سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶ - ۷ ذيحجه ۱۴۲۸
Tue, Dec 18, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
گزيده اى از كتاب در دست انتشار «هستى و زمان»
تحليل اگزيستانسيال مرگ
]مارتين هايدگر‎/ ترجمه سياوش جمادى]
335550.jpg
گفته اند كه «Sein Und Zeit» اثر مارتين هايدگر (كه به «هستى و زمان» ترجمه شده است) مهم ترين شاهكار فلسفى قرن بيستم است. آن را به بمبى در عالم فلسفه مانند كرده اند. گفته اند كه حتى منتقدانش از تأثير اين كتاب در امان نمانده اند. گفته اند كه اين كتاب استوارترين ستون هاى سنت متافيزيك غرب را به لرزه درمى آورد. اگزيستانسياليسم، ساخت شكنى، هرمنوتيك و الهيات مدرن، فصولى از نظريه و نقد وادبى و هنرى، روانكاوى و بسيارى از جنبش هاى علوم انسانى معاصر را وامدار اين كتاب خوانده اند. به اين همه بايد آوازه دشوارى زبان، طرح شگفت انگيز و ژرفاى مضامين آن را نيز افزود. اين اوصاف چه بسا راست باشند و چه بسا به گزاف، در هر حال نه تأييد و نه انكار آنها گره از كار فرو بسته اى نمى گشايد. كتاب ها براى خواندن نوشته مى شوند و «هستى و زمان» را بايد خواند. تأثير اين اثر در تاريخ انديشه قرن بيستم خود گواه اين ادعاست و آن اشارتى است به تفكرى شهرآشوب، بنيادين و بنيادبرانداز كه تنها از آثار نامكرر و نادرى فرامى خيزد و پژواك آن چه بسا تا زمان باقى است خاموشى نمى گيرد، هرچند از زهدان آن انديشه هاى ديگر له يا عليه آن زاده و باليده شوند.
مدت هاست كه در گوشه و كنار گفته هايى در ترجمه فارسى «Sein und Zeit» به وسيله افراد مختلف شنيده مى شود. اما سياوش جمادى و نشر ققنوس بالاخره اين كار را انجام دادند. ويراستارى اين ترجمه را مسعود عليا به عهده داشت. بى شك نقدها و بحث هايى درباره اين ترجمه درخواهد گرفت و بى ترديد اين ترجمه به معناى پايان كار ترجمه اين اثر سترگ نيست. هرچند به عنوان نخستين ترجمه فارسى اين كتاب در اذهان اهالى فلسفه به ثبت خواهد رسيد. راه همچنان براى ترجمه هاى بعدى باز است و اين نه به دليل خوب و بد ترجمه فعلى، بلكه به دليل اهميت اثر اصلى است.
آنچه در پى آمده ترجمه بندهاى «۴۹» و «۵۱» اين كتاب است كه با لطف ناشر و مترجم ارجمند در اختيار «ايران» قرار گرفته است.


* تفكيك تحليل اگزيستانسيال مرگ از ديگر تفاسير ممكن در باب اين پديدار
صراحت و بى ابهامى تفسير هستى شناسانه(۱) مرگ بايد پيشاپيش به اين طريق استوار گردد كه به نحوى گويا و بيّن واقف از آن باشيم كه اين تفسير از چه ها نمى تواند پرسيد و در كجا چشم به كسب اطلاعات و رهنمايى ها از آن داشتن بى حاصل است.
مرگ به گسترده ترين معنا پديدار از پديدارهاى زندگى است. زندگى را بايد همچون نوعى از هستى فهميد كه در ـ جهان ـ بودنى به آن تعلق مى گيرد. اين نوع هستى تنها با جهت گيرى سلبى نسبت به دازاين مى تواند از حيث هستى شناختى ثابت شود. دازاين را مى توان همچون حيات محض نيز مطالعه كرد. اگر طرح و بسط پرسش درباره دازاين از حيث زيست شناختى و روان شناختى باشد، دازاين به آن حيطه اى از هستى رجعت مى كند كه آن را به عنوان جهان جانوران و گياهان مى شناسيم. در اين قلمرو با معلوم ساختن و اثبات هستومندانه مى توان درباره طول عمر و ديرند حيات گياهان، جانوران و انسان ها به داده ها و آمارهايى دست يافت. مى توان به روابط متقابل ميان طول عمر، توليد مثل و رشد پى برد. مى توان درباره «انواع» مرگ، اسباب و علل مرگ، «تمهيدات» مرگ و شيوه هاى در رسيدن آن تحقيق كرد.
در پى و بنياد اين مرگ پژوهى زيست شناختى و هستومندى مشكلى هستى شناختى هست. اين پرسش به قوت خود باقى است كه ذات مرگ چگونه برحسب ذات هستى شناختى زندگى تعيين مى شود. در اين باره جستار هستومندانه درباره مرگ هماره پيشاپيش تكليف خود را تعيين كرده است. در چنين جستارى كمابيش پيش دريافت هاى روشن گشته اى كه درباره زندگى و مرگ رايج اند كاركردى مؤثر دارند. اين پيش دريافت ها خود نيازمند طرحى پيشين از طريق هستى شناسى دازاين هستند. در حيطه هستى شناسى دازاين، كه سابق بر هستى شناسى حيات است، تحليل اگزيستانسيال مرگ، خود مسبوق است به توصيف تقويم بنيادين دازاين. ما پايان يافتن جانداران را تهلكه ناميديم. دازاين نيز مرگ فيزيولوژيكى خود را «دارد» كه همسان با مرگ همه جانداران است. با اين همه، او چنين مرگى را نه به صورت جداافتادگى هستومندانه، بل همچون آنى دارد كه توأماً از طريق نوع سرآغازين هستى اش نيز معين مى شود. اما دازاين گرچه در مقام دازاين صرفاً هلاك نمى شود، همچنين مى تواند بدون آن كه اصيلانه بميرد پايان يابد. ما اين پديدار بينابين را با نام «فوت» نشان مى دهيم؛ اما «مردن» را همچون شيوه اى از هستى كه در آن دازاين به سوى مرگش هست محسوب مى داريم. از اين رو، بايد گفت دازاين هرگز هلاك نمى شود. دازاين مادام كه مى ميرد، تنها مى تواند فوت كند. جستار طبى و زيست شناختى در باب فوت قادر به كسب نتايجى است كه اگر براى تفسير اگزيستانسيال مرگ جهت گيرى بنيادى تأمين باشد، اين نتايج مى تواند از حيث هستى شناختى نيز حائز اهميت باشند. يا آيا بيمارى و مرگ به طور كلى بايد ـ حتى از ديدگاه پزشكى ـ از بدو امر به منزله پديدارهاى اگزيستانسيال دريافته آيند
تفسير اگزيستانسيال مرگ بر هرگونه زيست شناسى و بر هرگونه هستى شناسى حيات تقدم دارد. اما اين تفسير همچنين ابتدائاً بنيان هر جستار زندگينامه اى ـ تاريخى يا قوم شناختى ـ روان شناختى درباره مرگ است. «سنخ شناسى»اى در خصوص «مردن» در مقام [دانشى] كه اوصاف وضعيت ها و شيوه هاى «تجربه» فوت را مشخص مى كند، پيشاپيش مفهوم مرگ را مفروض داشته است. افزون بر اين، روانشناسى «مردن» بيشتر اطلاعاتى درباره «زندگى شخصى كه در حال مردن است» به ما مى دهد تا درباره خود مردن. اين [كه روانشناسى نمى تواند اطلاعاتى درباره خود مردن به ما بدهد] بازتاب اين امر است كه دازاين وقتى كه مى ميرد، حتى وقتى كه اصيلانه مى ميرد، تنها با تجربه فوت فعلى يا در تجربه فوت فعلى نمى ميرد.(۲) به همين سان، دريافت هاى اقوام بدوى از مرگ و شيوه هاى تعامل آنها با مرگ در جادو و آئين هاى پرستش، بدواً پرتوى بر فهم دازاين مى افكند، فهمى كه تفسير آن پيشاپيش نيازمند است به تحليلى اگزيستانسيال از مرگ و مفهومى از آن كه بر وفاق اين تحليل باشد.
از سوى ديگر، تحليل هستى شناسانه هستى به سوى پايان پيشاپيش نسبت به مرگ هيچ وضع اگزيستانسيلى اتخاذ نمى كند. وقتى مرگ همچون «پايان» دازاين يا، به ديگر سخن، همچون پايان در ـ جهان ـ بودن تعريف و تعيين مى شود، بدين سان هيچ حكم هستومندانه اى درباره چنين مسائلى صادر نشده است كه آيا «بعد از مرگ» هستى ديگرى ـ خواه والاتر خواه پست تر ـ امكان پذير است، يا آيا دازاين «به زندگى ادامه مى دهد» يا حتى «دوام آوران ناميرا»ست. در اينجا از حيث هستومندى همان قدر كه راجع به «اين جهان» چيزى تعيين و قطعى نمى شود درباره «آن جهان» و امكاناتش نيز چنين است و چنان هم نيست كه گويى به اين لحاظ براى شيوه رفتار با مرگ بنابر پيشنهاد معيارها و قواعدى به قصد «ارشاد» باشد. اما تحليل مرگ مطلقاً «اين جهانى» باقى مى ماند؛ چه، اين تحليل پديدار مرگ را صرفاً به طريقى تفسير مى كند كه اين پديدار در مقام امكان هستى اين يا آن دازاين فعلى به درون چنين دازاينى وارد مى شود. حق آن است كه اصلاً تنها وقتى مى توان با اطمينانى روش شناسانه حتى پرسش كرد كه پس از مرگ چه ممكن است باشد كه مرگ برحسب ذات هستى شناختى تمام و كمالش دريافته آمده باشد. اين كه آيا چنين پرسشى اصلاً پرسش نظرى ممكنى را عرضه مى دارد، امرى است كه در اينجا بنا نيست تكليفش قطعى شود. تفسير هستى شناسانه اين جهانى در باب مرگ مقدم و سابق است بر هرگونه نظريه پردازى هستومندى و آن جهانى.
سرانجام بايد گفت كه تحليل اگزيستانسيال مرگ بيرون از مباحث آن حيطه اى است كه ذيل عنوان «متافيزيك مرگ» از آن سخن مى گويند. پرسش در اين باب كه چگونه و كى مرگ «به جهان آمد»، و اين پرسش كه مرگ همچون شر و رنجى در همه هستندگان چه «معنا»يى مى تواند و بايد داشته باشد، پرسش هايى هستند كه به ضرورت نه تنها فهمى از هستى سرشت مرگ، بل هستى شناسى همه هستندگان در كل و توضيح هستى شناسانه شر و نفى به طور خاص را نيز بايد پيش فرض خود قرار دهند.
پرسش هايى كه مرگ را از منظر زيست شناسى، روانشناسى، مبحث عدل الهى و خداشناسى فراديد دارند به لحاظ روشى مسبوقند به تحليل اگزيستانسيال. از ديد موجودبين، نتايج اين تحليل از چيزى جز صوريتى خاص و تهى بودن هرگونه توصيف هستى شناختى نشان ندارد. ليكن اين امر نبايد ديدگان ما را به روى ساختار غنى و پيچيده اين پديدار ببندد. وقتى دازاين از آنجا كه ممكن بودن، به نحوى خاص به نوع هستى اش تعلق دارد، اصلاً هرگز همچون چيزى پيش دستى دسترس پذير نمى شود، پس مشكل تر [از اين دسترسى] اين چشمداشت است كه وقتى مرگ در واقع امكانى مشخص و ممتاز از امكانات دازاين است، به سادگى بتوان به ساختار هستى شناختى آن پى برد.
وانگهى، اين تحليل نمى تواند تكيه بر آنگونه ايده مرگى كند كه بر سبيل تصادف و دلبخواهانه جعل شده است. بر اين كامشكارى تنها از طريق مشخص نمايى هستى شناسانه پيشانه آن نوع هستى كه در آن «پايان» به هر روزينگى ميانه دازاين وارد مى شود مى توان لگام زد. اين امر نيازمند آن است كه آن ساختارهاى هرروزينگى را كه پيش از اين فراگشوده شدند به نحوى مستوفا فراديد آوريم. اين كه در تحليلى اگزيستانسيال از مرگ، امكانات اگزيستانسيل هستى به سوى مرگ نيز ساز همراهى دارند امرى است نهشته در ذات هر جستار هستى شناسانه اى. پس تعيين مفاهيم اگزيستانسيال بويژه در نسبت با مرگ كه در آن خصيصه امكان دازاين به گوياترين نحو خود را از پرده برون مى اندازد بايد به قاطعانه ترين صورت با بى التزامى [يا نابستگى] اگزيستانسيل همراه شود. آنچه در مشكل اگزيستانسيال هدف است منحصراً آهنگ فرانمايى ساختار هستى شناختى هستى به سوى پايان دازاين است.(۳)
* هستى به سوى مرگ و هرروزينگى دازاين
فرانمايى هستى هرروزينه ميانه به سوى مرگ متوجه جهت ساختارهاى هرروزينگى كه قبلاً حاصل آمدند گرديد. در هستى به سوى مرگ دازاين با خودش از آن حيث كه هستى توانشى مشخص و ممتاز است مرتبط مى گردد. اما خودى كه به هرروزينگى تعلق دارد همگنان است. همگنان تقويم شده تفسيرشدگى شايعى است كه خود را در هرزه درايى اظهار مى كند. بنابراين، هرزه درايى بايد عيان كند كه دازاين هرروزينه به چه شيوه اى به سوى مرگ بودن خود را وامى گشايد [يا تفسير مى كند]. شالوده اين واگشايى هماره فهمى است كه خود هماره يافته، يعنى همنوا شده با حال، است. از اين رو، بايد پرسيد: چگونه آن فهم يافته اى كه در هرزه درايى همگنان نهشته است هستى به سوى مرگ را گشوده و آشكار كرده است چگونه همگنان خود را به نحوى فهم كننده با خويشمندترين امكان نامنسوب و پيشى ناگرفتنى دازاين مرتبط مى كند كدام يافتگى واگذاشتگى همگنان به مرگ را بر همگنان آشكار مى كند و به چه نحو
شياع با يكدگر بودن هرروزينه مرگ را به منزله رويدادى كه دائماً پيش مى آيد «مى شناسد»، يعنى به منزله «مورد واقع افتاده مرگ». اين يا آن كس كه ممكن است همسايه يا بيگانه باشد «مى ميرد». هر روز و هر ساعت كسانى كه بر ما ناشناخته اند «مى ميرند». «مرگ» همچون رويدادى آشنا كه درون جهان پيش مى آيد در معرض مواجهه قرار مى گيرد.(۴) مرگ در اين مقام در آن ناچشمگيرى درجا مى زند كه خصيصه مواجهات هرروزينه است. همگنان نيز پيشاپيش واگشايى[يا تفسيرى] براى اين رويداد فراهم كرده است. در اين باره، زبان حال آن گفتار «فرّار»ى كه ادا مى كنند يا غالباً فرومى خورند چنين است: آدمى سرانجام يك بار هم مى ميرد، اما عجالتاً مرگ را با ما كارى نيست. [ترجمه آزادتر: مرگ شترى است كه در خانه هركسى خوابيده، اما مرگ يك بار، شيون يك بار. ـ م.]
تحليل عبارت «آدمى مى ميرد» فارغ از هرگونه ابهامى نوع هستى به سوى مرگ بودن هرروزينه را از پرده برون مى اندازد. مرگ در چنين گفتارى همچون چيزى نامعين فهميده مى شود كه اول و آخر بايد از جايى برسد، اما عجالتاً هنوز براى خود شخص حضورى پيش دستى ندارد و از اين رو، عارى از تهديد است. عبارت «آدمى مى ميرد» اين پندار را اشاعه مى دهد كه مرگ گويى دامنگير همگنان مى گردد. تفسير شايع دازاين به زبان حال چنين مى گويد: «آدمى مى ميرد»، زيرا بدين سان هركس مى تواند خود را چنين مجاب كند: اين آدمى به هيچ وجه خود من نيست؛ چه، اين كس هيچ كس است. «مردن» همسطح پيشامدى مى گردد كه البته دستش به دازاين مى رسد، اما به هيچ كس خاصى تعلق ندارد. دوپهلويى اگر هماره از آن هرزه درايى گردد، پس به اين گفته راجع به مرگ نيز تعلق مى گيرد. مردن، كه ذاتاً و به نحوى جايگزين ناپذير از آن من است، به رويدادى قلب مى گردد كه به نحوى شايع براى همگنان پيش مى آيد و همگنان با آن مواجه مى شود. بر حسب گفتارى كه وصف شد، مرگ «موردى واقع افتاده» است كه دائماً پيش مى آيد. اين گفتار مرگ را همچون چيزى كه هماره پيشاپيش «واقعى» است مصادره مى كند و خصيصه امكان بودن آن را مى پوشاند و همراه با آن همزمان با دو پاربن ديگر متعلق به مرگ، يعنى نامنسوبيت و پيشى ناگرفتنى بودن، نيز چنين مى كند. به يارى چنين دوپهلويى (يا ابهامى) دازاين، به لحاظ هستى توانش مشخص و ممتازى كه به خويشمندترين خود (يا من) او تعلق دارد، خود را در موضع گم گشتگى در همگنان مى نشاند. همگنان وسوسه كتمان خويشمندترين به سوى مرگ بودن خود را حقانيت و شدت مى بخشد.
طفره روى كتمان كننده در مواجهه با مرگ چندان پافشارانه بر هرروزينگى مستولى مى گردد كه، در با يكدگر بودن، «همسايگان» اغلب درست همان «كسى را كه درحال مردن است» باز هم مجاب مى كنند كه از مرگ جان سالم به در خواهد برد و به زودى دوباره به هرروزينگى امن و امان جهان پردازش شده اش باز مى گردد. چنين «تيمارداشتى» حتى از اين طريق آهنگ «تسلى دادن» به «محتضر» دارد. اين تيمار داشت بر آن است كه با كمك به محتضر در كتمان كامل خويشمندترين امكان نامنسوب هستى اش او را به (ساحت) دازاين باز آورد. همگنان به شكلى از اشكال آرامشى پايا درباره مرگ مهيا مى كند، اما اين آرامش در اصل نه تنها براى «محتضر»، بل به همان اندازه براى «تسلى دهندگان» نيز هست. و حتى به هنگام موردى واقع شده از فوت نيز اين رويداد باز هم نبايد بر شياع از حيث آن فارغبالى اى كه براى خود تأمين كرده است خللى وارد آورد يا آن را برآشوبد. درحقيقت، مردن ديگران نه به ندرت (بل اغلب) دردسرى اجتماعى - اگر نگوييم نابهنجارى بى برده و آشكار - تلقى مى شود كه عموم بايد از گزند آن درامان مانند.(۵)
اما همگنان در عين حال همعنان با اين آرامش بخشى، كه دازاين را از مرگش مى تاراند، از اين طريق كه بى سر و صدا نوع سلوك آدمى نسبت به مرگ را به طور كلى مقرر مى سازد براى خود حقانيت و حرمت كسب مى كند. از ديد شايع، صرف «انديشيدن به مرگ» نيز همچون ترسى جبونانه، همچون نامطمئنى و تزلزلى در دازاين و همچون گريزى تيره گون از جهان محسوب مى گردد. همگنان به جرأت، مجال ترس آگاهى فراروى مرگ را نمى دهد. استيلاى تفسيرشدگى شايع همگنان حتى پيشاپيش بر سر آن گونه يافتگى كه برحسب آن بايد موضع ما نسبت به مرگ تعيين شود، عزم خود را جزم كرده است. در ترس آگاهى فراروى مرگ دازاين همچون آنى كه به امكان پيشى ناگرفتنى خويش واگذاشته شده است، فراپيش خويش آورده مى شود. آنچه همگنان مى پردازد اين است كه اين ترس آگاهى را به صورت ترس از رويدادى آجل قلب مى كند. افسون بر اين، ترس آگاهى اى كه به صورت ترس در ابهام فرو رفته است همچون ضعفى قلمداد مى شود كه هيچ دازاين معتمد به خودى نياز به آشنايى با آن ندارد. آنچه خود را بر وفاق فتواى صامت همگنان به اين فتوا «متعلق مى سازد» آرامشى است بى اعتنا در قبال اين «امر واقع» كه آدمى مى ميرد. اين بى اعتنايى «فائق» وقتى پرورده و باليده شد، دازاين نيز با خويشمندترين هستى توانش نامنسوبش بيگانه مى گردد.
335511.jpg
اما وسوسه، آرام بخشى و بيگانه سازى نشان هاى مشخص كننده نوع هستى درافتادگى (يا سقوط)اند. به سوى مرگ بودن هر روزينه به منزله آنچه سقوط كننده است، گريزى مدام از برابر مرگ است هستى به سوى پايان حالت طفره اى از آن پايان را دارد كه از طريق آن پايان تعبيرى دگرگونه مى يابد، نااصيلانه فهميده مى شود و در حجاب مى رود. دازاين خاص هركس كه به واقع هماره پيشاپيش در حال مردن يعنى در هستى اى به سوى پايان خويش است، اين امر واقع را بدين سان از خود نهان مى دارد كه از نو بر مرگ نقش و نشان آنى را مى زند كه به منزله موردى واقع افتاده از مرگ است كه هر روزه در كنار ديگران رخ مى دهد و هماره و در هرحال هر بار روشن تر از پيش شخص را مطمئن مى سازد كه «خودش» هنوز «زنده» است. اما با همين گريز سقوط كننده از برابر مرگ، هرروزينگى دازاين شهادت مى دهد كه همگنان خود حتى وقتى هم كه به روشنى و صراحت به «انديشه درباره مرگ» اشتغال ندارد، هماره پيشاپيش به صورت هستى به سوى مرگ معين شده است. بر دازاين حتى در هرروزينگى ميانه نيز دائماً همّ اين خويشمندترين هستى توانش نامنسوب و پيشى ناگرفتنى مى رود، حتى اگر تنها در حال پردازش بى اعتنايى فارغ از مزاحمتى نسبت به آخرين حد امكان اگزيستانس دازاين باشد.
اما فرانمايى به سوى مرگ بودن هر روزينه همزمان رهنمودى براى اين كوشش حاصل مى آورد كه از طريق تفسيرى ژرفكاوانه تر درباره به سوى مرگ بودن سقوط كننده همچون طفره از مرگ، مفهوم اگزيستانسيال مشبع و كامل هستى به سوى پايان تأمين شود. اكنون كه آنچه گريز از برابر آن است به قدر كفايت از حيث پديدارين عيان شده است، بايد اين امر كه دازاين طفره رونده مرگ خود را چگونه مى فهمد به نحو پديدار شناختى نيز مجال طرح شدن يابد.

پى نوشت ها:
۱- و اين يعنى تفسير هستى شناسى بنيادين. [ حاشيه]
۲- فراموش نكنيم كه sterben (مردن) قبلاً به حسب قرارداد از فوت يا مرگ تجربى تفكيك شده و به معناى نوعى هستى يا بودن به نام هستى به سوى مرگ كه در حالت اصالت و نااصالت با ماست فرض شده است. فوت تجربى يا فعلى همان ableben است كه مترجمان انگليسى آن را به demise ترجمه كرده اند. ableben در لغت يعنى سلب حيات، قطع حيات و افزون بر آن نوعى انتقال يا درگذشتن از هستى به عدم، اما در آلمانى متداول اين واژه مانند «مرحوم شدن»، «وفات» و «درگذشت» نام رسمى تر و محترمانه ترى براى مردن است. اين كه پس از فوت، حيات به صورتى ديگر يا در عالمى ديگر ادامه مى يابد اعتقادى سنتى است كه نويسنده نه آن را قبول مى كند نه انكار. حرف او به زبان ساده آن است كه چنين اعتقادى و افزون بر آن دريافت هاى گوناگون علمى و دينى درباره مرگ مؤخر از ـ و بر بنياد ـ تفسير هستى شناسانه مرگ به صورت بودن رو به مرگ است. ـ م.
۳- انسان شناسى شرح و بسط يافته در الهيات مسيحى ـ از پولس تا تأمل در حيات اخروى (meditation futurae vitae) كالون ـ مرگ را هماره همراه با تفسير «زندگى» فراديد داشته است. ويلهلم ديلتاى كه گرايش هاى فلسفى واقعى اش نوعى هستى شناسى «حيات» را مقصد خود ساخته بودند نمى توانست ارتباط حيات و مرگ را ناديده انگارد: «... و سرانجام بايد از رابطه اى سخن گفت كه به ژرف ترين و عام ترين وجه احساس دازاين ]در اينجا به معناى هستى و حيات[ ما را تعيين مى كند ـ يعنى رابطه زندگى و مرگ، زيرا تحديد وجود ]يا اگزيستانس[ ما به دست مرگ هماره در فهم و ارزيابى ما از زندگى نقشى تعيين كننده دارد.»
۴- احتمالاً نويسنده عامدانه begegnet (در معرض مواجهه قرار مى گيرد) را متناظر با واژه همجنس آن، يعنى Ereignis، آورده است. در ميان واژه هايى كه هايدگر به معناى رويداد و حادثه به كار مى برد event. Ereignis از همه مهم تر و غالب تر است. اين واژه مأخوذ از Auge به معناى چشم است و تا قرن هجدهم با املاى Eraugnis (اسم) و eraugnen (فعل) به كار مى رفت كه لفظاً يعنى فراپيش ديده نهادن و اصطلاحاً يعنى مرئى، عيان كردن. از همين واژه است كه بعداً فعل sich eignen به معناى اختصاص دادن، متعلق ساختن، مناسب كردن و از آن خود ساختن به كار مى رود. ـ م.
۵- ل. ن. تولستوى (L. N. Tolstoi) در داستان «مرگ ايوان ايليچ» پديدار از هم گسستگى و فروپاشى راجع به اين گزاره را كه «آدمى مى ميرد» مصور ساخته است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |