با آن چيزى است كه در عمل دانشمندان انجام داده اند و مى دهند.
|