سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶ - ۷ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Dec 18, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
نگاهى به رمان «نخل ها و آدم ها» نوشته نعمت الله سليمانى
چهار انگشتى
افول محبوبيت هاينريش بل در آلمان
335568.jpg
] مترجم: سهراب برازش ]

موضوعاتى كه هاينريش بل در آثارش به آنها مى پردازد هنوز نيز مسائل روز هستند، موضوعاتى مانند گروه افراطى ارتش سرخ (RAF)، حفاظت از محيط زيست و بسيارى مسائل ديگر. با اين وجود هاينريش بل امروز در آلمان به فراموشى سپرده شده. مقاله زير كه از هفته نامه «دى تسايت» ترجمه شده به تحليل اين مسأله مى پردازد.
روى ميز همه نوع غذا چيده شده است: از كباب بره گرفته تا انواع ماهى ها و نوشيدنى ها... اركستر يك آهنگ محلى ايرلندى مى نوازد. انتشارات «كيپنهوير و ويچ» كه در شهر كلن قرار دارد جشنى برپا كرده است. در اين جشن كه در يك باغ جريان دارد برخى از نويسندگان و ناشران معروف آلمان شركت دارند. مناسبت اين جشن: «يادداشت هاى روزنامه ايرلند» اثر نويسنده وطنى هاينريش بل كه ۵۰ ساله شده است. به همين مناسبت سفير ايرلند سخنرانى ايراد كرد و كتاب بل را به عنوان عامل تقويت كننده روابط دو كشور آلمان و ايرلند ستود. بعد فصل «تأملاتى در باب باران هاى ايرلند» از كتاب بل با صداى بلند قرائت شد و اين در حالى بود كه در فضاى باغ نم نم بارانى شروع به باريدن كرده بود. يكى از ميهمانان نجواكنان گفت: «واقعاً بل چقدر قشنگ اين باران را در آن زمان توصيف كرده بود.»
در گوشه اى از باغ تصوير بزرگى هاينريش بل را در بارانى اش نشان مى دهد: ابروهاى پرپشت، دماغ گرد، چروك هاى عميق حاكى از افسردگى روى گونه ها و گوشه دهان و سيگار ابدى اش. آدم بى اختيار احساس مى كند چه مدت طولانى عكسش را نديده و صداى آرام و گرفته اش را نشنيده است. چقدر اين برنده جايزه نوبل از بحث هاى روز غايب بوده است.
عدم حضور بعضى چيزها نيز مى تواند روشن كننده باشد. مى تواند گوياى اين مطلب باشد كه جامعه اين چيزها يا اشخاص را واپس زده، جدا كرده و به عنوان چيزى كهنه و مستعمل كنار گذاشته. امروز كسى كه به ياد بل مى افتد نخستين چيزى كه به ذهنش متبادر مى شود «ريشخند» است: با آن كلاه بره و ساده اش. اين انسان خوش طينت اهل كلن همواره درحال مبارزه با روزنامه بيلد، مسابقه تسليحاتى بود. ارج نهادن به چنين هاينريش بلى، همچون خود نويسنده، كمى از مد افتاده مى نمايد.
بل كه اگر زنده بود اين دسامبر ۹۰ ساله مى شد، از ضمير خودآگاه آلمانى ها كنار زده شده است. اين در حالى است كه هر كه آثارش را بخواند بحث هاى روز را در آنها مى يابد: گروه افراطى ارتش سرخ (RAF)، مسأله عدالت، حفاظت از محيط زيست، انتقاد از رسانه ها و كليسا. پس چرا بل تا اين اندازه به فراموشى سپرده شده از او ديگر هيچ نقل قولى نمى شود، برنامه تلويزيونى درباره اش پخش نمى گردد. رمان ها و داستان هايش آنها هم تقريباً فراموش شده اند. اگرچه هنوز در كتاب هاى درسى آثارى از او وجود دارد.
ريشخند. ريشخند ـ بل تقريباً ژانرى منحصر به خود وى بود كه پس از مرگش در جولاى ۱۹۸۵ گسترش پيدا كرد. اين در حالى است كه هيچ نويسنده اى مانند او اين چنين موذيانه مورد تمسخر قرار نگرفته است، نويسنده اى كه در گذشته بيشترين ستايش ها نصيبش شده بود. حتى مقالات تحسين آميزى كه بعد از مرگش نوشته شدند امروز ملال آور و احساساتى جلوه مى كنند. عباراتى مانند «حامى ضعفا»، «مردى محترم»، «وجدان ملت» و...
در اين فاصله حتى ريشخند بل، همچون كليشه اى رنگ و رو باخته، شدت و قوت خود را از دست داده است. او در آثار ريشخند آميزش ناپيداست، زير آواز هيجانات آلمانى كه به گذشته هاى دور تعلق دارند پنهان است. بل جذابيتش را براى نسل جديد نويسندگان از دست داده است: يولى تسه، نويسنده ۳۳ ساله، مى گويد: تاكنون هرگز با همكاران نويسنده ام و علاقه مندان ادبيات درباره بل گفت وگو نكرده ام و اين به راستى غم انگيز است. ماكس بيلر، يكى از معدود نويسندگانى كه از خواندن آثار بل به وجد مى آيد، مى گويد: بيش از يك دهه است كه منتظرم كسى را پيدا كنم كه خواننده بل باشد و با او درباره آثارش صحبت كنم.
اصلاً اين نويسنده ناپديد شده كه بود فرزند جنگ، سربازى كه در ۲۲ سالگى به خدمت احضار شد. خانواده اش از نازى ها نفرت داشتند، با اين وجود او «يك مخالف رسمى جنگ» نبود. در نامه هايى كه از جبهه جنگ مى فرستد مى نويسد: «ما در جنگ پيروز مى شويم»، «بايد پيروز شويم». بعد از منتقل شدن به جبهه شرق تازه در آنجا بود كه دامنه اين وحشت را درك كرد. چندين بار زخمى شد. فرار كرد و با يك مرخصى جعلى در دست كشان كشان خودش را به غرب رساند. بعد از مدت كوتاهى كه در اسارت نيروهاى آمريكايى گذراند با همسرش در كلن كه به ويرانه اى تبديل شده بود اقامت گزيد، آنجا با شور وحرارت خاص شروع به نوشتن كرد: كاغذ پشت كاغذ، داستان ها و رمان ها، انگار مى خواست با نوشتن ديوانه وار جنگ را تكفير كند. در يادداشت هايش مى نويسد: «در عرض دور روز ۵۰ صفحه نوشته ام.» نوشته هايى كه در ابتدا هيچ ناشرى حاضر به چاپش نيست: «... هيچ كس دوست نداشت درباره جنگ بخواند يا بشنود، و نوشتن بدون بازتاب آدم را ديوانه مى كند.»
