|
|
|
|
|
براساس نامه يك خواننده
|
|
|
|
|
فيلم سياه
جنايت سياه اعضاى يك شبكه، در تلفن همراه پسر تبهكار بود. به گزارش خبرنگارما، چند شب قبل مأموران گشت كلانترى كرج متوجه پرت شدن مرد ميانسالى از خودروى پرايد در حال حركت شدند. مأموران بلافاصله به تعقيب خودروى پرايد كه سه سرنشين داشت پرداختند. آنها از طريق بى سيم نيز براى نجات مرد مجروح كمك خواستند. سرانجام در يك عمليات ويژه پليسى خودروى مورد نظر را متوقف كردند. همان موقع دو تن ازمتهمان دستگير شدند اما سردسته شبكه در تاريكى هوا گريخت. مرد مجروح نيز به پليس گفت: ساعتى قبل سه مرد جوان را از كرج به مقصد يكى از محله هاى حاشيه شهر به صورت دربستى سوار كردم. اما ناگهان حوالى باغستان، متهمان نيمه هاى شب با تهديدكارد از من خواستند ماشين را متوقف كنم. بنابراين براى نجات جانم در يك فرصت مناسب خودم را از ماشين به بيرون انداختم. با اين حال مأموران دو ساعت بعد آرش ـ متهم فرارى ـ را به دام انداختند. پس از انتقال متهمان به اداره پليس و بررسى تلفن همراه آنها فيلم آزار و اذيت يك دختر جوان از سوى سه عضو شبكه كشف شد. بنابراين متهمان تحت بازجويى هاى فنى، پليسى قرار گرفتند تا اين كه آرش در اعتراف هاى تكان دهنده گفت: چند روز قبل پس از اين كه دختر جوانى را به عنوان مسافر سوار كرديم در ميانه راه با تهديد او را به خانه كشانده و مورد آزار و اذيت قرار داديم. بعد هم دختر جوان را تهديد كرديم در صورتى كه موضوع را به پليس اطلاع دهد فيلم صحنه آزار و اذيتش را در شهر پخش خواهيم كرد. متهمان همچنين اعتراف كردند قصد داشتند راننده خودروى پرايد را بكشند كه با فرار راننده در اجراى نقشه خود ناكام ماندند. در حال حاضر تحقيقات درباره افشاى ساير جرايم متهمان ادامه دارد.
|
|
|
|
|
براساس نامه يك خواننده
ارابه خوشبختى نيامد
|
|
|
شقايق آرمان
امواج صاف و تراشه هاى طلايى - نقره اى ترمه هاى سرمه دوزى شده چشمانم را نوازش مى داد. انگارآن روز ترمه هاى كوچك و بزرگ آويزان كنار طاق گنبدى شكل مغازه گوشه بازار، باشكوه ترين بنايى بود كه به عمر خود ديده بودم. خوب يادم است روزهاى خيلى دور وقتى از مدرسه برمى گشتم تند تند مشق هايم را مى نوشتم تا دور از چشم همه زودتر سروقت مرواريد ها بروم.مداد سياهم به سختى درميان انگشت هاى باريك و كودكانه ام جامى گرفت اما طرح زدن با سوزن و مرواريد را روى پارچه دوست داشتم.جاى تاول هاى قرمزروى دستانم را گاه تا چند روز از چشم مادر پنهان مى كردم.پدرهميشه با مهربانى دستانم را مى فشرد و مى گفت: «شيدا كوچولوى بابا چرا دست هاى ظريفت زخم شده » خانه مان شبيه قصرى بزرگ و شلوغ بود كه جز من چند خواهر و برادر ديگر را در خود جاى مى داد. نام خانوادگى ما تقريباً براى تمام تهرانى ها از جمله اهالى بازار آشنا بود. دوباره خاطرات تلخ يادم آمد.چند ماه پيش درست شب امتحان كنكور، پدر از دنيا رفت.از آن به بعد من ماندم ومرواريد هايم .هرشب كابوس سگ هايى را مى ديدم كه با صداى پارس خود پشت ديوارهاى سنگى مى ايستادند ومرواريدهايم را مى دزديدند و ناگهان پدر مى آمد و دوباره دستانم را مى گرفت و ... با اين كه همان سال دركنكورقبول شدم اما دل و دماغ درس خواندن نداشتم. نمى خواستم در خانه بمانم و گرفتار كابوس شوم.باالتماس از مادرخواستم اجازه دهد سركار بروم تا فكر و خيال هاى آزار دهنده از ذهنم دور شوند. همراه خواهربزرگترم غرق در تماشاى پارچه هاى فروشگاه بودم كه مردى بلند قامت و بسيار با وقار درچارچوب در ايستاد.با صدايى مردانه گفت: « ترمه خاصى مد نظرتان است » قيمت راپرسيدم.به نظرم خيلى گران آمد.همان موقع فكر جديدى در ذهنم جرقه زد.فكرى كه نمى توانستم در حضور خواهرم درباره اش حرفى بزنم.در دوران دبيرستان چندين بار ازسرعلاقه سرمه دوزى انجام داده بودم و فكر مى كردم مى توانم اين كار را به عنوان شغلى پاره وقت دنبال كنم. فرداى آن روز دوباره به بازاررفتم.هنوز مغازه ترمه فروشى باز نشده بود.آرنج هايم را به ديوارتكيه دادم و از پشت ويترين دوباره خوب نگاهشان كردم.ناگهان مردى را كه ديروز ديده بودم آمد.چهره ام را به خاطر نداشت.همين كه وارد شدم بى مقدمه گفتم: «اگر بخواهيد من مى توانم برايتان سرمه بدوزم .» مرد از خوشحالى برق درچشمانش افتاد.با زبان بى زبانى درهمان نيم نگاهى كه به من انداخت فهميدم كه در دلش مى گويد: «نه خانم كوچولوشما اين كاره نيستيد.» شب قبل تمام ابعاد موضوع را پيش بينى كرده بودم و براى همين چند نمونه كاربردم و نشانش دادم.كار سختى بود.باورنداشت آن موج هاى ظريف را خودم روى پارچه ها زده ام اما با اين حال گفت با كمال ميل آماده همكارى است. راضى كردن مادر يك هفته اى طول كشيد.شرط و شروط زيادى برايم گذاشت.اول اين كه نبايد هيچ كدام از اعضاى خانواده و فاميل از ماجرا بويى مى بردند وبعد اين كه نام خانوادگى مادرم را به صاحب مغازه بگويم.مادر هميشه مى گفت تو دختر زيبايى هستى. خودت هم خوب مى دانى خواستگارها پاشنه در خانه را در آورده اند اما تا زمانى كه تحصيل ات تمام نشده نه مى خواهم سركار بروى و نه خانه شوهر. نمى دانم چرا مادر آن قدر بد بين بود اما به هر حال حرف هايش را پذيرفتم.سه روز اول هفته دردانشگاه كلاس داشتم. هرچند به رشته تحصيلى ام علاقه اى نداشتم اما مى خواستم براى آرامش روح پدر هم كه شده مدرك تحصيلى خوبى بگيرم.شب ها تا دير وقت و براى رهايى از تنهايى در اتاقم سرمه دوزى مى كردم.آن قدر ازنظر مادى تأمين بودم كه به پول فكر نكنم، اما چون صاحب مغازه از كارم خيلى راضى بود پول خوبى هم مى گرفتم. مرد فروشنده شماره تماسم را داشت و مى گفت قبل ازاين كه بيايى و كار را تحويل بدهى حتماً تماس بگير كه خودم باشم. اجرت كار همان موقع تمام و كمال پرداخت مى شد.شايد مرد مغازه دار مرا به ياد پدر خدا بيامرزم مى انداخت.با اين كه خيلى جوان بود اما با هيچ زن و دخترى گرم و صميمى حرفى نمى زد. هميشه حواسم بود.حتى به مشترى ها نيم نگاهى هم نمى انداخت.به چشم برادرى در نظرم مرد جذاب و قابل اعتمادى مى آمد.او با كمك دو پسرش «سامى» و «سينا» مغازه را مى گرداندند. يك بارازطرف دانشگاه بى خبر به بازار رفتم.آن روز براى اولين بار سينا را ديدم.قبلاً سامى درباره اش برايم گفته بود اما تا آن روز هيچ وقت چهره اش را نديده بودم.خودم را معرفى كردم و گفتم بايد آقا سامى را ببينم وكارها را تحويلش دهم.سينا گفت سامى امروز با نامزدش بيرون است و فكرنمى كنم بيايد. باشنيدن كلمه نامزد ناگهان دلم فرو ريخت.اما به خود گفتم شيدا تو كه هميشه سامى را به چشم برادرى مى ديدى براى چه ناراحت شدى دقايقى بعد با دل آشوبى راهى خانه شدم. حتى يادم رفت ترمه ها را به سينا بسپارم. همان شب سامى به تلفن همراهم زنگ زد.سابقه نداشت دير وقت با من تماس بگيرد.صدايش بغض داشت.حتى اسم كوچكم را نمى دانست و بنابه عادت هميشگى با نام فاميلى مادرم صدايم مى زد.انگار مى خواست درباره گناهى بزرگ و نابخشودنى حرف بزند. با لحن صدايى كه از آن غم مى باريد، گفت: «يك سال پيش به اصرار مادرم با دخترى عقد شدم كه هيچ علاقه اى به او نداشتم.درتمام اين مدت به فكر جدايى بودم . اما حالا خانواده ها مى گويند با اين جدايى آبروى هردو طرف مى رود. نمى دانم وقتى دختر و پسرى همديگر را دوست ندارند چرا بايد براى ازدواج آنها اين همه اصرار باشد. خانم ... امروز حرف هاى آخرم را رك و راست به نامزدم «نسيم» گفتم . اگر قرار مراسم ازدواج جدى شود قسم مى خورم كه فرار مى كنم ...مطمئن باشيد كه بيش از اين زير بار حرف زور نمى روم ...» مى خواستم بپرسم خب اين حرفها به من چه ارتباطى دارد كه در هاى هاى گريه هايش گوشى را قطع كرد. بعد ها از سينا شنيدم برادرش سرمراسم عروسى فراركرده.تلفن همراهش هميشه خاموش بود اما گاهى از يكى از كشورهاى همسايه به من زنگ مى زد و حالم را مى پرسيد. درتمام مدتى كه سامى در مغازه نبود كارم را ادامه دادم.ترمه ها را سينا تحويل مى گرفت. درتمام آن مدت مى ديدم سينا وقت اذان سروقت نمازش را مى خواند.معمولاً پدرشان هم در مغازه بود.من را دخترم صدا مى زد.نه آنها درباره سامى حرفى مى زدند و نه من سؤالى مى پرسيدم. رفته رفته حس جديدى نسبت به سينا پيدا كردم.تا آن روز تجربه عشق نداشتم. شايد سنگينى مرگ پدرمجال انديشيدن به خود را هم از من ربوده بود. با اين حال اين بار سينا شماره تماسم را داشت و تمام حرف هايمان حول كار مى گشت.آن قدر متين و دوست داشتنى بود كه اصلاً نمى توانستم از احساس قلبى اش سر دربياورم. من هم برخلاف بقيه دوستانم سرم به كار خودم گرم بود.به پسرهاى دانشگاه و كوچه و بازار توجهى نمى كردم. درميان تمام خواستگارهايم پسرى به نام مرتضى بيشتر از بقيه اصرار به ازدواج داشت.ماجرايش هم از اين قرار بود كه پدربزرگ من و پدر بزرگ اوچند سال پيش با هم همسفرشده بودند.ازقضا پدربزرگ مرتضى در آن سفر ازدنيا رفت اما قبل از مرگ از پدربزرگ من خواسته بود كه يكى از نوه هايش را به همسرى مرتضى درآورد. مادرمرتضى هم گفته بود يا شيدا يا پوران -دختر عموى من -. حرف هايشان برايم خنده دار بود.راستى كه عجب زندگى اى مى شد.اگر من قبول نمى كردم گزينه ديگرى بعد از من بود كه بلافاصله به خواستگارى اش مى رفتند. اما انگار مرتضى خودش گفته بود «شيدا» را مى خواهم.به هر حال موضوع برايم اهميتى نداشت. اما يك روز اتفاق عجيبى افتاد. سركلاس نشسته بودم كه پيام كوتاهى برايم آمد. سينا درعبارتى كوتاه نوشته بود : «الهه زندگى من مى شوى » دلم مى خواست پرنده اى شوم و درآسمان كلاس چرخ بزنم.ازاستاد اجازه گرفتم و رفتم بيرون.بارها اين جمله را مرور كردم.باورم نمى شد اين پيام از شماره تلفن همراه سينا آمده باشد. آن روز از شدت شادى تمركزى براى دوختن سرمه ها نداشتم.تمام شب دنبال كلماتى مى گشتم كه بتواند بهترين جواب سينا باشد. با دست لرزان نوشتم «اگر تو شاهزاده سوار بر اسب سفيد قصه ام باشى الهه زندگى ات مى شوم.» اصلاً بلد نبودم حرف هاى عاشقانه بنويسم و اين چند كلمه را هم از گنجينه لغات كودكى ام بيرون آوردم. مدتى ازاين موضوع گذشت اما ازسينا خبرى نشد. خودم را با حرف هاى خانواده مرتضى و برو و بيايشان سرگرم كردم. نمى دانستم چرا اما مى خواستم سرم شلوغ باشد.اما بازهم از سينا خبرى نشد.دلم مى خواست بدانم چه اتفاقى افتاده.چند ترمه در دست داشتم. مقدارى از حساب و كتاب هايمان هم مانده بود.بالاخره دل به دريا زدم. راهى بازار شدم.به مغازه كه رسيدم سينا ، پدرش و سامى را ديدم.باديدن سامى يكه خوردم.فهميدم بعد از مدتى تعقيب و گريز بالاخره به طور رسمى از همسرش جدا شده است.پدرشان با ديدن من خيلى خوشحال شد.اما انگارمقدار زيادى آب يخ روى سرسينا ريختند. به سردى جواب سلامم را داد و از مغازه بيرون رفت.اما همان موقع پدرشان سرصحبت را باز كرد.او داشت مرا براى سامى خواستگارى مى كرد كه با قاطعيت جواب نه دادم. حالم بد شد. از مغازه بيرون آمدم.سينا داشت ريز ريز اشك مى ريخت . حالا سال ها ازآن ماجرا مى گذرد.خيلى وقت است كه سوزن در دست نگرفته ام وسرمه ندوخته ام. نمى دانم سينا كجاست اما دلم مى خواهد بداند ديگر به او فكر نمى كنم چون دوست داشتم شاهزاده سواربراسب سفيدم آن قدر جرأت داشت كه ارابه خوشبختى را تا جلوى در خانه ام مى آورد اما افسوس!سوارقصه هايم جرأت حرف زدن نداشت و من فهميدم كه اشتباه بزرگى را مرتكب شده ام كه اينهمه به موضوعى دل بسته بودم كه سرابى بيش نبود.
|
|
|
|
|