|
|
|
|
|
|
|
|
معماى يك پرونده
اعلام نتايج آزمايش هاى تخصصى DNA پس از ۵ سال به ابهام هاى موجود در پرونده يك زن پايان خواهد داد.ماجرا مربوط به ناپديد شدن يك زن جوان و كشف جسد زن ناشناسى است كه كارآگاهان اميدوارند با رفع ابهام ها اين پرونده از بن بست تحقيقاتى خارج شود. دوازدهم فروردين سال ۸۲ مرد ۳۴ ساله اى مضطرب و نگران به اداره يازدهم پليس آگاهى تهران رفت و از ناپديد شدن همسر خبر داد. او گفت: همسر ۲۹ ساله ام معصومه هشت روز قبل به حالت قهر به خانه پدرش رفت. همان روز وقتى از زبان فرزندانم شنيدم كه مادرشان به خانه پدرش رفته بلافاصله براى بازگردان او به خانه پدرزنم رفتم اما خانواده همسرم گفتند: او آنجا نيست. من هم به تصور اين كه همسرم به خاطر اختلاف هايش با من خود را پنهان كرده تصميم گرفتم به خانه برگردم و براى مدتى او را تنها بگذارم تا آرام شود. اين در حالى بود كه طى چند روز اخير، بارها با خانه پدرزنم تماس گرفته و احوال همسرم را پرسيدم. اما آنها همچنان از وجود او در خانه شان اظهار بى اطلاعى مى كردند. پس از گذشت ۸ روز نگرانى تمام وجودم را فرا گرفته و تقاضا دارم كه او را پيدا كنيد.مأموران با شنيدن اظهارات اين مرد، با دستور قاضى پرونده تحقيقات خود را در اين باره آغاز كردند. آنها در نخستين گام پس از اطمينان از اين كه زن جوان در خانه پدرش نيست با ارسال عكس او به تمام واحدهاى پليس از همكاران خود خواستند به محض مشاهده اين زن يا كشف اطلاعاتى از او بلافاصله موضوع را اطلاع دهند. در حالى كه تجسس هاى پليسى ادامه داشت، پدر معصومه نيز با مراجعه به اداره يازده پليس آگاهى تهران با اعلام شكايت از دامادش به كارآگاهان گفت: «دخترم هميشه با شوهرش اختلاف داشت. روز حادثه هم ميان آنها درگيرى شديدى رخ داده بود. از آن زمان نيز دخترم ناپديد شده است. بنابراين احتمال قتل دخترم از سوى شوهرش نيز وجود دارد.»با اعلام اين شكايت مأموران بار ديگر شوهر «معصومه» را به اداره آگاهى احضار كرده و او را تحت بازجويى قرار دادند. اما مرد جوان منكر اطلاع از سرنوشت همسرش شد. او درباره نحوه آشنايى و زندگى اش گفت: سال ۷۵ با معصومه ازدواج كرديم كه حاصل زندگى مان دو پسر است. در اين مدت با وجود تأمين هزينه هاى زندگى ام، به مادر و خواهرم نيز كمك مى كردم كه اين مسئله همواره باعث اختلاف من و همسرم بود. تا اين كه روز حادثه باز هم «معصومه» سر همين موضوع با من درگير شد. بعد از آن به محل كارم رفتم و همسر و فرزندانم در خانه ماندند. ساعاتى بعد از پسرانم شنيدم كه مادرشان به حالت قهر خانه را ترك كرده و به خانه پدرش رفته است. از آن جا كه مدركى عليه متهم وجود نداشت، او با قرار منع تعقيب آزاد شد. اين در حالى بود كه حدود يك ماه بعد پيكر متلاشى شده يك زن ناشناس در كوه هاى غرب تهران پيدا شد. كارآگاهان با احتمال اين كه جسد متعلق به «معصومه» است، بلافاصله به بررسى موضوع پرداختند. اما به دليل حمله حيوانات وحشى به پيكر زن، چهره او قابل شناسايى نبود. با اين وجود به دليل اين كه لباس هاى مقتول شبيه لباس هايى بود كه معصومه زمان خروج از خانه به تن داشت، احتمال داده شد كه جسد متعلق به «معصومه» است.بدين ترتيب با دستور قاضى جنايى جسد براى شناسايى و تعيين علت اصلى و زمان قتل به پزشكى قانونى منتقل شد. كارشناسان نيز اصابت ضربه هاى جسمى نوك تيز به بدن زن را تأييد كردند.با اين وجود تحقيقات جنايى از همسر و پدر «معصومه» همچنان با بن بست مواجه شد. از سوى ديگر قاضى جنايى براى شناسايى هويت مقتول از پزشكان جنايى خواست با انجام آزمايش تخصصى DNA از اين ماجرا رازگشايى كنند.هم اكنون اين پرونده از سوى قاضى الهى زاده رئيس شعبه ۱۱۵۶ دادگاه عمومى - جزايى ناحيه ۱۶ تهران - بعثت- تحت رسيدگى است. قاضى پرونده اميدوار است پس از اعلام نظر نهايى پزشكى قانونى، راز اين معماى پيچيده فاش شود.
|
|
|
|
|
رؤياى مادر
|
|
|
خسرومبشر
تاريكى اتاق، دختر جوان را آنچنان در ميان گرفته بود كه گمان مى كرد درون دهليز تاريكى افتاده است. چشم هايش را بست و ذهنش را در دنياى تاريكى كه او را در ميان گرفته بود، رها ساخت اما به سرعت احساس كرد موضوع قابل دركى اطرافش وجود ندارد. فقط احساس مبهمى در قلبش پديد آمده بود كه برايش بسيار ناآشنا و غيرقابل توصيف به نظر مى رسيد؛ احساسى كه از رنج و شادى دور بود. چند بار تلاش كرد گذشته خوش زندگى را به ياد آورد اما نمى توانست. پيمانه ناگهان به قاب عكس قديمى مادرش چشم دوخت. با خيره شدن به عكس، ناگهان همه چيز را به خاطر آورد. حتى براى لحظه اى احساس كرد صداى مادرش را مى شنود. با خود تصور مى كرد، مادرش با لبخندى حزن آلود از قاب عكس به او نگاه مى كند. پيمانه باور كرده بود روح مادرش به پرواز درآمده و اكنون در كنارش است. او در رؤياى خود مادرش را با همان صورت دوران نوجوانى اش كه در قاب عكس بود، مى ديد. هيچ چيز نمى توانست به اراده او براى ديدن مادرش خللى وارد كند. احساس مى كرد تازه متولد شده و قادر است همه لحظات تولدش را هم به ياد آورد. همانند پرنده اى از جايش پريد و پشت ميز تحريرش نشست. دفتر خاطراتش را گشود. او ۳۷ صفحه را با خاطراتى حزن آلود سياه كرده بود، اما اين بار مى دانست كه ديگر تنها نيست بلكه مادرش را ۱۱ سال پس از مرگ، دوباره كنار خودش مى ديد. پيمانه قلم را در دست گرفت، با همان بى قرارى گمشده خوابش را يادآورى كرد؛ اشتياق شديد و شور كودكانه اى كه او را تا سرچشمه رؤياهايش پيش مى برد. چند روز بعد پيمانه خود را روى نيمكت هاى پارك نزديك خانه ديد. پارك كاملاً خلوت بود. پيمانه با اندوهى كه در دل داشت به دو كلاغ كه بالاى درختان پرواز مى كردند خيره شد. كلاغ ها در مسير دايره اى در آسمان پرواز مى كردند. او براى لحظه اى چشم هايش را بست. فقط صداى باد به گوشش مى رسيد. ناگهان احساس كرد بوى مادرش در همه فضاى پارك پيچيده است. چشم هايش را كه باز كرد كلاغ هاى در حال پرواز را ديد. پيمانه به دور شدن كلاغ ها نگريست. ناگهان در كنارش تكه كاغذى را ديد كه با خطى عجيب روى آن جمله كوتاهى نوشته شده بود. او كاغذ را از روى زمين برداشت و با دقت خواند. ـ فردا ساعت شش عصر منتظر تو هستم!، در همين جا مادرت الهه! كلاغ ها در افق آبى رنگ آسمان گم شدند. آن شب پيمانه تا زمان تابيدن اشعه آفتاب از پنجره اتاقش بيدار بود. اما اين بار روشنى آفتاب، فراتر شده و قلب او را روشن كرده بود. دخترك براى نخستين بار از ته دل احساس شادى و خوشحالى كرد. لباس مدرسه اش را پوشيد و يكراست به آشپزخانه رفت. پدرش وقتى او را ديد تعجب كرد. چرا كه اين نخستين بار بود كه پيمانه بدون اصرار او از رختخواب برخاسته بود و بدون ناراحتى و بدخلقى، مانتوى سرمه اى مدرسه اش را پوشيده بود. پدر به شوخى گفت: نه، باورم نمى شود. اين دختر من است كه سحرخيز شده و آماده رفتن به مدرسه است. سپس محو تماشاى رفتارهاى دخترش شد. پيمانه با هيجان به پدر گفت: ديشب بهترين شب زندگى ام بود. سپس بدون اين كه صبحانه بخورد با پدرش خداحافظى كرد و راهى مدرسه شد. پيمانه شادترين روز زندگى اش را در مدرسه گذراند. بويى كه باد در رؤياهايش به مشامش آورده بود را هنوز حس مى كرد. هرچند لحظه ها را با شادى پشت سر مى گذاشت اما بى صبرانه چشم به راه رسيدن شش عصر بود. حدود ساعت يك بعدازظهر زنگ مدرسه نواخته شد اما پيمانه براى رفتن به محل قرار راهى پارك شد. قلبش به تپش افتاده بود. داخل پارك برخلاف مشاهدات قبلى اش، درست شبيه فضايى بود كه او در خواب و رؤيايش ديده بود. سرتاسر پارك را چندين بار به آرامى و قدم زنان بررسى كرد. موقعى كه از كنار بلندترين درخت پارك عبور كرد، ناگهان منظره اى را ديد كه تاكنون هيچ وقت آن را نديده بود. دو درخت كهنسال و نيمكتى كه زير درخت بيد مجنون قرار داشت. نفس در سينه اش حبس شد. با خود گفت: آيا خواب مى بينم اما نه، بيدار بود. به طرف نيمكت رفت و روى آن نشست. سكوت شادى بخشى سراسر پارك را فراگرفته بود. با آن كه احساس تنهايى هميشه براى او رنج آور بود اما اين بار تنهايى براى او لذتبخش ترين لحظه ها بود. ناگهان بادى از لابه لاى درختان بلند و كهنسال شروع به وزيدن كرد. صداى مرموز باد در روح كودكانه پيمانه پيچيد و همراه آن باز هم بوى مادرش را در اعماق وجودش حس كرد. حتى صداى خنده اى را نيز شنيد كه با انواع خنده هايى كه تا آن موقع شنيده بود فرق داشت. پيمانه با آن كه خود را در دنياى شگفت انگيزى مى ديد ناگهان به هيجان درآمد. مقابل او و روى درخت بلند كهنسال دو كلاغ نشسته بودند. دخترك هم با نگاهى ژرف و انسانى به آنها نگاه مى كرد. پيمانه احساس كرد كه قدم به نقطه اى گذاشته است كه همه رويدادهاى آن دوباره تكرار مى شوند. دريافت كه اين نكته موجى از شادى در قلبش ايجاد كرده است. با خود گفت: آيا امكان دارد كه مادرم را دوباره ببينم دو كلاغ از فراز درخت كهنسال پريدند و در آسمان به پرواز درآمدند. آنها مانند آنچه كه پيمانه در خواب ديده بود، در مسيرى دايره اى شكل پرواز مى كردند. او ديگر باور داشت كه مادرش را خواهد ديد. هيجان همراه اضطراب تمام ذهن و وجودش را فراگرفت و بى صبرانه منتظر بود. پيمانه زمانى به خود آمد كه هوا تاريك شده بود. به اطرافش نگاهى انداخت. نه از كلاغ ها خبرى بود و نه از درختانى كه هنگام ورود به محوطه پارك ديده بود. چند رهگذر از كنارش گذشتند. اندوهى عميق در قلبش جا خوش كرده بود. با خودش گفت هر آنچه كه ديده سرابى بيش نبوده و مادرش بار ديگر او را تنها گذاشته است. هنگامى كه با نااميدى از روى نيمكت بلند شد، گونه هايش خيس اشك بودند. وقتى به خانه رسيد با نااميدى وارد حياط مجتمع شد. جلوى در ورودى ايستاد. باور نمى كرد شادى هاى امروزش سراسر دروغ بوده است. اما اين را هم مى دانست كه مادرش براى ملاقات او به پارك نيامده است. از سوى ديگر پدر كه بشدت نگران غيبت طولانى دخترش شده بود با دوستان و آشنايان و حتى همكلاسى هاى پيمانه تماس مى گرفت تا شايد خبرى از او بگيرد. پيمانه با بى حوصلگى دستش را داخل كيفش كرد تا كليد خانه را بيرون آورد اما ناگهان دستش به كاغذى خورد. با تعجب نامه را بيرون آورد و با عجله آن را باز كرد. نامه با خط عجيبى نوشته شده بود. انگار قرن ها از نگارش آن مى گذشت، نامه بوى مادرش را مى داد. با شوق بسيار به خواندن نامه پرداخت. ـ دخترم براى ديدنت آمدم، خواب بودى. امشب به خوابت مى آيم. قطره هاى اشك از گونه هاى پيمانه روى نامه چكيد و آن را بوسيد و لاى كتاب فارسى اش گذاشت. بعد هم به آرامى گفت: «مادر منتظرت هستم، دوستت دارم.» سپس كليد را در قفل چرخاند و وارد خانه شد.
|
|
|
|
|