سربازى كه از جنگ برگشته بود در جامعه فرد مطرودى بود كه كسى طردشدگى اش را نمى ديد. بل، نويسنده ناآرامى بود كه قادر به چشم پوشى كردن از نيكوتين و حتى ماده محركى مثل «پرويتين» (Pervitin) نبود. درست در وسط دوره سازندگى، معجزه اقتصادى و زندگى مرفه آلمانى ها، آثارى كه بل درباره جنگ مى نوشت مخل اجتماع مى نمود. بى رحمانه ترين اثر بل تازه در دهه ۹۰ امكان انتشار مى يابد، يعنى تصوير كلن در رمان «فرشته سكوت كرد» كه در سال هاى بين ۱۹۴۷ و ۱۹۴۹ نوشته شده بود: موش هايى كه زير تل ويرانه ها مى لولند، «بقاياى كليساهاى ويران شده»؛ بازماندگان در جست وجوى نان، نوشيدنى و سيگار. نويسنده و اديبى به نام و.گ. زبالد (W.G.Sebald)، با حيرت مى نويسد كه رمان هاى بل در واقع تنها آثار بلافاصله پس از جنگ هستند كه «تصويرى نزديك به عمق وحشت» در ميان خرابه ها عرضه مى كند. اما اكنون به نظر مى رسد بل ديگر نويسنده اى نباشد كه به طور جدى ارزش يادآورى داشته باشد. وقتى سال ۲۰۰۲ بحث داغى بر سر كتاب يورگ فريدريش با عنوان «حريق» ـ كه نخستين كتاب مفصل تاريخى درباره جنگ بمب هاست ـ درمى گيرد حتى ذكرى از نام بل به عمل نمى آيد. در اين دوره نسلى به وجود آمده كه همچون «يولى تسه» ۳۳ ساله از موضوع غلبه بر گذشته خسته شده است: «به جز كتاب رياضى، كتاب هاى ديگرمان در مدرسه پر بود از اين موضوع.» آن طور كه يولى تسه مى گويد اين دلزدگى باعث شده به هاينريش بل علاقه اى پيدا نكند. امروز كسى كه در كلن به قدم زدن مى پردازد با شهرى وصله پينه شده مواجه مى شود. بلوك هاى آپارتمانى در دهه هاى ۵۰ و ۶۰ به سرعت در حفره هاى بزرگى كه در اثر بمب ها ايجاد شده بودند ساخته شدند. جالب اين كه خانه پدرى بل در جنوب شهر كلن سالم و دست نخورده برجاى مانده بود. تنها چند قدم آن طرف تر نويسنده ۸۱ ساله اى به نام ويتر ولرزهف زندگى مى كند كه سال ها در انتشارات «كيپنهوير و ويتچ» ويراستارى كتاب هاى بل را برعهده داشته است.
او مردى لاغراندام و شيك پوش است. به ياد مى آورد كه بل هميشه خيلى ساكت و بى سر و صدا در مجامع عمومى ظاهر مى شد، آدمى دوست داشتنى كه حتى در جلسات گروه ۴۷ فردى كم حرف و حاشيه اى بود. ولرزهف مى گويد كه با بل رفيق بوده، اما متن هايش از «عقايد يك دلقك» گرفته تا «شبكه امنيتى» كه ويرايش شان كرده اغلب برايش بيگانه بوده اند. به نظر وى اين متن ها «احساساتى» و «پرسوز و گداز» هستند. ولرزهف مى گويد: بل سال هاى «مشقت و تنگدستى» را به «اتوپيايى به سبك فرانسيس آسيزى» (قديس مسيحى) تبديل كرده است. بل همواره «ارزش هاى مألوف» دوران كودكى اش را در آثارش زنده مى كرد، در حالى كه دنيا پيچيده تر و متفاوت با گذشته شده بود. بل نتوانسته بود در دوران زندگى اش اين خصيصه را ترسيم كند.
توفيق بل به راستى از اين نشأت مى گرفت كه متن هايش، كه اغلب آثارى پرفروش شدند ـ مانند يادداشت هاى روزانه ايرلند، سيماى زنى در ميان جمع، داستان هاى كوتاه ـ به ندرت پخته يا تلخ بودند. در ميانه وحشت دستى هست كه كاملاً بى مناسبت و حتى غيرعقلايى، نان يا سيگارى را به كسى مى دهد؛ بازويى كه بى دليل طرف مقابلش را با محبت در آغوش مى گيرد. داوران جايزه ادبى نوبل، كه در سال ۱۹۷۲ افتخار اين جايزه را از آن بل كردند، «ترسيم توأم با همدردى» شخصيت هاى آثارش را ستودند.
بل خود از نوعى «زيبايى شناسى انسانى» سخن مى گويد. او مسيحيت اصيل را نمايندگى مى كند و آن را در برابر بخشى از كليسا كه قدرت مدار و رياكار است قرار مى دهد. در عين حال مى گويد كه كليساهاى كلن «از داستايوفسكى» بر او بيشتر تأثير گذاشته است. او به كليسايى رهايى بخش علاقه مند است نه واتيكان. از كليساى كاتوليك دقيقاً آن چيزى را دوست ندارد كه اين نهاد در سال ۲۰۰۷ بيش از همه با آن همراه بوده است: مراسم پرطول و تفصيل، هنر نمايشى، سختگيرى هاى شكلى و آئينى و اسراف و تجمل.
ادبيات مردم خرده پا، متأثر از پياده روى ها در خيابان هاى كلن و مشاهده رهگذران. بل از خود مى پرسد: «اين مرد از كجا مى آيد، آن يكى به كجا مى رود، آن ديگرى سرنوشتش به كجا مى رسد...». او روشنفكرى خرده بورژواست كه به عنوان برنده جايزه نوبل همواره به مراسم تشريفاتى با شك و ترديد مى نگرد. هنگامى كه جايزه نوبل به او تعلق گرفت مجبور شد براى مراسم سخنرانى يك فراك قرض كند و به اين مسأله بخندد. به عبارت ديگر بل فارغ از هر بزكى مظهر ميهن پرستى مستقر در قانون اساسى اين كشور است. حتى در خارج از كشورش نيز به عنوان «آلمانى متفاوت» مورد تجليل قرار گرفت.
اكثر كسانى كه با بل سر و كار داشتند او را «آرام»، «متواضع»، شوخ طبع و «درويش مسلك» توصيف كرده اند. نويسنده اى كه به جاى تعليم دادن جوانان بيشتر آنها را مورد سؤال قرار مى داد. مارگارت فن تورتا كه به همراه فولكرشلوندورف رمان «آبروى از دست رفته كاترينا بلوم» را به فيلم تبديل كرد، از بل به عنوان كسى ياد مى كرد كه: «هيچ گاه خودش را غير از آنچه بود نمى نماياند، هيچ وقت حالت رسمى به خودش نمى گرفت و نقش نمى پذيرفت. همواره با درونش يكى بود.» بل طبقات پائين را با محيط روشنفكرى پيوند مى داد، كارى كه امروز كسى به آن همت نمى گمارد. او خوب مى دانست به محض اين كه «محيط مردم فقير» را ترك بگويد منتقدان ادبى «با تحسين به شانه اش» مى كوبند.
يك گالرى در منطقه «اشتات هافن» شهر كلن. در اينجا رنه بل، پسر نويسنده، نقاشى مى كند. روى چند ميز بزرگ كارهايى به سبك آبرنگ چينى قرار داده شده است، رنه بل اين كارها را قبلاً در پكن و چند شهر ديگر چين در نمايشگاه هايى عرضه كرده. روى ديوارها نقاشى هاى آبرنگ و رنگ روغن آويزان است. اين تابلوها مناظرى هستند از غروب خورشيد و صخره هاى. ايرلند، كشورى كه هاينريش بل خيلى دوست داشت تعطيلاتش را آنجا بگذراند يا به آنجا بگريزد. پسرش نيز هنوز به همان ويلاى قديمى كنار دريايى مى رود كه زمانى پدرش در آنجا اقامت مى گزيد. رنه با شور و حرارت خاصى از مجموعه باارزش رنگ هاى طبيعى اش حرف مى زند، كشور مبدأ و خصوصيات آنها را مى گويد. او خارج از چارچوب هنرش كه با علاقه درباره اش صحبت مى كند روى هم رفته خوددار و حتى خجالتى به نظر مى رسد. از پاسخ دادن به بسيارى از سؤالات كه به پدرش مربوط مى شود طفره مى رود و مى گويد: «معمولاً از تفسير كردن پدرم خوددارى مى كنم. مردم بهتر است خودشان آثارش را بخوانند و او را از خلال آثار ادبى اش درك كنند.»
رنه بل بر مسائل مربوط به حقوق نشر پدرش نظارت دارد. او حتى در دهه ۸۰ مؤسسه انتشاراتى به نام «لاموف» (Lamuv) را تأسيس كرد كه بيشتر به نشر كتاب هايى مربوط به جهان سوم اشتغال داشت. برخى از آثار پدرش نيز در اين انتشارات به چاپ رسيد. از او مى پرسيم در مقام پسر «وجدان ملت» چه احساسى دارد رنه بل مى گويد: اين نقش را ديگران به او تحميل كرده اند و او بيهوده در برابر پذيرش آن مقاومت كرده است. به نظر مى رسد هنوز هم سعى دارد پدرش را در برابر فرافكنى ها و حملات مصون نگه دارد. بويژه در برابر «مهملات مربوط به هوادارى بل از گروه تروريستى»، كه اين برچسب تا به امروز به هاينريش بل زده مى شود.
اين ماجرا با مقاله اى شروع شد كه بل در ژانويه ۱۹۷۲ در مجله اشپيگل منتشر كرد: «آيا اولريكه خواستار مهلت است يا جواز امان » منظور بل همان اولريكه ماينهوف، تروريست معروف، بود كه در تاريخ معاصر آلمان بسيار شهرت دارد. خلاصه ماجرا از اين قرار بود كه روزنامه «بيلد» در شماره بيست وسوم دسامبر ۱۹۷۱ گزارشى در مورد دستبرد به بانك چاپ كرده بود با عنوان «گروه بادر ماينهوف همچنان به قتل و كشتار ادامه مى دهد». در آن زمان، هنوز مدركى دال بر اين كه اين دستبرد كار گروه بادر ماينهوف بوده به دست نيامده بود. اين نكته را روزنامه بيلد در همان مقاله با حروف ريز متذكر شده بود. كسى دستگير يا متهم نشده بود و هرگز نيز كسى محكوم يا مجرم شناخته نشد. حمله اصلى بل در مقاله اش به روش غيرانسانى، غيرامين و ناشى از انگيزه هاى سياسى روزنامه در گزارش دادن اخبار بود به نحوى كه خوانندگان را برمى انگيخت تا در جو نفرت و وحشتى كه يادآور آلمان نازى بود عدالت را زير پا بگذارند. مقاله بل ساده بود و درماندگى بسيارى از ليبرال ها و چپ هاى آلمان در مقابل گروه افراطى ارتش سرخ (RAF) را نشان مى داد.
بل با حمله صريح به روزنامه بيلد نوشت: «اين روزنامه مردم را به «غرايز غيرقابل كنترل» و «دادرسى مثله گرانه» فرامى خواند.» انتشارات اشپرينگر ـ ناشر روزنامه بيلد ـ به مقابله با هاينريش بل برخاست و در روزنامه هاى «بيلد» و «ولت» از او به عنوان همواركننده معنوى خشونت نام برده شد و سخت مورد انتقاد قرار گرفت. پسر بل به ياد مى آورد كه «مردم در خانه مان صراحتاً به ما مى گفتند: اگر دوره آدولف (هيتلر) بود شما را تيرباران مى كردند.»
كمى بعد از آن هاينريش بل در عرض سه ماه نوول «آبروى از دست رفته كاترينا بلوم» با عنوان فرعى: «چگونه قدرت شكل مى گيرد و به كجا مى انجامد.» را نوشت. در اين كتاب براى بل محرز بود كه چگونه قدرت شكل مى گيرد: از طريق انتشارات اشپرينگر. اين داستان بلند سعى مى كند روش هاى روزنامه بيلد را فاش كند. روزنامه اى كه با عنوان هاى درشت خشمگينش مارپيچ قدرت را توليد مى كند. بحث هاى داغى كه بر سر كاترينا بلوم درگرفت آن را به اثرى موفق تبديل كرد. تاكنون از اين اثر تنها در آلمان حدود شش ميليون نسخه به فروش رفته است.
بل در آن سال هايى كه بحث هاى داغ بر سر تروريسم جريان داشت تنها شخص مورد پيگردى نبود كه قادر به دفاع از خود نشد. اما او قربانى يك جريان ضدليبرال شد. بحث هايى جدى در اين باره درگرفت كه آيا تدريس آثارى از او در مدارس مجاز است يا خير. و نيز در اين خصوص كه آيا نبايد حقوق اساسى هواداران گروه هاى تندرو محدود گردد، و اين كه آيا مجازات مرگ وسيله مؤثرى در دست دولت قانونى نيست. ۱۰۷ بار واژه «ترس» (Angst) در رمان بعدى بل با نام «شبكه امنيتى» تكرار مى شود. در اين رمان شبكه اى از تدابير امنيتى دور خانواده اى كشيده مى شود. تانيا دوكرز، نويسنده جوان، معتقد است كه اين اثر با توجه به برنامه هاى سياسى كنونى مبنى بر محدود كردن حفظ اطلاعات شخصى افراد و به طور كلى حقوق فردى (در آلمان) بسيار تازه و بروز مى نمايد. او مى گويد: «اگر بل امروز زنده بود بر سر وزير كشور فعلى، ولفگانگ شويبله، فرياد مى كشيد.» با اين وجود مردم آلمان همچون روشنفكران در دوران فعلى «تجاوزات فزاينده حكومت به محدوده شخصى شهروندان و نيز گسترش اختيارات حكومت» را به شكلى منفعلانه نظاره مى كنند. يولى تسه در تكميل اين بحث اضافه مى كند كه «نويسنده اى كه از نظر سياسى فعال باشد از نظر دولت شخصى نامطلوب تلقى مى گردد، در واقع بل در آينده نيز با فراموشى بيشتر به نوعى مجازاتش تشديد خواهد شد.»
فراموشى. هلگا مالخوو كه اكنون رئيس انتشارات «كيپنهوير و ويتچ» است در اوايل دهه ۸۰ براى نخستين بار بل را ديد. آن زمان بل مشغول آماده كردن چاپ جديدى از كتاب كاترينا بلوم بود. مالخوو مى گويد: «در سال هاى دهه ۸۰ اسم بل آميخته بود با انزجار از فرهنگ سياسى دهه ۷۰. به جاى بحث درباره محتوا ناگهان تنها سرگرم كنندگى، سبك، شكل و زيبايى شناسى آثار مورد توجه قرار گرفت.» مدهاى لباس كاملاً عوض شده بود و آرمان هاى حركت هاى اجتماعى، كه بل در فضاى آنها وارد صحنه شده بود، مورد انزجار عمومى قرار مى گرفتند. در دهه ،۹۰ هنگامى كه بلوك هاى قدرت از بين رفتند و به همراه آنها انتقاد از نظام هاى مسلط نيز ناپديد شد، سرزنش كردن معصوميت و ساده دلى بيگانه با دنيا به جريان اصلى تبديل شد. مالخوو معتقد است در اين هنگام بود كه بالاخره بل به همراه برخى نويسندگان ديگر به گوشه آدم هاى خوش قلب رانده شد. او را به جمع چپ هايى راندند كه تصورى ساده و كليشه اى از مسائل سياسى داشتند.
البته خود نويسنده در پيش داورى هايى كه راجع به او اعمال شد كاملاً بى تقصير نبود. در سال هاى آخر، پيش از اين كه بيمارى رگ هاى او را رفته رفته ضعيف كند، بيش از حد در رسانه ها ظاهر مى شد. كمى پيش از مرگش گاه تمام فراخوان ها، دعوت ها و شكايات را امضا مى كرد. در كنار مشاجرات قلمى خوب و زيبايى كه مى نوشت مقالات بسيار بدى نيز از اين نوع نوشته است. براى مثال عليه ناشر روزنامه بيلد، پتر بونيش. هلموت كهل براى مقام سخنگوى دولت بونيش را انتخاب كرد و اين مسأله باعث خشم عميق بل شد. به همين دليل در سال ۱۹۸۴ به طور غيرمستقيم بونيش را با ژوزف گوبلز مقايسه كرد كه اين مسأله آخرين موج هاى مناقشات ميان بل و انتشارات اشپرينگر را دامن زد.
بل در سال هاى آخر عمرش با اين رفتارهاى سياسى سوءتفاهمى را تقويت كرد كه تاكنون ادامه يافته است: اين سوءتفاهم مى گفت كه بل چپى بوده و از نظر فكرى آدمى است قابل پيش بينى. اما درست ضد آن صدق مى كرد. هلگا مالخوو مى گويد: «بل نگاهى باز داشت و از اين لحاظ كه وابسته به هيچ اردوگاهى نبود فردى آوانگارد محسوب مى شود.»
البته حزب دموكرات مسيحى مخالف طبيعى او بود، آن هم به اين دليل كه ضديت بنيادى ميان حزب دموكرات مسيحى و روشنفكران تازه در دهه ۸۰ بود كه از شدتش كاسته شد. بل در مبارزات انتخاباتى سال ۱۹۷۲ از ويلى برانت و سياست تنش زدايى اش حمايت كرد. با استقرار موشك هاى پرشينگ آمريكايى در شهر موتلانگن به مخالفت پرداخت، براى كشتى نجات روپرت نويدك كه فرارى هاى ويتنامى را از دريا نجات مى داد به فعاليت پرداخت و در اواخر عمرش با حزب سبزها، كه از رفتار هرج و مرج طلب اين حزب خوشش مى آمد، همنوايى نشان داد.
بل همه جا حضور داشت. اما مثل گوانترگراس اين آمادگى را نداشت كه براى تبليغات انتخاباتى به تورهاى طولانى برود. وقتى سبزها هنوز در پارلمان حزبى بيگانه با ساير احزاب شمرده مى شدند بل سعى داشت به اين حزب نزديك شود و هنگامى كه بخش عمده چپ ها در دوران جنگ سرد نقض حقوق بشر در بلوك شرق را به صورت تاكتيكى ناديده مى گرفتند هاينريش بل كه آن زمان رئيس انجمن قلم آلمان (PEN) بود تلاش مى كرد از نويسندگان آلمان شرقى همچون يورگن فوكس در مقابل فشارهاى حزب وحدت سوسياليستى آنجا حمايت كند. بل با نويسندگان روسى مثل لوكوپلو و آلكساندر سولژنتسين رفاقت داشت و حتى پذيراى سولژنتسين در كشورش بود. او با اين كارش در چشم همراهانش مخالف سياست تنش زدايى گام برمى داشت. يك بار در پاسخ به اين سؤال كه: «نوع دوستى در قاموس شما چه معنايى مى دهد » گفته بود: «كاش مى توانستم حتى جلادى مثل آيشمن را از آب نجات دهم.» و «من آدمى هستم آنارشيست، آنارشيستى كه قائل به هيچ اتوريته اى نيست.»
در اواخر زندگى، هنگامى كه بل در اثر درگيرى هاى سياسى توانش را از دست داده بود، حس كرد دوران تازه اى آغاز گشته كه ديگر به او تعلق ندارد. در يكى از واپسين مصاحبه هايش به ورود تلويزيون هاى كابلى به سختى تاخت: «هيچ گاه اجازه نخواهم داد تلويزيون كابلى وارد خانه ام شود و اگر بخواهند مرا مجبور به اين كار كنند حاضرم در يك دادرسى پرهياهو اقامه دعوى كنم.» بل به خوبى مى دانست كه انقلاب رسانه اى نويسندگان متعهد را به حاشيه خواهد راند: «ناچاريم اين واقعيت را درك كنيم كه تنها لذت از زندگى مطلوب است، هيچ كلام انتقادى، هيچ واژه شبهه برانگيز، اينها ديگر خريدار ندارند.» او خيلى زودهنگام شكل گيرى فرهنگ لذت را پيش بينى مى كند.
اگر بل امروز زنده بود كجا بود شايد امروز به طور پيگير در تلاش براى يافتن گزينه هاى ديگرى بود، چرا كه نظام سرمايه دارى حتى از ديدگاه مديران نظامى تلقى مى شود كه ناچار به تن دادن به فشارها و اجبارهاى متعدد است. اگر زنده بود احتمالاً پرولتارياى نوينى را توصيف مى كرد. بى شك گهگاه آثارش طنينى احساساتى مى داشتند اما اين آثار همچنان مورد پسند جمع كثيرى از مردم واقع مى شدند.
اگر بل زنده بود به كجاها رفت وآمد مى كرد شايد در كليساها مى نشست. راجع به مذهب و روادارى گفت وگو مى كرد. احتمالاً وبلاگى داشت و هر شب آن را با مطالب جدلى پر مى كرد. هيچ كس او را ملامت نمى كرد و كسى تقديس اش هم نمى كرد. اگر زنده بود گاه در داورى هايش دچار اشتباه مى شد و ديگران را مى آزرد، بخصوص آنجا كه حق با او بود.
نگاهى به رمان «نخل ها و آدم ها» نوشته نعمت الله سليمانى
روايت زير منورها
335532.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
زمانى نه چندان طولانى از «زمانه اختلاط ژانرها» مى گذرد؛ زمانه اى كه مرز «خاطره و داستان»، «داستان و گزارش»، «تاريخ و داستان» يا حتى «خبر و داستان» مخدوش مى شود و اين «خدشه» به آن معنا نيست كه مى توان آن «گزارش» را داستان ناميد، بلكه بيشتر به اين مفهوم است كه برخى از ابزارهاى داستانى در آن گزارش لحاظ شده كه خوانندگان متون داستانى را نيز مى تواند جذب متن «گزارش» كند يا بالعكس؛ مى توان به ياد آورد كه اختلاط ژانرها در نخستين كتاب همينگوى به اختلاط «خبر و داستان» منجر شد و همينگوى «خبرنويس» با استفاده از شيوه «هرم وارونه» چند داستان «بسيار كوتاه» درخشان جنگى نوشت؛ يا از اختلاط «تاريخ و داستان» رمان «رگتايم» پديد آمد كه شاهكارى مسلم است يا از اختلاط «گزارش و داستان» گزارش يك مرگ خلق شد كه از آثار درخشان آمريكاى لاتين است. اين آثار، شيوه هاى «ديگر» نوشتن را به نفع داستان مصادره كرده اند اما در آثارى ديگر كه شايد درخشان ترين شان «پاپيون» بود داستان به نفع خاطره مصادره مى شود و گرچه «متن» فوق العاده جذاب است اما «خاطره» بودن متن مشخص است و قابل ردگيرى؛ يا شايد مثال بهتر اينگونه آثار كه وجه استنادى و غيرتخيلى اش بيشتر است، «خاطرات بوليوى» يا «يادداشت هاى بوليوى» باشد كه با مختصر دستكارى مى شود از آن يك رمان تمام عيار بيرون كشيد اما در شكل فعلى اش جذاب تر است. در ايران، از زمانى كه روزنامه نگارى پا گرفت اين شيوه مدنظر بوده است اما با آغاز جنگ هشت ساله ايران و عراق، مخصوصاً در روايت جبهه هاى جنگ، اين روش به روش غالب بدل شد و در دوران جنگ، اين شيوه به مستند مشهور آن دوران يعنى «روايت فتح» نيز تسرى يافت و اين اثر، در مرز يك رمان تصويرى گزارش گونه يا يك گزارش تصويرى داراى مشخصات رمان در رفت و آمد است و شايد همين ويژگى هم آن را به اثرى ممتاز بدل كرده است. «نخل ها و آدم ها» هم از اين دست آثار است؛ از نظر زبانى، اثر در حد «رويكردهاى زبان، رنگين نامه اى» است كه گاهى اوقات به اشتباه، آن را «ژورناليستى» مى نامند در حالى كه نثر ژورناليستى «سهل و ممتنع» و داراى «رسانگى بالا» است در حالى كه «زبان رنگين نامه اى» فاقد اين دو خصوصيت است. «نخل ها و آدم ها» در بزنگاه هايى كه مى خواهد نگاهش را معطوف درون آدم ها - نه شخصيت ها - كند دچار كلى نگرى است و از ارائه يك توصيف جامع از درونيات و برونيات آن آدم، آن بازيگر صحنه ناتوان است اما داراى يك نقطه قوت است كه اين اثر را در ميان آن دسته از گزارش هايى كه داراى جذابيت هاى داستانى هستند ممتاز مى كند، آن هم توصيف دقيق صحنه هاى مستند يا توانايى مستند نمايى صحنه هايى است كه در اين گزارش با آن روبه رو هستيم:
«بچه ها هنوز بيرون از خرابه ايستاده بودند و بدون اين كه ترسى از انبوه گلوله هايى كه دور و برشان بر زمين مى نشست احساسى كنند، به آسمان كه ابر غليظى همه آن را گرفته بود، خيره شده بودند. نور قرمز لرزانى آسمان بالاى سرشان را پوشانده بود و با هر شعله اى كه از فاصله ۱۷۰۰ مترى مقابلشان از دهانه آتشبارهاى دشمن خارج مى شد، لرزش آن نور بيشتر مى گشت. گلوله هاى منور به آسمان مى رفتند و از روشنايى قرمز مى گذشتند و آن بالا، گوى هاى سرخ و نقره اى رنگ، منفجر مى شدند و بارانى از ستاره هاى قرمز و سفيد و سبز فرو مى ريختند. بعد منورهاى عراقى در لابه لاى آنها باز مى شدند و مثل چتر ابريشمى بزرگى سطح آسمان را مى پوشاندند و آرام آرام پائين مى آمدند. از نور منورها همه جا مثل روز روشن شده بود. وقتى نور خيره كننده آنها روى نيروهايى كه بيرون از خرابه ها ايستاده و يا در حال حفر سنگرهايى موقت براى استراحت شبانه بودند، مى افتاد، سايه هايشان پررنگ و سياه مى نمود. هر موشك منور يك دقيقه روى هوا مى درخشيد و تمام مى شد، اما هنوز يكى خاموش نشده، موشك بعدى به آسمان شليك مى شد و باز آسمان را از ستاره هاى سبز و سفيد و قرمز انباشته مى ساخت، در اين هنگام بچه ها در مى يافتند كه دشمن به مراتب بيش از آنان ترس و دلهره دارد و نگران يورش نيروهاى مدافع است و حتماً تا صبح خواب به چشمانش نمى آيد. با صداى فرياد سروان - كه از خرابه بيرون زده بود - بچه ها به خود آمدند. سمير برگشت و در آستانه درگاه خرابه سروان را ديد كه دارد بند كلاه آهنى اش را محكم مى كند. سروان فرياد كشيد: «شماها مگه ديونه شدين ! ها ! چه خبرتونه برّ و برّ به آسمون زُل زدين! بياين تو اين خراب شده ديگه! مگه نمى بينين كه از زمين و آسمون دارن رو سرمون آتيش مى ريزن !» بچه ها بسرعت به داخل خرابه ها هُل خوردند؛ عليرضا هم قبضه خمپاره ۱۲۰ خود را جمع كرده بود و توى خرابه آورده، در گوشه اى نشسته بود. كوره مخروبه سقف نداشت و هنوز مى شد از بالاى سر، قسمتى از نورافشانى عراقى ها را مشاهده كرد. در همين موقع بى سيم سروان، خر و خر كرد و گروهبانى كه مسئول بى سيم بود چند كلمه اى با بى سيم حرف زد و بعد گوشى را به طرف سروان گرفت: «جناب سروان، جناب سرهنگ نوروزى پشت خطه.» سروان كه به ديواره گلى خرابه تكيه داده بود، صاف نشست و گوشى را در دست گرفت، كلاه آهنى اش را كه هنوز شل و ول بود و روى سرش مى لغزيد صاف كرد و گفت: «بفرماييد جناب سرهنگ، به گوشم.» صداى لرزان سرهنگ از آن سوى بى سيم بسختى شنيده مى شد: «اوضاع اون عقب چطوره قبضه ها تون رو جمع كردين يانه »
-«بله جناب سرهنگ، قبضه ها رو جمع كرديم. اوضاع فعلاً خوبه، يعنى بد نيست، مجروح و شهيد هم نداشتيم.»... بعد صداى آهى كه سرهنگ كشيد از پشت بى سيم شنيده شد. لحظاتى سكوت راديويى برقرار شد و سروان كه كمى آشفته به نظر مى رسيد، پرسيد: «جناب سرهنگ، جواب بدين! طورى شده » صداى سرهنگ، لرزان و ضعيف بود: «چيز مهمى نيس، من زخمى شدم...»با اين كه نثر سليمانى هنگامى كه مى خواهد صحنه را توصيف كند كمتر از «مبهم گويى» و «اضافه گويى» بقيه بخش ها لطمه ديده است اما حتى در اين سطرها هم، مى توان درست تر و موجز نوشت؛ مثلاً گفت: «زخمى شدم» به جاى «چيز مهمى نيس، من زخمى شدم» يا در پاسخ «قبضه هاتون رو جمع كردين يا نه » نوشت: «جمع كرديم؛ اوضاع خوبه نه مجروح نه شهيد.» اگر حجم اين متن به همين سياق، فشرده مى شد شايد به جاى متنى تقريباً ۵۰۰ صفحه اى با متنى حدود ۱۵۰ صفحه مواجه مى شديم البته اگر در فشرده كردن صحنه ها هم اين «دقت» اجرا مى شد كه اجرا نشده است.
