|
نگاهى به رمان «نخل ها و آدم ها» نوشته نعمت الله سليمانى
روايت زير منورها
|
|
|
] يزدان سلحشور]
* يك زمانى نه چندان طولانى از «زمانه اختلاط ژانرها» مى گذرد؛ زمانه اى كه مرز «خاطره و داستان»، «داستان و گزارش»، «تاريخ و داستان» يا حتى «خبر و داستان» مخدوش مى شود و اين «خدشه» به آن معنا نيست كه مى توان آن «گزارش» را داستان ناميد، بلكه بيشتر به اين مفهوم است كه برخى از ابزارهاى داستانى در آن گزارش لحاظ شده كه خوانندگان متون داستانى را نيز مى تواند جذب متن «گزارش» كند يا بالعكس؛ مى توان به ياد آورد كه اختلاط ژانرها در نخستين كتاب همينگوى به اختلاط «خبر و داستان» منجر شد و همينگوى «خبرنويس» با استفاده از شيوه «هرم وارونه» چند داستان «بسيار كوتاه» درخشان جنگى نوشت؛ يا از اختلاط «تاريخ و داستان» رمان «رگتايم» پديد آمد كه شاهكارى مسلم است يا از اختلاط «گزارش و داستان» گزارش يك مرگ خلق شد كه از آثار درخشان آمريكاى لاتين است. اين آثار، شيوه هاى «ديگر» نوشتن را به نفع داستان مصادره كرده اند اما در آثارى ديگر كه شايد درخشان ترين شان «پاپيون» بود داستان به نفع خاطره مصادره مى شود و گرچه «متن» فوق العاده جذاب است اما «خاطره» بودن متن مشخص است و قابل ردگيرى؛ يا شايد مثال بهتر اينگونه آثار كه وجه استنادى و غيرتخيلى اش بيشتر است، «خاطرات بوليوى» يا «يادداشت هاى بوليوى» باشد كه با مختصر دستكارى مى شود از آن يك رمان تمام عيار بيرون كشيد اما در شكل فعلى اش جذاب تر است. در ايران، از زمانى كه روزنامه نگارى پا گرفت اين شيوه مدنظر بوده است اما با آغاز جنگ هشت ساله ايران و عراق، مخصوصاً در روايت جبهه هاى جنگ، اين روش به روش غالب بدل شد و در دوران جنگ، اين شيوه به مستند مشهور آن دوران يعنى «روايت فتح» نيز تسرى يافت و اين اثر، در مرز يك رمان تصويرى گزارش گونه يا يك گزارش تصويرى داراى مشخصات رمان در رفت و آمد است و شايد همين ويژگى هم آن را به اثرى ممتاز بدل كرده است. «نخل ها و آدم ها» هم از اين دست آثار است؛ از نظر زبانى، اثر در حد «رويكردهاى زبان، رنگين نامه اى» است كه گاهى اوقات به اشتباه، آن را «ژورناليستى» مى نامند در حالى كه نثر ژورناليستى «سهل و ممتنع» و داراى «رسانگى بالا» است در حالى كه «زبان رنگين نامه اى» فاقد اين دو خصوصيت است. «نخل ها و آدم ها» در بزنگاه هايى كه مى خواهد نگاهش را معطوف درون آدم ها - نه شخصيت ها - كند دچار كلى نگرى است و از ارائه يك توصيف جامع از درونيات و برونيات آن آدم، آن بازيگر صحنه ناتوان است اما داراى يك نقطه قوت است كه اين اثر را در ميان آن دسته از گزارش هايى كه داراى جذابيت هاى داستانى هستند ممتاز مى كند، آن هم توصيف دقيق صحنه هاى مستند يا توانايى مستند نمايى صحنه هايى است كه در اين گزارش با آن روبه رو هستيم: «بچه ها هنوز بيرون از خرابه ايستاده بودند و بدون اين كه ترسى از انبوه گلوله هايى كه دور و برشان بر زمين مى نشست احساسى كنند، به آسمان كه ابر غليظى همه آن را گرفته بود، خيره شده بودند. نور قرمز لرزانى آسمان بالاى سرشان را پوشانده بود و با هر شعله اى كه از فاصله ۱۷۰۰ مترى مقابلشان از دهانه آتشبارهاى دشمن خارج مى شد، لرزش آن نور بيشتر مى گشت. گلوله هاى منور به آسمان مى رفتند و از روشنايى قرمز مى گذشتند و آن بالا، گوى هاى سرخ و نقره اى رنگ، منفجر مى شدند و بارانى از ستاره هاى قرمز و سفيد و سبز فرو مى ريختند. بعد منورهاى عراقى در لابه لاى آنها باز مى شدند و مثل چتر ابريشمى بزرگى سطح آسمان را مى پوشاندند و آرام آرام پائين مى آمدند. از نور منورها همه جا مثل روز روشن شده بود. وقتى نور خيره كننده آنها روى نيروهايى كه بيرون از خرابه ها ايستاده و يا در حال حفر سنگرهايى موقت براى استراحت شبانه بودند، مى افتاد، سايه هايشان پررنگ و سياه مى نمود. هر موشك منور يك دقيقه روى هوا مى درخشيد و تمام مى شد، اما هنوز يكى خاموش نشده، موشك بعدى به آسمان شليك مى شد و باز آسمان را از ستاره هاى سبز و سفيد و قرمز انباشته مى ساخت، در اين هنگام بچه ها در مى يافتند كه دشمن به مراتب بيش از آنان ترس و دلهره دارد و نگران يورش نيروهاى مدافع است و حتماً تا صبح خواب به چشمانش نمى آيد. با صداى فرياد سروان - كه از خرابه بيرون زده بود - بچه ها به خود آمدند. سمير برگشت و در آستانه درگاه خرابه سروان را ديد كه دارد بند كلاه آهنى اش را محكم مى كند. سروان فرياد كشيد: «شماها مگه ديونه شدين ! ها ! چه خبرتونه برّ و برّ به آسمون زُل زدين! بياين تو اين خراب شده ديگه! مگه نمى بينين كه از زمين و آسمون دارن رو سرمون آتيش مى ريزن !» بچه ها بسرعت به داخل خرابه ها هُل خوردند؛ عليرضا هم قبضه خمپاره ۱۲۰ خود را جمع كرده بود و توى خرابه آورده، در گوشه اى نشسته بود. كوره مخروبه سقف نداشت و هنوز مى شد از بالاى سر، قسمتى از نورافشانى عراقى ها را مشاهده كرد. در همين موقع بى سيم سروان، خر و خر كرد و گروهبانى كه مسئول بى سيم بود چند كلمه اى با بى سيم حرف زد و بعد گوشى را به طرف سروان گرفت: «جناب سروان، جناب سرهنگ نوروزى پشت خطه.» سروان كه به ديواره گلى خرابه تكيه داده بود، صاف نشست و گوشى را در دست گرفت، كلاه آهنى اش را كه هنوز شل و ول بود و روى سرش مى لغزيد صاف كرد و گفت: «بفرماييد جناب سرهنگ، به گوشم.» صداى لرزان سرهنگ از آن سوى بى سيم بسختى شنيده مى شد: «اوضاع اون عقب چطوره قبضه ها تون رو جمع كردين يانه » -«بله جناب سرهنگ، قبضه ها رو جمع كرديم. اوضاع فعلاً خوبه، يعنى بد نيست، مجروح و شهيد هم نداشتيم.»... بعد صداى آهى كه سرهنگ كشيد از پشت بى سيم شنيده شد. لحظاتى سكوت راديويى برقرار شد و سروان كه كمى آشفته به نظر مى رسيد، پرسيد: «جناب سرهنگ، جواب بدين! طورى شده » صداى سرهنگ، لرزان و ضعيف بود: «چيز مهمى نيس، من زخمى شدم...»با اين كه نثر سليمانى هنگامى كه مى خواهد صحنه را توصيف كند كمتر از «مبهم گويى» و «اضافه گويى» بقيه بخش ها لطمه ديده است اما حتى در اين سطرها هم، مى توان درست تر و موجز نوشت؛ مثلاً گفت: «زخمى شدم» به جاى «چيز مهمى نيس، من زخمى شدم» يا در پاسخ «قبضه هاتون رو جمع كردين يا نه » نوشت: «جمع كرديم؛ اوضاع خوبه نه مجروح نه شهيد.» اگر حجم اين متن به همين سياق، فشرده مى شد شايد به جاى متنى تقريباً ۵۰۰ صفحه اى با متنى حدود ۱۵۰ صفحه مواجه مى شديم البته اگر در فشرده كردن صحنه ها هم اين «دقت» اجرا مى شد كه اجرا نشده است. *دو نبايد از ياد برد كه «نخل ها و آدم ها» داراى يك ويژگى مهم است كه در آثار شسته رفته تر كمتر به چشم مى آيد و آن هم بهره مندى از «حال و هواى جنگ» است كه محصول ارتباط بى واسطه با صحنه ها يا به هر حال حاصل حضور در صحنه هاى جنگ است. اين خصوصيت گرچه با «خاطرات مكتوب جنگ» تركيب شده و حاصل كار، لااقل «خواندنى» از آب درآمده با اين حال توانايى هاى اين «خام نويسى» به ما يادآورى مى كند كه ارتباط با «واقعيت» چقدر در توصيف يا بازآفرينى آن مؤثر است حتى اگر نويسنده داراى توانايى بالايى در رسيدن به نثرى صافكارى شده وگاه حتى «درست» نباشد. اين كه «نخل ها و آدم ها» با توجه به حجم زيادش به عنوان رمان به خواننده معرفى مى شود پيش از آن كه محصول «ناراستى» با خواننده باشد حاصل دركى ماقبل داستانى از «متن» است كه در سراسر «نخل ها و آدم ها» منتشر است. طبيعى است كه اين اثر هم اگر از دركى درست در قبال جهان داستانى برخوردار بود با توجه به حال و هوا و قدرت صحنه هايى كه از روى آنها بازآفرينى صورت گرفته است، مى توانست همچون بسيارى از رمان هاى جنگ، نه تنها پيشنهاددهنده نوعى نگرش جديد در زمينه رمان جنگ باشد كه از مرزهاى زبان فارسى درگذرد و به زبان هاى ديگر هم ترجمه شود اما متن لطمه اصلى را پيش و بيش از «عدم شخصيت پردازى»، «عدم شكل گيرى وضعيت» و ... از نثر شلخته اش خورده است كه در بيشتر متن حتى از توضيح ساده صحنه ناتوان است و عموماً در هر متنى اين خصيصه، به «ضعف تأليف» تعبير مى شود. «تنها و بى هدف توى شهر خاموش ره مى سپرد، به سوى كوچه پس كوچه هاى خيابان اميرى به راه افتاد. در كوچه هاى ويرانه شهر، سرگردان مى گذشت و چنان بود كه گفتى ناگهان در مكان ناشناسى افتاده است و مناظرى خيالى مى بيند و براى نخستين بار است كه با اين خانه ها و دكان ها وخيابان ها مواجه مى گردد. از كنار خانه هاى نيمه ويران و مغازه هاى سوراخ سوراخ شده مى گذشت اما چيزى نمى ديد، احساس مى كرد كه زمين متروك شده و شهر خلوت و خانه ها خالى شده اند. آسمان بالاى سرش پر از ابرهاى خاكسترى بود و سايه اى سرد بر آن شهر خلوت فرو مى ريخت.» خواننده بايد از اين پاراگراف پى ببرد كه بازيگر صحنه در كوچه هاى شهر ويران، تنها و بى هدف مى چرخد، اين چرخش و گردش كه با تحير اين «بازيگر» از ويرانى شهر همراه است بايد وجه توصيفى داشته باشد نه وجه توضيحى، تازه اين وجه توضيحى پر از اشتباه در توضيح است: «احساس مى كرد كه زمين متروك شده و شهر خلوت و خانه ها خالى شده اند. » يك ناظر مى تواند احساس كند كه «زمين» متروك شده اما در يك شهر ويران، اين كه احساس كند كه شهر خلوت وخانه ها خالى شده اند، دانى كف دست از چه بى موست/ زيرا كف دست مو ندارد» است! بگذريم از اين كه هر ناظرى با هر منظره اى «مواجه مى شود» نه اين كه «مواجه مى گردد»! اين فعل تنها به معناى «چرخيدن» استفاده مى شود نه به عنوان «شدن» كه بايد از اين مسائل، ظاهراً صرف نظر كرد وگرنه مثنوى هفتاد من مى شود. نگاهى به بخشى ديگر بيندازيم كه از اين وجه توضيحى ضربه ديده است: «هانيه و سمير و دوست تازه اش بعد از پياده شدن از لنج در بندر امام، تا بندر ماهشهر با يكديگر همراه بودند، آنگاه در آنجا هريك به راه خود رفتند. مجتبى تازه راهى طولانى از تهران و از آنجا تا شهر خود، يعنى رشت در پيش داشت، اما سمير و هانيه به ترمينال ماهشهر رفتند. خانواده از ديدارشان حسابى خوشحال شد، اما هنگامى كه آنان ماجراى زخمى شدن سمير را شنيدند، خوشحالى شان به توده اى فشرده از غم و اندوه و ناله مبدل گشت، انگار خوشحالى اين خانواده جنگ زده همچون نسيمى زودگذر مى آيد و با درنگى كوتاه، تند مى رود! آن دو، ۱۰ روز در اميديه ماندند. زخم هاى سمير تقريباً التيام يافته بود و از لحاظ جسمى داشت به حال اول خود باز مى گشت. وضع روحى مهين هم اندكى بهبود يافته بود و با اين كه دلش بشدت هواى آبادان را داشت و مى خواست همراه آن دو به شهر خود بيايد اما به خواهش سمير و مادرش زينب گردن نهاد و در اميديه ماند.» كه مى بينيم حتى جذابيت اين وجه توضيحى، در حد حكايت هاى قديم هم نيست مثلاً در اين حال و هوا كه: «با هفت كفش و كلاه و عصاى آهنين كه شهر به شهر رفت، آخرش همه شان پوسيدند و از بين رفتند و البته آن كس را كه مى جست نيافت...» * سه نعمت الله سليمانى در اين متن، هرجا كه به سراغ وجه توصيفى مى رود، هم «حال و هوا» آفريده مى شود هم زمان، هم مكان، هم وضعيت و هم تاحدودى بازيگران صحنه تا مرز «شخصيت»شدن پيش مى روند. مى دانيم كه همه اينها در كنار هم، توان داستان كردن «متن» را ندارند مگر آن كه موقعيت اوليه به موقعيت ثانويه بدل شود يعنى «حركت» را در اين وجه توصيفى شاهد باشيم. «حركت» وجه مشترك بسيارى از هنرهاست. بسيار شنيده ايم و شنيده ايد كه مرز يك عكاسى ساده با يك عكاسى هنرى در ايجاد «حركت» در قاب است. حركت در بعضى از هنرها جزو ذات آن هنر محسوب مى شود مثل شعر، داستان يا موسيقى. در متن «نخل ها و آدم ها» - كه مملو از تضادهاى درون متنى و بينا متنى و فرامتنى است - در كمال شگفتى گاه شاهد «حركت» و كيفيت بالاى «حركت» به ميزانى هستيم كه اغلب در آثار داستانى بسيار موفق با آن مواجهيم. البته اين مورد براى من بالشخصه جاى تعجب نيست چون اين توان بالقوه را در بيشتر كسانى كه تجربه جنگ را داشته اند ديده ام حتى در روايت لفظى حوادث كه گاه آن قدر شگفت بوده كه مى شد به همان صورت و با اندك دستكارى در نثر، به عنوان يك داستان كوتاه موفق ارائه اش داد. اين واقعيت نشان دهنده آن است كه گاه «قدرت واقعيت مدل» آنقدر زياد است كه هر ذهنى را در جزئيات خود متمركز مى كند و توان هنرى به آن ذهن مى بخشد. حاصل هم از اين گونه خواهد بود: «راننده تانكر، سرباز ساده و گيج عراقى بود كه با دو نفر از رفقايش به گمان اين كه اين قسمت از جبهه هنوز در تصرف آنان است، با يك تانكر پر از آب سرد به طرف بچه ها مى آمد! به حدود ۲۰۰ مترى بچه ها كه رسيد، يكهو ايستاد، تازه متوجه شدند كه چه اشتباهى كرده اند! نيروهاى ايرانى را ديدند كه همگى روى زمين دراز كشيده اند، بلافاصله سرو ته كرده و رو به هزيمت گذاشتند. رضا فورى از جا پريد، موتوسيكلتى را كه روى زمين ولو شده بود بلند كرد و لحظه اى بعد به همراه سمير به تعقيب تانكر عراقى شتافتند؛ سمير سعى كرد لاستيك آن را هدف بگيرد، اما چند تير به خود تانكر اصابت كرد و آب از سوراخ ها فواره زد؛ چند رگبار ديگر كار يكى از لاستيك ها را ساخت و حركت كاميون كندتر شد و رضا و سمير از جلويش سردرآوردند؛ چند لحظه بعد در جلو چشمان مشتاق و حيرت زده نيروهاى گردان، تانكر با لاستيك پنجر شده ، مثل مستى كه تلوتلو بخورد، به عقب برگشت. غريو شادى و تكبير از همه دشت برخاست. هيچ كس نمى توانست جلو هجوم آنان را بگيرد؛ تانكر پر از آب يخ بود! بچه ها رفتند زير شير آب، به نوشيدن و سرزير آب خنك گرفتن. سمير و رضا كنار تانكر ايستاده بودند و به آنان نگاه مى كردند.» پس آنقدرها هم مشكل نمى نمايد ارائه يك متن سهل و ممتنع و جذاب! سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد/ آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مى كرد! كاش نعمت الله سليمانى، با نگاهى دوباره و ويرايش جديد، اين متن را لااقل به يك سوم تقليل مى داد تا مى توانست اجر اخروى و اجر هنرى را همزمان دريافت كند.
|