چهارشنبه ۱۲ دى ۱۳۸۶ - ۲۲ ذيحجه ۱۴۲۸
Wed, Jan 2, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
رودررو
سلامت
آنالوطيقا(۳۴)‎/ معرفت شناسى
كتاب انديشه
آنالوطيقا(۳۴)‎/ معرفت شناسى
شرط چهارم دانايى
]ساجد طيبى]
338733.jpg
همانطور كه جان پُلاك در كتاب «نظريه هاى معاصر درباره معرفت» (۱۹۸۶) خود بيان مى كند تحليل سه جزئى از معرفت از موارد بسيار نادرى در تاريخ فلسفه است كه براى بيش از ۲۰۰۰ سال در تاريخ فلسفه مورد اجماع تقريباً تمامى فيلسوفان بوده است. براساس اين تحليل شخص S به گزاره P باور دارد اگر و تنها اگر اولاً S به P باور داشته باشد، ثانياً P صادق باشد و ثالثاً باور S به P موجه باشد. اين وضعيت با انتشار مقاله كوتاه اما بسيار تأثيرگذار «آيا معرفت باور صادق موجه است » توسط فيلسوف آمريكايى ادموند گتيه به كلى دگرگون گشت و تحليل معرفت را به يكى از مناقشه آميزترين موضوعات فلسفى معاصر بدل ساخت كه همچنان به طور جدى مورد بحث است.
گتيه در مقاله خود با ارائه دو مثال نقض نشان داد كه مواردى وجود دارند كه با وجود آنكه S و P هر سه شرط بيان شده در تحليل سه جزئى را ارضا مى كنند اما در آن موارد اسناد معرفت به S درباره P نادرست است و لذا تحليل ارائه شده بيانگر شرط كافى براى معرفت نيست و بنابراين تعريف درستى نيست. پس از ارائه اين مثال ها از سوى گتيه، مثال هاى بسيار ديگرى نيز به همين سبك و سياق طراحى شد كه معمولاً به آنها «موارد نقض گتيه اى» مى گويند و همه آنها در ساختار كلى با مثال هاى اصلى گتيه مشترك هستند.
قبل از آنكه به معرفى يكى از اين موارد نقض گتيه اى بپردازيم به دو فرض گتيه در ارائه اين مثال ها اشاره مى كنيم. فرض اول اين كه منظور از توجيه در تحليل سه جزئى از معرفت توجيه خطاپذير (fallible) است. به اين معنا كه شخص مى تواند باور موجهى درباره يك گزاره داشته باشد و در عين حال معلوم شود كه آن گزاره كاذب است. به عبارت ديگر فرض مى شود «باور S به P موجه است ولى P كاذب است» يك تناقض نيست. دكارت وقتى كه مى گفت تنها درباره چيزهايى مى تواند ادعاى معرفت كند كه هيچ احتمال كاذب بودنى درباره آنها متصور نباشد به دنبال توجيهى خطاناپذير (infallible) بود. يعنى توجيهى كه مستلزم صدق باشد. اما چنين برداشتى از توجيه آشكارا سخت گيرانه است. فرض دوم گتيه اين است كه اگر يك گزاره براى ما موجه باشد آنگاه تمام گزاره هاى ديگرى كه باور ما به آنها براساس استنتاج منطقى آن گزاره ها از گزاره اول است نيز براى ما موجه است. به عبارت دقيقتر اگر باور S به گزاره P موجه باشد و P منطقاً Q را نتيجه بدهد و S از P نتيجه بگيرد كه Q، آنگاه باور S به Q نيز موجه است. اين فرض دوم را معمولاً اصل بستار توجيه نسبت به استنتاج مى گويند. هر دو اين فرض ها بدون مشكل به نظر مى رسند و تقريباً از سوى تمام كسانى كه به بررسى مثال هاى نقض گتيه پرداخته اند پذيرفته شده است.
حال با توجه به معرفى يك نمونه از موارد نقض گتيه اى مى پردازيم. فرض كنيد سيامك و على در يك اداره كار مى كنند و على شواهد بسيار قوى در دست دارد مبنى بر اين كه : سيامك يك ماشين پيكان دارد(نام اين گزاره را Q مى گذاريم). مثلاً ممكن است وى همواره سيامك را سوار بر يك ماشين پيكان ديده باشد كه به سر كار مى رود، از افرادى كه معمولاً به گفته هاى آنها اعتماد دارد شنيده است كه سيامك مالك يك پيكان است و . . . على بر مبناى Q نتيجه مى گيرد كه: يكى از همكاران وى داراى ماشين پيكان است (نام اين گزاره را هم P مى گذاريم). از اصل بستار توجيه نسبت به استنتاج نتيجه مى شود كه باور على به P موجه است. اما فرض كنيد على رغم همه شواهد سيامك پيكان ندارد و على درباره سيامك در اشتباه است. تا اينجا مشكلى وجود ندارد چرا كه به نظر مى رسد P كاذب است اما از سوى ديگر فرض كنيد كه على همكار ديگرى به نام ساسان دارد كه بدون اين كه على بداند داراى يك ماشين پيكان است. در اينصورت P صادق است. از طرفى باور S به P موجه است يعنى هر سه شرط مطرح در تحليل سه جزئى (باور صادق موجه) در اينجا برقرار است اما على قطعاً نمى داند كه يكى از همكاران وى داراى ماشين پيكان است.
* مشكل كجاست
با دقت در ساختار مثال نقض بالا مى توان به وجه مشترك تمام مثال نقض هاى گتيه اى پى برد. آنچه كه باعث مى شود در مثال فوق ادعا كنيم على به P معرفت ندارد اين است كه صادق از كار در آمدن باور على صرفاً يك تصادف و شانس است؛ اگر ساسان ماشين پيكان نداشت (چيزى كه على هيچ اطلاعى درباره آن ندارد) آنگاه باور على كاذب بود. به عبارت ديگر شكافى ميان مبناى توجيه على درباره گزاره P (اينكه سيامك ماشين پيكان دارد) و آنچه كه گزاره P را صادق مى كند (اينكه ساسان يك ماشين پيكان دارد) وجود دارد.
شرط توجيه در تحليل معرفت به اين خاطر اضافه شده بود كه جلوى معرفت قلمداد شدن باورهايى كه به طور تصادفى صادق هستند را بگيرد اما مثال هاى نقض گتيه نشان مى دهد كه (با قبول خطاپذيرى توجيه) اين شرط كافى نيست.
* اضافه كردن شرط چهارم
از همان ابتداى انتشار مقاله گتيه تلاش هاى بسيارى براى اصلاح تعريف استاندارد مفهوم معرفت به گونه اى كه بتواند بر مثال هاى نقض گتيه غلبه كند صورت پذيرفت. برخى از اين تلاش ها مبتنى بر پيشنهاد اضافه كردن شرط چهارمى علاوه بر باور، صدق و توجيه به شرايط لازم در تحليل سه جزئى معرفت بود. در اين گونه نظريه ها تلاش مى شد شرطى پيشنهاد شود كه بتواند جلوى صدق تصادفى باورهاى موجه را بگيرد و به اين ترتيب موارد نقض گتيه اى را از دايره تعريف معرفت خارج سازد. اما در اغلب اين موارد نشان داده مى شد كه مى توان مثال هاى نقض ديگرى از نوع مثال هاى گتيه بازسازى كرد كه نادرستى آن تعريف را نيز نشان دهد. در اينجا به معرفى و بررسى دو نمونه از اين واكنش ها مى پردازيم:
تلاشهاى مايكل كلارك (۱۹۶۳): شايد بتوان پيشنهاد كلارك را نخستين پيشنهاد ارائه شده براى حل مشكل گتيه دانست كه در آن پيشنهاد شده است كه آنچه كه تحليل سه جزئى را كامل مى كند اين شرط چهارم است كه در زنجيره استدلال هايى كه منجر به توليد باور P در S شده است نبايد باور كاذبى وجود داشته باشد. باور على به اين كه يكى از همكارانش پيكان دارد موجه و صادق است اما از آنجا كه على آن را از اين گزاره كاذب كه سيامك پيكان دارد نتيجه گرفته است، شرط چهارم را ارضا نمى كند و لذا معرفت نيست.
اگر چه اين تحليل مى تواند از عهده برخى مثال هاى نقض فرگه اى برآيد اما نقطه ضعف اصلى آن اين است كه حتى اگر اين شرط چهارم واقعاً شرطى لازم باشد تنها براى باورهاى استنتاجى، يعنى باورهايى كه از باور ديگرى استنتاج شده اند، كارايى دارد در حاليكه مى توان مثال هاى نقضى ساخت كه همان ساختار مثال هاى نقض گتيه را دارند اما در مورد باورهاى ادراكى ما هستند كه مبتنى بر هيچ باور ديگر نيستند. به عنوان مثال فرض كنيد على از پنجره اتاقش به بيرون نگاه مى كند و توپ قرمزى را روى چمن ها مى بيند. او اين باور ادراكى را دارد كه توپ قرمزى رو چمن ها است. اما فرض كنيد على رغم آنكه آن توپ واقعاً قرمز است نور قرمزى نيز به طرز ماهرانه اى بر روى توپ تابانده شده است به طورى كه حتى اگر توپ قرمز نيز نبود بازهم همين باور كه توپ قرمزى روى چمن ها است در على توليد مى شد. در اين وضعيت فرضى باز هم مشكل گتيه پابرجا است يعنى صرفاً از روى خوش شانسى است كه باور على صادق است. اين در حالى است كه هر چهار شرط ارائه شده توسط كلارك ارضا شده اند. همچنين مثال هايى وجود دارد كه نشان مى دهد اين شرط چهارم همواره لازم نيست.
راهكار كيث لِرر (۱۹۶۵): راه حل لرر براى حل مشكل گتيه نيز مبتنى بر اضافه كردن يك شرط چهارم به تحليل سه جزئى از معرفت است كه بتواند به همراه سه شرط لازم ديگر در اين تحليل شرط كافى را فراهم آورد. شرط اضافه اى كه در اينجا پيشنهاد مى شود اين است كه توجيه بايد نقض ناپذير (indefeasible) باشد. براى روشن شدن بحث مثال آخرى را كه در رد تحليل كلارك ارائه شد در نظر بگيريد. آنچه كه باعث شده على در باورش موجه باشد بى اطلاعى او از اين واقعيت است كه توپ با نور قرمز نورپردازى شده. اگر او از اين واقعيت مطلع مى گشت، توجيه وى بى اثر مى شد و دست از باور خود بر مى داشت. به اصطلاح گفته مى شود واقعيت مذكور توجيه على را نقض مى كند (ناقض توجيه وى است). همين وضعيت درباره مثال نقض باور على به اين كه يكى از همكارانش ماشين پيكان دارد برقرار است. بنابراين از نظر لرر S به P معرفت دارد اگر و تنها اگر باور S به P صادق و موجه باشد و علاوه بر آن توجيه S براى P ناقض (defeater) نداشته باشد. با توجه به آنچه گفته شد يك ناقض براى توجيه S در باور به P گزاره صادقى مانند Q است كه اگر به مجموعه شواهد S اضافه شود S ديگر در باور به P موجه نيست.
مهمترين مشكلى كه اين تعريف با آن دست به گريبان است اين است كه در برخى موارد واقعيت ناقض اثر خود را به خاطر واقعيتى ديگر از دست مى دهد.
لرر به همراه پاكسون در ۱۹۶۹ با ارائه يك نمونه از چنين مثال هايى تلاش كردند تعريفى براى ناقض بودن ارائه دهند بتواند معيارى براى اين كه چه وقت يك ناقض اصيل است و چه وقت نيست فراهم سازد.

* ادموند گتيه :(Edmund Gettier)
338787.jpg
گتيه فيلسوف آمريكايى متولد ۱۹۲۷ و در حال حاضر استاد دانشگاه ماساچوست در امهرست. (University of Massachusetts at Amherst) است. مقاله سه صفحه اى وى را كه با عنوان «آيا معرفت باور صادق موجه است » در سال ۱۹۶۳ يعنى زمانى كه ۳۶ ساله بود در نشريه Analysis چاپ شد، مى توان مهمترين تحول در تاريخ معرفت شناسى دانست به طورى كه تقريباً بيشتر مباحث مطرح در معرفت شناسى معاصر به نحوى در ارتباط با مقاله وى شكل گرفته اند.
گتيه در دانشگاه كرنل و زير نظر ماكس بلك و نرمن مالكوم به تحصيل پرداخت و به فلسفه ويتگنشتاين متأخر علاقه مند شد و پس از پايان تحصيل استاد دانشگاه ايالتى واين (Wayne State University) شد، جايى كه فيلسوفانى نظير كيث لرر و آلوين پلانتينگا تدريس مى كردند. از آنجا كه گتيه بسيار كوتاه نويس بود، همكارانش تشويقش كردند هر ايده اى را كه در ذهن دارد براى برآورده كردن شرايط ادارى دانشگاه، بنويسد و منتشر كند. حاصل كار مقاله اى سه صفحه اى بود كه به يكى از مهمترين و مشهورترين مقالات تاريخ فلسفه معاصر تبديل گشت. از آن زمان به بعد گتيه هيچ چيز چاپ نكرده است اما روش هاى جديدى در يافتن مدل هاى نقض در منطق موجهات و معناشناسى هاى ساده شده براى اين منطق ها و تدريس آنها به دانشجويان پرداخته است.

* براى مطالعه بيشتر:
مقاله گتيه در بيشتر مجموعه مقاله هاى معرفت شناسى چاپ شده است و در اينترنت نيز در آدرس com. gettier/ gettier.html. http://www.ditext در دسترس است. ترجمه اين مقاله در شماره ۷-۸ فصلنامه ارغنون (ويژه نامه فلسفه تحليلى) توسط شاپور اعتماد به همراه مقدمه اى كوتاه به چاپ رسيده است. همچنين در كتاب آشنايى با معرفت شناسى، نوشته منصور شمس مسأله گتيه و مثال هايى از آن به همراه برخى راه حل هاى پيشنهادى معرفى شده است.
كتاب «معرفت شناسى» نوشته ريچارد فيومرتون كه توسط انتشارات Blackwell منتشر شده است نيز يك منبع مقدماتى مناسب براى آشنايى با مسأله تحليل معرفت است.
دو مقاله «مسائل گتيه» (Gettier Problem) در دايرة المعارف اينترنتى فلسفه (edu/g/gettier.htm.utm.iep .http://www) و «تحليل معرفت» (The Analysis of Knowledge) در دايرة المعارف فلسفى استنفورد edu/entries/knowledge-analysis. stanford.http://plato دو منبع مناسب براى آشنايى با تبعات مثال هاى نقض گتيه در معرفت شناسى معاصر هستند.

* ادامه بحث:
دسته ديگرى از راه حلهاى ارائه شده براى مشكل گتيه مبتنى هستند بر حذف شرط توجيه و جايگزينى آن با شرط يا شرايطى ديگر. مهمترين چنين راه حل هايى عبارتند از نظريه هاى على معرفت، اعتمادگرايى و نظريه ردگيرى صدق. در بحث آينده مرورى اجمالى خواهيم داشت بر اين نظريه ها.
كتاب انديشه
هويت انديشان و ميراث فكرى احمد فرديد
338760.jpg
*محمدمنصور هاشمى
*انتشارات كوير

تصوير اول: محرمان حريمش مى گويند در خلوت گزيدگى اواخر عمر همه چيز بر او به هيأت راز نمودار مى شد و حيرت حكيمانه آخرين حظ او از حيات بود. اين شايد فراهم شدن آخرين مقدمات براى مرگ بوده است. مرگ و نه سقط شدن. مگر نه اين كه به نظر او غالب آدميان نمى ميرند بلكه سقط مى شدند. مرگ از آن رازدانان مرگ آگاهى است كه به مقام آدمى -خليفه الله بر زمين- وقوف يافته اند و دريافته اند كه بشر كون الموت است. اين جماعت گوشى نيوشاى سخن وجود دارند و دچار غفلت و نسيان نيستند. غفلت و نسيانى كه عين غرب و غربزدگى است.
مى گويند تبحرش در فلسفه، چه فلسفه قديم و باستان و چه فلسفه جديد و معاصر، چشمگير و خيره كننده بود، همچنان كه تسلط اش بر معارف شرق- از حكمت هند و چين تا فلسفه و كلام و عرفان اسلامى و حتى علم اصول. مى گويند با زبان هاى مختلف آشنايى و حتى بر آنها تسلط داشت. او بر تحولات تاريخى اين زبان ها نيز آگاه بود و در علم ريشه شناسى صاحب نظر.
او عمرى به دنبال اسمايى مى گشت كه خداوند به آدمى آموخته بود. خداى او البته نه خداى ديروز و امروز و فردا كه خداى پريروز و پس فردا بود. سخنرانى هايش را هم غالباً با نام همين خداى پريروز و پس فردا آغاز مى كرد و گاه به تأكيد مى گفت كه نه خداى امروز و ديروز و فردا.
او عالم را تجلى اسماى الهى، و روزگار ما را به اسم قهر خدا، مرتبط مى دانست و چشم به رحمت رحمان رحيم داشت.
تصوير دوم: مى گويند معركه گيرى بود كه نه تحصيلات منظمى داشت و نه ذهن منضبطى. اندك هوش غيرمتعارفى داشت كه اخگرهاى آن زير خروارها تعقيد ذهنى و زبانى و ناراستى اخلاقى و شخصيتى مدفون بود. بيمار بود و ترسى بيمارگون از نوشتن داشت. از هر زبانى صرفاً چند كلمه اى آموخته بود و نظريه اى به هم بافته بود كه نه مى توانست توضيحش دهد و نه اگر توضيح داده شود در عالم نظر محلى از اعراب مى تواند داشته باشد. شيفته آلمان و مارتين هايدگر بود. آراى او را خارج از زمينه اصلى اش به گونه اى تفسير مى كرد كه ربطى به نظر او نداشت و آن را با عرفان ابن عربى پيوند مى زد و جماعتى هيدگرى ايرانى گرد خويش پديد آورد. او رأى خود را بر همه چيز تحميل مى كرد از فلسفه هيدگر تا شعر حافظ و... و اين بى روشى و بى منطقى را روش و منطق زندآگاهانه (هرمنوتيكى) مى دانست. متدين نبود اما بى هيچ مبنايى درباره دين بسيار سخن مى گفت. نه اهل منطق بود و نه منطقى سخن مى گفت.
تصوير سوم: فرديد هر كدام از اين دو تصوير كه باشد اما يك نكته در مورد او مسلم است، او در تاريخ انديشه روزگار ما تأثير ى چشمگير داشته است و دارد. خواه موافق اش باشيم و خواه منتقد او، نمى توانيم منكر اهميت انديشه هاى او شويم. همچنان كه شخص و شخصيت او نيز قابل صرف نظر كردن نبوده است. از جمله فرهنگ و زندگى در پيش از انقلاب، تا مشرق و سوره پس از انقلاب، تورقى كوتاه نشان مان مى دهد كه زبان و انديشه فرديد بر نسل هايى از اهل قلم و فرهنگ اين سرزمين تا به چه حد نفوذ داشته است.
گيريم كه نام او كمتر برده شده، اما نشان او را كه نمى توان نديد. پس فرديد را بايد شناخت، احوال و آثارش را بررسى كرد، انديشه هايش را بازگفت و ارزيابى كرد و در آثار ديگر متفكران پى گرفت و نقد و نظر آنها را هم ديد و سنجيد. اين تمهيدى است كه محمدمنصور هاشمى در كتاب «هويت انديشان و ميراث فكرى احمد فرديد» پى گرفته است. اين كتاب جلد ششم از مجموعه «انديشه هاى ايرانى» است كه تحليل و بررسى افكار و آراى صاحب نظران و متفكرانى را مدنظر دارد كه نظام انديشه و فرهنگ ايرانى را در گذر زمان به تكاپو واداشته اند و آن را پذيراى تحول و تغيير در سير تاريخى كرده اند، آنان با گذار از انديشه هاى مألوف دست به آفرينش نظام فكرى تازه اى زدند و راه را براى توليد و شكل گيرى شيوه هاى نوين انديشه و فرهنگ هموار كردند.
كتاب «هويت انديشان و ميراث فكرى احمد فرديد»، پژوهشى است درباره گروه مهمى از متفكران معاصر ايران و در رأس آنها سيداحمد فرديد، كسى كه هرچند چيزى ننوشت، اما به «نخستين فيلسوف ايران در عصر جديد» بدل شد.
انديشه هاى او بر دو نسل از انديشمندان ايرانى اثرى چشمگير داشته است. در اثر حاضر كه مسأله محورى آن مفهوم «هويت» است، گزارشى تفصيلى از احوال، آثار و افكار فرديد عرضه شده است. همچنين در آن ضمن گزارش هايى مشروح از انديشه هاى روشنفكران و انديشمندان ديگرى چون جلال آل احمد، احسان نراقى، رضا داورى، داريوش آشورى، داريوش شايگان و جواد طباطبايى، نسبت انديشه هاى اين متفكران «هويت انديش» با آرا و انديشه هاى احمد فرديد سنجيده شده است.
اين كتاب كه در سال ۸۳ تأليف شد، امسال به چاپ سوم رسيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |