پادشاهان عثمانى بارها به خاك ايران يورش بردند، اما درس هاى تلخى از شاه عباس و نادرشاه آموختند.
گفتيم كه: بنيانگذار سلسله عثمانيان سركرده يكى از اميرنشين هاى كوچك آسياى صغير (بخش آسيايى تركيه امروزى) بود به نام عثمان. او و جانشينانش با جنگاورى و جسارت و تدبير و سياست در مدتى نسبتاً كوتاه امپراتورى اسلامى بزرگ را بنيان نهادند كه اروپاى مسيحى را به وحشت انداخت. در مقالات پيشين به شرح احوال چند تن از جانشينان عثمان پرداختيم كه سلاطين بسيار مقتدرى بودند از جمله سلطان سليم دوم - يازدهمين سلطان - كه نخستين جنگ ايران و عثمانى در زمان سلطنت او رخ داد.
پس از وفات سلطان سليم دوم (در سال ۹۸۲ هجرى قمرى) پسرش مراد سوم در ۲۹ سالگى به تخت سلطنت عثمانى نشست. در زمان او متصرفات دولت عثمانى در اروپا و آسيا توسعه يافت و نفوذ دولت عثمانى به حدى رسيد كه پادشاه لهستان تابع و باج گزار دولت عثمانى شد. قدرت دولت عثمانى در شبه جزيره «كريمه» (واقع در ساحل شمالى درياى سياه) مستحكم تر شد و در آسيا و قفقاز سپاهيان عثمانى گرجستان، شروان، داغستان، دربند، ايروان و قسمتى از آذربايجان را تا تبريز متصرف شدند. فتوحات عثمانى ها در ايران در نتيجه مرگ شاه طهماسب اول صفوى و سلطنت كوتاه اسماعيل دوم و آشفتگى و تلاطم دوران سلطنت محمد صفوى (معروف به خدابنده) بود. بر اثر جنگ هاى داخلى در ايران ميان سران قبايل تركمان، عثمان پاشا (سردار سلطان مراد) توانست از گنجه تا تبريز را متصرف شود، چنانكه شاه عباس اول پس از جلوس بر تخت سلطنت صفوى، ناگزير شد از مقدارى از اراضى غربى ايران موقتاً چشم بپوشد و آن را از آن دولت عثمانى بشناسد.
سلسله جنگ هاى ايران و عثمانى
در اينجا بجاست كه به سلسله جنگ هايى كه طى سلطنت سلاطين عثمانى ميان ايران و عثمانيان در گرفت، اشاره كوتاهى بكنيم. از نخستين جنگ ايران و عثمانى (نبرد دشت چالدران) قبلاً سخن گفته ايم. دومين جنگ، در زمان شاه طهماسب اول صفوى (در سال هاى ۹۴۰ تا ۹۴۲ هجرى قمرى) با حمله سلطان «سليمان قانونى» درگرفت. او بين النهرين و تبريز را گرفت و تا سلطانيه پيش آمد، اما شدت سرماى زمستان او را مجبور به بازگشت كرد. چهار سال بعد، سلطان سليمان باز لشكر آورد و تبريز را گرفت، اما باز مجبور به عقب نشينى شد و متصرفات او به دست ايران افتاد. در سال هاى ۹۵۳ تا ۹۵۵ هجرى قمرى نيز، سلطان سليمان به تحريك «القاص ميرزا» برادر شاه صفوى كه به درگاه عثمانى پناه برده بود، لشكر به ايران آورد و تبريز و اصفهان را گرفت اما در اين هنگام ميانه القاص ميرزا با سلطان عثمانى به هم خورد ولشكريان سلطان از ايران بازگشتند القاص ميرزا هم گرفتار شد. پس از آن سلطان سليمان دو بار ديگر (در سال هاى ۹۵۹ و ۹۶۱ هجرى قمرى) به خاك ايران تعرض كرد اما كارى از پيش نبرد و عاقبت در سال ۹۶۲ هجرى قمرى نخستين معاهده صلح بين دولتين ايران و عثمانى منعقد شد.
در سال ۹۶۹ هجرى قمرى، بايزيد، پسر سلطان سليمان به دربار شاه طهماسب پناه آورد اما شاه ايران او را به مأموران سلطان عثمانى تسليم نمود. با اين همه، صلح ميان دولتين ديرى نپاييد و در زمان شاه محمد صفوى پدر شاه عباس عثمانيان باز به ايران هجوم آوردند و «حمزه ميرزاى صفوى» دوبار هجوم آنان را دفع كرد.
چون سلطنت به شاه عباس اول صفوى رسيد، وى كه گرفتار حمله ازبكان بود، در آغاز كار ، صلاح خود را در آن ديد كه با عثمانى ها كنار بيايد و از اين رو در ۹۹۸ هجرى قمرى با دولت عثمانى صلح كرد و قسمت هايى از ولايت آذربايجان و شيروان و بنادر خزر و كردستان و لرستان را (كه عثمانى در دوره بعد از شاه طهماسب اول يعنى در فاصله ۱۲ ساله ۹۸۵ تا ۹۸۸ هجرى قمرى از ايران گرفته بودند) به آنها واگذاشت. اما شاه عباس بعد از اصلاح وضع قشون خود، در سال ۱۰۱۱ هجرى قمرى موقع و بهانه مناسب جهت استرداد ولايات تصرف شده ايران از دست عثمانيان را به دست آورد و طى جنگى تبريز، ايروان و شيروان را از آنها پس گرفت. (در اين زمان عثمانى ها به علت مواجهه با طغيان هاى داخلى و جنگ هاى مستمر با اروپا تا حدى ضعيف شده بودند.) چندى بعد شاه عباس در جنگى ديگر كه نزديك اروميه روى داد تمام آذربايجان، كردستان، بغداد، موصل و «ديار بكر» را به تصرف درآورد و حتى مشاهد مقدسه مانند كاظمين، نجف و كربلا را نيز ضميمه قلمرو خويش كرد. در صلحى كه پس از اين واقعه انجام شد (۱۰۲۱ هجرى قمرى) مقرر گرديد كه دولت عثمانى دست از دعاوى خويش بردارد و شاه عباس نيز در عوض، هر سال دويست بار ابريشم ايرانى به آن دولت بپردازد. اما چون شرايط معاهده انجام نشد، دولت عثمانى لشكر به تبريز و «ايروان» فرستاد وليكن دوباره شكست خورد و ديگر بار بناى تاخت و تاز نهاد، تا در سال ۱۰۲۷ هجرى قمرى كه معاهده صلح بار ديگر انعقاد يافت.
در سال ۱۰۳۴ هجرى قمرى باز عثمانى ها بغداد را محاصره كردند، اما كارى از پيش نبردند و ناچار به بازگشت شدند و شاه عباس به اوج قدرت رسيد.
در دوره سلطنت «شاه صفوى» (۱۳۵۲ - ۱۰۳۸هجرى قمرى) سلطان مراد چهارم - كه در واقع آخرين سلطان جنگجوى از خاندان آل عثمان است- براى گرفتن انتقام شكست هاى سابق، بعد از زد و خوردهايى در عتبات، از طرف شهر «زور» و كردستان به همدان لشكر فرستاد (۱۰۳۹ هجرى قمرى) لشكريان او همدان را گرفتند و به قتل و غارت پرداختند و با مردم با بيرحمى تمام رفتار نمودند و مجدداً عازم بغداد شدند، ولى به گرفتن آنجا موفق نگرديدندو به «موصل» عقب نشستند و جنگ ميان دولتين مدتى متاركه شد.
در سال ۱۰۴۵ هجرى قمرى سلطان مراد متوجه ايروان شد و پس از تسخير آنجا به تبريز آمد و آن شهر مقاوم را خراب كرد و به قسطنطنيه مراجعت نمود و سپس شاه صفى به آذربايجان آمد، ايروان را گرفت و به اصفهان مراجعت كرد. سه سال بعد «سلطان مراد» به طرف بغداد رفت و آنجا را گرفت و قتل و كشتار بيرحمانه كرد و شاه ضعيف صفوى نيز به قبول صلح تن در داد و قرار شد كه بغداد را عثمانى ها داشته باشند و ايروان را ايرانى ها.
بعد از مرگ سلطان مراد چهارم تا مدت قريب يك قرن بين ايران و عثمانى صلح و صفا برقرار بود اما در دوره استقرار «افاغنه» در ايران و هرج و مرج اوضاع و دست اندازى «پطر كبير» (تزار روسيه) به سواحل گيلان عثمانى ها موقع را مغتنم شمرده، تفليس و گنجه را گرفتند و با روس ها براى تقسيم ايران معاهده اى منعقد، كردند و قرار گذاشتند كه عثمانى ها تبريز و همدان و كرمانشاه يعنى ايران غربى را ضميمه متصرفات خود نمايند. بعد از انعقاد اين قرارداد عثمانى ها مشغول تصرف شهرهاى ايران شدند و همدان و تبريز را گرفتند. اشرف افغان به جلوگيرى آنها رفت و عثمانى ها را شكست داد. اما عاقبت به بهانه اجتناب از محاربه با همكيشان خود در سال ۱۱۴۰ هجرى قمرى با عقد و امضاى صلحنامه اى تعهدكرد كه سلطان عثمانى را خليفه كل مسلمين بشناسد.
اما تاريخ باز هم ورق خورد: «طهماسب قلى خان» كه در خدمت شاه صفوى بود و بعداً «نادرشاه» شد قسمتى از بلاد ايران را كه در عهد افاغنه به دست عثمانى ها افتاده بود، از آنان پس گرفت. «طهماسب قلى» پس از كوتاه كردن دست افاغنه از ايران، متوجه عثمانى ها شد و آنان را نزديك همدان شكست داد و عراق آذربايجان را از ايشان گرفت و به محاصره ايروان رفت ولى به سبب انقلابات خراسان بازگشت. شاه طهماسب دوم صفوى بى اطلاع «طهماسب قلى خان» شخصاً فرماندهى جنگ با عثمانى را به عهده گرفت و به محاصره ايروان رفت ولى نتوانست آن را بگيرد و نزديك همدان از عثمانى ها شكست خورد و آنچه را طهماسب قلى به دست آورده بود از دست داد و به موجب معاهده اى رود ارس را سرحد ايران قرار داد و گنجه و تفليس و ايروان و شماخى و داغستان را به عثمانى واگذاشت و فقط به گرفتن آذربايجان و ولايات غربى ايران قناعت كرد. (در سال ۱۱۴۴ هجرى قمرى) چون خبر اين معاهده به طهماسب قلى رسيد، سخت برآشفت و معاهده را بى اعتبار اعلام نمود و پس از خلع شاه طهماسب دوم از سلطنت به محاصره بغداد شتافت ولى از «توپال» سردار عثمانى شكست خورد و به همدان عقب نشست. اما اندكى بعد در همان سال (۱۱۴۶ هجرى قمرى) توپال را مغلوب كرد و سردار عثمانى در اين جنگ كشته شد. سپس با والى بغداد معاهده اى بست. سال بعد هم «عبدالله پاشا» سردار عثمانى را در حوالى ايروان مغلوب كرد و ايروان و تفليس را گرفت. آنگاه دولت عثمانى به ناچار به قبول شرايط طهماسب قلى (نادر) تن درداد و صلح برقرار شد.
ديگر بار، در سال ۱۱۵۷ هجرى قمرى، به سبب آن كه دولت عثمانى يكى از مدعيان سلطنت -يعنى صفى ميرزا- را تقويت مى كرد نادرشاه به سردار عثمانى اعلان جنگ داد و عازم «قارص» شد. آنجا را محاصره كرد، اما بعد از چندى از محاصره دست كشيد. سال بعد، نادر در نزديك ايروان سپاهان عثمانى را مغلوب و منهزم كرد (۱۱۵۸ هجرى قمرى) و سال بعد با عثمانى ها صلح نمود.
در اواخر عهد كريم خان زند، آن پادشاه به وسيله برادر خود «صادق خان زند» بصره را از دست عثمانى ها درآورد (۱۱۹۰ -۱۱۹۲ هجرى قمرى) اما با وفات كريم خان، بصره به سبب بى مبالاتى صادق خان از تصرف ايران خارج شد و باز به دست عثمانى ها افتاد. طى اين حوادث، در حدود عراق بين ايران و عثمانى ها زد و خوردهاى مختصرى روى داد، اما با جنگ هاى سابق قابل قياس نبود.
آخرين دوره جنگ هاى ايران و عثمانى، جنگ هاى دوره سلطنت فتحعلى شاه قاجار است. عثمانى ها كه از اواخر دوره كريم خان زند با ايران رسماً طرف نشده بودند، در سال ۱۲۳۶ هجرى قمرى بناى بدرفتارى با ناموران ايران را گذاشتند و دو قبيله از قبايل فرارى آذربايجان را در خاك خود پناه دادند. فتحعلى شاه وليعهد خود «عباس ميرزا» را مأمور جنگ با عثمانى كرد و او ايالات شرقى عثمانى را گرفت. پسر ديگر فتحعلى شاه يعنى «محمدعلى ميرزا دولتشاه» نيز از طرف ديگر به خاك عثمانى حمله برد و نزديك بود كه بغداد را بگيرد اما بيمار شد و به ناچار مراجعت كرد و اندكى بعد درگذشت.در سال ۱۲۳۸ هجرى قمرى عثمانى ها لشكرى انبوه به آذربايجان فرستادند ولى عباس ميرزا با وجود كمى نفرات آنان را شكست داد. عثمانى ها از در صلح درآمدند و معاهده «ارزروم» بين دولتين منعقد گرديد.
انحطاط دولت عثمانى و برنامه «تنظيمات خيريه»
بارى از سلطان مراد سوم - دوازدهمين سلطان عثمانى - سخن مى گفتيم كه در دوران سلطنت او به شرحى كه از نظر خوانندگان گذشت - باز هم ميان ايران و عثمانى جنگ درگرفت و نيز از همين عهد بود كه كم كم نشانه هاى ضعف و انحطاط در امپراتورى عثمانى پديدار گشت. شورش ها و قيام ها در داخل مملكت عثمانى مدام رخ مى نمود و سركوب مى شد، اما دولت عثمانى هم مدام ضعيف تر مى شد، زيرا دخالت زنان و بانوان حرم در امور مملكت آغاز شده بود و دربار عثمانى كم كم به كانون دسيسه ها و فتنه ها و توطئه ها بدل مى گشت. جاى سلاطينى را كه در هر جنگى پيشاپيش لشكريان خود بودند، كم كم سلطان هايى مى گرفتند كه دل هاشان بيشتر در حرمسرا بود تا ميدان نبرد. اينان، گاهى از اقبال نيك صدر اعظم هايى داشتند بسيار باكفايت و لايق و اگر كار بزرگى هم انجام مى شد، به همت آنان بود.
|
|
|
اگر بخواهيم جانشينان سلطان مراد سوم را نام ببريم، مى بايد به ۲۵ سلطان عثمانى ديگر نيز بپردازيم، زيرا از سلسله عثمانى - و فقط از يك خاندان - جمعاً ۳۷ سلطان به سلطنت رسيدند. برخى از اين سلاطين چندان ضعيف يا بدنام بودند كه با نام نبردن از آنان چيزى را از دست نمى دهيم، اما به شرح از حوادث و جريان هاى مهمى كه در زمان سلطنت همين سلاطين رخ دادند و در تاريخ عثمانى - و تركيه امروز - بسيار مؤثر بودند، حتماً بايد اشاره اى بكنيم. يكى از اين جريان هاى تاريخى، اصلاحاتى بود كه به نام «تنظيمات» يا «تنظيمات خيريه» انجام گرديد. از زمان سلطان سليم سوم - كه از ۱۷۸۹ تا ۱۸۰۷ ميلادى (۱۲۰۳ تا ۱۲۲۲ هجرى قمرى) سلطنت كرد - معلوم شده بود كه امپراتورى عثمانى را ديگر نمى توان با همان شيوه هاى مرسوم قديمى و سازمان هايى كهنه و مندرس اداره كرد و نظم و نظام جديدى براى اداره مملكت مى بايد اتخاذ نمود. جنگ هاى پرهزينه و خانمان برانداز با دولت هاى اروپايى و شورش هاى مكرر داخلى، امپراتورى را بارها به آستانه سقوط كشانده بود. سلطان سليم و گروهى از ميهن دوستان كه خطر را احساس مى كردند، در فكر چاره بودند، اما نيروهاى واپسگرا و نيز افراد «ينى چرى» كه منافع خود را در خطر مى ديدند، با هرگونه اصلاحى مخالفت مى كردند. «ينى چرى» ها بارها شورش كردند و حتى چند سلطان و چند صدر اعظم را به قتل رساندند. از جمله همين سلطان سليم سوم را از سلطنت خلع كردند و به زندان انداختند و برادرش مصطفى (چهارم) را به جاى او نشاندند. سپاهيانى كه به سلطان سليم وفادار بودند، عازم قسطنطنيه شدند تا دگربار او را به سلطنت بنشانند، اما مقارن ورود آنها به قسطنطنيه، مصطفى اجازه اعدام سليم و برادر كوچكتر خود «محمود» را صادر كرد. سليم را خفه كردند، اما سپاهيان «محمود» را از محل اختفاى او بيرون آوردند و به سلطنت نشاندند.
سلطان محمود دوم سى امين سلطان عثمانى - از ۱۲۲۳ تا ۱۲۵۵ هجرى قمرى از سال (۱۸۰۸ تا ۱۸۳۹ ميلادى) سلطنت كرد. او با آن كه در جنگ با قواى خارجى ناكامى هايى داشت، اما سلطانى مقتدر و باكفايت بود. در داخل مملكت دست به اصلاحات وسيعى زد. قواى لشكرى را نظم تازه اى بخشيد و آكادمى نظامى تأسيس كرد. عده اى از جوانان را براى تحصيل در علوم جديد به اروپا فرستاد. دبستان هايى تأسيس كرد، مدرسه طب بنا كرد، سفرايى به دربارهاى خارجى فرستاد، حكومت را بر روى اصل تشكيل كابينه بنا نهاد. هنگام مرگ او دولت عثمانى قوى تر از هنگام جلوس وى شده بود.
ضرورت اصلاحات در نظام حكومتى عثمانى بويژه براى مقابله با تحريكات روزافزون دولت هاى اروپايى، هر روز بيشتر مى شد. «سلطان عبدالحميد اول» پسر سلطان محمود دوم، سرانجام اين نياز فورى و ضرورى را به صورت يك فرمان رسماً اعلام نمود:
فرمان معروف به «گلخانه» در شعبان ۱۲۵۵ هجرى قمرى (اوايل سلطنت ناصرالدين شاه) مطابق با ۱۸۳۹ ميلادى صادر شد.
سلطان عثمانى در اين فرمان صراحتاً امنيت جانى و مالى، آزادى هاى فردى و تأمين عدالت و مساوات را براى تمامى شهروندان عثمانى تضمين كرد و اعلام كرد كه از آن پس تمامى افراد مال و ناموسشان در امان خواهد بود و تمامى افراد عثمانى از هر آئين و هر ملتى كه باشند، در مقابل قانون مساوى اند.
اين قانون در مقام اجرا با مشكلاتى روبه رو گرديد، زيرا گروهى از اتباع عثمانى كه منافع ويژه اى داشتند، از چنين قانونى طبيعتاً ناراضى شدند. دولت هاى خارجى نيز اين قانون را سدى در سر راه مداخلات خود در امور داخلى عثمانى مى دانستند و به بهانه حمايت از اتباع غير مسلمان امپراتورى عثمانى كارشكنى مى كردند، از اين رو اجراى قانون تنظيمات به همين دلايل در فضايى متشنج و آشفته آغاز شد و دولت هاى خارجى عمداً به شدت مداخلات خود در امور داخلى عثمانى مى افزودند.
چنان كه در مذاكرات مقدماتى كنگره پاريس (۱۸۵۶ ميلادى) متحدين امپراتورى عثمانى از آن دولت خواستند كه دولت عثمانى اجراى قانون «تنظيمات» را تعهد كند. در پى اين اخطار، سلطان عثمانى فرمان معروف به «خط همايون» را صادر كرد (جمادى الاول ۱۳۷۱) (فوريه ۱۸۵۶ ميلادى). بدين ترتيب در دوره تنظيمات اصلاحاتى در امور عدليه (دادگسترى) و قوانين تجارت انجام شد، اما كوشش هايى كه در كنگره پاريس براى الغاى قانون كاپيتولاسيون آغاز شده بود، بى نتيجه ماند.
در پى آن به دستور سلطان تشكيلاتى به نام مجلس معارف براى اصلاحات فرهنگى تشكيل شد و يك دانشگاه جديد نيز تأسيس گرديد، اما ناگفته نماند كه اقدامات اقتصادى دوره تنظيمات بسيار ناچيز بود.
با تمام اين احوال، در همين دوره بود كه عناصر روشنفكر مسلمان فرهنگ نوين عثمانى را پايه گذارى كردند و پاره اى از برنامه هاى اصلاحى تنظيمات به دست چند صدر اعظم روشن بين عثمانى جامه عمل پوشيد همانند؛ مصطفى رشيد پاشا، على پاشا، فؤاد پاشا و مدحت پاشا.
سپس در دوران عبدالحميد اول كه از سال ۱۲۵۵ تا ۱۲۷۷ سلطنت كرد، با وجود مخالفت هاى طبقات ممتاز و اشراف اصلاحاتى در امور كشورى از جمله اداره ايالات و ولايات انجام گرديد و نيز در نظام تعليم و تربيت عمومى و نظارت بر ضرب سكه اقدامات مفيدى به عمل آمد. همچنين بيمارستان هاى متعدد و تماشاخانه و تئاتر در اسلامبول داير گرديد. در همين زمان بود كه عنوان (افندى) به نام شاهزادگان اضافه شد و عبدالحميد نخستين پادشاه عثمانى بود كه به يك زبان خارجى تسلط داشت و به زبان فرانسه صحبت مى كرد.
گذشت زمان نشان داد كه اين اقدامات اصلاحى اگرچه مفيد و مثبت و ضرورى بود، اما نوشدارويى بود كه خيلى دير رسيد! دولت عثمانى مى توانست خيلى زودتر خود را با تحولات زمانه همسو كند، اما اين فرصت را از دست داد. امپراتورى عثمانى پس از پانصد سال خودكامگى اينك نه به تزريق، بلكه به تعويض خون نياز مبرم داشت.
ادامه دارد