*دو
نبايد از ياد برد كه «نخل ها و آدم ها» داراى يك ويژگى مهم است كه در آثار شسته رفته تر كمتر به چشم مى آيد و آن هم بهره مندى از «حال و هواى جنگ» است كه محصول ارتباط بى واسطه با صحنه ها يا به هر حال حاصل حضور در صحنه هاى جنگ است. اين خصوصيت گرچه با «خاطرات مكتوب جنگ» تركيب شده و حاصل كار، لااقل «خواندنى» از آب درآمده با اين حال توانايى هاى اين «خام نويسى» به ما يادآورى مى كند كه ارتباط با «واقعيت» چقدر در توصيف يا بازآفرينى آن مؤثر است حتى اگر نويسنده داراى توانايى بالايى در رسيدن به نثرى صافكارى شده وگاه حتى «درست» نباشد. اين كه «نخل ها و آدم ها» با توجه به حجم زيادش به عنوان رمان به خواننده معرفى مى شود پيش از آن كه محصول «ناراستى» با خواننده باشد حاصل دركى ماقبل داستانى از «متن» است كه در سراسر «نخل ها و آدم ها» منتشر است. طبيعى است كه اين اثر هم اگر از دركى درست در قبال جهان داستانى برخوردار بود با توجه به حال و هوا و قدرت صحنه هايى كه از روى آنها بازآفرينى صورت گرفته است، مى توانست همچون بسيارى از رمان هاى جنگ، نه تنها پيشنهاددهنده نوعى نگرش جديد در زمينه رمان جنگ باشد كه از مرزهاى زبان فارسى درگذرد و به زبان هاى ديگر هم ترجمه شود اما متن لطمه اصلى را پيش و بيش از «عدم شخصيت پردازى»، «عدم شكل گيرى وضعيت» و ... از نثر شلخته اش خورده است كه در بيشتر متن حتى از توضيح ساده صحنه ناتوان است و عموماً در هر متنى اين خصيصه، به «ضعف تأليف» تعبير مى شود.
«تنها و بى هدف توى شهر خاموش ره مى سپرد، به سوى كوچه پس كوچه هاى خيابان اميرى به راه افتاد. در كوچه هاى ويرانه شهر، سرگردان مى گذشت و چنان بود كه گفتى ناگهان در مكان ناشناسى افتاده است و مناظرى خيالى مى بيند و براى نخستين بار است كه با اين خانه ها و دكان ها وخيابان ها مواجه مى گردد. از كنار خانه هاى نيمه ويران و مغازه هاى سوراخ سوراخ شده مى گذشت اما چيزى نمى ديد، احساس مى كرد كه زمين متروك شده و شهر خلوت و خانه ها خالى شده اند. آسمان بالاى سرش پر از ابرهاى خاكسترى بود و سايه اى سرد بر آن شهر خلوت فرو مى ريخت.»
خواننده بايد از اين پاراگراف پى ببرد كه بازيگر صحنه در كوچه هاى شهر ويران، تنها و بى هدف مى چرخد، اين چرخش و گردش كه با تحير اين «بازيگر» از ويرانى شهر همراه است بايد وجه توصيفى داشته باشد نه وجه توضيحى، تازه اين وجه توضيحى پر از اشتباه در توضيح است:
«احساس مى كرد كه زمين متروك شده و شهر خلوت و خانه ها خالى شده اند. » يك ناظر مى تواند احساس كند كه «زمين» متروك شده اما در يك شهر ويران، اين كه احساس كند كه شهر خلوت وخانه ها خالى شده اند، دانى كف دست از چه بى موست‎/ زيرا كف دست مو ندارد» است! بگذريم از اين كه هر ناظرى با هر منظره اى «مواجه مى شود» نه اين كه «مواجه مى گردد»! اين فعل تنها به معناى «چرخيدن» استفاده مى شود نه به عنوان «شدن» كه بايد از اين مسائل، ظاهراً صرف نظر كرد وگرنه مثنوى هفتاد من مى شود. نگاهى به بخشى ديگر بيندازيم كه از اين وجه توضيحى ضربه ديده است: «هانيه و سمير و دوست تازه اش بعد از پياده شدن از لنج در بندر امام، تا بندر ماهشهر با يكديگر همراه بودند، آنگاه در آنجا هريك به راه خود رفتند. مجتبى تازه راهى طولانى از تهران و از آنجا تا شهر خود، يعنى رشت در پيش داشت، اما سمير و هانيه به ترمينال ماهشهر رفتند. خانواده از ديدارشان حسابى خوشحال شد، اما هنگامى كه آنان ماجراى زخمى شدن سمير را شنيدند، خوشحالى شان به توده اى فشرده از غم و اندوه و ناله مبدل گشت، انگار خوشحالى اين خانواده جنگ زده همچون نسيمى زودگذر مى آيد و با درنگى كوتاه، تند مى رود! آن دو، ۱۰ روز در اميديه ماندند. زخم هاى سمير تقريباً التيام يافته بود و از لحاظ جسمى داشت به حال اول خود باز مى گشت. وضع روحى مهين هم اندكى بهبود يافته بود و با اين كه دلش بشدت هواى آبادان را داشت و مى خواست همراه آن دو به شهر خود بيايد اما به خواهش سمير و مادرش زينب گردن نهاد و در اميديه ماند.» كه مى بينيم حتى جذابيت اين وجه توضيحى، در حد حكايت هاى قديم هم نيست مثلاً در اين حال و هوا كه: «با هفت كفش و كلاه و عصاى آهنين كه شهر به شهر رفت، آخرش همه شان پوسيدند و از بين رفتند و البته آن كس را كه مى جست نيافت...»
* سه
نعمت الله سليمانى در اين متن، هرجا كه به سراغ وجه توصيفى مى رود، هم «حال و هوا» آفريده مى شود هم زمان، هم مكان، هم وضعيت و هم تاحدودى بازيگران صحنه تا مرز «شخصيت»شدن پيش مى روند. مى دانيم كه همه اينها در كنار هم، توان داستان كردن «متن» را ندارند مگر آن كه موقعيت اوليه به موقعيت ثانويه بدل شود يعنى «حركت» را در اين وجه توصيفى شاهد باشيم. «حركت» وجه مشترك بسيارى از هنرهاست. بسيار شنيده ايم و شنيده ايد كه مرز يك عكاسى ساده با يك عكاسى هنرى در ايجاد «حركت» در قاب است. حركت در بعضى از هنرها جزو ذات آن هنر محسوب مى شود مثل شعر، داستان يا موسيقى. در متن «نخل ها و آدم ها» - كه مملو از تضادهاى درون متنى و بينا متنى و فرامتنى است - در كمال شگفتى گاه شاهد «حركت» و كيفيت بالاى «حركت» به ميزانى هستيم كه اغلب در آثار داستانى بسيار موفق با آن مواجهيم. البته اين مورد براى من بالشخصه جاى تعجب نيست چون اين توان بالقوه را در بيشتر كسانى كه تجربه جنگ را داشته اند ديده ام حتى در روايت لفظى حوادث كه گاه آن قدر شگفت بوده كه مى شد به همان صورت و با اندك دستكارى در نثر، به عنوان يك داستان كوتاه موفق ارائه اش داد. اين واقعيت نشان دهنده آن است كه گاه «قدرت واقعيت مدل» آنقدر زياد است كه هر ذهنى را در جزئيات خود متمركز مى كند و توان هنرى به آن ذهن مى بخشد. حاصل هم از اين گونه خواهد بود:
«راننده تانكر، سرباز ساده و گيج عراقى بود كه با دو نفر از رفقايش به گمان اين كه اين قسمت از جبهه هنوز در تصرف آنان است، با يك تانكر پر از آب سرد به طرف بچه ها مى آمد! به حدود ۲۰۰ مترى بچه ها كه رسيد، يكهو ايستاد، تازه متوجه شدند كه چه اشتباهى كرده اند! نيروهاى ايرانى را ديدند كه همگى روى زمين دراز كشيده اند، بلافاصله سرو ته كرده و رو به هزيمت گذاشتند. رضا فورى از جا پريد، موتوسيكلتى را كه روى زمين ولو شده بود بلند كرد و لحظه اى بعد به همراه سمير به تعقيب تانكر عراقى شتافتند؛ سمير سعى كرد لاستيك آن را هدف بگيرد، اما چند تير به خود تانكر اصابت كرد و آب از سوراخ ها فواره زد؛ چند رگبار ديگر كار يكى از لاستيك ها را ساخت و حركت كاميون كندتر شد و رضا و سمير از جلويش سردرآوردند؛ چند لحظه بعد در جلو چشمان مشتاق و حيرت زده نيروهاى گردان، تانكر با لاستيك پنجر شده ، مثل مستى كه تلوتلو بخورد، به عقب برگشت. غريو شادى و تكبير از همه دشت برخاست. هيچ كس نمى توانست جلو هجوم آنان را بگيرد؛ تانكر پر از آب يخ بود! بچه ها رفتند زير شير آب، به نوشيدن و سرزير آب خنك گرفتن. سمير و رضا كنار تانكر ايستاده بودند و به آنان نگاه مى كردند.»
پس آنقدرها هم مشكل نمى نمايد ارائه يك متن سهل و ممتنع و جذاب! سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد‎/ آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى كرد! كاش نعمت الله سليمانى، با نگاهى دوباره و ويرايش جديد، اين متن را لااقل به يك سوم تقليل مى داد تا مى توانست اجر اخروى و اجر هنرى را همزمان دريافت كند.
چهار انگشتى
ميان دو دنيا
335523.jpg
] على اصغركشانى]

كارنامه سعيد سهيلى نشان داده است كه او را مى توان فيلمسازى با مايه هاى اعتقادى، مذهبى خطاب نمود. او كه فعاليت خود را از تئاتر در مشهد آغاز كرد درهمان سال ها نمايشنامه هاى مختلفى از جمله دريا دريا ستاره و آينه در خاك را نوشت. سپس دفتر توليد «گوهران» را در مشهد تأسيس و چند فيلم داستانى و مستند در آنجا تهيه كرد. سهيلى به مدت نه سال سرپرست حوزه هنرى مشهد بود و فعاليت حرفه اى خود را با همكارى در فيلمنامه براى جواد شمقدرى و در جريان توليد توفان شن آغاز كرد. مردى شبيه باران نخستين ساخته بلند سهيلى در سال ۱۳۷۶ او را در جرگه فيلمسازان دفاع مقدس قرار داد كه با مردى از جنس بلور نگاه او در اين حوزه امتداد يافت. او در اين آثار علاوه بر نگاه مضمونى و موضوعى به دفاع مقدس به مايه هايى چون تك افتادگى آدم ها و روابط شخصيت ها با اطرافيانشان نيز توجه نشان داد. سهيلى مايه هاى روانپريشى، سوءظن و نجات شخصيت هايش را در اين آثار و خصوصاً در اثر بعدى اش «تارا و تب توت فرنگى» با نوعى تعلق خاطر به سينماى درام و كلاسيك غرب اجرا نموده است. در واقع از همان ابتداى فيلمسازى دستمايه هايى كه شباهت ها و به نوعى تقليد از كلاسيك هاى هيچكاك در آن به چشم مى خورد را تلاش كرده است تا عملى كند. اما نگاه تعهدآميز و بومى او نتوانسته تا وى را كاملاً از مختصات و موضوعات مورد نظرش جدا كند. اين امر باعث شده است تا فيلم هاى او به لحاظ جايگاه در دو دنياى متمايز از هم سير كند. اين امر به خودى خود و در وهله اول نه مى تواند نگاه او را زير سؤال ببرد و نه مى تواند براى سينماى او موفقيت به حساب آيد. چرا كه بسيارى از فيلمسازان در طول تاريخ سينما با تلفيق دو وجه تمايز موفق عمل كرده و يا آثارشان از بى ارزش ترين آثار سينمايى در تاريخ سينما مورد ارزيابى قرار گرفته اند. چهار انگشتى نمونه اى ترين فيلم سهيلى در نمايش اين وجه تمايز است. او در عين دلبستگى و اصرار بر قرار دادن اِلمان هاى مذهبى، ماورايى و اعتقادى در اين فيلم گرايش شديدى در تلفيق اين مايه ها با الگوهاى سينماى غرب داشته است. براى همين ارجاعات مختلفى به فيلم ها و دنياى وسترن را در كنار پيام هاى اخلاقى و عناصر مذهبى مى بينيم. بشكه هايى كه دكور خانه مجلل بهمن صولتى (جمشيد هاشم پور) معروف به دكتر را مزين كرده است. دكوپاژى كه در اين موقعيت نمايى از آخرين پلان جويندگان را به ياد مى آورد. تأكيد بر قطار و نماى افتتاحيه كه در اواخر فيلم هم تكرار مى شود و دوئل چهار انگشتى با خود را نشان مى دهد. در همين موقعيت با يك موقعيت وسترن به لحاظ ساختار مواجه ايم در حالى كه قرار است در اين فرآيند نيروى خير بر نيروى شر يا نفس لوامه بر اماره غلبه كند.
بريدن بينى دكتر توسط فؤاد (فرزاد) نيز برگرفته از محله چينى هاى رومن پولانسكى است. جابه جايى و دوشخصيتى شدن الهام به مرجان (كه در واقع يك شخصيت پاك و يك شخصيت همراه با خلافكارها) دارد و نيز مى تواند برگرفته از بزرگراه گمشده لينچ باشد. اصلاً اساس فيلم يعنى شكل روايتى آن مبتنى بر فيلم درهاى كشويى پيترهاوئيت شكل گرفته است. فيلم حتى به خودش هم به مانند نوع روايتى فيلم هاى متأخر اروپايى (آثار پست مدرن و...) كد مى دهد. در متحركى كه پوستر فيلم چهارانگشتى روى آن حك شده است، زمان ورود مرجان باز مى شود. چهره فرزاد و گريم او پس ازنابينايى يك چشمش نيز چهره پردازى او را شبيه به شخصيت هاى وسترن كرده است. فيلم به اين ها نيز بسنده نكرده و در خلال خشونت هاى گاه و بيگاهش به آثارى چون دار و دسته نيويوركى و صحنه هاى كشت و كشتار در ميدان شهر اشاره مستقيم مى كند.
فيلم ازسويى اثرى اكشن با گرايش به بدمن سازى و ضد قهرمانى است و براى معرفى و نقش سازى اين ضد قهرمان هم از اله مان هاى سينماى اكشن استفاده كرده است. نماى آشنايى فرزاد با دختر خلافكار در تهران به گونه اى است كه تصوير فرزاد در آب لجن جمع شده در يك چاله افتاده است و فرزاد سيگارش را در اين آب مى اندازد و نما به اندام او تيلت مى كند. نوعى نماى معرف براى فرزاد به عنوان انتخاب راه نادرست كه مى تواند شكل معرفى ضد قهرمان يا شخصيت منفى باشد.
فيلم در كنار حجم كدها و ارجاعاتى كه به فيلم هاى غربى و همچنين روش روايتى اش مى دهد. عناصر بومى و اينجايى را هم در متن اثر جاى مى دهد. برادر الهام مأمور ناجا است، فيلم برروى مؤمن بودن وى و تلاوت قرآن تأكيد دارد. بنيان اوليه فيلم هم بر همين اساس يعنى ردشدن يا نشدن از زير قرآن پايه ريزى شده تا سرنوشت و تقدير شخصيت اصلى به دو گونه رقم بخورد. فؤاد (چهره مثبت رادان) براى استخدام در ناجا از جملات تبليغاتى استفاده مى كند و دليلش هم سرمايه گذارى اصلى فيلم ناجى هنر است.
اما فيلم علاوه بر اين شديداً به خشونت نگاه صريحى دارد. از شكنجه رادان، نابينا كردن يك چشم او، قطع انگشتان توسط دكتر، بينى بريدن دكتر، قتل دوست ناصر در سينما، قتل منوچهر در خانه اش، تصاوير خشن كشتن در دار و دسته نيويوركى، قتل معتادى كه فتانه او را نجات داده توسط خودش. بعضى از اين قتل ها و كشت و كشتارها و يا شكنجه و خشونت ها به گونه اى اجرا شده كه زهر خشونت در آن وجود ندارد و بعضاً مشمئزكننده نيست. اين بازمى گردد به نوع فضاسازى و شخصيت پردازى توسط كارگردان كه خواسته و ناخواسته تبديل به يك كاريكاتور شده است تا جديت در نگاه و اجرا.
فيلم به لحاظ روايتى برگرفته از درهاى كشويى است كه البته در انتها و جايى كه قرار است همه چيز تمام شود معلوم مى شود كل قضيه فيلمنامه فؤاد بوده است كه براى ارائه به دفتر فيلمسازى كيوانى (ابراهيم بحرالعلومى) براى توليد ارائه شده است. در فيلم درهاى كشويى محصول ۱۹۹۸ به كارگردانى و فيلمنامه نويسى پيتر هاوئيت قصه به شكل ديگرى روايت مى شود و موضوع مبنايى خيانتكارانه را دستمايه قرار داده است. هلن (كويينت پالترو) مسئول روابط عمومى يك شركت بزرگ لباس در صورتى كه درهاى كشويى مترو باز مى شد و سوار بر قطار مى شد مى توانست مچ شوهر خيانتكارش را بگيرد اما نمى رسد و در عين از دست دادن كارش، كيفش را سرقت و مشكلات پشت سر هم براى او پيش مى آيد تا راهى بيمارستان مى شود. روايت مدرن و متفاوت هاوئيت كه به شكلى موازى روايتگر تنهايى و سرنوشت نامحتوم هلن است جايگاه مناسبى به لحاظ روايت انتخاب شده است. اما در چهارانگشتى درجايى كه مخاطب به وضعيت تثبيت شده عادت كرده و آن را پذيرفته و در واقع در ده دقيقه پايانى كه به نوعى جمع كردن فيلمنامه و وضعيت فرود بايد رخ دهد سهيلى خطر كرده و وضعيت جديدى را كه كليد مقدمه و بدنه فيلم و حتى نتيجه گرفته شده را با نگاه جديدى به مخاطب معرفى مى كند. قاعدتاً در فرصت اندك باقى مانده وارد كردن يك شوك جديد و عادت مخاطب به آن يا پذيرش آن ريسك بزرگى محسوب مى شود. كما اين كه تمهيد ورود شخصيت هاى فيلمنامه در مترو و در انتهاى فيلم تمهيد پذيرفتنى و دلچسبى به نظر مى آيد كه مى توان از معدود ظرافت هاى فيلمنامه از آن ياد كرد. اصلاً و به طور كلى انتخاب چنين طرحى براى ساخت، جز يك ريسك مهم چيز ديگرى نمى توانست باشد كما اين كه اتحاديه نيز فيلم را در گروه سينماى آزاد به نمايش گذاشت و اعتراض سهيلى را باعث شد. اما تماشاگر عادى سينما به راحتى با يك چنين قصه اى نمى تواند ارتباط برقرار كند و معمولاً اين نوع پروژه ها در ايران به دليل اين كه ذائقه توده سينما رو با آن آشنانيست منجر به شكست مى شود. كما اين كه تهيه كننده و كارگردان تلاش كرده بودند از عناصر ديگرى به غير از روايت براى جذب مخاطب بهره ببرند اما مخاطب امروز سينما براى برقرارى ارتباط باچنين طرح هايى نياز به يك فرآيند طولانى مدت دارد . عمدتاً اين طرح ها نيز در غرب يا اين فرآيند را طى كرده اند و يا در برخى كشورهامنجر به شكست شده اند. طى فرآيند در غرب نياز به عادت بصرى مخاطب و ذائقه تماشاچى نسبت به آن است. براى مثال در هند شايد اين گونه طرح ها منجر به پاره شدن تعداد زيادى صندلى شود.
از طرفى براى نمايش بدمن ها مختصات فيلمنامه صراحت لازم براى جدى بودن يا كاريكاتور بودن آنها را ندارد و فيلم از اين لحاظ معلق ميان اين دو هدف گذارى باقى مى ماند. دكتر شوخى ـ جدى صحبت مى كند و ضريب ترسناك بودن وى از اين نظر پائين مى آيد حتى در مكان شبيه به قطار وحشت هم نوع دكوپاژ و رفتار او با فرزاد هجوآلود و به شوخى شبيه است.
اما با اين حال فيلم تلاش كرده جدى هم باشد يكى از اين شخصيت ها كه در جديت هم كوتاه نمى آيد فتانه است. كه پس از كشتن معتاد مو سفيد به فرزاد توصيه مى كند كه در اين حرفه رفيق كشى هم لازم است يا به رادان مى گويد كسى كه كاپشنش را از اين رو به آن رو كند خودش هم از اين رو به آن رو مى شود. هر چند مى توان دليل وجودى اين وضعيت را هم فيلمنامه نوشته شده توسط فؤاد دانست.
چهارانگشتى مى تواند براى سهيلى تجربه جديدى شكل دهد و مسير تازه اى براى او بگشايد هر چند آثار او به دليل وجود اسپانسرها يا سرمايه گذاران دولتى وضعيت قصه فيلم هايش را دچار نوعى مايه هاى تبليغاتى كرده است اما آنچه حائز اهميت است جسارت وى در رفتن به سوى روايت و فرم متفاوت (هر چند تقليدى) است. اما سهيلى نشان مى دهد كه قرار نيست فيلمساز معمولى باقى بماند درواقع او پتانسيل هاى تبديل نشدن به يك كارگردان جاه طلب را دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |